Google+ Followers

۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه


خیلی گفته‌ایم و نوشته‌ایم که از یک جایی زندگی به دو بخش تقسیم می‌شود: «قبل از…» و «بعد از…».
می‌خواهم بگویم زندگی‌ مدام در حال تکه تکه شدن است؛ مدام رفتن، مدام خواستن، مدام نشدن و شدن و آمدن و آدم‌ها. گیرم کیفیت‌هایشان متفاوت باشد اما هر چه بیشتر زنده بمانیم «قبل از..» هایمان زیاد می‌شود، «بعد از…»هایمان فراوان. و از یک جایی دیگر نمی‌دانیم از کجا، از کدام رفت، از کدام آمد، از کدام برخاستن و کدام نشستن، شدیم این. از یک جایی دیگر قبل و بعدی نیست و یاد حسین پناهی می‌کنیم که می‌گفت: من تکه تکه از دست رفته‌ام در روز روز زندگانیم. +

فعل رفتن خیلی فعل است.

دور شوم


۱۳۹۳ شهریور ۷, جمعه

سایه ای که جای خوب موندنه

دلم سایه می خواهد. دلم خیلی وقت است می خواهد پهن شود کنار یک درخت. یک تابلویی در سطح شهر هست که می گوید دعای درخت می گیرد. دعای درخت می خواهم. در زاناکس نوشته بودم که یک صبحانه ای در نزدیکی داشته باشیم و حالا هر روز می روم قبل از کار صبحانه می خورم و حالا اینجا یک " صبحانه ای " داریم. پس دعای زاناکس هم می گیرد. 
زاناکس از زندگی شهری نیست. زاناکس از جنس رسیدن نیست. دلش اهل رفتن است. حتی اگر جایی هم رفت به او گفتند برو و او دوباره رفت و در رسیدن استقرار نکرد. داشتم توی خونه سی و چهارم مغزم به خودم می گفتم نیروی برتر عزیزم لطفا یک کم زمان را تکون بده. لباس های توی کمد را جمع کرده ام و توی ساک برتون جا داده ام. همه شمع دون ها را توی کارتن چیده ام. چند دست لباس هست که برای باقی عمر کفایت می کند و هعی می پوشم و در می اورم روی مبل. مبل خیلی دیده نمی شود. اسبا برای خواب یک فرش لوله کرده را باز کردند و روی آن خوابیدند. انقدر جمع شده ام. بس نیست؟  دلم یک سایه می خواهد که پهن شوم. 

۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

نگاه کن


فعل رفتن، خیلی فعل است


تنها


جایی برای روز آخر


هی فلانی زندگی شاید همین باشد


۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه

دونفری ها


تنها


خودم لطفا به اتاق عمل

ماشین را گذاشتم پارکینگ. یک بلیط می خواهم. بلیط در دست مدتی نشستم و راه افتادم به سمت جایی که خیلی حرف ها جا مانده بود. با خودم هندزفری بردم. تمام راه را کتاب خواندم. فعلِ رفتن...
پشت صحنه: ساعت شش و نیم صبح خانم زاناکس بیدار شده. روبروی آینه ایستاده و به جای لباس کار یک شلوار کتون کشی کِرِم رنگ و روپوش سدری و کتونی سدری پا کرده و راه افتاده و شهر را ترک کرده. در راه اس ام اس زده که " من رفتم". 
همه ی راه را کتاب خواندم. از بیست سالگی یک جایی فهمیدم هیچ کاری نباید باقی بماند توی دلم که خواسته باشد و نکرده باشم. دیوانگی هم باشد نهایتا تاوان می دهم. مسافرهای دیگر که ترک کردند من خودم را بغل کردم و شیشه عطرم را در آوردم و چهار تا پیس قلیل روی نبض و شاهرگ زدم. به راننده گفتم خیابان فلان می روم و تلفن توی دستم بوق آزاد می زد. اون ور خط گفته بله؛ این ور خط گفتم بیا پایین! اون ور خط قاه قاه خندید. 
پدفون را با هندزفری دادم دستش و رکوردها را پلی کردم. حالا "گفتگوهایی برای خودم را" برده بودم اون ورترِ دنیا داده بودم گوش کند. چرا؟ می خواستم مدیون خودم نشده باشم. آفتاب که جُل و پلاسش را جمع کرده بود و یک مشت سرخاب پاشیده بود توی آسمون، توی آب دراز کشیده بودم روبه آُسمان و خودم را از گره هایی که هنگام پیوند قلب می زنند راحت کرده بودم. شریان  رها طور.  

