Google+ Followers

۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

از اين قصه ی تلخ راه دشوار

/یادگار شمال 

می تازم بالا . خشم سردی دارم . خشمی به دمای زمستان .خودم را در آینه عقب ماشین نگاه می کنم .همان روسری سیاه . سیاه واژه ی سنگین تری است تا مشکی .حواسم به دوروبر نیست . یادم می افتد قرار بود امروز کسی را ببینم .یعنی درست تر مطلب اینس قرار بود کسی من را ببیند و زخم هایم را تیمار کند . 

/سعادت آباد - میدان شهرداری 

یک مانتوی خردلی پوشیده کنار خیابان . ترمز می کنم .در را از داخل باز می کنم .او می رود سمت جلوی ماشین .نمی دانم چرا ؟ بعد دولا می شود یک برگه تبلیغاتی که گذاشته اند پشت برف پاک کن را بر می دارد . برفی نمی بارد آخر که بخواهم پاکش کنم و توجه ام را برگه جلب کند ! همه ی توجیحم اینست .بعد می نشیند و مرا می بوسد .من هم می بوسمش ؟ یادم نیست ...

/خلوت درختهای کاج بلند 

نشستیم روی نیمکت عینکم را بر داشتم . عینک را برای شیک بودن نزده بودم قطعن . خواستم همه چیز را تیره تر ببینم . آدم چند درجه دید سیاه داشته باشد به مسائل بهتر از اینست که بفهمی کوری سفید ِ مطلق داشته ای ! بعد می گوید حرف بزن . حرفم نمی آید .بعد میگویم چقدر درک دونی ام پر شده . خودش میداند نیامده چس ناله گوش کند پس خیلی قوی تر از آن چیزی که هست،خودش را نگه می دارد . آمده مثل لیمو آب ِ من را بگیرد بعد تفاله ها را بریزد دورد و برود . تلفنم زنگ می زند .جواب نمی دم . بعد قبل از اینکه من حرف بزنم او شروع می کند .میداند زخم کجاست .حواسش هست دستش نخورد . بعد من پاره می شوم اما بی صدا . خودش را نزدیک من می کند و سرم را جایی بین دستها و سینه اش امان می دهد .چند ثانیه بعد من بلند می شوم . حرفم میآید .اشکم هم می آید . اینجا همانجای زندگی است .همان جاهای ترسناک زندگی که  باید یک نفره عبور کنی .عبور نکنی ، ترس ماندن کَلَکَت را می کند .

یه جاش بد جور می زنه لنگ

بیداری ...
بیداری طولانی ...
 بیداری طولانی وقتی مدام راه می روی ...
 بیداری طولانی وقتی مدام راه می روی و دست می کنی توی موهات ....
 بیداری طولانی وقتی مدام راه می روی و دست می کنی توی موهات و پوست لبت را می کنی ..
.بیداری طولانی وقتی مدام راه می روی و دست می کنی توی موهات و پوست لبت را می کنی و توی سرت ترافیک فکر است ...
بیداری طولانی وقتی مدام راه می روی و دست می کنی توی موهات و پوست لبت را می کنی و توی سرت ترافیک فکر است و قلبت را پانسمان می کنی ...
بیداری طولانی وقتی مدام راه می روی و دست می کنی توی موهات و پوست لبت را می کنی و توی سرت ترافیک فکر است و قلبت را پانسمان می کنی و گلویت را می مالی ...
بیداری طولانی وقتی مدام راه می روی و دست می کنی توی موهات و پوست لبت را می کنی و توی سرت ترافیک فکر است و قلبت را پانسمان می کنی و گلویت را می مالی و سالها را آرشیو می کنی ...
بیداری طولانی وقتی مدام راه می روی و دست می کنی توی موهات و پوست لبت را می کنی و توی سرت ترافیک فکر است و قلبت را پانسمان می کنی و گلویت را می مالی و سالها را آرشیومی کنی و این وسط یک عکس می آید که با آب دهان تو ظاهر می شود ...
بیداری طولانی وقتی مدام راه می روی و دست می کنی توی موهات و پوست لبت را می کنی و توی سرت ترافیک فکر است و قلبت را پانسمان می کنی و گلویت را می مالی و سالها را آرشیومی کنی و این وسط یک عکس می آید که با آب دهان تو ظاهر می شود و می روی یک لیوان آب می خوری ...
بیداری طولانی وقتی مدام راه می روی و دست می کنی توی موهات و پوست لبت را می کنی و توی سرت ترافیک فکر است و قلبت را پانسمان می کنی و گلویت را می مالی و سالها را آرشیومی کنی و این وسط یک عکس می آید که با آب دهان تو ظاهر می شود و بعد هعی تکرار می کنی :
خیلی چیزها را می گذاری توی این نوار برگردان های قدیمی و دکمه را فشار می دهی و قِر وقِر می آید اول فیم و دوباره پلی می کنی .دوباره .چند باره ...


سندرم دلهای بی قرار

یک وانت سفید رنگ و رو وا رفته و چهار عدد گوسفند پشت آن در حال طی مسیر جاده ی خاکی پر سنگ و کلوخ .تصور کنید چطور تکون می خورد . همانجور !

