Google+ Followers

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

رانندگی و مستی

ساعت از نه گذشته که می زنم بیرون . رانندگی در شب حال دیگری دارد اگر ترافیک نباشد . همان حال را دارم اما نه خیلی زیاد . آویزونهای زندگی را حمل می کنم .خیابانها را دور می زنم .گاهی صدای لاستیک های ماشین را می شنوم . بعد آدم هایی که در زندگی خودشان را به من نزدیک می بینند می آیند جلو چشمم بعد خیلی زوار در رفته از همان راهی که آمده اند بر می گردند . فکر کرده اند که چی ؟ اصلن کسی فکر نمی کند این روزها همین که سر و ته حساب بانکی شان را با قسط و قرض و خرید ماهیانه پر کنند بسه. می رسم ماشین را جا می کنم در پارکینگ.روبروی تلویزیون می شینم .پر تردد ترین مبل خانه است . سوال ها را با سر و کله جواب می دهم . خستگی از کتابها و کار روزانه را بهانه می کنم . آدمها گاهی پیش خودشان می شکنند .مثلن وقتهایی که کمتر از ده دقیقه از توبه ی خود ارضایی شان می گذرد و دارند رخوت بعد از ارگاسم را می گذرانند . یاد کوروش می افتم . یک سال گذشته ؟ دقیقا" . ساعت از یازده شب گذشته بود . آن روز راجع به دِ لیما حرف می زدیم . گفته بودم گیر کرده ام .شب برایم اس ام اس زده بود که به سلامت از این دلیما بگذری . گذشته ام آیا ؟ دلیما در دلیماست . شب هنوز شب نشده شروع شده بود .صبح چرا نمی شود ؟

۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

حالتو می خرم چند ؟


بنی آدم اعضای کدوم قسمت یکدیگرند دقیقا؟

در مورد یک اتفاقهایی و یا احساساتی همان موقع نباید نوشت . باید بگذاری زمان از آن بگذرد بعد از اول بنویسی اش که آنطور بود و آخرش اینطور شد .البته ممکن است حتی روزی که می نویسی آخر داستان نشده باشد هنوز.
 مثلن من از دونه ی انار نمی تونم یهک هو  بنویسم آن روز رو .تیکه تیکه می نویسمش چون اگر بیشتر از پنج دقیقه نوشتنم طول بکشد انگار کن آدمی رفته باشد حمام و برنگشته باشد قطعن مُرده ام پای کیبورد .
خوب یا بد .زرنگ یا پخمه ما نتوانستیم وقتی حال کسی خوب است دکمه ی شلوارمان را باز کنیم و حالش رابا محتویات شکممان به گند بکشیم . وقتی کسی چند بار زنگ می زند یا ممکن است دوباره استفراغش گرفته باشد یا پشیمان است یا هر وضعیت دیگری ؛به آن فکر می کنم شاید کار دارد . شاید می خواهد حرف بزند تا نمیرد .شاید گیر است .حالا این آدم یکبار در زندگی اش روی تو راه رفته ،یکبار به تو گفته راه باز و جاده دراز یا بهتر بگویم هررررری ! ؛ یکبار گفته خداحافظ و تق ! ؛ یکبار گفته شما صاحب کاروانسرا ؛ یکبار گفته شما سوء استفاده چی !؛ ... حالا حرف دارد .حرف یعنی یک سری چیز که هنوز نگفته تا تو مثل بزغاله زل بزنی به روبرو و لال بمیری .گوشی ات یک دکمه ی سبز دارد آن را بزن تا مردم خلاص شن .
آیا من انسانم ؟

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

ماه و ستاره

خاموش کردن چراغها آخرین کار شبانه ام نیست
بعد از آن تا صبح به تو فکر می کنم هر شب !

اوایل تیر ماه نو د و یکه

همه ی جزئیات


آینه و عبور

نگذارید بی آغوش بروند و بی آغوش باز گردند ...


پیچش پرده ها


به یاد آتان

بچه که بود یه گربه داشت .اسمشو گذاشته بود آتان . یه روز می ره بافتنیهاشو می فروشه با پولش گوشواره می خره واسه آتان. گوششو سوراخ می کنه . آتان کلافه بوده از گوشواره هاش. یه روز رفت تو کوچه دزد بردش . اینجای داستانو همیشه غمگین تعریف می کرد ... وای ... وای ...


