Google+ Followers

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

دست و پایی برا برخیزیدن

سکوت
عدم فضولی خود در دیگران و دیگران در خود
تنهایی
رنگ کردن مو ( مشکی یک دست ؟ )
برداشتن ابروها
خریدن یک بوت
ماساژ(صرفا جهت ریلکس با سناریو خاص)
سفر
در همسفر خیلی شک دارم !
مرتب کردن خانه
چیدن قفسه کفش ها
ساخت دست آویز کیف ها
جابه جایی بعضی وسایل
خرید یک سری وسایل که نیاز نمی بینم اینجا مطرح شه
گلدان برای خانه
افزایش بامبوها
خرید یک رو تختی جدید
درس خواندن به روش آدمیزاد
اندازه گیری عمق تنهایی درون و آگاهی از آن
چیدن شراب و ودکاها در جای مخصوص
یک گیلاس ویسکی صرفا تنهایی
چند فیلم جدید در دست واچینگ
شهر کتاب هفته ای یک بار حداقل
آویز گلدان برای تراس
فکر نکردن به آینده
اعلام قطع ارتباط به یک سری دوستها
مدیتیشن
گروه درمانی
دم نوش برای عصر ها
آویز برای پشت در حمام برای حوله ام
بشقاب جدید (نمی دونم چن تا ؟)
جنگل ابر
یه کیسه آب گرم واسه شبای زمستون
چند تا عکسو ببرم عکاسی چاپ کنن
میز عکسارو خالی کنم عکسای جدید بزارم



۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

یک روز
دست‌هایم را باز میکنم و میروی
و طبیعی‌ست،
که هرچه دورتر شوی
کوچکتر شوی
کوچکتر
کوچکتر
آنقدر که در آغوش هرکسی جا شوی




لیلا کردبچه 

«به من تسلیت بگویید»



اول
روی چشم‌هایت خاک می‌ریزم

بعد روی دست‌هایت
بعد نگاهت را و نوازش‌هایت را فراموش می‌کنم و
سیاه می‌پوشم و
چند هفته به ابروهایم دست نمی‌زنم و
باور می‌کنم مرده‌ای.

گوش کن!
از سینه‌ام صدای تشییع جنازه می‌آید،
که به عزّت و شَرَفِ لا الهَ الّا کیست؟
کسی که مرگ عزیزانِ خویشتن را زیست
و بعد هم،
خبرِ مرگ دادن آسان نیست
آسان نیست،
توضیح اینکه چگونه تابوتت را
از کوچه‌های خلوت رگ‌هایم عبور داده‌ام
و چگونه از های‌های گریه‌های شب‌های بی‌تو بلندتر‌ست
سکوتی که بعد از تو کم مانده دیوانه‌ام کند.


چیزی بگو!
حرفی روی زخمم بپاش!
من
گورستانی سرگردانم،
که هرروز گوری در من
مثل زخمی تازه دهان باز می‌کند.
 
 
لیلا کردبچه 
ما همون بچه هاییم . بچه هایی که مامانامون دیگ رب پزیشون به راه بود . ما از پینک و آهنگ خارجیا هیچی سرمون نمی شد . این یه واقعیته ! 
یه بار نیاز داریم حداقل اینارو بشنویم تا باورمون شه از اون روزا چقدر دور شدیم ...چقدر بزرگ شدیم ...یه عمره ! 


من یادم نمیومد ...

بابام یه دوست دختر داشته اسمش افسانه بوده . توی خونه ی بچگی آ توی کمد دیواریای چوبی بزرگ یه جا نواری بود که توش یه کاست بود ماله شهره . طبعن اورجینال خریداری شده بوده. عکسش بود با یه کت یا بلوز نارنجی و یه شلوار جین .نمی دونم چرا فکر میکردم بابام عاشق این بوده ؛ یا این همون افسانه ست . بعد سعی میکردم هیچ وقت مامان اون کاست رو نبینه .فکر می کردم غصه می خوره . چه غصه های بزرگی به قلب کوچیکم دادم .عه عه عه ( سلام همسفر) 


عکس مربوطه رو هم پیدا کردم .

من و خودم

پیچ  های جاده را که می پیچید بابا همیشه از پنجره بیرونو نگاه می کردم .این آهنگ اصولن در زمان بازگشت از سفرها از ضبط کاست ماشین پدرم پخش می شد .

سناریوی عکس ها


خودتون برای خودتون توضیح بدید .خود توضیحیه این عکس .

آدمها/بی هوا


ماشین مشتی ممدلی


نُه دقیقه بدوییم تا نفسمون بند بیاد


21 ثانیه صدای باد که در گوشت می پیچد


سناریوی عکسها

مه توی آسمونو
رنگ ابرارو
رنگ زمینو
منو بردارد ببرد یکی
بر هم نگرداند

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

از آلبوم عکس ها

                                                                             بدون شرح


                                                                     از لحاظ رنگ و لعاب



                                                                        بر باد رفته



چقدر دوره ...




                                                                   چقدر رهاس .نه ؟ 





                                                                     ابرهای نزدیک 




                                                                       از لحاظ ترقوه 



                                                                  خیلی دور نیست ها ...