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

Change -Perviuos post-Little thing -Coffee-Hello old fashion -Camping







"کیپ یور هد اباو د واتر" گاهی تنها کاری ست که باید بکنی

خوب عکس نمی توانم ببینم .هیچ عکسی .مثلن یک ظرف پاستاست با دو قاشق چنگال .همان دو قاشق چنگال ، کارم را می سازد .
فیس بوک را تخته بستم .نمی توانم بروم فیس بوک . چون دوستهامو می بینم . عکس از من دارند . عکس از ما . عکس از عاشقی  !دردم می آید . سناریوی ما چه بودیم و چه شدیم داغونم می کند . جمله های توی فیس بوک را نمی توانم بخوانم . همه چیز مثل شمشیر دو سر فرو می رود در جناق سینه ام . صدای دنده ها خرت خرت و بعد داغ شدن و خیسی خون . خوب رفتم پین کنم . نمی شه آنهم ذاتش عکس است .ذاتش آرزوهایم است . ذاتش از همان فردایی که امروزآمده است و ازش بی خبریم، است.وبلاگ نمی توانم بخوانم . تمر کز ندارم . چک میل می کنم . کارهایم را سورت می کنم ایمیل مربوط به زنجان را می فرستم برای بچه های شمال . قاطی پاتی . خوب این کارها ازم بر می آید . تا اثر قرصی که خوردم و هیچ جایمان را خواب نگرفت بپرد ، اینجوریست وضع . آهنگ ... آهنگ نمی توانم گوش کنم . باید هیچ کاری نکنم . باید دوستی بیاید مرا برباید ببرد تا شب بکند توی ماسه روبروی دریا . فقط سرم بیرون باشد. فقط نفس بکشم . فقط keep my head above the water کنم  .

تمرین می کنیم واژه ها را

پیش می آید. از تعداد انگشتهای یک دستم دارد بیشتر می شود .اتفاقهایی را می گویم که قلبم زمان نوشتنشان تند می زند . با آدرنالین بالا . هیجانهای منفی اسمش را بگذاریم .اینها می خواهند کاری کنند که من دیگر ننویسم اما کسی که می نویسد با بی آدرنالینی هم می تواند بنویسد . 
فیلم کافه ستاره را دیده اید ؟ یک تکه هایی از فیلم های زرد ایرانی را دوست دارم . آنجا که ملوک می ایستد جلو آینه و ماتیک قرمز زده و تمرین سلام می کند که چه جوری به آنکه می خواهد دلش را ببرد سلام دهد . که  چگونه این سلام را بنوازد. هعی تمرین می کند . هعی . 
حالا صبح خیلی زود باران زده ی پاییزی ، دارد تمرین می کند . اما تمرین سلام نه . تمرین می کند چگونه بگوید خدافظ.
ببخشید آدرنالینم رفت بالا .کافیه تا همین جا . 


۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

اُخــــــــــرا


به نظرم اینجا خیلی خوب است . به نظرم مکانها کالبد دارند .مثلن می روی یک جایی که آشناست .به نظرم این کافه قبلن در کوچه پس کوچه های پرتقال بوده و یک درخت برگ دار خیلی خوبی هم جلوی آن سایه کرده بوده و یک میز گرد کوچک دو نفره زیر سایه بوده و یک بورد از محتویات آنچه بر شکموه ادر کافه می گذرد روی آن نوشته شده بوده. بعد کافه کوچ کرده اینجا . تو هم می توانی اینجا کوچ کنی،یعنی میتوانی دفتر و دستکت را برداری و بیایی بنشینی بنویسی ، بکشی یا هر چیزی . 
ساعت حوالی پنج و چند دقیقه ی بعد از ظهر پاییز است .هوا را تصور کنید که چه اندازه تاریک ، چه اندازه روشن است . دلم می خواهد به این صداهایی که گوش می کنم گوش کنید .یکی از کلمه های اینجا سنجاق می شود به یک موسیقی خوب .گوش نوازی میکند ...
زندگی را بنویسم اگر روی یک تکه کاغذی صدا می دهد .صدایش مثل هارش هارش رودخانه می ماند .دارد می رود . بی اینکه بایستد ببیند چیزهایی که بهش چفت شده بودند جا مانده اند یا نه ! همینقدر بی تفاوت می رود .یک جور آگاه و مقصد دانسته ای می رود ها .نروی می رود .زندگی هم نروی چی ؟ می رود ! این از داستان صدای زندگی .
یک جوری می شوند آدمها که هی احساس می کنند باید بروند ،هنوز نرسیده اند بعد این همان طول مسیر است به اعتقادم . هعی می رویم تا برسیم .خوب اگر رسیدنی در کار نباشد چی ؟ بعد اگر برسیم اشتباه آمده باشیم هم باز اسمش می شود رسیدن ؟ همان کوه و اوج و رنج تماشا را من اینجوری می بینم .که باید یک مسیر را بروی و برسی و بعد برگردی ازش تا فرآیند رفتنت تکمیل شده باشد .جمع کنی بروی شهرستانک مثلن و بمانی چند روزی .می دانید به نظرم پاییز را به نام شهرستونک نامگذاری کرده اند از بس هوایی ات می کند . بعد که برگشتی و رسیدی به نقطه ی شروع می توانی بگویی نتیجه اش چه بود ! ما آدمها دچار بیماری زود قضاوتی هستیم .
خوب اینجایی که هستم رنگ زرد دارد و چیزهای کوچی برای زندگی .اینجا اُخــــرا است .

بند و بساط


۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

ببافیم ...ببافیم


لتس گو


هنوز لبخند زدن بهتر از دو نقطه دی است

تنها شدگی ها بر چند دسته اند. حال گروه بندی اش را ندارم . به طور خیلی کلی اما بدترین و ناگهانی ترینش را من در وطن خودم تجربه کردم . حاصلش؛ حاصل قابل شمارشش، یکی دو تا سفر بود و یک سری نوشته و تکمیل یک پازل هزار تکه ای و دیدن چند سریال و به شدت درس خواندن. از شوک و شبهه که در آمدم، دیگر مار هایم را خورده بودم جوری که افعی مقابلم سوسک بود. لازم ندارم که دلسوزی بر انگیزم . امروز من فکر می کنم برای اکثر انسانها لازم است که مار هایشان را سر وقتش بخورند در این جهان. این بهشان کمک می کند که آدمهای بهتری باشند برای خودشان! صرفا برای خودشان و در حق خودشان بهتر عمل کنند. و کمتر آزارنده باشند. و روی اعصاب بقیه نروند چون به محض دیدن اخطارها، یاد می گیرند که به موقع کنار بکشند یا بیرون بکشند و از این دست

