Google+ Followers

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

دیرینک

زود خواستن ها همیشه زمان را زیر عقربه های ساعت خرد می کند .خلاصه شدن زندگی بین میز های طوسی و این اتاق و آن اتاق و میدان هایی که اسمشان با اعصابتان بازی می کندو تبدیل و ضرب و تفریق .صدای پینگ پونگ و توپ ریزش که دلت را شوت می کند این ور و آنور . بوی نم.بوی نا... آدم های خسته آدم های بیچاره ای هستند .همیشه خسته اند بی آنکه شاخ غولی شکسته باشند.بی آنکه بدانند از کجا به بعد خسته شدند.از کجا به بعد دیگر چیزی خوشحالشان نکرد.حتی قرص های رنگی اعصاب هم شعف آور نیستند.آیا فرقی می کند برایشان که شرابی که انداخته بودند رسیده یا نه ؟مست می شوند ؟فرقی می کند که چند ساعت بعد لباس دامادیشان را باید بپوشند یا در بیاورند یا فلان جا زندگی کنند یا نه .اصلن فرق می دانند چیست ؟ آقا شما بگید چی باز کنم برای همچین آدمی؟شراب سفید ؟وایت هورس؟بلنتاین ؟

۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه

on the way

بعد الان که نمی توانم اینها رو آنلاین بگویم خیلی احساس کرچ واری می کنم.غربت گرفتگی همینه؟کرچ؟عدم تخم گذاری؟همین که این مساءل را واضح و قابل فهم نمی گویند جوانان دچار مسءله اند و قیمت مسکن روز به روز بالا می رود دیگر! آن آقا فیسبوکیه همین حالا رفت.شایدباسنش مثل ما خواب رفته بوده شاید هم دلایل ناشناخته ای دارد. صدای کودک زرزرویی می آید که من فقط مامان گفتنش را می فهمم.بقیه اش مثل صدای در رفتن بادکنکی است که داری بادش می کنی و در می رود و پووووورت می پپرد این ور آن ور.خفه هم نشده حتی وقتی این همه چرندیات من نوشته ام.از کرده ی خود خیلی هم راضی است .مسءله بعدی که می خواهم مطرح کنم مربوط به قوانین فیزیک است که آدمها از شهری به شهری منتقل می شوند اما همانگونه که ور مکانهای ثابت خود کوسو شعر می گفته اند می گویند.الان همین الان اتفاق مهمی در تاریخ بشریت افتاد و آن اینکه یک آقایی با من معاشرت کرد و آمد سمته من و چمدانش را نشان داد و بعد گفت ساری.بعد با دست به چشمآیش و بعد به چمدانش اشاره کرد و بعد رفت سمت توالت.نتیجه اینکه من آدم بی سوادی به نظر می رسم و خیلی هم قابل اعتماد!

on the way

به زمان فکر نکن.اندازه ی همین حرف به حرف نوشتن ها زمان است.اندازه ی سه یا حتی چهار ساعت دور از جای همیشگی.این دوری نه اندازه ی روندن .اندازه ی پریدنه.شیشه دیواری یا دیوار شیشه ای کنار آدمهای پیر و جوانی را نشانم می دهند که می نشینند و بر میخیزند .چند صندلی آن طرف تر زوج جوونی تازه همسایه ام شدن.روبروشان آقایی دراز کشیده که پاهایش را تکان می دهد.اما هدفش کاملا ناشناخته.یا برای خوابیدن یا برای فرار از خواب و نگرانی از دست دادن پروازش.یک آقایی هم هست که توی فیس بوک چرخ می زند.حالا چرا اینترنت من وصل نمیشه و چه دست هایی درکاره رو نمی دونم.تقریبا با هیچکس حرف نمی زنم جز خودم.هیچ کس نمی دونه کجایی ام و چرا شالم را دور گردنم فر داده ام و چرا مانتوی دفرمه ام را در نیاورده ام .هواخنک است .جوری که گاهی بدنم می لرزد.خواب در من در رفت و آمد است.اما همچنان نمی توانم خودم را روی صندلی ها هوا کنم و بخوابم .همه چیز عجیب است .همانطور که همیشه می گفتن.حتی خودم هم سر در نمی آورم که چرا آنتن موبایلمون فوول است و یک هو می رود و یک هو می آید و در تمام این شرایط نه جی پی آر اسی دیگر کار می کند و نه حتی زنگی کسی می زند وخیلی وقیحانه وقتی قصد تماس می کنیم می گوید د نت ورک ایز نات اویلوبل!خوب من الان قسم راستت را باور کنم یا دم خروست را؟حتی با اینکه انتخاب کاملا به عهده ی شخص ایرانسل است خودم آگاهم که ضربالمثلم کسو شعری بیش نبود.همیشه همین است اوضاع ضربالمثلمون.بعد اینکه شال دور گردنم بوی عطر چند صد هزار تومانی دیور می دهد.خوب اسنکه چه کسی مسءول این قیمت گذاری هاست هم ناشناخته استو من فقط می توانم از او بپرسم آیا به روح اعتقادی دارد ؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

ناشتایی

چند بار شده خواب بینید مدرسه تان دیر شده یا به امتحان نرسیده اید یا رسیده اید و درها بسته بوده ؟ دیشب تا صبح خواب می دیدیم دیر شده باید بروم.چنان استخوانهای بدنم از چرخ گوشت درآمده و ریخته بودند در بدنم که از معجزه ی زنده شدن پرنده های حضرت هم داغان تر. هی ساعت را نگاه می کردم که برم دوش بگیرم اما باز خوابم می برد و ازگرمای تنم که با پادنبال جاهای خنک ملحفه می گشت بیدار می شدم و به این فکر می کردم که وقت کم دارم و یک سری کارهام مونده و بعد سه بار پشت سر هم می گفتم من مریض نخوام شد و دوباره خواب .
خیلی هم پست نصفه کاره و ناشتا و بی ربط و سردر گمیه.سقط شده در نظر بگیرید .

