Google+ Followers

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

نماها- جزئيات


مورد پسندم است به شدت. اگر از روي تصوير با دور ضربدرسه بزنند عقب يك جايي از زندگي مي ايستم كه اين بار معماري بخوانم. دكور. عليرغم اينكه كار و رشته ي فعلي ام را دوست دارم. خوب به نظرم مي توانم يك كار ديگري كنم. دست و پايم را اينجا با روز از نو درس از نو بند كنم. خوب رنگ سبزش دلم را مي برد. شايد فقط بخواهم اينجا سبز باشد. گچ ريختگي در سقف مرا جذب خودش مي كند. يعني كي ريخته؟ صبح بوده يا شب؟ كسي در خانه بوده؟ آخ لوستر را ببينيد. لطفا خودتان با خودتان راجع بهش حرف بزنيد. چارچوب در را ببينيد. يك رنگي روي ديوار بالاي در شُره كرده.  كنسول و آينه در پس زندگي من جايگاهي خاص و ويژه دارند. تابلو جايش همان جا خوب است. مبل ها! دو نفر اينجا بوده اند؟ حرف زده اند؟ با هم رفتند؟ يا يكي مانده و از پشت پنجره رفتن ديگري را ديد زده. خوب اينهايي كه من علاقه دارم باستان شناسي است ييا معماري؟( از است و هست به جا و مطمئن استفاده كنيد) كف را هم ببينيد. پاييز باشد. نيم بوت آقا يا خانم تق تق همه ي خانه را پر مي كند. كسي چيزي مي بيند كه من نمي بينم؟

جزئيات


چه خوبه آدمها انقدر بی بغض اشک بریزند .
زل زدم به سقف و پیرهن مردونه  را کشیدم روی سینه ها و تنم .نفس تنگی کم کم رفت . بعد چشمهایم را بستم و به امشب فکر کردم . به حالا .به همیشه که بعدن تر حسرتش را می خوریم .زمان همین گونه است .می گذرد . این گذر تانک است.له می کند آدم را . بعد یک جایی می رسی می بینی غضروف شده همه ی تنت و استخوانهایت یکی یکی خرد شده اند. چشمهایم را می بندم و تکرار می کنم یک جمله را .به صدای شرشر آب حمام فکر می کنم .به صدای حمام که انگار می رود زیر دوش و یک جایی صدای آب قطع می شود. بعد تصورش می کنم .تصورم نمی آید .می غلتم به پشت.تنم از داغی خیس است ...صدای در حمام می گوید او دارد می آید. آمدن ، فعل عجیبی ست.

دونفري‌ها- بغل را دريغ نكنيد:


رسالت پنير و بالزاميك


تنها اما خوشحال


دورهمي‌ها


رنگ آويز


پاهايش را لاك بزن


نماها


دونفري‌ها


فعل رفتن خيلي فعل است.


كيفيت تست


۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

داستان خرس هاي پاندا روي ديوارهاي خانه راه مي رود. هيچ كس پشت در كسي را صدا نمي زند. انسان در خانه ي خودش بو بگيرد بهتر است يا مورچه هاي غربت تو را بخورند؟ كدام غريب تر است؟
يك روز مي روم فقط براي خداحافظي. خداحافظي حق هر آدمي است كه اسم تو را هنوز به جاي بقيه صدا مي كند. بايد بروي تا تو در او تمام شوي.

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه


دم غروب انگار جيرجيرك‌ها رد خانه‌ي‌مان را پيدا مي‌كنند. از رودخانه تا خانه اندازه‌ي يك تپه و يك دره و يك طويله و يك باغ گيلاس فاصله است. باريك راه آب زلال و خوش صدايي از روبروي خانه مي‌گذرد. تنه‌ي درخت صحيح و سالم و افقي با ترك‌هاي پوست تازه‌اش كمي با فاصله از جوي آب است. مي‌تواني بروي بنشيني روي درخت. بي كه قصه‌اش را بداني. هي درخت زندگيت در كدام يك از باغ‌هاي اطراف گذشت؟ از مرگ راضي هستي؟ حتي مي‌تواني با درخت هيچ حرفي نزني. يك ظرف كوچك آلبالو شسته باشي و رويش را نمك پاشيده باشي و بخوري. يك پيچ سمت راست خانه است كه يا يك گودال آب كه بايد پاهايت را بزني بالا و از آن رد شوي ادامه‌ي جاده را از نظرت پنهان مي‌كند. يك پيچ پر از درخت‌هاي بلند سرو طرف چپ. انگار جايي هستي كه از دو طرف ادامه‌اي ندارد. يك جايي بين دو خط فاصله. 
وارد خانه مي‌شوي هيزم‌هاي شكسته را توي اجاق مي‌گذاري. كمي سيب زميني زير هيزم‌ها پنهان مي‌كني. شب‌هاي اينجا ساده مي‌گذرد.  