                                                                       تا کجا ؟






قلب تو قلب پرنده ، پوستت اما پوست شیــــــــــــــر

پیچیدم توی کوچه دیدم ماشینش پارکه .یعنی زود اومده ؟ تلفنم زنگ زد.خودش بود.گفتم کجایی تو ؟ خونه ،حال ندارم . جای پارک پیدا کردم و توی بارون رسوندم خودمو خونه .دیدم اتاق به همان ویرانگی ترک کردنش زمان رفتن به مهمانی مانده و خودش کف اتاق دراز کشیده . پرسیدم کجای قفسه سینه ته . نفس بکش من بشمورم .دیدم نه ! باید بره دکتر . مامانو بیدار کردم که زود اینو ببر نوار قلب بگیره من کارای خونه رو می کنم . آینه گرد ِ دستی ِ دونه ی انار که احتمالن توش هزار بار تا حالا گونه های نازشو دیده با موچین و قیچی روی میز جلوی آینه بود . برداشتم و دست به کار شدم . این بار باید خودم این کارو می کردم .از ظاهر شروع می کنم برای خودم و اطرافیان که حالا یکی دراز کش شده اون یکی زرتش قمسور شده و ... سعی کردم حواسمو جمع کنم و لرزش دستامو تا حد ممکن کنترل کنم که گند نزنم .تلفن زنگ می زنه . رفیق روزهای بد ، رفیق روزهای خوب ... آره آره بیا .
 رفتم چایی به راه کردم  تا برسه و موهامو بالای سرم بستم .اتاقو از وضعیت کما نجات دادم .نجات دهنده ؟ بی شک نمی خواهم دیگر کسی را نجات دهم . آگهی داده ام قلبم را با یک عدد سنگی اش تعویض می کنم یک چیزی هم سر می دهم . دوست می رسد .می نشینیم به حرف. حرف که نه .کمی تلخی دارد داستانش .یک کمی زیادتر از کمی البته ! بعد زنگ می زنم .جواب نمی دهند .من نگران حال کسانی هستم که نگران من هستند . عزرائیل سراغ اینجور آدمها نمی آید. وقتی دیگر نگران نبودی و کاسه ی نگرانی و دلواپسی ات برای این و آن ته کشیده بود، جمع می کنی و می ری . من وقت جمع کردن گرفتار این جور اسباب ها هستم . تلفن زنگ می زند . دلم هری می ریز . مثل سرسره ی بلند پارک آبی دبی که قلبم مثل خر می زد. خان عموست . من را اشتباه می گیرد با خواهر . این دفعه شاید نه به خاطر شباهت صدا ! شاید به خاطر اینکه من هنوز انقدر سر پا هستم تا تلفن های منزل مادر را جواب دهم و باید نسخه های پیچیده شده برای هر کس را جداگانه شرح دهم .
کمی جا می خورد و اوضاع را نمی تواند تحلیل کند . خوب پوست من مثل شیر، قلب من قلب پرنده را ابی واسه تلقین بی جا نخوانده !مخاطب های خاصی هم دارد بالاخره . لطفا نبُرید .نگذارید من جرعه های آخر توانم را صرف دلداری شما ها کنم .بگذارید دل خودم را داری کنم . 

...تو  می دونی که باز کف رینگی. می دونی که نه زورش رو داری که حریفی به قدمتی زندگی رو له کنی ؛ نه می تونی فرار کنی و نه می تونی این خلط و خون  رو قورت بدی،  یکی از دندونهات کنده می شه ومی افته رو زمین اما چه اهمیتی داره؟  داور داره می شمره… تماشاچی ها دارن نعره می کشن ؛ دوست دارن له شدنت رو ببینن ، یا پیروزی ت رو. ولی تو نه به پیروزی اعتقاد داری و نه به شکست.  دلت میخواد همون جا کف رینگ بخوابی و بگی کون لق همتون، مادر قحبه ها . من اصلا از اولش هم حالم از این بازی به هم می خورد. دوست داری چشمهات رو ببندی و بخوابی و خواب ببینی که توی تختت خوابیدی و داری به صدای بارون گوش میدی و به هیچی فکر نمی کنی. بری یک جای دور که هیچ کدوم از این صداها رو نشنوی. حتی صدای داور رو که داره با شمارش معکوس شماره های باقی مونده رو می شمره. و بهت یاد آوری می کنه که  باید بلند شی. حتی اگر ندونی چرا.

{+}
اول بهش گفتم میام همراهت تا فرودگاه. بعد وقتی‌که واقعی شد وقت رفتنش و من هم دیگه نتونستم جلوی گریه دلمو بگیرم گفتم که نمیام. هی بغلش کردم هی گفتم برو. بعد هی دوباره کشیدمش توی خودم. آخرش گفتم برو دیگه. بعد رفت. من هی دور خودم گشتم. رفتم نشستم رو بالکنی شیشه شراب رو سر کشیدم به هوای اینکه بهتر بشم. بعد یه دفعه انگار یادم اومد که خره دیگه معلوم نیست کی ببینیش همینطوری گذاشتی بره؟ بعد دویدم سمت در. کلید رو هم یادم رفت بردارم. سه طبقه رو پرواز کردم تا پایین. در ورودی رو که باز کردم، یه پیره زنی بیرون نشسته بود. از صبح نشسته بود جلوی در ورودی و داشت خنزر پنزرهاشو می فروخت. تا من در رو باز کردم چشمم افتاد بهش. بدون هیچ حرفی، با همون چهره یخ و بدون هیچ تغییری گفت: «هنوز نرفته. من منتظر بودم تو زودتر بیایی پایین.» هنوز منتظر تاکسی وایستاده بود. من دویدم رفتم بغلش و اینقدر وایستادم تا یه تاکسی لعنتی زرد رنگی اومد سوارش کرد.
از پله‌ها که داشتم می‌رفتم بالا نگاهم افتاد به پیره زنه و سعی کردم زیر همه اون اشکا لبخند بزنم. صورتشو برگردوند از من. 
+