سازه

دستمال برداشتم خاک کتاب خانه و اره های چوب را پاک کردم. کتابها هنوز کارتن بودند .زمین تمیز نبود.قالیچه لوله شده بود .آینه خاک گرفته بود .جاروبرقی خودش اینجا بود خرطومش سه اتاق آنورتر.بساطی خلاصه .فنگ شویی می کردیم کتابهایی که دلمان می خواست را می گذاشتیم که بقیه بخوانند .کتابخانه پر شد تقریبا".رو تختی را کشیدم.تمیز کاری اساسی . عضله های پشت رانم درد گرفت . کفش می خواستم بپوشم پشیمان شدم . در من پسر بچه ی گستاخ پررویی زندگی میکند که می خواهد مرد بزرگی باشد. جیگر ها را روی تخته گوشت می بریدم و سیخ می کردم .بساط سبزی هم به راه .بال سیخ می کردم .در زندگی قبلی ام با فرآورده های گوشتی زندگی مسالمت آمیزی داشته ام قطعن . کنار بساط منقل پهن شدیم و کبابی خوردیم ... خندیدیم... سنگ ها را به کاغذ ها باختیم ...گلها را پوچ کردیم .از هیچ ،زندگی می ساختیم .

خانم ف

دارد می رود سفر یک دو سه ...هشت برگ پخش روی میز.ظرف بیسکویت ها دو سه تا دارد.چای سبز توی لیوان سرد و چند قطره ی آخرش باقی مونده.کارت شناسایی روی میز.بسته شکلات سوغاتی کمی آن طرف تر وول می خور .بسته های چای روی هم طبقه شده اند . خبر آزاد شدن گلرویی .دوسال زندان ؛ کم نیست.هست ؟ حالا که روز اول آزادیشه دنیا رو چه جوری می بینه ؟ برگه های استیک دار چسبیده شدند همه جا .خودکارها و ماژیک و ... توی ظرف فلزی جا قلمی . تلفن روی میز. موبایل هم . هیچکی زنگ نمی زند .او دارد می رود. کسی هست که نمی داند او چگونه دارد می رود .این خیلی بد است ؟ خوب است ؟ او دارد می رود 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

بوی خوش زن

زنم باید لاغر باشد .دستهایش بلند و کشیده باشد .از پس یک کارهایی بر بیاید . احساس داشته باشد . اما مغرور باشد . من زنهای مغرور را دوست دارم .موهایش را بدون اینکه به من بگوید رنگ کند . می خواهم بدانم چه رنگی دوست دارد خود این زن ! بعضی لباس هایش را بی من بخرد و بخواهد من را مهک بزند که فهمیده ام قوس کمرش چقدر قشنگ تر چشم را می دزدد یا نه .باید زیرک باشد .آشپز باشد.این خیلی مهم است .می خواهم بین من و او و آشپزخانه پیوند عجیبی باشد . زود و تند قضیه را فیصله بدهد و خودش رو بروسونه به من . می خواهم برای آغوش گرفتنش داستان سر هم کند.فیلم بخرد سر راه زنگ بزند که فیلم داریم امشب ها . بعد موقع فیلم دیدن فرو رود توی بازوهام . می خواهم یک چیزی روی تنش بکوبد .یک چیز خاص کوتاه و مختصر. اندامش بسیار حائز اهمیت است . و اصالت موهای پشت گردنش حتی !
می خواهم صاحب مقام باشد .حتی اگر مقامش کتاب فروشی است .حتی اگر پزشکی است .حتی اگر نقاشی است.من می خواهم به خودم بگویم سلام صبح به خیر آقای شماره ی شش .شما همسر یک نقاش هستید و زندگی از حالا روز جدیدی است ! راهم را بگیرم و بروم و شب بدانم که می رسد.حتی اگر بعد از من برسد هم مهم نیست.من انتظارش را دوست دارم . وقتی چشمهایش را از تاریکی راهرو به روشنایی فضای خانه باز می کند من گشادی مردمکش را دوست دارم . 
زن باید روی میزش پر از کرم های مختلف باشد که وقتی دلم برایش تنگ می شود بروم کرم دستش را بو کنم بگم این دستهای تو خارق العاده است . بعد اینها را توی روی خودش نمی گم . این ها را وقتی شبها جمع می شود توی بازوم با فشار دستام بهش می گم . 
باید بریم زن بگیریم 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