صبح جمعه با ما

یک جایی که آدم آرزوهایش را نمی فهمد و نمی شناسد می گوید گیر کرده ام. اما خودش نمی داند کجا گیر کرده است. می گوید به خاطر کارم درس می خوانم و به خاطر بچه ها با همسرم ادامه می دهم اما خودش هم نمی داند هنوز گرمای دست همسرش شب ها زیر پتو برایش لذت بخش است. 
صبح های جمعه دوره های متفاوت زندگی ام به شمایل های متفاوت گذشته. صبح جمعه ای که از پله های باغ می رفتم تا زمین تنیس، یک چهره آشنا را دیدم که توپ می زند. به شدت از چسبندگی آدم های دور زندگی اذیت می شوم و این را در زاویه 89 درجه گردنم موقع روبوسی می فهمم. مربی مدیتیشنم برای دوره یک ماهه رفته هند. قابل وصف نیست چقدر دلم می خواست می توانستم جمع کنم و بروم. خوابم خیلی خوشایند شده. برای یک کار تحقیقاتی می خوابم. دکتر می گفت اسپانچی می رفته توی کارتون تا رویابینی آگاهانه کنه. کارتن برایم همه جا مهیاست. نجات دهنده زودتر به داد رسیده و بساط رویابینی فراهم کرده. 
دیشب می گفت باید واقعیت ها و توهم را بنویسم. واقعیت اینکه تخم مرغ ها از هم جدا نشده اند و توهم اینکه آیا این کوچ راه به سرزمین های شناخته شده دارد؟ 

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

پل هوایی

بچه ام شده. لیمو تازه برام میاره و با عسل و چای گرم. داشتم براش توضیح می دادم که سرما خوردم و به باد کولر و سر خیس حمام نیست. فرزندم اینها وسیله اند. توضیح تر که دادم که ذهنت را بدوزی به یک مساله و نتوانی رها کنی مغز خسته می شود و سیستم دفاعی دچار رکود می شود و کم کم سرما خورده می شود. سرش را تکان داد که هوم این چند روز به خاطر اینکه هی به این موضوع ها فکر کردی. می گم آره و لیمو را می چکانم توی چایی. قطره های لیمو زود گم می شوند توی چایی. حالا نه چایی رنگ قبل را دارد و نه خبری از لیمو هست. این چیزی که داریم چایی، لیمو و عسلی می باشد که مرا یاد داستان دو تا ادم می ندازه که وقتی با هم پیوند می خورند حتی اگر ازهم دور شوند فیزیکی و روی اسم هم خط بکشند باز هم از هم جدا نشده اند و روح شان حمل کننده ی دیگری است. پس دست از تقلای فراموشی برداریم. فراموشی یک باور است. ما فکر می کنیم داریم فراموش می کنیم در صورتی که داریم به موضوع قدرت نهفته می دهیم و یک جایی با یک روزنه مساله به زندگیمان میتابد و می تابد. دست از سر کچل کوچه علی چپ هم بکشیم. اون جایی که باید بن بست ها به جاده ها تبدیل شوند جایی نیست جز در درون من. جایی که باورهای من سد و مانع می شوند برای داشتن افکار تازه. جایی که فکر می کنیم سکون است در حقیقت میل به حرکت محضی در درونش نهفته است. دست می کشم از جهان. دست می کشم روی سرم. کله ی من جهان من است.

دونفری ها


نگاه کن در آینه


زندگی شاید همین باشد


دورهمی ها


دونفری ها


در راستای سیکینگ ا فرند فور د اند آو ورد


۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی ؟!