در خارج اول که بودم، یک جمع خوبی بودیم یک روزگاری  ( یا من دلم می خواهد اینطور فکر کنم که یک روزگاری خوب بودیم توی آن جمع) و بعد طبق عادت بسیاری از جمعهای خوب فارسی زبان، حرف توی حرف و حرف پشت سر و حرف جلوی چشم آنقدر زیاد و بد و گند شد که من یک روزه و یک تنه از یک عالمه آدم بریدم. این یک عالمه آدم اسم عام است برای خواصی که هر روز به جز وقت خواب، و حتی گاهی وقت خواب، با هم معاشر بودیم. همسایه بودیم. همکلاس بودیم. هم پیاله بودیم. هم زبان بودیم. و خیلی "هم " های دیگر بودیم. و من دیدم که وای که نمیشود. وقتی که دیدم و بعد بهشان گفتم نمی شود،  یکیشان برگشت گفت : تنها می شی. سختت میشه.  آن لحظه  من شاید از روی غرور یا از روی غریزه ( چون اصلا تا همان لحظه به "سختم می شه " اش فکر نکرده بودم ) گفته بودم : کلا یک مقادیری تنهایی برای همه لازم است گیرم به صرافتش نباشیم و البته که آدم با آدم خیلی فرق دارد و برای همین تو بیا و ما را از سر بریده نترسان. ما تنها شدنها را دور زده ایم دیگر پدر جان . و خب مکالمه در همینجا به پایان رسید و کسی دیگر ما را از نبود خودش نترساند. آن روز من رفتم خانه. فردایش رفتم یک رستوران برای ناهار. و با اینکه دیگر دور میزم شلوغ نبود، اما مرغ سرخ شده در سس آناناس همچنان خوشمزه بود! و اینجور شد که من با همه توانم در طول آن سال به خودم خوش گذراندم. از آفریدن سفر و تعویض خانه و شکل دادن به رابطه های جدید تا پرداختن به همانهایی که داشتم از وبلاگ و کتاب و مجموعه موسیقی و فیلمهایم. سال که تمام شد دیدم عجب ! خسرانی هم نبوده تهش. خدایی اش را بخواهم بگویم دیدم از وقت گذرانی با دو خط کتاب یا نیم ساعت کنسرت یا چه می دانم یک فیلم وودی آلن، خیلی انسان بهتری در می آید تا ساعتها و ساعتها هی قاطی شدن و اختلاط آدمیزادها با هم. چه انرِژی ها که هدر نمی دهیم
 این روزها مثلا؛ که کمتر وول خورده ام توی آدمها، دیده ام که دارم به سرعت نه چندان یواشی، باز هم یک زبان جدید یاد می گیرم جوری که همین امروز معلمم مرا برد جلوی تخته تا به بقیه درسی را که خوب فهمیده بودم توضیح بدهم. دیدم که توی این مدت چندین و چند تا فیلم خوب دیده ام و دو تا کتاب دویست برگی تمام کرده ام و یک سیصد برگی جلوی چشمم است. معاشرتهای مجازی یا رفت و آمد های کیلویی ام کم شده و نوع حقیقی یا انتخابی اش به قائده و درست و درمان شده . جوری که دو تا مهمانی بزرگ تر از قد خودم داده ام و یک غذای خیلی سخت روسی یاد گرفته ام از یک همکار خیلی کم حرف و میان سال که با هم اخت شدیم بدجور. برای سالروز تولد یک آدمی کاری کرده ام که گفت در تمام چهل و خرده ای سال زندگی اش این اولین باری بود که اینجور ذوق کرده بوده و غافلگیر تولدی شده بوده که تا قبل این هر وقت بهش فکر می کرد حالش بد می شد. یک آدم عمده ای در زندگی ام را بیشتر از قبل فهمیده ام چون در جهت فهمیدن و پذیرش و گوش سپردنش ، وقت گذاشته ام. یعنی وقتش را پیدا کرده ام که بگذارم. وقت فعال، نه وقت مرده!. کارم را پیش برده ام و البته که گاهی از پیشرفتش ناامید شده ام و حتی گریسته ام اما چند دقیقه بعد لیوان قهوه به دست ، دوباره از نو آغاز کرده ام. سه تا دوست جدید پیدا کرده ام برای وقتهای خیلی خالی خاص. کارهایم را مرتب چیده ام و یک ماه مرخصی جور کرده ام و برایش برنامه ریخته ام. بیشتر از پیش دوست داشته شده ام انگار که یک موجود جدیدی باشم. کمتر به این و آن و فلان و بهمان فکر کرده ام و کمتر جمله و حرف و خطابه تولید کرده ام و به جایش بیشتر زندگی کرده ام. رژیم غذاییم را تغییر داده ام. حرکت بیشتر را اجباری کرده ام. وقتم را به خودم اختصاص داده ام و هی نگاه نکردم که کی دارد چی می گوید و نظر کی به کجاست. به خودم پرداخته ام و به کارهایم و به یک چیزهای مشخص که هنوز دوست دارم بهشان برسم. یک خستگی آسوده ای داشته ام وقت خواب. دیگر پیش نیامده که به خودم بگویم امروز هم هزار ساعت و دقیقه تلف شده داشتی که به هیچ گذشت. توی فیس بوک و جیمیل و پلاس و هر چه از این دست، بسیار کمتر چرخیده ام. عضو فعال یک گروه تئاتر شده ام. اینها را مدیون کم کردن معاشرت های مجازی یا حرف زدن و حرف شنیدن های مداوم هستم. الان که بطری آب و جزوه های مرتب شده و کارهای تمام و ناتمامم جلوی میزم چیده شده اند، متاسف نیستم که این شکل زندگی زودتر میسر نشد. لابد زمان خودش را میخواست و ماه پیش و سال پیش و پیشتر از این، همانقدر بلد بودم. الان که الان است، بیشتر یاد گرفته ام و نمود بیرونی اش مشخص است و همین روح مرا نوازش می کند. پاییز هم که هست. زندگی خوش رنگ تر است همیشه توی پاییز  
پ ن : یک دست نوشته ی خوب را که خواندم و لذتش را بردم دلم خواست عینا" منتقلش کنم . لینک مستقیم نویسنده ی خوب هم همینجا گذاشته می شود .