پشت پنجره‌ها


۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

عصر ساعت هفت- جزئيات ماجرا


از ترسيدن نترسيد

خيلي طبيعي است وقتي جاي خوابت از جاي ثابت هميشگي تبديل مي شود به جاي معلق و هر جا حالش را ببري، وسط خواب بپري و فكر كني كجايي. بعد از يك مدتي كه پريدي خيلي اتومات جواب مي دهي هر جا كه هستم! و بعد مي خوابي. اما امان. همه ي آدم ها، از من بگيريد تا آقا حتي پرزيدنت اوباما كابوس دارند. خيلي واقفم به اين امر(سلام و احوال پرسي) كه كابوس خيلي مي تواند جدي گرفته نشود. اما يك جايي اگر هي تكرار شود، شب ها كه قبل از خواب ترست مي گيرد و زير پوستي مي پرسي يعني امشب هم؟؟!
هنوز كابوس هست. كابوس هايم اول ها اتفاقاتي بودند كه در طي روز از رويم رد شده بودند حالا اما اينجوري نيست. در ليست ترس هايم يك ترس است كه همان كابوس است. با خودم فكر مي كنم حالا كه دهه ي سوم دارد گاماس گاماس تمام مي شود، كار مي كنم و زندگي و حواسم به دوره ي تخصص فلان است چرا كابوس تجاوز تمامي ندارد. با خودم حتي فكر كرده ام بروم بشينم پاي حرف و قهوه ي افرادي كه اين جوري شده اند( اينجوري ترس راوي ماجرا ست). بعد به خودم بگويم ديدي ترس نداشت؟ ديدي نمي ميري؟ يك تجاوز ساده بود! اما از اون ور ميدان اون موقع ديگر عكس بوسه هم ببينم زارم هوا مي رود. بياييد اين جوري فكر كنيم كه متجاوزين چرا دلشان مي خواسته به زور اين كار را بكنند؟ حال مي داده؟ خوب شو مي كرديد ماجرا را. كسي راه نمي داده خوب يك راه ديگري پيدا مي كرديد. بروم با آنها صحبت كنم و قانع شان كنم ترس تجاوز چقدر لذت هم آغوشي ام را دارد پاره پاره مي كند شايد راضي شدند. خلاصه كه شب ها وقتي روي كاناپه دارم گل خواب را نوبر مي كنم با صداي نه نه از خواب مي پرم. بعضي ترس هاي ما ريشه اي دارد در پس شكل گيري نطفه مان. آنها را پيدا كنيم شايد براي هميشه كول شود ماجرا.

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

be humble you be wrong.

ده ثانيه فكر كنيم


ميز كار خانم Frida


پشت پنجره‌ها


عميق تر نگاه كنيم


چهل و دو ثانيه به عكس زير نگاه كنيم


نما


دورهمي‌ها


۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه




اولين سالروز تولد حبه انگور (با صداي سرهرمس  و داستان آيدا احدياني). مي‌روم آرشيو. عين يك انباري كه درش را تخته بسته‌ام و دو تا چوب ضربدري ميخ كرده‌ام جلوي در. کیپ یور هد اباو د واتر" گاهی تنها کاری است که باید بکنی" را مي‌خوانم. اوه . بله بله. از پسش بر آمدم. يك جاهايي رگ گردنم گرفت اما بالا نگه داشتم ماجرا را. در تمرین می‌کنیم واژه‌ها را داشتم تمرين خداحافظي مي‌كردم. كي؟ توي وقت اضافه. الان راحت‌تر مي‌توانم بگويم خداحافظ. خيلي بايد واقعي باشد چيزي كه مي‌گويي و خيلي بايد از"خ" اول تا "ظ" آخر را بفهمي و توي خونت حسش كني. كجا حس كردم؟ همين روزها. همين لحظه‌هاي گذشته‌ي نزديكم كه پله‌ها را رفتم بالا و آدم‌هايي كه آن روزها با مولكول‌هاي قرمزم راهي شان كرده بودم را ديدم. وقتي توي آغوش فشارم مي‌دادند فهميدم رسمش را ياد گرفته‌ام. وقتي چانه‌ام نلرزيد و پشتم صاف و محكم بود، خودم دست‌هايم را مشت كردم به نشانه دست مريزاد. مدت‌هاست نرفته ام اُخــــــــــرا. اينروزها بايد بروم. با دوست‌ها. با آدم‌ها. حتي تنها ولي خوشحال (سلام رويا. شنيدي مي گن دريم آن دريم آن تا وقتي كه كامز تروو؟ همان جور!). يك جايي هم نوشته بودم  اینجا همان‌ جای زندگی است .همان جاهای ترسناک زندگی که  باید یک نفره عبور کنی. عبور نکنی، ترس ماندن کَلَکَت را می‌کند.
اين صداي خوب آرام كه به سالروزش مي‌رسيم من را برداشت سوار اين موتور سه چرخه‌هاي هند كرد كه بارش يك كيسه بزرگ گل كلم سفيد و يك بار خيار بوته‌اي تازه و هويج و فلفل سبز تازه و مرزه و شويد و ترشي آلبالو و كلم قرمز و يك پنج شنبه‌ي شهريوري مي‌اندازد كه جمع شده‌اي بار ترشي پاييز و زمستانت را بندازي و خانه آرام است و پر بو و خوشحال و صداي موزيك توي گوشم نجوا مي‌كند. هي دوست... هي رز. قرارمان امروز سر دو راهي برقرار است.