همینقدر خالص


خوشبختی یا تنهایی

بعضی از رابطه ها، آدمها خسته ات می کنند . همه ی عشقت را می گیرند در عوض به تو گلایه ، سر خوردگی، اضطراب ،تو چی گفتی من چی گفتم،تو کجا رفتی من نرفتم می دهند .که چی؟گیرم که همه ی یک آدم را مال خودتون کردید .میتونید اینجوری دوسشون داشته باشید ؟ چند وقت ؟ چقدر طول می کشه تا چیزایی که اون داشت رو توی یه نفر دیگه پیدا کنی ؟ تو از خودت خسته ای و انو می کنی مثل خودت .از اونم خسته می شی .اسم این رابطه چی می تونه باشه ؟  این آدم اگر یک روز یک آه کوچیک برای گذشته اش بکشه حتی اگه باهات بمونه دیگه تو اونو نداری! 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

مشتی حسن

"برایم مهم نبود" اصلا" مفهوم واضحی از احساس یک خواستن یا نخواستن ، ماندن یا نماندن و ... ندارد . یک احساسی است که اصلا" نمی توان وزنش را بدست آورد . برای من در زندگی این مفهوم هنوز تصمیم نگرفته ام یا در مقیاس خیلی بزرگتر نمی توانم تصمیم بگیرم ! دارد .نمی توان یعنی به مغزم چیزی خطور نمی کند یا اگر بخواهم خیلی صادقانه بگویم این است که مثل بازی استپ هوایی  توپ را می ندازند یکی بگیرد ، تصمیم های من هم گاهی این شکلی است .باید مسئولیتش را بندازم گردن کسی. جا می زنم . می ترسم .فکر می کنم قد اون تصمیم نیستم .خوب حالا همیشه که درست از آب در نباید بیاد . اصلن فعلن رفتن در دل من ترس ایجاد می کند . ریشه هم مشخص است . بماند ! 
هر کاری که می خواهیم بکنیم لب پرتگاه ایستادیم تا یکی هولمون بده .ماشین خریدن . خونه خریدن . رفتن یا نرفتن . ماندن یا نماندن ... 
حالا همه از خداشونه که برن سفر ما نشسته بودیم که کاش ویزا نیاد .عینه زمانی که می خوای بری کارنامه بگیری دعا کنی که قبول بشی ! چه فایده داره اون دعا اون موقع دیگه ؟ بعد ویزا می آد ما تازه می گیم بد هم نشد ها .اصلن خیلی هم خوب شد که ! پرت بودن از مرحله اندازه داره ماله ما هم اینجوریه .بعد حالا به جای موندن و هزار چیز دیگه باید فکر کرد .
..............
شین  را یک سالی است می شناسم . اوایلش به نظرم عصا قورت داده بود و نگاه آدمهایی که مرموز همه چیز را دنبال می کنند راداشت .تا اینکه منتقل شد به اتاق ما .بحث از نمی دونم کجا باز شد که دیدیم ما چقدر علاقه های مشترک داریم . مثلن هر دو صبح زود سرکار بودیم تا لنگ غروب بعد ساعت های آخر پر انرژی تر بودیم . دفتر را ساکت دوست تر داشتیم بعد یک نسکافه ای می زدیم که روشن تر هم بشویم .وقتی من داشتم از اون جا کوچ می کردم هی می گفت حالا یک روز بیشتر بمون .دیروز که دیدمش انگار لای منگنه مونده باشه .بغض داشت وقت رفتن .کار گاهی همه ی زندگی آدمها می شود ؟ احساس تعلق ؟ حفظ  آرامش فعلیه و نمی خواهد آدمها نخاله ی قبلی بریزند روی زندگی اش ؟ 

..............
قاف فکر می کند که چی ؟ اون روز که کاغذ کف دستش را آروم و یواشکی داد که منو اد کن .بعد آن روز نوشته شما آدم پیچیده ای هستید .خوب هستیم که هستیم .آیا به شما چه .یا من احساس به خود گرفتن موضوع رو دارم ؟ خلاصه حس خوشایندی نیست نگاه این شکلی .

.............

عین تازه کوچ کرده . هستند آدمهایی - معشوقه هایی - که برایش ناهار می آورند .به دیدنش می آیند .بعد که امروز این را شنیدم در جوابشان نقل قولی از خانم هایده که به دیدن من بیا مهتاب در اومد . 

.............


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

گشنگی کشیده ای ؟ عاشقی یادت می رود ...

ساعتهای یازدهِ اینجا خیلی ساعت های درد آوری است.لااقل برای من .بقیه همچنان سیخ نشسته اند پای میز و زل زده اند به مانیتور.به گمونم من همان کودکی هستم که گشنه به دنیا اومدم .اصن گریه ی همون موقع هم مال گشنگی م بوده .ساعت یازده که می شود من هشتاد درصد حافظه ام خالی می شود و در گمان ظرف غذای همکارها در یخچال به سر می برد . دلتون سوخت ؟ باید هم بسوزد ! همین چند دقیقه پیش حس کردم زلزله عجیبی در دلم اومده .آخرین وعده ی غذایی جدی ام را به یاد آوردم .خواب بودم چند شب بود .می غلتیدم و به این فکر می کردم یعنی برنچ دم کشیده و یا ترکیب پیاز های سفید و شیرین با بادمجانهای اهالی دل و ران مرغ زعفرانی داخل ماهیتابه الان چه حالی دارند ؟ بدون من سر میز می روند ؟ بعد ادامه ی خوابهایم را می دیدم که یکهو پریدم سر میز و چشم بسته از همین مخلوط که فلفل دلمه ای های مهربانش جای خود را در دلم باز کرده بودند روی پلوی تازه می ریختم و ... 
همین چند دقیقه پیش که این افکار پریشون یا کابوسهای بیداری ام در ذهنم یورتمه می رفتند لیوانم را برداشتم تا بروم یک چایی بریزم و شکمم را گول بزنم .بعد خدا گذاشت در کاسمون .همکاران محترم حاضر در صحنه چه خیارها که خُرد نمی کردند .آن یکی فلفل دلمه ای های سبز مهربان را ،آن یکی گوجه را ... دلخراش ترین صحنه وقتی بود روی ذات بد ذاتم پا گذاشتم و کاهو های بره وار ( مغز کاهو های نوجوان) را به حال خود روی میز رها کردم و حدفاصل در آشپزخانه تا میزم را به لیوان چای در دستم چه بد و بیراهها که نگفتم ...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