(درباره‌ی این که چرا فیلم‌هایش را نگاه نمی‌کند) گمان کنم از آن‌ها متنفرم.


woody Allen  .اسمش را شنیده باشیم یک کار جزء ای در زندگی کرده ایم . می دانید ؟به دید خیلی ها شاهکار است. خیلی ها دلشان می خواهد از دید او زندگی را ببینند یا حتی بزرگتر از یک دید ، دلشان می خواهد جای او زندگی کنند . مرد سیماست دیگر. مرد فیلم . این قرن که ما را خوب فیلم کرده به او به عنوان بهترین فیلم کننده ها جایزه می دهند و کف می زنند برایش. حتما" حسابی در زندگیش دویده و جان کنده . قطعا" ثمر گشاد بازی نیست جایگاهش . خیلی ها از دریچه ی دوربینشان ازش عکش گرفته اند و خیلی  ها در باره اش قلم زده اند . فکرش را بکنید ! او الان بیدار است ؟ هیچ خبر دارد که یک شرقی این ور دنیا دارد می نویسدش ؟ اگر دارد می نوشد که سلامتیش ، اگر خواب است که گواراش ، اگر بیدار است که چقدر هم خوب . 
من یک ابَر مرد نیستم که وودی را بنویسم . آره اینجوره بهتره . بگذار ما کوچیکترا باهات راحت باشیم . راحت صدات کنیم . به اسم کوچیکت .مثل عمران صلاحی . می دونی وودی ؟ من خیلی هم کوچیک نیستم .بستگی به دیدت داره . چون تو متفاوتی این اجازه رو داری که منو بزرگ ببینی حتی ! شاید یه روزی مارو فیلم کردی . زندگی خیلی از ماها یه عکس هم نمی شه چه برسه به فیلم . ما داریم زور می زنیم که قد بکشیم .داریم جِر می خوریم تا قد خودمون بشیم . ما خیلی بزرگتر از اون چیزی بودیم که هستیم . نژادمون بهترینِ نژادها بود . همونی که هیتلر حتی دوسش داشت . واسه خودمون برو و بیایی داشتیم . ما انقدر بزگ بودیم که شاید الان آرزوت می بود که توی آتیش بازی جشن پرسپولیسمون شرکت کنی . حالا داستانمون فرق کرده . یواشکی فکر می کنیم . یواشکی می نویسیم . یواشکی عکسای خوب می گیریم اما خودمون فقط همه ی اینارو می بینیم . خودمون با خودمون مست می کنیم .انگار کن ناشه ی بهترین دود دنیا باشیم . زندگیامون کاغذی شد کم کم . کاغذی که روش چیزی نوشته نمی شه . نمی گم مچالمون می کنن . نه ! ما بزرگ تراز این داستانیم . کسی می تونه ما رو بخونه که ندیده ها رو می بینه !  
حالا که اینا رو می خونی شاید برات شد انگیزه که بشینی یکی از فیلمایی رو که ساختی خودت ببینی . توش یه چیزی پیدا می کنی که قبلا" ندیده بودیش .

پ ن : صبح داشتم می شنیدم که وودی بعد از ساختن فیلماش از خودش ناامید می شه و به همین خاطر هیچ وقت فیلماشو ندیده . احساس سکانس مشترکی داشتم باهاش . هنوز از خودش انتظار داره . هنوز فکر می کنه باید یه کاری کنه . یه کاری که نشده تا حالا اونی که باید بشه . هنوز توی سی نما زندگی می کنه .

۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

Sweet Home


پشتت را بخارون

دیدم ماشینش نیست گازش را گرفتم و توی حیاط خونه پیاده شدم . اوراق بی بهایم را که دست خطم سر کلاسهای دانشگاه است و خودم به طرز عجیبی فقط ازش سر در می آورم را هم بردم بالا . خانه خلوت و در سکوت مطلق. صدای آبی در جریان زندگی ماهی ها که هی پسش می زدند و زندگیشان را به جلو هل می دادند بادقت بسیار من شنیده می شد .لباسهایم را در آوردم و دراز کشیدم روی تخت . قبلش رفتم زیر دوش حمام و پاهایم را با آب خنک شستم .بعد به طرز خوب" جهان را چه به من "خودم را لمیدم روی تشک تخت . هم جا به اندازه ی کافی برای من داشت هم کاری به کار من نداشت . تشک موجود نجیبی است . بعد چند دقیقه ی طولانی ای زل زدم به روبرو .دست کشیدم روی پوستم .هنوز تیره ی آفتاب است . هنوز سوخته است . پوست سوخته مُد است . دل سوخته چی ؟
 بعد خودم را بردم لب پرتگاه دنیا .انگار کن با چشم بسته مدیتیشن کردم .خود داغانم را پرت کردم پایین . بعد کتاب قطور امتحان بعدی را گذاشتم کنارم و شروع کردم به خواندن . یک جور با شعوری ! ملحفه ی تخت را ریختم که ماشین بشوره .حتی پتوی مسافرتی رو ! وقتی دست به شستشوی ملحفه ها می زنم یعنی زده ام به فنگ شویی درونم .از همه ی خودم فقط همین را خیلی واضح دست گیرم شده .به خداوندیِ خدا . 
ظرف ها تظاهراتی کرده بودند آنها را هم ترتیبشان را دادم .کانتر آشپزخانه را هم تمیز کردم و یک کرانچی چی ِ پنیرداری آماده کردم تا بعد از دوش به صورت " من را چه به جهان " ای بخورم . حتی پلو و سبزیجات هم پختم .نورهای هالوژن هم در این سلف تراپی به  یاریمان شتافتند . فریاد رسی کردم خلاصه !

قربان نوشتنت آقا

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

کلاف

پیچیده ام در خودم . بلند می شوند بروند ببینند آنجا نیست . خودم هم راه می افتم جای دیگر را بگردم .نیست که نیست .کیف ها را یکی بعد از اون یکی سرو ته می کنم تا هر چه دارند بالا بیاورند اما نمی شود که نمی شود . کلافه راه می روم . کلافه نفس می کشم . زنگ می زنند دلجویی کنند نمی شود که نمی شود . خشم را گاهی توی هزار تا کفنم بپیچی پنهان نمی شود . یک چیزی با خشم فراوان می خورم و پرت می شوم روی تخت . داد نمی زنم . واکنشی ندارم .صورتم خیس می شود .یک هو و بی هوا . تلفنم را بر میدارم . شماره اش را می گیرم . او تنها کسی است که دارم و در این لحظه می توانم بگویم زندگی ام چگونه می گذرد و  چقدر احتیاج به نمی دانم چه کوفتی دارم .یک جور عمیقی از درک است انگار . وقتی می خواهم یک چیزی بگوید یک جوری سکوت می کند که فکر می کنم تلفن ار قطع کرده .می گویم الو می گه دارم به تو گوش می کنم و بعد انگار با ماهیتابه زده باشند توی دماغم می فهمم که من سکوت می خواستم نه حرف زدنش را ! خوابم نمی برد در حقیقت نوعی بیهوش شدن است یا حتی اسمش را نمی دانم . روزها بود طی فشار عجیبی این درس کوفتی را می خواندم .اما حالا که دارم اینجا را می نویسم زمان امتحانش است و من نرفتم ! نمی خواستم بروم . نمی خواستم بتوانم !

انتظار

                                                                از فیس بوک یک دوست

حتی یک گره


گل خانه


۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

آزادی تصویر

حق این صفحه است تا بَرش نوشته شود آی آدمها فکر کنید اینجا را چند نفر می نویسند . یا یک نفر که چند مرده حلاجه ! یا هم یک مرد و یک زن . مرد برونش و هم زن درونش .خودتان تصویر سازی کنید . آزاد است .

گاهی وقتها حُسن آینه

آیا خرداد خَر است ؟

گاهی باید زندگی را با ادویه ها رنگ و بو دهی . مثلن یازده شب بری برای فردا صبحت کمپوت گلابی بخری .صبح به این فکر کنی رنگ باختن یا رنگ زدن ؟ زودتر از ساعت بیدار شده بودم و به این فکر کردم حتی هفت دقیقه هم م یتواند وقت خوبی برای فرو رفتن زیر پتو آن هم در زیر باد بی امان کولر باشد .خرداد همیشه همین است .انتظار نتیجه متفاوت داشتن ابلهانه است . یک اصطلاحی است به اسم کیپ یور هد اباو د واتر ! پس الان این وض را دنبال می کنیم . با کمپوت گلابی حتی !

۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

تقاضا

اصلن همه بزارید برید یهو
کم کم چرا ؟
ملاحظه ی چشم منو می کنید ؟
کادر یهو خالی بشه بهتره تا دونه دونه از دست بدمشون
پلک می گذارم بر هم
باز کردم کسی نباشه

۱۳۹۱ خرداد ۲۷, شنبه

لجن زار رفاقت

از همدیگر پنهان می کنیم آن رویی از هم را که دوست ندارند ببینند . تا کی ؟ تا کجا ؟ و در نهایت چه کسی راضی می شود ؟ 
واضح تر داستان اینست که برای اینکه خانم ایکس جلوی همسرش آبرو دارد و خدای ناکرده همسرش فکر نکند ما سیگاری هستیم ما پاکت سیگارمان را هفت سوراخ پنهان می کنیم . یا چون فلانی بیوه است برای حفظ زندگیم بهتر است همسرم یا فامیل همسرم این را نداند ؟ یا چون ما فلان جا عریان خوابیده ایم آفتاب گرفته ایم بهتر است مادر فلانی خبردار نشود که به بچه اش گیر ندهد با من بیاید بیرون ! سانسور می گذارید اسمشو ؟ خیر ! اسم اینها چیزی فراتر ، پست تر ، کثیف تر از اینهاست . وقتی عینکت را می زنی تا دقیق تر و تیز تر ببینی در زندگی فلانی چی می گذرد و چی نمی گذرد و کلاه قضاوت سر خودت می گذاری یعنی تو هم رفته ای توی دار و دسته ی گشت ارشاد . چه فرقی میکنی با اینها ؟ بعد شکایت از دولتت می کنی ؟ به کی شکایت می کنی اصلن ؟ به آدمهایی که از ذات همین دولتن ! آدمایی که دولتش برای واسه ی چی این لباسو پوشیدی و بیا تعهد بده که دیگه اونی که من می گمو بپوشی پول حلال و حقوق می دن . سرتو بکش از سوراخ زندگی من و امثال من بیرون . اینجا چیزی واسه خوردن و زنده موندن و نشخوار کردن نیست . من نه جمهوری ام و نه آدمم .پس بی خیال ما شو رفیق ! 
اگر سختته آقای خونه ت نگاهش روی گردن ما سُر بخوره ، اگه سختته بگی فلانی می رقصه ،سختته بگی فلانی می نویسه ، سختته بگی فلانی می خونه ، فلانی می کشه (حالا هرچی !) ، سختته .... دکمه ی  ریموو رو توی فیس بوک و در سطح بالاتر توی زندگی واسه این گذاشتن . اگه جرات انتخابشو نداری ، بهانه هات ارزونی نشیمن گاه خودت .زندگی تاریک من با فندک گازی هایی مثل تو روشن نمی شه رفیق . یه نفس خرجت می کنم و فوت !

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

لخت شوید

421 همان عددی است که چند روز است ایمیل هایم برش نشسته اند .یعنی اگر بشود 422 ایمیل را چک می کنم و به سر انجامش می رسانم .سکونت دارد انگار . می خواهم از حمام بنویسم . حمام از بکرترین جاهای خانه است به نظرم . ترجیح می دهم چیزی کمتر از 12 متر نباشد .داشتن وانی سفید خیلی خیلی خواسته ی طبیعی ای می تواند باشد . کاشی هایش هویت اصلی داستانند . رنگش باشد وقتی داستان به حقیقت پیوست. داشتن نورگیز و یک پنجره بزرگ خواسته ی بعدی ام .پایین وان یک کف پوش نرم باشد که وقتی دم پایی هایم را در می آورم و پا رویش می گذارم و یا وقتی از وان به زمین پا می گذارم احساس کنم زمین جای خوبی برای زیستن است . قفسه های آن همه ی امید و آرزوی منه حقیر است . می خواهم قد و نیم قد قفسه داشته باشد تا سبد های چوبی را از حوله ای دست و صورت و سر و تنم پر کنم .آینه ها امید زندگی اند .هر جای خانه .مخصوصا در حمام .جایی که برهنه خودم را برانداز کنم .می خواهم تنم را بسنجم .چاقی و لاغری اش را نه .جوانی و پیری اش را نه ! یک چیزهای دیگر را که کلمه ندارم برایش .آینه ی تنم با آینه ی صورتم با آینه ای که موهایم را درش خشک می کنم فرق دارد . موهایم را در آینه ای با نور زرد که صندلی راحتی برای نشستن دارد خشک می کنم . حوله ها باید مهربان باشند .تن من همه ی عمرش را دویده است . تن من دست نوازش کم به خود دیده است . تن من زیاد ترک شده است ...بگذریم .بگذریم ... 
حوله های سفید می خواهم پیروز ترین رنگ حوله ها باشد . شامپوها ...صابون ها ... لیف زرد نرمم ... اینها الباقی داستانند . حمامی برای شستن تن و روح .برای بستن چشم و گوش.برای ساعتها .برای ساعتهایم آرزوست ...