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

filled my soul


خودشان نیستند ... عکسشان هست

در ورودی آپارتمان که باز می شود همه چیز به صورت یک هو می آید دستت . یعنی به صدقه سری آشپزخانه های اپن بوی غذای راه افتاده در هر سوراخ سمبه ای از شام شب خبرت می کند و از این قبیل . عکس را روی میز دیدم .داده بودم عکسش را عکاسی که او را " فقط او را " بزرگ کنند ..ایستاده کنار خواهر زاده اش . عروسی یا جشنی باید باشد به گمانم. نیم رخ نیست . اما تمام رخ هم نیست .مو های سرش را فر کرده . یک فر خوب طبیعی ای  که آدم خیال می کند چه خوب و شیک است . موهایش در حالت طبیعی باید تا روی شانه هایش بوده باشد اما حالا خیلی شسته و رُفته ایستاده .ابروهایش را باریک برداشته و مداد چشم و اینها هم دارد . گونه هایش ... گونه های برجسته ی خوبش داستان اصلی عکس باشد ها انگار ! بعد یک ماتیک بینا بین قرمز - صورتی - بنفش زده به لبهای خندانش و دندانهای یک دست و ردیف و سفیدش کاملا پیداست . پس خنده هیچ هم تصنعی نبوده  و مو لای درزش نمی رود . بعد دست ش را گذاشته روی دست خواهر زاده .دست بندش هم دستش است .دستهایش مثل همیشه قوی و پر قدرت . لباسش هم رنگ ماتیکش است .همه چیز حساب و کتاب دارد.عکس نیم تنه است و هوا یک جور ملسی است انگار . یک شومیز سفید دست باف خیلی خوب انداخته روی شانه هایش ...
بعد عکس را بردم توی قابش گذاشتم .یک نگاه به عکس ... یک نگاه به تقویم که پاییز شده ... یک نگاه به شومیز سفیدش که روی مبل است

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

مریم کوهی ؟

لیلا که می روی کوه ، دمنوش مریم کوهی داریم ؟ صدا میپیچد ؟
گاهی که خاکستری می شوی تکلیفت را با خودت نمی دانی ، هیچ چیز خوشحالت نمیکند ، هیچ فرقی نمی کند که بعدش چه می شود . توی دلت می گویی به تخمم.



خاطرخوایی

خیال می کردم مهندس راه است از بس تمیز و مرتب بود ، بعد ها که فهمیدم کارگر راه سازی است ، کار از کار گذشته بود و من می خواستمش...

شلیک

تقدیر همیشه در راه است ، مثل گلوله ای که زندگی به سوی مرگ پرتاب می کند

معروفی

۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

بی گمان جایی برای زندگی


یکسره روی زمین ابری ست با آن


قراری به وقت نیمروز دوم پاییز


آدمها


زن هر چه باشد زن است

زن هر چه باشد زن است

عه عه عه

نگفتی پشت این در چشم انتظاری داری ؟

گذری کن ....

همه عالم به تومی بینم و این نیست عجب !
به که بینم  که تویی چشم مرا بینایی
پیش از این گر دگری در دل من می گنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

گوشنوازی می کند ...

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

ور آر یو ؟


صدایی از کویر موسیقی متن مغز ماست

یک سایت پیدا کردم که آدرس متوفی را می دهد .(سلام آیدا ) اول فکر کردم می گوید شخص مذکور الان فلان جاست و تو می توانی بروی سراغش . بعد ملتفت تر شدم که می گوید مورد فوق در قطعه ی فلان - ردیف فیلان است . 
بعد رفتم سراغش .اسم و فامیلش را زدم و برای پیدا کردنش هم تاریخ را از آنچه دیفالت قضیه بود محدودتر کردم تا به کار سیستم کمکی کرده باشم .بعد  جستجو شروع شد و چند لحظه بعد "چیزی یافت نشد" ! 
می دانید این یافت نشد چه حجم از آدرنالین را جابه جا می کند ؟ یعنی نبود . یعنی از زیر خاکیها نبود . یعنی اگر می شد این سیستم کشکی را باور کرد چه می شد ! یعنی داشت تراپی می کرد .سیستم فهمید حال جستجوگر مثل تیغ است گفت دلخوشش کنیم . از آن دسته دروغهایی که آدم به خودش می گوید تا حالش خوب شود .از آن دسته دروغ هایی که سیرت نمی کند از دنیا . از آن دسته دروغ هایی که انگشت سبابه می ندازد ته حلقت تا لجن های دنیا را بالا بیاری تا باز جا با زشود برای چند نفس زهرآلود دیگر . برای چند شبانه روز دیگر ...
رفتم سراغ سوشی انا تا برویم بازار بزرگ . من چند قدم جلوتر از او می رفتم _من آدم معذبی هستم .چند قدم جلوتر می روم همیشه _ بردمش حجره ی شماره شش کارش را راه انداخت . برای خودش خرید کرد .طبعن خوشحال شد .بعد بین تیمچه ها می چرخیدم و می چرخید . خسته شدیم سر ظهر .بردمش رستوران .غذایش را سفارش داد و با لذت می خورد . یواشکی نگاهش می کردم . لذتش  حتی اگر چند دقیقه است بازهم لذت است .بعد یک پرس هم از آن یکی گرفتم برای اهل بیت .بعد بردمش خانه. خسته بودم . خزیدم توی اتاق زندگی . بین ملحفه های سفید .خواب آخرین روزهای تابستان ...
چشمهایم را باز کردم . صبح شده . ساعت را نمی دانم . موبایلم هم خاموش شده . موزیک را با صدای متوسط روبه بلندی به فضای آجرها اضافه می کنم و شروع می کنم به ورزش .بعد صبحانه دلمه و چای برای خودم آماده می کنم . کوچ میکنم به کاناپه . شانه به سر می سازم ._از دلخوشی های کوچک _ شانه به سرها را مرتفع می کنم .بعد خسته می شوم .زیر پوست من راه ابریشمی از مورچه هایی که دارند می روند در جریان است . 
پی نوشت : سنگهای بزرگ در پیچ های آخر جاده هم ترسناکند هم عجیب. نگهت می دارند آنجا که نباید . بین تردیدی از سقوط و یک چیز دیگر .