من هیچ وقت تنها هستم ؟ یا نیستم ؟

شک نکنید که هر وقت که می خواهم شروع کنم یک چیزی از مغزم بتراوم اینجا اولین گزینه ها آنهایی نیستند که شما می خوانید .هی جایشان را می دهند به هم .برای مثال فکر کنید نشسته اید در خانه تان و هوس لازانیا می کنید می روید در یخچال را باز می کنید می بینید قارچ تمام شده یا اصلا قارچی نبوده که تمام شود .بعد در فریزر را باز می کنید می بینید گوشت چرخ کرده می تواند کباب تابه ای بالقوه ی خوبی باشد و ... تا اوضاع کلن می رسد به یک غذای دیگه .البته این شانس بزرگی است که گشنه نخوابید .
جریان نوشتن هم همین است . اصلا" راز مگویی که دیشب با خانم منزل به اشتراک گذاشتم .ایران دیشب روز مادر بود .بعد ما شروع کردیم من باب خودمونو فرق هایی که با بقیه می کنیم حرف زدن.آدمها خودشان و آرزوهایشان مثل هندوانه ی در بسته می ماند .مال ما یک کمی ترک هم خورده .زنی که من باشم هر چقدر هم زن باشم و قلقلک بدم خودمو که مادر بودن چگونه حسی است نمی شود که نمی شود آخر ماجرا سر از یخچال فریزر در می آوریم .
اصلن اینها نوشتن نداره .هم خودم می دونم هم شما . وقتهایی که اینجوری می شه شما به عنوان یک وبلاگ خوان باید مچ نویسنده شو بگیرید که می خواد یه چیزیو بگه که هی داره مخفیش می کنه به همین خاطر داره اراجیف می گه .
... خوب اصل مطلب درون خودمون در حال قایم موشک بازیه .آهان اصلن یک چیزی ضبط ماشین ما دیگر فلش ندارد .این اندوه بسیار بزرگی میتواند باشد .از بس گوش داده ایم " دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره " که به کل به اختتام زندگی و مسائلش فکر می کنیم . یک فولدر می خواهیم بسازیم که ضمیر ناخودآگاه خودمون توی جمع آوری آلات موسیقیش دخیل نباشد . هر کی یه آهنگ که الان داره گوش می کنه یا اصن باهاش حال می کنه اسمی ، آدرسی ، نشونه ای ، لینکی ... 
پ ن : کمک که نباید همیشه مادی باشه . اینجوری یه جوونو از کسالت نجات دادید .امر خیرِ.اجرتون با هر کی خودتون بگید اصلن ! 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

توقف ممنوع ! حتی شما دوست عزیز

حالا که ساعت زمان عمر تو ایستاده
گذر زمان بر موهای سیاه من
می تازد
و
می تازد
.
.
.


آخرین خبر

سُــــــــــــــــــــــــرخ پوشان پایتخت برده اند
تو مرا کِی می بری ؟ 

Handy Cam

دوربین های هندی کم .غمگینن . فاک دم 

سرشماری

دست کیا فیلم و عکساتون مونده ؟ همونا هر از گاهی نگاهتون می کنن ...باهاتون حرف می زنن ...باورکنید 

ای آدمها کجاها ازتون چی مونده ؟

این فیلم هایی که از آدما می مونه ...
تصویر از یه کیک شروع می شه .یه شمع روش روشنه.بیست و هفته فکر کنم .بعد دوربین بهش نزدیک می شه .نور آتیش رو دیدید تاب می خوره می رقصه ؟ همونجوری .بعد سایه اش می افته روی میز .می شینه روی کاناپه .گیتارو برمی داره بعد می گیره دستش .داره یه چیزی می گه اما روی آهنگه .نمی فهمم چی می گه .چرا اینجوری کرد ؟ چرا اینجوری اینو گذاشت و رفت ؟ یعنی بهش فکر می کنه ؟ به زخمی که توی مغزش کاشت و رفت ؟ به این فکر نکرد که بعدش چی میشه ؟ 

سانتی متر


مثلن همین الان کسی هست پای برج ایفیل که داره عکس می گیره ؟ انقدر دورتر ها می تونه فکر کنه آدم .اما تو از ایفل هم دورتری .بالاتری . اما من بهت فکر می کنم . اما نمی تونم روی نقشه ، روی کره ....هیچ جا دست بزارم بگم ایناهاش اینجاست ! یعنی دست آدم از همه جا کوتاه باشه مثلن .اما آدم های دیگه ای هم هستن که می تونی دستتو بذاری روی نقشه بگی اندازه یه بند انگشت دوریم از هم اما خیلی دورتر از این حرفا ... 
بعد از ظهر می خوام چایی دم کنم بشینم تا پاشی با هم چایی بخوریما !
 روزت مبارک

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

دوریت تاریخی است ... سلسله ی اشکانیست چشمهایم !