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

زن ها مثل مردها نگران سلامت و توان مردانگي شان نمي شوند. آنها مي توانند با سينه هاي شل و حتي آويزان و شيرداده دوست داشته شوند و دوست بدارند.
ساكسيفون

وقتي او مي نويسد


پشت پنجره ها در پاريس سال 1969


دوچرخه ات را بران


Frida Kahlo 1946


روزي روزگاري آدم‌ها


آتش بازي


پشت پنجره ها چه خبر است؟- پاريس 1963


رُم 1959


پشت پنجره ها


پاريس1953


سيگارش به دست. كام نمي گيرد. حرف مي زند. يا هيچ چيز نمي گويد. يك جا را نگاه مي كند. به كسي خيره شده يا هيچ چيز نمي بيند. صدايش مي كني. جواب نمي دهد. مي شنود يا هيچ چيز نمي شنود. سرش را تكان مي دهد. تاييد مي كند يا رد مي كند. چشمهايش قرمز شده. اشك دارد. شايد بغض. خسته است شايد؛ ياخوابش مي آيد. بي درنگ، بي ترديد او مست است. خيلي مست.
-اميدوارم  زياد غمگين نشيد. خودم وقتي اين آوازُ مي خونم خيلي غمگين مي شم.

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

می توانم بگویم زن هایی که خودشان زندگی شان را اداره می کنند، اغلب بهترین مادرهای دنیا هستند.

زندگی پیش رو/ رومن گاری/ ترجمه ليلي گلستان

میدانید چیست؟ بعضی اوقات نباید شعر را کامل نوشت
بلکه باید ادامه اش را سیر گریه کرد!

نهنگ ها بی گذرنامه عبور می کنند/بهرنگ قاسم
خيلي واقعي چند تا پله را رفتم پايين. آويز هاي آبي از سقف طرح دار ايراني چشمم را گرفت. رفته بودم آنجا قبلن ترها. اما اين بار رفته بودم سال چهل و دو. فكر كن دستت از همه دنيا كوتاه شده باشد يا حال علي بي غم را داشته باشي، يا رفيقت بهت نارو زده باشد و پا شده باشي رفته باشي عرق خوري بعد يادت رفته باشد عرق بخوري! يك اتفاقي بايد افتاده باشد با مُخ. ميز را پركرده باشي از ترشي بادمجان، مخلوط، سالاد شيرازي، فلفل سبز نقلي تازه، ماست چكيده، ماست و خيارو كشمش، زيتون، سيرترشي و سنگك. سفال ديزي را دمر كرده باشي. يكي برايت ويولن بزند. چشم توي چشم. سنش شصت هفتاد بزند. وسطي با همين سن بخواند و يكي تنبك و ... . توقع داريد حواسم به آبگوشت بوده باشد؟ نداشته باشيد خوب! حواسم به ريمل ماجرا هم نبوده. سه ساعت نشسته ام خودم را ساخته ام و زده ام به دنيا. اي دنيا خيلي خري.

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

گاهي بايد فرمون زندگي آنهايي كه دارند مي روند ته دره را بي اينكه نگاهشان كني كي هستند بگيري به دست. يا نجاتشان مي دهي يا مي رويد آن ته ته ها. از آي سي يو زنگ زده اند كه خوب نيستند. بيمار هاي تصادفي؟ بله هنوز هم برايم هولناك است. هنوز از يك چيزي از زانوهايم سُر مي خورد. خيار بوته اي قلمي بند انگشتي چنين چيز كم قدرتي هنوز مي تواند من را بگيرد پرت كند توي خاكستري ها. من برم سوت بزنم. 
شنيديد مي گن يه روز يه خونه اي بود كه تابستوناش توي پشت بومش ولو مي شد خورشيد؟