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

شش ماه معادل یک عمر گذشت

روی مبل دراز کشیده ام .سو شی انا آن ور نشسته .خواهر کمی آن ور تر و داریم فیلم می بینیم  مثلن . اولش گفتم فکر کنم خانم ایکس بمیرد .پس همه یه آمادگی ذهنی داشتیم . بعد خانم ایکس بیدار نشد .رفتند توی اتاقش .صداش کردند بیدار نشد . زنگ زدن اورژانس آمد ... خوب طبیعیه که هر کس مبلش در زاویه ای تداعی شده که اونیکه صورتشو نبینه . انگار کن کوه کوه خاک ریخته بودن توی حلق ما و هر کس بی صدا کار خودشو می کرد .بعد قبل از تموم شدنه فیلم یکی تلفنو بر می داره می ره توی تراس ، اون یکی می ره آشپزخونه سرشو می کنه توی قابلمه .سوئیچو بر می دارم پناه می برم به سیاهی شب ، به خیابونا ...این پناه ماله اوناییه که پناه گاهشون فرو ریخته .حواست باشه چه ویروونی به بار آوردی با رفتنت ...

برای گذر زمان


تقویم تاریخ

وقت هایی از آخر شهریور که راست راستی پاییز است

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

بوی خوش قورمه سبزی ،بوی زن!

صدا می کنه کیه؟میگم منم.درو باز می کنه میگه ترسیدم آخه تازه داشتم می خوابیدم. ساعت تازه شروعه غروبه!بعد ناخودآگاه بوی قورمه سبزی می پیچه توی دماغم.می گه داشتم برای شام قورمه سبزی میذاشتم!فلذا همه ی امیدو آرزوی بنده ی حقیر مبنی بر یک ظرف چینی پر از پلو و قورمه روی تخت و بعد ولو و اینها دود می شود و هوا میرود.خانه خلوت است .می روم یک ظرف برای دل سوخته ی نامبرده عدسی و روغن زیتون می ریزم و دست رو می شورم و کوچ می کنم اتاق زندگی.بدنم هنوز هم حرارت وضعیت رسیدن به خانه نشده .دراز می کشم و بلوزم را بالا می زنم و فون به دست وایرلس روشن به این فکر می کنم آیا آنها که شکم دارند وقتی دراز می کشند شکم خود را می بینند؟از شما چه پنهان این مورد را در وضعیت عمودی ،در حمام وقتی کف مالی می کنم موهایم را بررسی می کنم و ته دلم هم روشن است که وقتهایی که سه روز هفته بین دستگاههای بدنسازی وول می خوردم اوضاع خیلی روبراه تر بود! در همین حیث و بیث خواهر زنگ می زند که می روم ورزش و بعد می رسم به تو .یک جور ناملموسی دلش را میبرم تا بیاید یک غروب تابستونی راباهم پیش ببریم و او هم طبق طبق از موضوع استقبال می کند. آیا می دانستید قورمه سبزی هر ثانیه اش احساس رشد و گذر زمان و" من بزرگ شده ام" به آدمی می دهد؟نمی دانستید؟بدانید !

۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

عکس ببینیم




                                                                         نه همیشه سفید


                                                                        صبحها ، صبحانه



دلخوشی های کوچک برای زندگی 



                                                     گاهی وقتها تغذیه - سلام اولد فشن جان



یک میز نه چندان غول

آغاز سال ِ ....

همین را بگذاری {+} بعد شروع کنی از دوازده شب سی و یکم شهریور ثانیه ثانیه برونی سمته اول مهر هزار و سیصدو نود و یک.بعد بشینی یه گوشه ...در تراسم باز بذاری ... هعی بک بزنی به اول پاییز نود ...اول پاییز هشتادو نه ...اول پاییز هشتادو هشت ...اول پاییزه هشتادو هفت ...