من کفشدوزکها را ترجیح می دهم

 درس من شد این همه سال. البته این نبوده که خاکمال حوادث نشده باشم. گاهی پای دل وسط می آید و تو دیگر حالی ات نیست که داری به خودت گند می زنی. ولی اینقدر بود که وقتی حالی ام شد که دارم به خودم گند می زنم ، ناگهان بیرون کشیدم از آن ورطه رخت خویش. آن که حسابش جدا. اما با بقیه زندگی، کلا به شکل التماس و خواهش و افتاده حالی و خاکساری پیش نرفتم. اگر بایکوت داشت اتفاق می افتاد، من دور زدم. زودتر پیش دستی را بردم گذاشتم پیش رویش. تن به بازی ندادم . اجازه رشد ندادم به آن میل مریضی که کاملا ریشه انسانی هم دارد متاسفانه. ما شمالی ها می گوییم " دشمنشاد" . نمی دانم جای دیگر هم اسمش همین است یا نه. حتی اگر اتفاقاتی سبب شد که دشمنشاد بشوم ، به تماشای آن شادی ننشستم . چون این میل بیمار که کسی بخواهد رنج دیگری را به تماشا بنشیند هم خودش یک جور احتیاج است و شما با صدور این اجازه، اجابتش می کنید. من اجابتش نکرده ام. {+}

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

مانده چون سایه ها در هم و نا آشنا یاد تو با من


همین صدا 
همین متن 
همین موسیقی 
پخش شود 
و من روی مبل تک نفره ی گوشه ی سالن نشسته باشم و چشمهایم را بسته باشم و پتو مسافرتی چارخانه ی خودم را پیچیده باشم از کتف تا امتداد پا.
با همان چشمهای بسته ... با همان زمان ... هنوز پاییز تمام نشده باشه ... هنوز به این فکر می کنم که از کِی؟ ...اگر تو بودی هنوز خیال می کردی من توی اتاق خواب خوابیده ام ؟ هنوز به این فکر می کنی تنهایی این خانه من را دیوانه می کند یا من خانه را ؟.... دم دمهای صبح بیدار می شوم و می خزم توی تخت .فردای آن روز حتمن تعطیل خواهد بود ...آخر های پاییز را می گویم .

دامن کشان

دارم چشمی گریان به رهش
روزو شب بشمارم تا بیاید
.
.
.

تا بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید


پی نوشت : جان من گوش کنید آخه .شرحه شرحه کنان می خواند

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

لقت نامه

به نظرم کلن یه سری حروف که در کلمه واقع می شن، داستان ترسناک می شه .مثلن: 
سرطان  ( ط دسته دار واقعا چه لزومی داشت تهیه بشه ؟ "ت"  دو نقطه چی کم داره از" ط" دسته دار ؟ ) .به تر است بنویسیم سرتان و بعدش حتی بخوانیم سرتان سلامت ! ها؟
هوتن سرتان داشت .می گفت اسمش ترسناکه فقت ! بعد یه روز دلش همبرگر می خواست .خورد . نفس کشید با خواهرش. خواهرش می گفت دم -بازدم ! اون سعی می کرد نفس بکشه . و بعد دیگه نفس نکشید . اینجوری به نزرم ار سرتان شکس نخورد ! فقت دیگه نفس نکشید .
طلاق ( مراتب به شرح بالا به عرض رسید)_اصن حذفش کنید . بگید برک آپ .بزارید عموم نفهمند . بذارید مادربزرگا نفهمن معنیش چیه تا رنجشونو نبینی ...
حتی "ظ" دسته دار .مگه "ز" به این خوبی چشه ؟"ض" هم که هست .چه کاریه ؟ _ رابطه ضابطه ! ظالم ...
میونه ی خوبیم با "ذال" ندارم .اصن دلم می خواد چیزایی که دوست ندارم با ذال بنویسم که دلم خنک شه . مثلن ذولبیا بامیه !
از چیزایی که می ترسم باید دیکته شونو عوض کنم . مثلن دوسطی .اعطماد.رابطه.
یکی بشینه صحیح کنه به من صفر بده .هیچ جامونم نیست .من دلم میخواد پشت کلاس اول بمونم .
دقت کردید دارم با عکس ها گولتون می زنم ؟ مثل همه ی اس ام اس هایی که به همه می دم توی جلسه ام ! مث همه ی خنده هام !مث خیلی چیزا ...

سناریوی عکس ها

نمی دانم چرا همیشه این عکس در آرشیو "از سری دوستشان دارم " ها را متعلق به خانم کنار کارما می دانستم . لابد دلیلی داشته !

آیا فروغ است ؟


دستهاش می گوید او معشوقه ی شماست یا نه !