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

بر سرِ قراري؟

مادرش را بغل كرد.همه ي قدش به بغل تا بالاي ران مادر مي رسيد. به آخرترها كه نزديك شد دست مادرش را بوسيد. من سعي كردم بزنم رو دور تند ماجرا را. نه براي رفاه حال فرزند و مادر. براي خودم. بعد سوارش كردم و كولر روشن كردم و دم نگهباني كارتم را گرفتم و زود دور شدم. رسيديم خانه دست و رويش را حسابي شستم و لباس خونه تنش كردم. بعد بازوهاي قلمي آفتاب سوخته اش را قربان رفتم. دلم خواب مي خواست و تنها چاره اش برگزاري مسابقه هر كي زودتر خوابش برد، بود. بچه بازي را برد. چون باور داشت من را، بازي را. من نشستم روبروي اين تكنولوژي و او به هر زاويه اي دلش مي خواست چرخيد و غلتيد. صداي نفس هايش مثل بچه گربه ها. يك جاهايي هم يك هي از ته دل سر مي داد. آدم دلش خنك مي شد. نه از اين هي هاي ته دل ما.
بيدار شده به ساعت ده شب. گفتم من عاشقتم مي فهمي؟ با چشمهاي خمارش گفته يعني منم دوست دارم. رفته حمام صداي جيغش تا سر كوچه رفته. كاش ما هيچ چيي نگيم و اين شبه شادي اش را خراب نكنيم. ما بايد ياد بگيريم حرف نداريم، نزنيم. نگاه كنيم. نگاه هم نداشتيم چشم هايمان را ببنديم و چند ساعتي روز را زودتر تمام كنيم. 

عاشقانه‌ي آرام


دونفري‌ها


۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

دونفري‌ها


قصه ي ديوار



محرم این هوش، جز بی‌هوش نیست

يك جايي آدم كوتاه مي آيد. يك جوري كه خودش هم از درون نمي فهمد. مثلا وقتي از شرايط فعلي مثل طناب بريده بريده مي شود به فكر اين مي افتد كه قبلا چي؟ همين قبلا چي رو از طهالت جوري خارج ميكني يواشكي كه خودت نمي فهمي. مثل آستيكمات ها كه چشم هايشان را ريز مي كنند و به هم فشار مي دهند تا بتوانند عدد روي چراغ عابر را بخوانند، عضلات مغزت را جمع مي كني تا جايي را كه فراموش كرده اي به ياد آوري.
 بوي اتاق را. نور شب ها را وقتي مي خوابيدي. سراميك هاي كف آشپزخانه را. اَي لعنتي. يادم رفته دستشويي كجاي ماجرا بود. حوله ها؟ همين ها بودند؟ مهرباني اش چه شكلي بود؟ اينقدر سخت مي گرفت؟ نه نمي گرفت به گمونم. يك وقت هايي كه خسته مي شدم و تنم را پرت مي كردم كنارش چگونه نوازش را روي سانت سانت پوستم لمس مي كردم؟ لوس بودم؟ وقت هايي كه از مرد بودنش نمي خواست كوتاه بيايد چگونه بود؟ اه لعنتي يادم نمي آيد. پل هاي پشت سرم را ديناميت گذاشته ام انگار. هان يادم آمد. دلش نمي خواست هيچ مرد ديگري مرا آنگونه كه او مي ديد، ببيند.شل كرده بوديم پيچ ها را از يك جايي به بعد. يك وقت هايي هندوانه را مي گذاشتيم وسط. با چاقو دو نصف مي شد. چند دفيفه بعد دخلش آمده بود و جنگ چاقو بود. چقدر شب است. چقدر پوستم پير شد. مثل كف دست زن هاي سالخورده كه انگار پوستشان كم است. دماغم را فرو مي كنم توي پتو. هيچ بويي نمي دهد. بوي هيچ تني. بوي هيچ نرم كننده ايي. بايد بروم بالش مربع رنگي بخرم. شايد توسي. شايد چند تا آبي. بايد بگذارم هر كس مي خواهد برود. من رسم كاسه و آب را خوب بلدم. 

۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

از جا بلند شم پا برهنه روي كلوخ ها تا رودخانه سه قدم فاصله دارم. مي توانم مثل كولي هاي ديوانه پاهايم را فرو كنم توي آب خنك. برگردم از آب نشسته ام گوشت ها را به ترتيب بي استخوان، پياز، فلفل سيخ كشيده ام. سيخ بعدي بال و بعدي تر قارچ و نهايتا گوجه طلا‌ها. حسادت خيلي موذي و پدرسوخته است. گاهي مي رود زير پوستت و به هندونه كه بندش كردند با سنگ توي آب و نه مردد رفتن است و نه ماندن غبطه مي خوري. بند شده، بند! مي داند تا ساعتي بعد وقتي خورشيد برود چهار پاره مي شود. جبر و اختيار كيلو دوزار. 
                                                         دورهمي تا تاريكي مطلق و صداي آب- حوالي پايتخت

دورهمي‌ها


تنها اما گل دار و خوشحال


دوچرخه ات را خودت بران