پی نوشت : نه خواسته ی فعلیم همینه

The Dreamers

سعی می کنم دورو برم را از حاشیه ها خالی کنم تا اصل ماجرا به سروسامانی برسه .گاهی سعی ِ تو مخالف واقعیت عمل میکنه . گاهی فکر می کنی داری غرق می شوی اما در حقیقت تو داری شنا می کنی پسر ! حالا سعی می کنم خلوت کنم اما از ثانیه های فری تایم هم یک برنامه ای می زند بیرون . روزهای پاییز و زمستان ِ پیش رو، روزهای غمگینی هستند . یک غم قایمکی . اصلا" نمی خواستم این جمله را بنویسم . راستش میخواستم بنویسم روزهای پاییزو زمستان پیشرو صبح های زود باید برم دانشکده اصولا.از این کلاس به آن کلاس . اما ته دلم این می گذشت که این پاییز و زمستان همانجوری هستند که گفتند . سعی میکنم تکرارش نکنم تا احساس تلقین نداشته باشد . یک بار گفتمش تا یک جور ِ رهایی شوم ازش . اینکه این پاییز اولین پاییزی ست که "دانه ی انار " نیست ، من را می برد به زمانهایی که اول مهر می رفتم مدرسه و دانه ی اناری داشتم ... اینکه این پاییز اولین پاییزی است که دانه ی انار نیست توی دلم را خالی می کند . می دانید ؟خسرو(شکیبایی) با اون صدای خوبش می گفت اصن چه معنی داره توی این دنیا آدما یه روز بیان یه روز برن ؟ این فلسفه هه خیلی ساده و منطقی به نظر می رسه اما خدا نکنه پای دل تنگ تو و عزیزی که چند ماهه رفته لونه کرده توی دل خاک درمیون باشه .اون وقت می خوای پاره پاره شی ...
خوب این پاییز اولین پاییزه نبودنشه . تکرارش شمارو اذیت می کنه خواننده ی عزیز ! اما لطفا به نویسنده ی ماجرا حق بدهید که اگر روزها و شبها خودش را گم میکند توی زندگی تا نفهمد ، اینجا بفهمد که آره رفیق .این گم شدنه گاهی جواب نمی ده .گاهی یه روکشه سطحیه روی حقیقتی که لحظه لحظه در گذره .خانه ی  کودکی من یک بالکن خیلی بزرگی داشت که می رسید به در ورودی . سر تا سر ِ پذیرایی شیشه های قدی مشرف به بالکن داشت . پاییز که می شد پرده های تور سفید می رفتند و پرده های مخمل زرشکی می آمدند . از آنجا من می فهمیدم قرار است برگی بریزد .این اولین پاییز چشمم بدجوری به پنجره هاست تا ببینم این ایدئولوژی کجای زندگی دانه ی انار جا داشت ؟ امروز داشتم اولد فشن خوانی میکردم : که اگر دریم بمیرد ، دریمر ها چه بر سرشان می آید ؟ 

جِلِس

همین جورکه می بینید  .حواسم به تجملات نیست اصلن. یک پنجره می خواهم گاهی و یک همچین لمکده ای که وقت امانم را نبُرد .به خدا هیچ چیز در سرمن نمی گذرد . فقط می خواهم نگاه کنم . حرف نزنم .نگاه کنم . آدمها حتی به نگاه مطلق هم حسادت می کنند . آخر چرا ؟

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

ونک ... مستقیم

میدان ونک را حوالی اردیبهشت ماه ِ گذشته دوره کردم . داشت برایم تعریف می کرد .که کار می کند و ساعتها دیر میگذرد و خسته بر می گردد سراغ خانه و کاشانه .بعد بی هوا گفت بگو کیو دیدم ؟ چند ثانیه هم نگذشت .گفتم فلونی .تعجب کرد اما زود خودش را برگرداند به وضعیت مساعدی از حال گذشته اش . گفت اوم پیر شده .همانجور که چشمهایم را به زاویه ی نزدیکی از روبرو دوخته بودم تصویری خیلی واقعی از شقیقه های سفیدش از جلوی چشمهایم گذر کرد . نه ! نکرد . اومد تا یک جایی و بعد انگار داد می کشید که نگاه کن ببین چه شکلی شده ام من ؟! و گذر نمی کرد تصویر . بعد صدا از آن ور آمد که از تو هم پرسید و بعد یک دنیا حرف انداختم وسط ... 
می دانید ؟ آدمها ... همه شان نه . آن دسته که می روند اما نمی روند ، آن دسته که یادشان مثل ساعت صبح ها که هی خاموشش می کنی باز زنگ می زند و بیدارت می کند بالاخره ... آنها از یکی از میدان های شهر یا کشوری می گذرند .بعضی ها حتی از میدانها هم نمی گذرند ! 
می دانید ؟ آدمها ی دور ِ نزدیک و آدمهای دور ِ دور یک جایی از زندگی دلم را خیلی سوزانده اند . دو گونه ی خیلی متفاوت از رفتن بوده اما هر کدام قسمتی از روح من را خارت خارت جویده اند ... کارشناسان جای دندانها را بسیار خوب تشخیص می دهند
از صبح صدایی مثل ناقوس کلیسا در گوشم می زنه.امروز چند شنبه ست ؟

سندرم انگشت های بی قرار


آنهایی که پین می کنند

طبیعتا" من حتی اگر او را نمی شناختم هرگز هم،  با او فانتزی های مشترکی داشتم و خواهم داشت . اگر از  کنارتان کسی می گذرد ، شاید او همانیست که شما جایی از زندگی تان به او فکر کرده اید .

بعدا " نوشت : شاید حتی نشسته اید با هم یک شات هم زده اید 

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

دلخوشی های کوچک


در ستایش صبوری کاکتوس ها


پیشواز پاییز

تخصص خاصی دارم در مورد اینکه وقتی دارم می روم مهمانی یا حتی می روم سر کوچه دوغ بخرم اتاق را به شکل کوهی از لباس در بیاورم .بعد مبل کم کم گم می شود .سازگاری عجیب کتاب و رخت و کیف و اینها را تحسین می کنم . صبح که بیدار شدم دیدم اوضاع خیلی همین جوری است که گفتم . باد خنک پاییزیه اواخر شهریور هم از زیر پنجره ها می دوید توی اتاق .برای ذهن شلوغ هم خوب است . بروم فنگ شویی. لباس های پاییزی را سلامی گویم و با تاپ های دو بندی و یک وجبی روبوسی کنم . کسی چه می داند کِی  لباسهای تابستانی باز می شوند دوباره ؟ سلام ای چوب  لباسی های خالی . 
سلام !

دلخوشی های کوچک


پ ن :از برود در برنامه ام لطفا" ها .

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

Lines



چند زندگی را در تصویر می بینید ؟


حال ِ دور

گفت: احوال ات چطور است؟
گفتم اش: عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!