توی یکی از درایورای کامپیوترم موزیکامو نگه می دارم .یه فولدر عکسو اونجا قایم کردم از دست خودم .گاهی یادم می ره که اونجاست . عکس های سفره . اما آخرش شب تولدیه که تو واسه اون تولدم خیلی خوشحال بودی .شاید امسال نه به اندازه اولین سال تولد .اما یه عکس هست که من ازت انداختم .توی دوربین که نگاه می کردم بهت گفتم بخند .تو داری سعی می کنی بخندی .دستاتو قلاب کردی توی هم . داری منو نگاه می کنی .این عکس فقط پیش منه .حتی هیچ کسی غیر از من نداره .نمی خوام نشونشون بدم .آخ از نگاهت که شبیه نگاهه شب آخرته .آخ
...

در آستانه ی روز مادر ...

پشت صفحه قایم شدم .اما همدیگر را می دیدیم .به فاصله ی عرضی دومتری من به دیوار روبرو تکیه داده بود و کتاب می خوند . هی فکرم را جویدم و تا نوک زبانم رسید و قورت دادم تا بالاخره گفتم که روز زن نزدیکه .هیچ اشاره ی مستقیمی به روز " مادر " نکردم .مثلا می خواستم اون منظورمو نفهمه .پس چرا گفتم ؟ چون چند روز بود که فکرش مثل خوره می افتاد توی جونم که امسال ما روز مادر "دونه ی انار " نداریم .هیچ هم نگفته بود امسال چی بگیریم براش . بعد حالا تا اون روز هر جا ببینیم نوشته روزت مبارک دلمون پر از آه نکشیده می شه .من برات چی کار کنم دونه ی انار ؟ 

پ ن : داشتم به همین نبودنش فکر می کردم . به اینکه نیست .به اینکه هی فکر می کنم در می زنه از پله های خونه می آد بالا و همه ی این روزا تموم می شه....(موسیقی)

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

رابطه ی مخوف اتاق سرور ها

اتاق سرور در چند قدمی میز ما بنا شده .یا میز ما را اینجا بنا کرده اند . به هر حال یک جایی هست که وقتی درش بسته است یک صدای ملایمی مثله سشوار همه ی روز در زندگی آدمهایی که اینجا کار می کنند جریان دارد .اما امان از وقتیکه در اتاق باز شود . صدای جاروبرقی فیل ها را می دهد . هووووووووووووووو...یه همچین صدایی که خواندن کِی بُوَد مانند شنیدن، کاملا" مصداق مناسبی است برایش.
بعد آقای "ی" که می رود با مادرش صحبت کند مجبور است در اتاق داد بزند تا صدایش بر اساس یک بارانداز بر صدای سرورها غلبه کند .تنها چیزی که در آن لحظه می شنویم صدای "مادر من ...مادر من " آقای "ی " است .آقای "ی " جوان است .اینجا همه جوانند .مجرد است به گمانم .این گمان دو طرفه است . گِرد و کوتاه است .مزه پران است .با خودش شعر می خواند و در جواب حرف و سخنها با شعر جواب می دهد مثلا اگر کسی بگوید کامران رفت !، ایشون در جواب می گوید رفتی و از رفتن تو قلب آیینه شکسته وادامه اش .با همین کارهایش ذهن من را از آلزایمر می رهاند هی ما را به سرچ وامی دارد که لعنتی اینو کجا شنیده بودم ... بعد آقای "ی" در ریختن چای ،قهوه و انواع نوشیدنی های گرم و سرد چند پا جلوتر از مسئول آبدارخانه است .ایشون اصلن به یک پا هم نمی رسن . آقای "ی " وقت سلام و علیک آدم ها را بغل می کند و می فشرد . چیزی شبیه احساس همدردی .اینهمه نوشتم تا این رو بگم که شخص حقیر از آغوش گرفته شدن در می رود همیشه . نمی تواند سینه اش را بچسباند به سینه ی طرف مقابل. ریشه اش هم پیدا نشد که نشد .

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

سکوت

واج گون

دیر رسیدم .رفتم چای بریزم که حرفشان را شنیدم .صحبت آمبولانس بود . بند دلم پاره شد. پدر مهدی -همکارمان- فوت شده بود . حال که حال نبود از بی حالی هم بدترشد .یاد لحظه های سخت انتظار تو را آوردن افتادم . از ساعت پنج صبح لباس پوشیده بودم و منتظر تا تو را بیاورند .حتی نمی توانم بنویسم این حرف های لعنتی را . این سختی داغون کننده اش را .... نفسم می گیرد.قلبم تند می زند .داغ و سرد می شوم .هیچ چیز سرجایش بند نمی شود .بعد تو فکر کن من را روزی چند بار به این حال می اندازی ....