پ ن : خواستم گوشه ای ترین ذهنم را بنویسم

آسمان چندم ؟

آسمان چند طبقه دارد .طبقه ی اولش را که رد کردیم به ابرها رسیدیم.همانطور پنبه ای و تمیز و معصوم !طبقه ی بعدی هم مانطور که شنیده بودیم تمیز و ابری بود .چشمهایم را بستم و دیگرنخواستم چیزی ببینم.پشت پلکهایم تو زنده هستی . تویی که اگر کودک تر بودم خودم را با این حرف که در آسمانی و ما را می بینی گول می زدم اما حالا با هیچ چیز گول نمی خورم . می توانم و توانستم روزهای ابری را با پرده های کرکرهای چوبی بخوابم تا از پشت پلک هایم فرار نکرده باشی . سین راست می گفت یکی از شکنجه های من از بچگی تصور صحنه ای بود که تو دیگر نیستی و اشک ریختن از تصورش.حالا حتی تخم نمی کنم اسمش را بنویسم . مرگ لعنتی را می گویم !این آسمان چند طبقه برای جا دادن با تو و مهربانی ات خیلی کوچک است. الان که می رسم صبح خیلی زود است .من چقدر دلم می خواست جای خالی نبودنت را با چشم های در انتظار در خوابت پر کنم.من پر از بغضم .پر!
روی زمین و آسمان ندارد.دلتنگی همانقدر وزن دارد.در آسمان شاید سنگین تر هم باشد .آن ها که عزیزی را داشتند که حالا ندارند ،آنها می فخهمند وقتهایی که دلشان هوایش را دارد سر به آسمان می کنند.این باور افسانه نیست.یک جور استیصال است.یعنی از زمین نا امید شدن.آخ وقتی توی آسمونی سرت رو به کدام سمت بگیری ؟

پ ن : غلط های تایپی به خاطر پست بای فون است .خواستم متعلق به همان زمان و همان حس باشد ادیت نده باقی گذاشتمشان 

گردانه ی دف

برگشته ام روی همان صندلی که وق وق بچه ی بیگانه ها روی اعصابم بود.کار دنیا همین است ها !تو را می برد برت می گرداند همان جا که بودی .بعضی وقتها صندلی ات را می شناسی و بعضی وقتها پیش خودت می گویی چقدر برایم آشناست یا انگار در خواب این صحنه را دیده بودم!یا شاید حتی هیچ وقت برایت آشنا نباشد آنجایی که هستی .آدمها هم همینند .امروز اسم من هاشم است و تو من را دیگر دوست نداری و فردا یک هاشمی پیدا می شود که اسمش کامبیز باشد و تو را دوست نداشته باشد.و هیچ وقت ما حدس هم نمی زنیم که فردا هاشمی چیزی سر راهمان سبز شود .مثلن همین خود من !سرم را چون بز کوهی انداخته ام پایین و می چرم .یکی نیست با این بز دوست شود او را به چرا ببرد و به زور علفی به او بفهماند کار دنیا کپی پیست است بزی جان . حالا که بر میگردیم ذوق. برگشت دارم.ذوق خانه ی مادری با پرده های رنگارنگ.ذوق همه ی بی ذوقی هایش.ذوق آدمهای خسته ای که درگیر روزمرگی اند.ذوق دردسرهای زندگی.همه ی اینها بعد از چند سفرنوشت تمام می شود ؟بعد از چند روز؟چند آغوش هست که دلتنگشانم . روزی که می رفتم دختری با موهای ماهگونی را دیدم که یادم باشد قصه اش را بنویسم.من هم حالا فکر می کنم اگر نمی رفتم چه کار می کردم ؟