دنیای واروونه


۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

بکــــــــــــــــــــــــرگاه



چند نفر که می گویند خسته اند، بُریده اند ، کم آورده اند حاضرند همین حالا از پشت میز پاشن و برن اینجا ؟ موکولش می کنیم به زمان ؟ زمان معتبره ؟

پس از یک عاشقانه ی آرام


حتی کمی نور -هولناک


اولی از دست راست برای خودم


سناریوی عجیب عکس های اینجوری که خانه ای هست که چوب دارد و این تنه های درخت های بریده شده و پتو های چهار خانه ی آویزان شده چه احساسی بهتون تلقین می کنه ؟ دما رو چند درجه حدس می زنید ؟ این دود توی عکس از چی خبر می ده ؟ چه فصلیه ؟ داستان خانوادگیه ؟ یا دور همی ِ دوستانه ست .چند شمبه ست ؟

۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

تنها برای خودم

قلب سفیدی، در سینه آن

از من پرسید " این درد تمام می شود یک روز؟ واقعا؟  کی ؟ " . قبلش گفته بود " من تاب نمی آورم این زخمی که دارد قلبم را می جود" گفته بود "من چقدر باید این هجرانی را  بکشم اینجور که مرا می کُشد آرام آرام" ... توی چشمهایش یک بودن ِ دردناکی بود که من عاجز بودم از خیره ماندن بهشان. آن چشمها. حیف آن چشمها و آن همه رنج که آنجا ریشه کرده بود و آب میخورد به سادگی. و یادم هست که سرم پایین بود وقتی داشتم می گفتم : ماندن این درد و دردناکی اش تمام می شود یک روز. به همین شکل ، همینجور که داری با زمستان این روزها سر می کنی و می بینی که جانت می رود، هیچ طور خاصی نمی شود آن بیرون اما یک ساعتی می رسد که دیگر بغض کهنه نداری. بغض تازه نداری. می بینی که نکشته تو را و می بینی که به این کشته نشدن و به این ماندن واقف و دانایی. دانای دردت شده ای و می دانی که از سر گذشت. شادی که ندارد تهش، اما آسودگی چرا. بعد یک جایی هست ، تو بگو یک حفره ای، یک کاوی، یک شکافی؛ که گاهی، وقتی داری یک چیزی می خوانی یا یک عکسی می بینی یا یک موسیقی دارد خودش را به گوش تو می رساند؛ آن حفره ؛ آن "جا" ی به جا مانده، خودش را به تو می نمایاند.اینجور وقتها، تو یاد خودت ، فقط یاد خود خودت می افتی و حتی کمی گریه می کنی... و شاید هم کمی بیشتر... اما بعد دوباره هر کاری که داشتی می کردی را از سر می گیری. فرض کن  گوش کردن به همان موسیقی را یا ورق زدن کتابت را . تو بگو همان باقی زندگی را از سر می گیری. توی یک چرخه نو، از سر می گیری. از سر گرفتن حوصله میخواهد. حوصله کنی اگر؛ چه بسا که باز هم خودت را ببینی که با جسارت تمام، داری خون زندگی را ذره ذره می مکی. گاهی به همان بی خیالی آن وقتهایی که پاهایت به زحمت از روی نیمکت به زمین می رسید و همراه بقیه های بی خیال، میخواندی " صد دانه یاقوت ؛ دسته به دسته " ... و حواس هیچکدامتان هم به پیدا بودن دانه های دل هیچ غریبه ای نبود
یک بار لینک این دوست عزیز(25نوامبر)  را گذاشته ام .لذتش را با شما تقسیم می کنم 

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

خرافات

رابطه‌ی انسانی عمر مفیدی دارد. متاسفانه داستان‌های عاشقانه با ریاکاری و احساسات‌گرایی چنین باوری ایجاد کرده‌اند که عشق هرگز نمی‌میرد. نه دوست من! عشق هم می‌میرد. یک باره احساس می‌کنی دلت تنگ نمی‌شود. همیشه هم اسمش هرزگی نیست. گاهی اوقات واقعن همه چیز تمام می‌شود. تمام می‌شود. جوری تمام می‌شود که انگار هرگز نبوده است.

مجنون لیلی/ ابراهیم نبوی
همیشه این اتفاق می افته
آدم تحمل می کنه
تحمل می کنه
بعد دیگه نمی کنه


"خداحافظی طولانی / ریموند چندلر"

روزی صد بار قبل و بعد از خواب

ایستادنِ کسی که زمینش زده‌اند
از کسی که به زور سرپایش نگه داشته‌اند
زیباتر است‌.‏

آیا شما هم ؟


یک چیزی توی رابطه های بلند مدت است که اسمش هم حتی اگر رابطه نباشد و حتی اگر بلند نباشد ، آن هست . پس نقض می کنم اسمش را از رابطه های بلند مدت به یک "جور ِ بلد بودن ِ آدمها " . دست خودت هم نیست .کسی حرف نزند . خودش را تعریف هم نکند .یک جایی می رسد که تو حرف می زنی راجع به احساس و نیاز طرف که با یک اوهوم تایید می شوی یا سرش را تکان تکان می دهد . مثلا می روی با یک یال و کوپالی می نشینی رستوران ایتالیایی و منو رو باز می کنی . بعد چشمت می افتد به "پنه با مرغ " و از روی آن رد می شوی .اینکه یاد یک نفر بیفتی با اینکه او را بلد باشی فرق می کند . او را بلدی که او الان بود این را سفارش می داد و چنگال و کارد را چگونه در دستهایش بازی می داد و کی نوشیدنی اش را باز می کرد و چقدر از آن را با چه ضریب زاویه ای از آلفا توی گیلاس می ریخت و والخ .