روانی خانه

 اصلن خوب است من با بقیه فرق کند . بقیه یعنی آدم هایی که دوروبرت بساط زندگی شان را پهن کرده اند .مثلن همین خود من ! هر وقت ویرم بگیرد لباسهایم را از کنج اتاق برمی دارم و خیلی ها هی غر می زنند .خوب اتاق مستقلی نیست طبعن آنجا که بساط پهن می کنیم .شکر وسط کلام.مثلن اون ورز در اثنای خاموش کردن ماشین و پیاده شدن دیدم آقایی در فاصله ی کمتر از پنجاه متری من از زیر یک پتو بیرون آمد و روبرو -سمت ضلع شمالی که من مستقر بودم - را نگاه کرد و بعد دست برد به زیپ شلوار و بساطش را در خیابان جاری کرد .انتظار دارم تشخیص داده باشید بساط منظور حالت و آلت های مزبور است .و کمی بعد که آب باغچه را برداشت به زیر پتو رفت و سکنی گزید و خوابید . 
خوب شکرها را جمع کنید که داشتم می گفتم .همین من ! سر مسائل خیلی سطحی اما عمیق از خودش راضی نیست . آن بحث به کنار اما زور که نیست .یک هو میخ می شود درونمون که دلمون نمیخواد باهتون حرف بزنیم .این یک هو چیز غیر قابل وصف و باورنکردنی است . در همین راستا از خانه که می زنم بیرون به نشانه اعتراض حرف نمی زنم .اصلن در نود درصد مواقع دوست ندارم حرف بزنم  اما تلفن را دوست دارم . بعد یک جاهایی عمیقا" پی بردم چقدر از تلفن و زنگش بیزارم ... از این مثالها فراوونه ! 
همون موقع که دارم می خندم بلند بلند یه حال بدی ریشه دوونده توی دلم قد کرگردن .یا وقتی می گم هیچی نمی خوام همون موقع بزنی پس ضمیر ناخودآگاهم لیست بهت می ده در حد یک هفته شاپینگ . آیا این یک جنگ درونی است ؟ آیا من در یک تضاد درونی متولد شدم ؟ آیا تقس و لجبازم ؟ با کی ؟ با چی ؟ تا کی ؟ آی دهنم ... 
آدم های خانه ما انس عجیبی با تلویزیون دارند.ما نداریم . از بچگی هم نداشتیم .سر و ته داستانو می زدی یکی دو قسمت از خونه ی مادربزرگه رو دیده بودیم که بتونیم با هم سن و سالامون امرار معاش کنیم .ما اون موقع هم نشد سر جای خودمون جا بیفتیم . یعنی جامون قد و قواره ی تنمون نبود .کارامون پسرونه .دوستامون . خرید می کردیم .مادرو بچه رو ردیف می کردیم . نون می گرفتیم ... همون پسر خاله اما در ژانر باهوش و زبل .
حالا هم می آم خونه می افتیم روی وبلاگ خونی .حالا نخون کی بخون . این کامپیوتر ،این اینترنت ، این تکنولوژی این عادات من ...زندگی درونی آرام من همینا ها هستن .که آروم آروم غر می زنم باهاشون ،هیچی نمیگن می شینم سرجای خودم . آروم آروم آهنگ می خونن برام.فیلم نشونم می دن . دوستامو می بینم باهاشون .کار می کنم ... اما بیرون این شکلی نیست .کافی است در این تاشوی لعنتی رو ببندم .عینهو صحرای عاشورا تیر می زنن .بیا شام ! تا کی می شینی پای اون ! اینکاره چی شد ؟ فردا چیه برنامه ؟ و از این قبیل ...
ای روزبه .. ای روانی خانه های شهر من ... یک تخت خالی برای من و دنیای خودم می خواهم ... چند روز کافیست حتی !بیمه ی دعای مادرم هم هستم در ضمن در هزینه ها با خیال راحت اعمال نظر کنید ! 

آسمان و ابر

عکس از وبلاگ چیلیک 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

اوج پرنده ها ...


یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد...

چه جوری ؟حالا باید چیزی بنویسم .خیلی هم مستقیم اشاره کنم بهت .نه در خفا . نه بین کلمات .شکله حزن ممکنه داشته باشه .اما مهم نیست .مهم منم .این حال الانم  ... 
آخرین قول هایی که بهت دادم خوب یادم هست . خوب خوب .با صدای بلند می گفتمشون . خیلی ها شاید شنیده باشن حتی . حتی غریبه هایی که تو رو می دیدن .حتی اونهایی که صدای من رو می شنیدن و نمی دونستن تو چه نسبتی با من داری . 
... پالتوی مشکی پوشیده بودم و راهروی غسالخانه را از سر به ته و از ته به سر می رفتم و می آمدم . خیلی آروم .بر خلافه همیشه .بی عجله .بعد آروم بغض از ته حلقم می آمد بالا و خیلی سریع ، خیلی با عجله می نشست روی گونه هایم بعد روی زمین می ریخت . اینجا ها تو نبودی . تو نمی دیدی ... 
تو را که آوردند آن شیشه ته سالن . از قامت بلندت ... بالا بلند و رعنا ... 
قول دادم بهت ...

لعنت به من .به سه نقطه هایی که جای حرفهایم می زارم .به همین لحظه ها ... به حالا که نیستی .