آدمی که در زمانی اعلام کرده چهل درصد خوشحال است از مجموع زندگی و حالا بدون ناخونک کردن کسی می گوید هفتاد و نه درصد اوضاع با خودم خوب است دارد اینجا از یک حادثه می نویسد. 
روزها با صدای ساعت بیدار می شدم و غذا برای طول روز بر می داشتم و به روزنه ای برای امیدواری و خوشحال بودن در طول ساعت های پیش رو فکر می کردم. روزنه مثلن می شد قرار ته چین بادمجان آخر هفته یا دیدن یک دوست یا رقص پلاک یک. مکالمات ختم به خوبم، خبری نیست، تو چی؟ می شد. تا پشت پنجره ها صدایی گفت هی فلانی زندگی شاید همین نباشدها. آدم به صدا گفت برو خر بازی در نیار؛ همین است. میوه درخت نمی خورم. همین بهشتم کافیست. بهشتم؟ لابد! وقتی می خندیدم تهش یک یاس موزی بود که داری می خندی واقعا؟ و خنده همانجا خشک می شد. در صورت آدم ها یک فلش نامرئی می دیدم رو به وضعیت خطر. یک موسیقی متن ترسناک داشت زندگی که خیلی خوشی ها هست ها فلانی. فلانی به موسیقی: فالش نزن. دهنت را ببند.
تا یک روز همه دیوارها تَرَک خوردند. و نه به آرامی بلکه به یکبارگی فرو ریختند. مشاهده گر کمی آن ورتر صحنه نبود. درست در مرکز محور صحنه بود و تا خود را نجات دهد از بین آوار چند دنده خودش را فدا کرد و بعد تر فهمید مُهره های گردنش تمایل به عدم بهبودی دارند. گردن از یک زاویه ای به بعد نچرخید. چرا؟ چون نمیخواست پشت سر را ببیند. چون پشت سر درد داشت. درد وقت هایی که یاس آخر خنده ها را خفه کرده بود. آدمی برای باورهایش بها می پردازد. از زیر آوار که اومدم بیرون وایسادم و کمی نگاه کردم. خودم را تکاندم و روی زانوهایم خم شدم. خوب همه حداقل ها برای شروع دوباره وجود داشت. فقط من باید باورم را از میل به سمت باخت باز می داشتم. اطرافم پر از چشم هایی بود که نه برای تشویق بلکه برای تشویش آماده ی دست و جیغ و سوت و هورا بودند. آدم هایی که یاد نگرفته بودند جلوی پای خودشان را آب و جارو کنند و متاسفانه خیلی ها از هم خون های زمینی هستند. چشم ها اگر نبودند همانجا کنار آوار کمی دراز می کشیدم تا حالم جا بیاید و انقدر زود و مصنوعی ریکاور نمی کردم. به هر حال اینجوری بهتر بوده حتمن. 
صدای پشت پنجره ها نزدیک شد. از نزدیک شدن می ترسیدم. صدا، سایه ی خودم حتی. کم کم دوست داشتم دوباره اما یک جاهایی مثل تونل وحشت شد برام. بی خیال ماجرا شدم. چهار جفت از چشم های مشاهده گر ذکر کردند که باید مصالح ساختمانی را جمع می کردی و می ساختی. گاهی فلش بک زدم که آیا واقعا باید؟! گیج شدم. یاس آمد از اول. به آوار کسی دست نزده بود و نزده. متاسفانه و خوشبختانه اش رو نمی دانم. شاید اگر جمع می کردند و می دادند شهرداری تا به حال آنجا را پارک کرده بود. اما حالا بین مسیر مرا با بیل مکانیکی می برند جلوی ماجرا. چشم هایم را می بندم و گاهی که میل به همیشه دارد، اینطور است که همه پل های روبرو را خراب می کنم و می دانم که نمی توانم معمار خوبی برای اون ماجرا باشم. همیشه دل چرکین خواهم بود که این دیوار از آجرهای شکسته باز سازی شده و تهران روی گسل است. آدم هایی که باز سازی غیر از خود بلدند بسیار خوشا به حالشون. من بلد نیستم. فقط تونستم روی زانو خم شوم و بدوم. هنوز نتوانستم زیبایی آن بنا را از یاد ببرم و از سرم طوفانی که خانه را تکاند را بیرون کنم. سلول های خاکستری و سیاه و سفید مهندسی مجدد این بنا در من زندگی نمی کنند. جایشان را داده اند به انسولین ورونیکا می خواهد بمیرد. به مسخ محض ماه تاب بودن. به سر به کویر خشک زدن. به دلدادگی خوف شب های جنگل. به خنده های بی یاس. چطور صدایی که از پشت سر می گوید بازگرد، فرش اعتمادت را همین کنارها پهن کن و تو از من هنوز نرفته ای را باور کنم؟ 
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

نوشته برف سنگینی آمد اما به کارم ادامه دادم و همه چیز را جمع کردم. کمی بعد خانم و آقایی امدند و همه چیز را برداشتند. همین فرمون دارم می رم جلو.

۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه

به افق ترین حالت خود نزدیک شویم


تن ها در آینه


در زندگی هر کسی عزیز کرده هایی وجود دارد که...


در زندگی هر کسی غذاهایی وجود دارد که...