خوب این بلد بودن اسمهای گونانگونی دارد مثل حدس زدن . مثلن می شود اینگونه باشد که خبر ها حاکی ست که شخص مذکور دیوارهایش را کاغذ کرده و قرنیز(غرنیز؟) ها را می خواهد رنگ مالی کند و پرده ها بزند ( پرده های اتاق) و فرش بندازد و تخت بچیند . خوب آیا شما تا به حال اتاق و اشیای ساکن در آن را دیده اید ؟ اگر پاسخ خیر است می رویم مرحله ی بعدی . بعد اگر به طرف گفته اید چیز خاصی برای چیدمان مثل آباژور یا یک میز گرد به منظور خاص با تابلو یا ... نمی خواهد بخرد ؟ و طرف در پاسخ خنده ی بی صدای گنگی تحویلتان داده یعنی بعله شما به بلد بودن شخص خاصی مبتلا هستید و در حال حاضر ما هیچ گونه تشخیص و تجویز خاصی نداریم ! تمام.

قلب رفتن


آبی ِ زندگی


۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

برای "دنیا راد"

پ ن : عکس برای چند ثانیه روی فیس بوک ماند بعد پاکش کردم . توی همین چند ثانیه خانم راد لایک کردنش. بعد توی دلم مانده بود که چرا چیزهایی که آدمها دوستشان دارند را ازشون بگیریم ؟ مگه چقدر دووم داره زمین ؟ خواستم اینجا پسش بدم به دنیا و خانم دنیا راد

مورد دست چپ


ده ثانیه به صدای دریا در عکس گوش کنید


خونه اما هرچی هست ،خونه ی خاطره هاس...


جاده باریک می شود


۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

یک شات مهمان ما باشید

من حاضرم جمع خاصی را بعد از یک وعده ی ِناهاری ِ استامبولی و شور پاییزی در ساعات عصرگاهی به این آهنگ و یک شیشه بلنتاین دعوت نمایم ...



تمام روزهایی که با تو سپری کرده ام را
به آتش می کشم

می روم

لحظاتی چنـــــــــــــــــد گوش جان بسپارید به این

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

بالاخره

کارهایی که می شه کرد اینه که لیست نوتیفیکیشن های روی نوار موبایلت را هعی مدام کلیِر کنی بی اینکه خیلی بخواهی بدانی کی چی گفته .
 روغن حبه انگور گوش میکنم .
 کمی از گذشته ی یک دوست می خوانم و سعی می کنم از ماجراهای اطراف یک ربطی برای خودم پیدا کنم . زیاد مهربان نباشم .این خیلی سخت است. تا به حال نا مهربانی را تمرین کرده اید ؟ سخت است اگر نمی دانستید بدانید !خیلی خوب ، می دانستید من وقتی دوازده سالم بود طی یک دویدن زنگ ورزش در حیاط مدرسه گره خوردم به ورزش .بعد روزهایم شد صبحها خرما تخم مرغ خوردن و باشگاه و تمرین و یک ساعت هم مدرسه ! بعد تیم استان و بعد ...
گره خوردن می دانید چیست ؟ یه بوی توت فرنگی خوب دارد آخر .دیگر نشد ما یادمان برود تن و بدنمان تا وقتی که دانه ی انار رفت و من چماله شدم . چماله یک سیزن بالاتر از مچاله است . بعد وزنم به صورت غیر عضلانی چند کیلویی اضافه شد .حالا اینروزها خودش دارد کم می شود . صدای محمد نوری را گوش داده اید ؟ بردمت تا بی نشان های عشق ؟ بروید گوش کنید خوب ! 
به حالتی ام که یک جان را سپرده اند دست من . چیزی بالاتر از لاله و لادن . یک بچه ی هشت ساله را . که جانش از دو نفر شکل گرفته . حالا باید این جانها را جدا کنم بی اینکه هیچ کدام بمیرند . می فهمید ؟ چاقو را داده اند دستم و دستهایم هنوز می لرزد . هنوز بچه بیهوش است . هنوز من از خون می ترسم . هنوز خداروشکر می کنم پزشکی نخواندم  .هنوز عرق پیشانی ام را خشک می کنند . من تنها کسی هستم که باید جان دوباره به هر دو ببخشم . اما خودم چقدر تحلیل می روم . به نظرم بعضی کارها و احساسها را نباید رد سرنوشت بعضی ها بنویسند . مثلا درد این جدا کردن را . انگار کن توی قورمه سبزی نخود بریزی . نمی شود . بعضی چیزها ، آدمها را نباید توی بعضی شرایط قرارداد .حالا که داده اند . حالا چکار کنم ؟این واژه ها را روزی چند تسبیح می گویم . بعد صبح ها می گویم بالاخره صبح شد ! کدامیک از شماها ، چند روز از زیستنتان طعم گس ِ این بالاخره را تجربه کرده اید ؟

تی وی


زمان به وقت پاییز


گاهی باید فاصله گرفت. فاصله گرفت و با یه دوربین، از یه مسافت منطقی، دوباره همه‌چیز رو تماشا کرد. تماس دائمی با منبعِ درد، آدم رو به یک مازوخیستِ خوش‌حال تبدیل می‌کنه. گاهی لازمه اون مفصلِ مشترک رو ببُری، قطع‌ش کنی با بی‌رحمی تمام، رنج و خون‌ریزی‌ش رو تحمل کنی، ریسک عفونت‌ش رو بپذیری حتا، به‌جای این‌که انتخاب کنی یک عمر در شرایط استیبل و گارانتی شده به هم‌نشینی مسالمت‌آمیزِ بیمارگونه‌ت ادامه بدی.