امین پور 


سهم زندگی شما چند درصد مجازی است ؟

همه مجازی ها دروغ میگویند اگر بگویند گوشه ی ذهنشان به اینکه یک روز مجازی بودنشان تمام شود یا گودر جمع شود ، فیس بوک برود هوا و اینها فکر نکرده اند . آن روز یک هو یک تَرَک بزرگ بر می دارد و یک هو یک چیزی خالی می شود . این برای من هم پیش می آید .ترس نداشتن در زندگی شخصی زندگی میکند . یک جور موذی هم زندگی میکند .

۱۳۹۱ شهریور ۱۸, شنبه

گونه ی ملموسی از آدمها

یک جور آدمهایی در زندگی آدم اون گوشه کنار ها هستند در حد یک ساین و نشانه.در حد تابلوی دست انداز نزدیک است هم آدم وجود دارد .این شد دو گانه بشر زیستی دوستانه.خوب هشدارخطر در فرهنگ ما وجود دارد .که با دنده سنگین برو یا خانم شهره می خوانده آتیش آتیش الوالو دخترای همسایه رو!،سر کوچه چی چی می شینم آسته بیا آسته برو . این هشدار است کاملا.خوب گونه ای از آدمها هستند که برایشان هیچ تابلویی نیست .مثلن نزده اند عیش و نوش نزدیک است !یا رودخانه دبشی هست اینجا بروید بساط کنید کنارش ... معلول گونه منظور رسانی کردم ؟مبحث اینست هشدارهای خوب و جانانه در رشد جسمانی و روحی ما در این خطه هیچ جور گنجانده نشده.آدمهایی هستند در حد یک عصرانه.آدمهایی که اینجا در وبلاگ خانه گی من اسم ندارند حتی ،اما حالم را می برند همچون بادبادک هوا

چی تو چشاتونه ؟

ایستاده ای در فراخ آغوشی و مردانه از تو پرسیده می شود 
یا 
بین جلسه چشمت تار می بیند و کسی با لحجه ی امریکن به چشمهایت اشاره ای می کند 
یا 
کسی برایت این را بخواند مثلن ! 
حتی وقتی سالها بگذرد هم چیزی در چشمتان فرو خواهد رفت و چشمهایتان باری از خود به روی دوش شانه هایتان می گذارد

و بعضی عکس ها داستان خود زندگی اند ...







پ ن : سیاه سفید های خوب

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

اندر حیات وحش

رسیده ام پیرایشگاه . می روم طبقه بالا و می نشینم تا سرو سامانی به ابروهایم بدهد . من هیچ وقت برای ابروهام عادت دست غریبه روی صورتم نبود . حالا بهتر است .چون عادت دست خودم نیست روی صورتم . بعد می آیم پایین .کارم تمام می شود . کورال را می رسانم تا سر خیابان .بعد فکر میکنم بروم یک سر به سو شی انا بزنم یا نه ؟ بعد نمی روم . سرم نمی خواهد خودش را بزند به اون و  هیچ کس دیگر . می رسم خانه . شلوارم را در می آورم و غذای مختصری توی ماکرو می ذارم تا گرم شه . بعد می نشینم روی مبل جلوی تی وی و بی توجه به  چیزی که پخش می شه غذا می خورم . اینجوری غذا نخورید حال آدم را بهم می زند .
 بعد می روم روی تخت . با کتابم! با کتابم همه جا می روم اما حقش را ادا نمی کنم . اما امتحان نزدیک است . او حق من را ادا می کند .بعد خوابم نمی ره . بهانه زیادی دارم . زنگ می زنم . غر می زنم  . خوب نمی شم . می روم دوش . لش می کنم روی مبل . روی تخت . آیا این سادیسمی چیزی هست ؟ به میم فکر می کنم . میم خیلی اسم عامیانه ای است . نه او می فهمد الان خودش است نه حتی من بعدا می فهمم . خوب انتخاب اسم دیگری . او حقش است اینجا اسم داشته باشد . فعلا میم باش . میم امروز گفت بعضی وقتها اینجا رابرای آقای کاف می خواند . سلام می کند به میم و کاف . خوب اینجا همین جوری ست دیگه . یک جوری که همیشه مهمون سر زده داره . حتی وقتهایی که من نیستم تا مخیلات مغزم را بچپانم توی کمد و کشو ها و اینجا را خوب و تمیز جلوه دهم . حقیقت همین است که می خوانید . بعد سعی میکنم به هیچ کس فکر نکنم . در همین لحظه دارم به همه فکر می کنم . شب شده . به روش ظهر یک چیزی میخورم . بعد خلقم خیلی تیز شده . به صورت دندانی که به هر پاچه ای گیر می کند . خودم را می برم به حالت "پیش پیش لالا " می خوابانم .این تنها کاری است که از دستم بر میآید گاهی . گاهی خودم را ببر وحشی می بینم که با اهرمی به خودم آمپول بیهوشی پرت می کنم تا خلاص کنم الباقی را .

پیشواز پاییز

پاییز تنها فصلیه که ساز و آوازشم فرق می کنه . مرغ سحر بذاری مثلن بعد صبح بیدار شی با صداش از توی حال ... بعد بری توی حالی واسه ی خودت

حرف هایی دارم با شما

احساسم می گه وقتی این اجرا رو داشته آقای ابی ، جای خالی رو از ته دل احساس می کرده اما محتاج بودن را خیر .
این احساس فقط برای امروز است ! ممکن است فردا خیلی شرافتمندانه بزنیم زیر حرفمان . سو ، انگشت سبابه ات را غلاف کن رفیق .

عه عه

اصن یه پاییزی شده بیا و ببین !

پ ن : عنوان دلبری های خانم الف

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

اگر کافه بزنم

 از آهنگ هایی که در آن کافه پخش خواهد شد اول صبح ها  :X:

هنوزم که هنوزه ...


مثلن آن زمان ها


اسک

خودش را نه ! اما مایوی فوق را دیدید خبرم کنید .جهت پوشیدن و قر دادن حوالی سواحل خلیج فارس مورد نیاز است .