called Maryam

آقایی با عبای بلند و کلاه عجیبی با همسرش و دو بچه اش آمد نزدیکم.نشستند کمی آنطرفتر از من. آقا مهر روی زمین گذاشت و نماز می خواند .همسرش بی حجاب بود و فرزند کوچکترش را تر و خشک می کرد و آن یکی که دختر بچه ای 4-5ساله به اسم مریم بود برای خودش چهارشنبه سوری راه انداخته بود.چشمهایش مثل عروسک ها درشت و توسی بود.یک پیرهن تا پایین تر از زانوهایش به تن داشت و چمدان بلند تر از قدش را با اطمینان کامل حمل می کرد .زن به دنبال مریم راه افتاد و آقا نمازش تمام شد و نشست به ذکر گفتن.همانطور که می نوشتم از او. پرسیدم اهل کجا هستند و از اینکه اروپایی بودند و چشم آبی خیلی هم تعجب نکردم . می دانید همه ی آدمها خدایی دارند

لوبیا پلو

افتاده ام به جون آشپزخانه.مملکت غریب آدم هوس لوبیا پلو می کند .لوبیا تازه خریدم و دم هایش را چیدم و گوشت ها را با چاقو بریدم.به لزوم وجود دارچین فکر می کنم و پیاز ها را طلایی می کنم.شراب ریخته اند برام .بهانه جور می کنم که نخورم و خودم را با سالاد شیرازی سرگرم می کنم .حال خوبی دارم .میز را که می چینم همه جمع می شوند.ته دیگ را که می آورم سروصدا بلند می شود و بیا و ببین بوی دارچین و لوبیا پلو چه می کند...

۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

بی وفا

از یک جایی به بعد بعضی از آهنگارو نمی شه دووم آورد.مگه می شه آدم یادش بره آدمیو که همه ی عمر عزیزش بوده و چند ساعته رفته زیر خاک با این آهنگ چقدر دلت تنگش شده ؟مگه یادم می ره با چه سیلی از اشک می روندم که برم هفت سین بخرم ؟مگه می شه دوری چند ساعته و اون دلتنگی و نوشت ؟مگه میشه یادم بره ؟

پرواز شماره ی فیلان بر زمین نشست !

هفده ساعت منتظر بوده ام تا برسم . هی از ابرها بالا رفتم هی پایین آمدم .هی بُرد ها را چک کردم هی بلیط ها را چکینگ آنلاین .از نوشتن به صورت آفلاین هم دست بر نداشتم . پس چیزی که ثابت شده است اینست که بی آن نمی توانم زنده بمانم !
پست هایی که با موبایل نوشته شده و آپلود شده به دلیل ذیق وقت و کمبود امکانات ادیت نشده اند از همه ی دوستانی که آنها را غلط پولوت خواندند عذر خواهی می کنم . بعله! من رسیده ام و پله های فرودگاه را یک جور متفاوتی از بقیه مواقع پایین آمده ام .دوری خوب است .از خودت دور بودن خوب است . آخ چه مچ ها که از خودت نمی گیری ! کلی حرف دارم برای نوشتن ...

پی نوشت : هی می ترسم یادم برود آدم ها را ، لحظه هارا ، جاها را ...می نویسم ..می نویسم

۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه

سفرنامه

شهر را از بالا دیده بودم .کوچه های سر بالا و سر پایین قدیمی چند هزار سال پیش را آرام آرام قدم می زدم و گاهی چشم به چهارچوب دوربین می بستم و چیلیک!بعد چند قدم جلوتر می ایستادم و آن آقای چینی با لنز بلند دوربین اش را که از پنجره های ساختمان های اطراف عکس می انداخت را ورانداز می کردم. یک میدانی هست آن وسط که مسابقات سوارکاری برگزار می کنند و پولدارهای اروپا مسابقه را از پنجره های ساختمان های اطراف نگاه می کردند .من نشسته بودم توی میدون روی زمین.هوا یک جور خیلی خوبی بود .از صبح خنک که راه افتاده بودم گرمتر شده بود.داشتم سیگار آتیش می کردم که احساس کردم یک لنز دوربین دارد شکارم می کند .آتیشم تند تر شد!هوایی بود .ملس. نم روی دیوارها بین روحت رسوخ می کرد.کلیساهای مر مری تو را بین روح های پاک چند هزار سال پیچ گم می کرد... نه از اسب ها خبری بود .. نه از هوادارها... من بودم و من و زمان آهسته آهسته از روزگارم رد می شد .این گذر زمان گاهی در حد چه حیف احساس می شود!