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۵, جمعه

نارنجی پوش


فیلم که می دیدم انگار چیزی در روحم وول بخورد ها ... نه حس تمیزی بود ... نه میهن دوستی ... نه حکمرانی و نبوغ زنیت ... نه هیچ چیز دیگری حتی ! صدای جارو بود .صدای خوبش .ساده گی اش .دیوانگی اش . شعرش که می خوند ... شهر توی شب ... اون چیزی که تو زندگی می خوای و به خواسته ات اعتماد می کنی .نه کار هر کسی نیست که بگه می خوام نقاش بشم و از ترس چرتکه ی خونواده اش بِبُره پای خواسته اش .نقاشی که منتهای کلاس و هنر و اینها بود .حالا فرض کنید سوپوری ...بعد از همان بچگی به این سوال توی مدرسه که پدرت چه کاره است فکر کرده بودم . به آنهایی که سرشان را بالا می گیرند و می گویند دکتر ! به آنها که صدایشان را می تراشند و می گویند مهندس . به آنها که می گویند نقاش. به آنها که می گویند راننده و .. و .. و ... آنها که می گویند سوپور ( یا همان آشغالی خودمان ) . 
به افکار غمناکم سعی می کردم کات دهم که زیاد غصه دار نشود زندگی .اما شد به هر حال .بعد فیلم نارنجی پوش این غصه ام را خالی کرد . انگار دست انداخته باشد توی دلم و تامپون این فکر کوفتی را بکشد بیرون . 
آنجاهایی که آقای بهداد فنگ شویی می خواند و می کند ( فعل دقیقن همین است !) حالم اساسن بهبود می یابد . حوالی سال هشتاد و چهار اینها بود که با کتابش چه عشقی می کردم .با حال و احوالش ... بعد آنجا که با جارو می رقصد ... بعد وقتی که به جارویش می گوید دلبر . زندگی ، کار و همه چیز باید  اینگونه ساده و خواستنی باشد وگرنه زود پیر می شوی و از پادر میایی .مثل کی ؟ مثل خانم حاتمی که با حقوق چند هزار یورویی می نشیند روبروی زنی و دستش را برای پس گرفتن زندگیش روی صورتش که شبیه بغض و جریان اشک است فشار می دهد . این حال فرق دارد با حال بهداد وقتی شهابش را در آغوش می فشارد و می بوسد و می بوسد ... 

پ ن : یاد گرفته بودم چگونه اینگونه زندگی کردن را ... چگونه حال کردن با زندگی را ... زندگی زن است ... یک زن که خواست و نیاز و تاب و تب زنانه دارد .قلق دارد... من این زن را با همه ی زنانگی و برآمدگی اش شناخته بودم که یک جا از مسیر به در رفتم.اینجا همانجایی است که باید چیز نو یاد بگیرم .همان جایی که باید بیاموزم خواسته ی دل با وجدان چه سنخیتی دارد ؟ روح و روان با جان ؟ آدم ساده زیستن بودن دل شیر می خواهد ...بله 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

شما خانم ِ ؟

خانم پ سرگذشتش را شنیده ام .خانم ط را دیده ام .خانم ر .خانم الف ... خانم همه ی حرف های حروف افبا
همین زن های قوی که صبح مردانه و تن به تن با زندگی می جنگند تا شب ، همین ها کسانی هستند که بغض شان را خوب می خورند، حرفشان را خوب نمی زنند ، چشم شان خوب می بیند و دم نمی زند ...
 همین ها کم لحظه های تنهایی را ندیده اند اما آنچه از بودن با دیگران را دیده اند بوسیده اند و گذاشته اند کنار !

آدم هایی شبیه من که می خوانمشان


از ديمانسيون‌ها !