از آیدا
در این آشفته‌بازار، در این هیاهو فکر می‌کنم تنها کاری که می‌شود کرد، به عنوان یک راهِ حل، بغل کردن همدیگر است. هر کسی هر جایی که نشسته است، کناردستی خود را برای دو دقیقه، صدوبیست ثانیه بغل کند. زنت را، معشوقه‌ات را، مادر و پدرت را نمی‌دانم اگر کسی را هم نداشته باشی، برو پارک روی نیمکتی بشین و بغل‌دستی‌ات را بغل کن. حیوان خانگی که داری؟ سگی، گربه‌ای؟ آن‌ها را بغل کن. نمی‌دانم چیز محبوبت را بغل کن. فیلم محبوبت را، کتاب محبوبت را، رادیو داری؟ چوب‌لباسی؟ آن‌ها را بغل کن. خلاصه چیزی را بغل کن. بی بغل کردنی نمان. تنها دو دقیقه. تنها صدوبیست ثانیه. اگر نتوانی دو دقیقه محبوبت را بغل کنی، اگر محبوبت صدوبیست ثانیه در بغلِ تو آرام نگیرد که یعنی اوّل مصیبت. نگارنده نتوانست. «ما نگفتیم، تو تصویرش کن.» 


از Novomber25

این طرف ِ بازار


دله بابایی دیگه دل نیست ! نه دیگه این دیگه واسه ما دل نمی شه

صبح جمعه باشد
گوش کنی و بخوابی

لینک

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

نام جو

من نظرم اینه "خط بکش" را به گونه ای خاص گوش کنید .
وقتی من جوان تر بودم
وقتی زیبا تر بودم
و هنوز تاس جفت شش می ریختم
وقتی هنوز یک تار موی سپید نداشتم
وقتی هنوز با کسی نخوابیده بودم
و هنوز به اعتمادم تجاوز نشده بود
و قلبم بی حفره می تپید
وقتی هنوز خیلی ها عاشقم بودند
من خودم را به تو سپردم ؛
حالا
روی تاس نیستم
موی سفید دارم
و یک خروار حرفهای ناگفتنی
اما تو را ندارم ...

خانه ساحلی

ما همیشه
یا جای درست بودیم در زمان غلط.
یا جای غلط بودیم در زمان درست
و همیشه همینگونه همدیگر را از دست داده اییم


موزیک فیلم

۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

قسمتی از دستنوشته ی یک مسافر

با این وخامت اوضاع جنسی، فکر کردم واقعن اگر دلیل احمقانه‌ام برای جدایی، گسترش تجربه‌های جنسی بوده وقتش شده که برگردم. البته که برگشتنی در کار نیست. همه‌ی پلهای پشت سرم را خراب کردم، از بس که عوضی بودم. آن موقع نمی‌فهمیدم. متوجه بودم همسرم با بُهت بهم نگاه می‌کند ولی عمرن شک نمی‌کردم که حجم اُزگلی من باعث تعجبش شده، و این‌همه اُزگلی، این‌همه عوضی‌گیری، این همه وقاحت هر پل پشت سری را خراب می‌کند. با اینحال هرچه فکر می‌کنم همسر سابقم بهترین زن برای من بود. حتی اصطکاک‌هایی که با هم داشتیم به نظرم چیز مهمی نبودند. یعنی حداقل الآن اینطوری فکر می کنم. یعنی مهم بودند ولی فراری از اینها نیست. تازه زنِ من خوبه‌اش بود. همین زنان اندکی که بعد از جدایی‌ام دیده‌ام با همه‌شان -توی همین زمان اندک- بیشتر از همسر سابقم ناسازگاری داشته‌ام و دارم و گهگاهی از دست‌شان مقادیر بسیار زیادی می‌رینم، تمام هم نمی‌شود، حرف پشت حرف، آزردگی پشت آزردگی و سوءتفاهم پشت سوءتفاهم و توالت پشت توالت. من توی ازدواجم خیلی آرمانی نگاه می‌کردم یا شاید بهتر است بگویم خیلی بچه‌گانه؛ اینقدر بچه‌گانه که حتی خجالت می‌کشم دیدگاه‌های مهملم را اینجا هم بنویسم و صرفن با همین اعتراف سربسته سر و تهش را هم می‌آورم. واقعیت این است که توی شرایط دنیای واقعی، زنم همه‌جوره عالی بود. همه‌جوره. هم شعور و هم سکس. شعور که متر و معیاری ندارد و اصلن من خودم این روزها فهمیده‌ام که توی رابطه‌ام یک بی‌شعور به تمام معنا بوده‌ام و منتظرم پیر بشوم تا رفتارهای زننده‌ام یادم برود، یا شاید منتظرم پلیس بین‌الملل رابطه بیاید و برای این همه بی‌شعوری دستگیرم کند. سکس‌مان هم همیشه خیلی خوب و روبراه بود. البته به‌غیر از چند ماه آخر که نمی‌دانم چرا تحریمم کرده بود. هیچ‌وقت هم نفهمیدم چرا. شاید نمی‌توانست، یا شاید نمی‌خواست ولی بهرحال تصمیم احمقانه‌ای بود؛ توی آن شرایط تصمیم احمقانه‌ای بود. گذشته‌ها که گذشته، اما آدم هی کماکان قیاس می‌کند و من راستش هرچه قیاس می‌کنم انگار بهترین موردم بوده که از دستش داده‌ام

