Google+ Followers

۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

دلم براي اينجا خيلي تنگ بود و هست. حتي همين حالا كه تق و تق روي كيبرد مي كوبم باورم نمي شود نشسته ام پشت ميز و دارم مي نويسم. بله خانم زاناكس دست به كيبرد دارد زاناكس را مي نويسد.
 در فعل ِ رفتن خانم زاناكس ضعيف است. رفتن هميشه اون جوري ها كه عكسش را نشانتان داده بود نيست كه بي دين. اما در فعل ِ " در رفتن" شخصا و ذاتا قوي عمل مي كند. جوري كه كه از " در رفتن" حتي در مي رود. صداي موسيقي كه توي گوشم تمام مي شود مي خواد توي دلم آب شه يه كله قند كه صداي كيبرد مي دهد اتاقم. خوب نديده نيستم، من فقط يك دلتنگم. دلتنگ خانم زاناكس را نوشتن.
مسابقه ديديد؟ لحظه هايم به صدم ثانيه در مسابقه ی" بپا جا نموني" دارد مي گذرد. مثل بنز. زود، تند، سريع و ناباورانه. بين همه اينها اما لحظه هايي هم پيدا مي كنم مثل دم دم هاي غروب ديروز( آخ ميميرم براي اين لغت) كه ترمز كنم جلوي گل خونه اي كه از جلوش كه بي خود و بي جهت با حسرت رد مي شدم و مي گفتم چقدر دلم مي خواد بروم اين توو. ديروز ترمز كردم و خودم در رو براي خودم باز كردم و تشريف بردم داخل. مرد داخل اتاقچه بين همه ي گل ها اسمش علي آقا بود. كلاه حصيري سرش بود و من نرم و نازك پريدم توي اتاقكش و پرسيدم اسم اينا چيه؟ گفت پيشنت. گفتم عه وا. يعني چي؟ گفت نمي دونم. گفتن صبور آقاي من، يعني صبور. بعد بين گل ها يكي رو كه دلم رو مي بُرد بر داشتم و گذاشتم روي ميز و بين اطلسي ها غش و ضعف رفتم. چه جوري آخه شده اين همه قشنگي؟ مگه داريم آخه؟ نه جان خود علي آقا. موسيقي آقا جان، سنتي جوری كه بايد مي شستي وسط همون اتاقك كه هي علي آقا تاكيد مي كرد اتاقت سايه دارد مثل اينجا يا نه، مي شستي و ناهار نون و پنير و سبزي و گوجه و خيار مي خوردي. بين حال من يه زري خانومي اومد گل ناز خريد و خوش و بشي با من كرد و رفت. علي آقا پرسيد معلمي؟ گفتم نه، دارم يه چيزايي ياد مي گيرم. گلدوناي جديد رو زدم زير بغل و توي راه پیام رسيد دلتنگيشه بچه. گفتم بيا شام مي پزم. تا رسيده باشم و گل ها رو كاشته باشم و شام صداي جا افتادنش در اومده باشه، بچه اومده و من بغلش كردم. حواسم هست چقدر خانوم شده. انقدري بزرگ كه خودش مي آد سراغ آدم. اي بوست كنم از همين جا كه. 
ماست بادمجون و زيتون و زرشك پلو و سس سير و فلفل و سيب زميني هاي آماده را هنوز مي تونم با شكم سير تصور كنم. شب كه روي كاناپه دراز كشيده بودم و چشم به پلك مي سپاردم دلم براي وبلاگ هاي محبوب اينجا تنگ شده و فرداش كه الان باشد را توي خواب ديدم حتي؛ كه دارم می نويسم. 
هنوز خوب نمي روم. هنوز جا مي مونم. هنوز آدمايي كه مي خوام ديگه نبينم رو موقع خدافظي خوب ديدم و توي دلم گفتم اين بار آخره. اما آخ كه نبوده.  

۱ نظر:

  1. حس جا موندن و عقب موندن من هم دارم اینروزها .وای دیر شده ... نکنه الان وقتشه و من عقب بمونم ...
    اینجا که میام دلم باز و بسته میشه .
    شکر بابت روزها و لحظه های شیرینی که با هم میگذرونیم

    پاسخحذف