پ ن : در بدرقه ی تابستان

یه کاسه آب

مواد لازم : عینک آفتابی، مایو، روغن بدن ، میوه ، خوراکی به حد خفگی ، در صورت نیاز سی گار ، کلاه حصیری ، زیر انداز و اینها را بردارید برود آفتاب بگیرید .تابستان آخر یا آخرهای تابستان است به هر حال ! 

نصایح مادرانه

به شخصه اگه توی بچگی روی معدلم تاج سر خونواده نمی شدم و چهار تا کتک می خوردم الان اینجا نبودم . پای درس و مشقم بودم شبه امتحانی

نگفتم ! نگفتم !

آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم
چشمم مبوس ای یار ، کاین دوری آورد بار ؟

۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

وقتی تمرکز ندارید
وقتی فکرتون جمع نمی شه یه جا
وقتی هشتصد صفحه برای خوندن و امتحان در پیش رو دارید
وقتی منتظر یه خبر خوبید که روزتان یا روزهایتان را بسازد
وقتی حال گلهایتان هم با حال شما خوب نیست
وقتی قرار بر دلتان نیست
وقتی خواب در چشمتان نمی نشیند
وقتی همه ی برنامه هایتان را کنسل می کنید
وقتی تلفن هایتان را بی جواب می گذارید
وقتی  اینجور چیزی هستید
باید بروید جایی ؟
باید کاری بکنید ؟
چه کار می شه کرد ؟
حال تان را نمی شه برد جایی پس داد ؟
ای وای "ف " هم که حالش خری است که ! 


ocean


آیدا فتح بی نهایت است

انسان را می دانید ؟ من خودم را اینگونه می دانم که پاشم بروم توییتر چهارتا خط بخوانم یک جور بی قراری ام باید پاشم بیایم خانه ی خودم . سر راه بروم فیسبوک سری بزنم دلم تنگ تر خانه ام می شود .خانه ام طبعن اینجاست . وسط میهمانی و جمع دوستان گاهی می زند به سرم که باید بنویسم یک چیزی را .همان روایت کردن زندگی .همان چیزی که خرس می گفت " سلام خرس " . 
اینجا وقتی خوبم می نویسم . وقتی خوب نیستم هم می نویسم . داشتم یک رکوردی گوش می دادم که این را می خواست برساند که اگر رفتی ماشین خریدی، آمادگی تصادف و دزدی اش را داشته باش . اگر رفتی خوابیدی و حامله شدی آمادگی سقط جنین اش را از روز بعد تا هر وقت که زنده ای و زنده است را داشته باش. رفتی با کسی رابطه ای ساختی .... (این را می گذارم بعدن می نویسم ) . رفتی خانه ای خریدی و چیدی آماده ی ویرانی اش را با یک زلزله داشته باش ! بعد فکر کردم چه هول عجیبی دارد این پیام . زارپ بستم رکورد را ! اخبار گرانی گوشت و مرغ و کوفت و اینها آرام بخش تر است فعلن انگار . چه جور راضی می کند ما را زندگی ؟ این خودمان هستیم که خودمان را راضی می کنیم و این است حقیقتی که بوی ماهی می دهد .
هفت هشت ساله بودم که با بابا و دانه انار در حد یک خانواده رفته بودیم نوشهر. آن وقتها یک ماشین زرد کشتی طوری داشتیم . بعد ما ماست خوردیم . ماست کیسه ای . بعد از کوچولوترینمان مسموم شد تا من . بعد سوییتمان لب دریا بود . تا صبح صدای موج ها که می کوفت به سنگ و ساحل . انگار دریا وحشی شده باشد ها .بعد ماست کیسه ای در دلمان وحشت دریا را هزار چندان کرده بود . حالت تهوع چهل بست نشسته بود توی دل و روده ام .چشمهایم را می بستم که زود شب تمام شود . چشمهایم را می بستم که صدای دریا را نشنوم ! چشمهایم را می بستم که بوی نا و دریا و لاشه های ماهی با ماست کیسه ای لعنتی دست به یکی نکند . چشمهایم را می بستم تا کسی بیدار نشود .که سفر زهر نشود ...

پ ن : آیدا را صبحی می خواندم . می دانید ؟ من دو آیدا می خوانم .(سلام آیدا - سلام اون یکی آیدا )  شاید سه تا هم . یادم است برای یکی شان یک بار نوشتم می دانی دلم می خواست آیدا بودم ؟ خیلی قبل تر ها نوشته بودم . نمی دانم کدامشان حتی ! دلم می خواست کدامشان بودم واقعا ؟ خلاصه اینکه صبح نوشته بود "جهنم یعنی دیگران " ! رویت را می بوسم از خیابانهای بلوار کشاورز . همین !

 

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

تریبون آزاد نظرات


حق مسلم خیلی از خوانندگان است دکمه ی کلوز را زودتر از آنچه در مُخ من می گذرد بزنند و یک "اوه شِت " هم بار نویسنده کنند . خوب اما برای مدت خیلی طولانی اینجا هیچ جایی برای نوشتن شما نبود . خوب توضیح داده شده که من همینم که هستم . همینی که می نویسم . همینی که می خوانی . همین عکس ها .همین لحظه ها . خوب چند تا از قدیمی ها گفته بودند باز کن . حق مسلم شماست که هر کدام از شکلک های بالا باشید . حق مسلم شماست که احساستان را اگر خواستید پایین یک پست خالی کنید . من هم شما را می خوانم . شما را در وبلاگ های خوبتان ،شما را در نظراتتان می خوانم .

آرشیو

شیر یا خط بیندازید . می جنگیم یا می بازیم ؟

چند سال دیگر کسی که به خودم مربوط است  .کنجکاوید ؟ خوب باشید ! 

کفش پای آنهایی که خسته ترند را بیشتر می زند .باور کنید !
صدای آب توی گوشت .یک کلوز آپ نزدیک از صدا
حُسن آیینه:سلام آقای اولد فشن