پی نوشت : طبق عادت رعایت حق نویسنده لینک مستقیم و متن کامل هم اینجا گذاشته می شود 

خراب شود شهری که سالسا خانه ندارد


عصری برویم کافه سیگار بکشیم فقط


آیا؟

 

 آیا به همراه داشتن کاندوم برای آقایان ، هم ترازی می کند با کیف لوازم آرایش برای خانومها ؟

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

یک برگ از آلبوم عکاس ها








آنچه در فنجان می بینی

*سلام آیدا

تن فروشی، آن روی زشتش را نشانمان داده بود

برایم تعریف کرده بودند که آن آخرهای شاه، توی بلبشوی چپ و راست و سرخ و سفید، یک سری از آدمها آنقدر گرسنگی میکشیدند که دیگر صدایشان به گوش جرز دیوار هم نمیرسید. فقیر که بودند  و توی شلوغی ها ندار شدند و گرسنه ماندند. مردم افتاده بودند به خون فروشی . کار ازفرزند فروشی و کلیه فروشی و تن فروشی و آبرو فروشی گذشته بوده چون.

در کتاب قوزک پا  ، یک جمله ای بود که هنوز بعد از سالها یادم مانده . دخترک نویسنده خاطرات خودش است . و در سالهای نوجوانی اش  فاحشه کوچک یک خیابان بزرگ  بوده  که دوره میگشته و مشتری میگرفته و دزدی هم میکرده  ولی  همیشه دزدی را به فاحشگی ترجیح میداده  که به گفته خودش '' تن فروشی، آن روی زشتش را نشانمان داده بود ... ولی وقتی نتوانی گردنبند دلخواهت را از توی ویترین بیرون بکشی، لاجرم خودت کالا میشوی '' . به نظرم گاهی  داشتن یک گردنبند برای یک دختر سیزده چهارده ساله گرسنه، از داشتن تنش هم مهمتر است. و من این را خیلی خوب هم نمیتوانم بفهمم چون سیزده سالگی ام را گرسنه نبودم و ویران نبودم

  یک سال قبل ازبرون رفت ! از کشورم ، صاحب بوتیک کنار خانه مان داشت برامان گلو جر میداد از وقاحت  دختر خیلی جوانی که ''آمده رفته توی اتاق پرو لباسش را در آورده و من را صدا کرده که بیا! ولی بعدش این شلوار جین را مجانی به من بده''  ...   این کجایش وقاحت بوده را من نفهمیدم هرگز ... من فقط دیدم که مردمی هم هستند که  آرزویشان حتا از پله یک گردنبند هم بالا نمیرود  تن را میدادند که  یک شلوار جین بپوشند . این چه جور وقاحتی است که آدم میخواهد مقابلش سینه بشکافد از درد ؟
دیروز یک عکس دیدم از یک خانواده با سه کودک . در یک سفره نیمدار نشسته اند و فلاکت از دیوار و کف و سقف می بارد . یک متن شعاری هم  بالای عکس بود که داشت گوشه کنایه میزد به سر بالای مرد شرافتمند و کیلو کیلو اسکناس که از کنار سفره ها میرود به جیب فلان آقازاده که ریا میکند و اخلاق میفروشد و غیره . ولی گور بابای آن آقازاده و آن اخلاق و آن شرافت که معلوم  نیست چرا همیشه حاصلش ناکامی است. گور بابای همه درسهای اخلاق و درستی و راستی .  من دو روز تمام است که به آن عکس نگاه میکنم و هنوز نفهمیده ام که اینها داشتند چی میخوردند؟ چون ظرف هر کدامشان جلویش
ان  است ولی  '' یک چیزی ''  توی ظرفهاست که  اینقدر ناچیز و بد رنگ و  و بد شکل است حتا معلوم نیست که چیست. نه نان است و نه برنج نه حتا یک غذای آبکی ... یک چیزی است مثل یک حجم گنگ. داشتند آن حجم گنگ را میخوردند فارغ از لایکها و شعرها و شعارها و هم وطن بیا فلان کنیم ها
   
دلم هم پیش دل همه آن مرغکهای مهاجریست که درسشان نیمه کار
ه مانده چون قیمت یک دانه نانشان شده معادل خرج یک روز خانه اشان در ایران . این همه امتحان و آزمون و فرم و نوبت و صف که جوانیشان را به فنا داد، حالا هم که کتاب دفترشان نیمه کاره روی میز مانده تا قیمت نان خارج بیاید لااقل به دو برابر نان داخل .
این شناسنامه های جلد قرمز چه طلسمی شده اند که به هیچ ترفندی نمیشکند ؟
هم خوان از November 25 