از يك جايي به بعد فولاد هم كه باشي، مجبوري برگردي به تمام چيزهايي كه هميشه از آن فرار كرده‌اي؛ برگردي به تمام حرف‌هايي كه اگر روزي گفته مي‌شد، گوش‌هايت را مي‌‌گرفتي. انگار اگر نشنوي، نمي شود، اتفاق نمي‌افتد! بعد مي‌بيني كه چاره‌اي نداري، اصلا دست تو نيست كه، خودش مي‌آيد و اتفاق مي‌افتد و تو نه سر پيازي و نه ته آن و نه حتي وسط‌اش. لذا لش اين « شيرآهن كوه‌زن »ات را برمي‌داري و كوچ مي‌‌كني به بعد چهارم. بعد چهارم؟ بله بله اين بعد وجود دارد! يك‌جايي است وراي ابعاد معروف؛ جايي‌است مثل حباب ولي نامرئي كه فقط تو و كاسه سرت را كه داغ كرده، با خودش مي برد بالا. بخار‌طور. مثال‌اش مثلا همان‌وقت كه چراغ سبز شده و تو حواست نبوده و ماشين بغلي با بوق ممتد رد مي‌شود و خواهر مادرت را ليست مي‌كند (هيچ‌وقت به‌كسي كه پشت چراغ سبز مانده، فحش ندهيد لطفا شايد توي بعد چهارم باشد براي خودش). ديگر؟ آن‌وقت كه شير‌كتري را باز كرده‌اي و به خودت كه آمده‌اي، كف آشپزخانه پر از آب و چاي خشك شده و مثل خسرو شكيباييِ هامون لابه‌لاي گند و كثافت‌ها هي گفته‌اي :گُه گُه. يا مثلا وقتي از صبح توي سرت بوده كه يادت باشد از سوپري رب‌گوجه بخري بعد رفته‌اي توي سوپر و وقتي پرسيده چه احتياج داري، برو‌بر يارو را نگاه كرده‌اي و يادت نيامده و الكي يك چيز ديگر گفته‌اي. ريشه تاريخي هم دارد ها! مثلا كسي كه براي اولين بار حمام يا وان را طراحي كرده آيا توي بعد چهارم نبوده، وقتي وسايل نصف روزت را برداشته‌اي و رفته‌اي توي وان و توي خلسه‌اش خنديده‌اي و گريه كرده‌اي و كتاب خوانده‌اي و كارهاي ديگر كرده‌اي؟ يا مثلا اساسا مديوم تختخواب خودش بعد چهارم نيست، وقتي گوشواره‌ات قل خورده و رفته زير آن و تو رفته‌اي كه بياوري و مي‌بيني مدت‌ها آن زيري بي صدا، متفكر حتي پهلو به پلو شده‌اي و يكي دو ستون روزنامه مچاله قديمي را هم خوانده‌اي ؟
بعد چهارم آدم‌ها گاهي خيلي بالا مي‌زند. آدم است ديگر سنگ كه نيست اصلا اراده كند مي‌تواند كل قوانين نيوتن كبير را به كفشش هم نگيرد. مثال شيميايي‌اش هم مرحوم زكرياي رازي؛ رفت، گشت، يك‌چيزي كشف كرد كه بعد از استفاده «افق عمودي مي‌شود و حركت فواره‌وار». حالِ من اين روزها وضعيت نان- الكليكِ اينطوري است و كلا روي نمودار نمي‌آيم! هي بر‌مي‌گردم مي‌بينم كه يادداشتم از نيمه يك چيز‌ديگر شده، پيازهاي طلايي، سوخته و لباس‌هاي سفيد و رنگي به‌هم نم پس‌داده؛ در يخچال باز مانده و  توي قرمه سبزي لپه ريخته شده! كارما اگر بود مي‌گفت: نچ نچ معلوم نيست سرت با كجايت بازي مي‌كند! اگر بود، برايش مي‌گفتم كه هم‌زمان دارم به امتحان دلف و سفر و نشر‌ني و ماشين و حال پدربزرگ و منت‌ ماندن آقاي پاريس و... فكر مي‌كنم و اين با‌هم فكر‌كردن، يك توان مضاعفي نياز دارد كه من ندارم كه تنها چاره‌اش فعلا رفتن توي اين بعد چهارم است. 
معتاد نشوم اين وسط ؟!    

پ ن : کنار کارما 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

می شکافم ...

آخرش نفهمیدم مادرشو دید و مُرد یا مادرش از اولش مُرده بود .از بس که فکر میکردم همیشه هست دیگه .همیشه وقت دارم تا بشینم برام تعریف کنه .نگو که اون وقتش کمه .از اینجایی که الان روی مغزمه بگم . از بافتنی بافتنی بافتنی ...
پشت ویترین مغازه ها که رد می شم کاموا می بینم انگار دارم تورو می بینم که جوونی و قوی . می ری حسن آباد کاموا می خری بعد می ری خونه می بافیشون .وقت بافتنشون فکر میکنی به اینکه چقدر دلت می خواست درس بخونی واسه خودت کسی بشی یا نمی دونم یه فکر دیگه ... فکر اینکه بابات از بی پولی بساطش پهن خیابونا نشه ... بعد به این فکر می کنم اون دستکش ها و پلیورایی و که بافتی رو کی پوشیده ؟ خوشبخت بوده ؟ بعد جلو چشمم یه قوطی کبریت می آد که تو پولاتو جمع می کنی توش بعد سر بُرج وقتی قند خونه تموم می شه قوطی کبریت تو هم خالی می شه ... آخ قند ... قندون که می بینم ... سر عقدت که هیچکی بهت نگفته دختر خوش اومدی خونه ی ما ... یا اصن امشب شما خانم خونه ی ما می شی زن ! ... یا اصن قربون قدمتون ... بعد همسایه تون قندونو برداشته قندارو پاشیده روی سرت ... به بغض اون موقع ات فکر می کنم ... به قندایی که یه زندگی رو شیرین نمی کنن ... نمی کنن ... 

بعضیا نه شروع دارن نه پایان ...

تا می شینه روی پاهاش فکر کردن به تو شروع می شه .که از کجا شروع شدی ؟ نمی دونه ... بعضی  آدما از هیچ جا شروع نمی شن .ینی نمی فهمی یادت می ره از کِی اومدن توی زندگیت از بس بعدش رنگ داشتن شاید.طول مسیرشون پر رنگتره .بعد هرچی به مغزت فشار می آری  که یادت بیاد چه جوری بود اون موقع نمی شه . عینه سُرنگه آمپول می شکنه .توی خماری می مونی ...
تا می آد بهت فکر کنه چه جوری از مخمصه ات در بیاد یادش می افته مهربونیات بعد سعی می کنه سکانسه آخرو بنویسه اما این قُمری صداش میآد ... کوکو می کنه ... 

پ ن : دیشب فیلمی می دیدم که مرد باید می رفت . زن ساده بود .دوسش داشت .مرد بیشتر .اما باید می رفت .بعد همه ی شیرینا هایی که زن پخته بودو ریخت توی سطل آشغال ... می خواستم بپرم وسط صحنه بگم آخه مگه اینجوری تموم می شه ؟ به زنه بگم تو نگو که باورت می شه ! این فیلمه ...