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

نواربرگردان

بامداد دوازده پاییز نود و یک

به این اندیشیده اید که اگر زندگی تان را روی یک نوار ضبط شده تحویلتان می دادند چه می شد ؟ از یک سکانس هایی می توانستید یک میکس قشنگ بسازید و یک آهنگ که خاطره اش رنگ وبوی روز اول را دارد ،بگذاری روش و هی صحنه را از اول باز بینی کنی . مثلا"خنده هایت را !
خوب نوار را از روی تصویر می زنیم بر گردد عقب که مروری شود از آنچه گذشت .از همه ی آنچه گذشت .بعد می رسی به آن روز.آن دقیقه.آن لحظه.آن خیابان . خوب هنوز هم می توانی لحظه ی آشنایی عشق اولت را به یاد بیاوری ؟ هنوز هم می توانی از آن لحظه مثل عتیقه نگهداری کنی تا فردا برای بچه هایت بگویی ما همچین سرگذشتی داشتیم و این دکمه های سر آستین جوانی پدرتان بوده ؟ یا نه ! باید تیغ جراحی برداری و این تکه از فیلم را از تنت جدا کنی و بعد خودت را بدوزی و برگردی توی ریکاوری تا به هوش بیایی . معروفی را خواندید؟ می گوید بعضی از عاشقی ها به یاد آوردن صحنه ی آشناییشان مثل دشنه ای است که در قلبت فرو کنی .راست می گوید . اشک خوشحالی با اشک ویرانی تفاوتش در صدایش است . در صدای اشک ریختنت .هر چند هم بی صدا بخواهی اشک بریزی ، خودت آن را صدا را می شنوی و کتمانش کار تو نیست . این لحظه هایی که از روی تصویر آهسته دارد برمی گردد عقب بامداد پاییزی است که وقتی چراغ تیربرق خاموش می شود ، زمان صبح تلقی می شود و باید بزنی بیرون از خانه .
یه چیزی می گه که یهو یه نوری از لای تمام تاریکی ها خودشو بهم نشون می ده
- تو تنها به دنیا اومدی تنها هم میری .زندگی خودتو کن . شوخی بردار نیست ! خورشید یه کارمنده .هر روز میآد و می ره .با فصل ها عوض شو .ر نگ بگیر . زنده باش

بیست و یکم خرداد نود

کف خوانی

کف پاهایت را بخوان ..خدا برایت یادداشت کوچکی می گذارد گاهی


داشت تعریف می کرد که از وقتی رفتی نشد کسی اینجا را پر کند . نه سرو صداهایت را ! نه هر چیزی که متعلق به تو بوده .هنوز ماگی که توش چایی می خوردی را نگه داشته ایم که هر وقت تومی آیی توی همان برایت چای تازه دم بریزیم .هنوز هم وقتی کسی  می آید حساب و کتاب وقت هایی که تو اینجا بودی را می بیند از مرتب بودنشان سرم را بالا می گیرم .هنوز هم آدم های قدیمی که می آیند سراغت را می گیرند که چی شد که فلانی رفت ؟ و من می گویم انگار دلش می خواست برود! هنوز هم هستی و من تنها تنها سعی میکنم کارهای تو را انجام دهم و حسابی خسته ام می کند .هنوز هم وقتی می روم بانک برای درخواست دسته چک سعی میکنم همون شکلی که تو امضاءمو جعل می کردی امضاء کنم که گیر مطابقت نیفتیم ! هنوز هم هر مراسمی که میگیریم یادت می کنیم و یک جای فلانی خالی می گوییم .همکارهای قدیمی که می آیند یادت می کنند و می گویند خیلی جدی خیلی خوب بود .کار کردن باهاش سخت بود. هنوز هم هرجا کارمان گیر میکند و توی مخمصه می افتم یاد حرف تو می افتم که تا دقیقه ی آخر امید داشته باش خدا همین نزدیکی هاس!!هنوز هم پای هر کاری که باید ریسک کنم یادت می کنم که یا نباید اینکارو می کردی یا حالا که کردی فقط لذتش را ببر!!....
... این چیزهایی که تعریف می کرد مربوط به زن بیست و دو ساله ای می شد که یک روزفکر کرد باید برود .پریدن جایی که سرت را می گیری بالا و می بینی سقف هست بالای سرت امکان ندارد . همیشه قصد رفتن که می کردم به شرایط اطرافیانم توجه کردم که اگه الان برم این باری که بهم سپرده بودن بار اعتماد و عزت نفس یه آدم نباشه  .اون وقتی که خواستم برم با اون وقتی که رفتم چند ماهی فاصله داشت .توی اون زمان دست گذاشتم پشت شونه ی آدمی که حس می کرد یه چیزایی رو از دست داده و دلش نمی خواست روبرو رو ببینه ونگاهش به پشته سر بود و بهش گفتم نترس روبرو امید هست آرزو .حواسشون هست که تو از تاریکی می آی چشمتو نمی زنن و یه دست دیگه روی زانوهای خودم که هر جا بری هرچی بخوای همونه !راکد نمون ...
این زنی که می گفت "من" بودم .منی که یاد گرفتم شکل پایان یک رابطه کاری ،دوستی وهر چیز دیگری ارزش و عمق رابطه رو نشون می ده .آره این روزایی که می گفت جزءروزای روشن زندگی من بودن .روزایی که من به یادآوریشون نیاز داشتم . روزایی که کلی خاطره به خودشون سنجاق کردن . خاطره های خوب.......

پ ن : کف پاهایم می نویسم که چشم من جاده ی راهتان .من به شما ها ایمان دارم و بند های شما ها دست عروسک گردانی است که من و او با هم دیر آشناییم ...
پ ن 2: این نوشته مربوط به شهریور یا مرداد نود است . بعضی چیزها را می نویسی تا نسخه ی یک روزی که ازش خبر نداری باشد .