کاسه شهر دلم



۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

۱۳۹۳ مرداد ۱۷, جمعه

شب های تهران

اسپانول می خواند با گیتار.  به تابلوهای دور تا دور گالری خیره می شوم و چشمم می افتد به یخ هایی که در نوشیدنی آب می شود. فضا یک نور زرد عالی ای دارد که پهن شده روی سارا. نمور های صدای سارا، بم های صدای پارسا و صدای مرد کناری که می خواند. این مرد از اینکه صدایش را توی حنجره بندازد و فریاد بزند نمی ترسد. می توانم همین جا چشم هایم را ببندم و برگردم به سنگفرش های قدیمی خیابان شرقی میدان موسیلینی. می توانم روی تصویرم که از آخرین اتوبوس شب جا مانده بودم همین موزیک را بگذارم و بسط بدهم به همه وقت هایی که چمدانم را روی غلتک های فرودگاه ول دادم و بعد گوش هایم را به جهان بستم.  

ساعت دارید؟

ساعت شیش غروب جمعه. اگر اینجا را پیدا کنند و بخواند چی کسی رد پای خطوط دستهایم را خوهد شناخت؟ کاش بعد تر از پرواز بخوانند، به هر حال ترجیح من این است. عباس آن طرف تر دل به ترنجی باخته و هنوز دارد مثل مست ها می نویسد. این را بی اینکه او بفهمد می دانم. کسی فراسوی شناخت های من هست که من را نمی شناسد و بی شک من هم او را نمی شناسم. اگر سرش مثل من خوش باشد حاضرم خوشیهای ساده آخر هفته ها را بی اینکه دروغ بگویم با اون شریک شوم. 
دخترک مثل فرشته ها بین حرف های ما می خوابد و وقتی این طرف تر چراغ ها خاموش شده از صدای ریز ریز خنده هاشون دلم ضعف می ره و خوشحالم هنوز دوست داشتن این حوالی ریشه دارد. مادرم عاشق تر از قبل است و هنوز از دست نرفت و نیامد های پدر گله مند است و گاهی به تمامی مرا می پذیرد و گهگاهی به قول خودش اس می زند که مادر این چه کاری بود کردی و گاهی با ضرب خشونت بیشتری می گوید این چه غلطی بود آخر؟

کتاب ها پشت سر یکدیگر تمام می شوند و از پله های کلاس های نقد بر می گردم و خوشحالم که می دانم هیچ چیز نمی دانم. هنوز به آیدین و زیباییش و چلچله هایی که مغزشان را خورد فکر می کنم. 
پهنا پهن زیر افتابی که از پنجره خودش را ولو کرده روی تن نیمه عریانم دارم شکم می زنم و نامجو می گه حالش خوش است چون پیپ می کشد. پیپ اخر مرد مومن؟ بله پیپم را جا می گذارم حتی و پای گاز حین لذت از طراوت پاستای بادمجانی تند و هات زیر لب وردی می خوانم و فوت می کنم. 

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

برق رفت. هارد به بِش رفت. تا ظهر موندم آفیس. از جنگل و کمپ برگشته بودم. از جنگل بگم؟ عالی! بیست و چند ساعت راه دلپذیر داشتیم. همسفر ها همه کول و نایس. کوله ها پر از "زندگی شاید همین باشد ها". سرها همه گرم. دل ها همه خوش. ساعت سه صبح رسیدیم قعر جنگل. جایی که دیگه جای رفت نداشت. چال ها را کندند و گوشت را سیخ کردند و بو ها را به راه انداختند. آدم ها در هشت چادر سکنی گزیدند و کیسه خواب ها را به راه کردند و جمع شدند دور آتیش. صبح که از چادر خارج شدیم همان جایی بودیم که باید می بودیم. صبحانه خوردیم و راه افتادیم برای دیدن ناشناخته ها. یک جایی حوالی عصر در آب رودخانه هر کسی برای خودش نشست. بعد همه جمع شدند و تمرکز کردند روی صداهای جنگل. صدای هیچ شاتر دوربینی هم نمی اومد. بی خودی دارم با چیزایی که وصف نکردنیه وقت هر دو مونو می گیرم. برق رفت. جمع کردم و دو روز رفتم باغ. 
آلو طلا چیدم و شستم و خوردم و توی استخر خودم را غرق کردم. بر گشتنی از خودم چند تا ساخته بودم برای همه زندگی ای که در پیش خواهم داشت. تلفن زنگ می خوره. برق اومده. توضیح می دم که طراحی داخلش کار خودم بوده و متری فلان. آدم ها آرزوهای چند سال پیش شان را آگهی می کنن. شده صد و هشتاد صفحه از سمفونی مردگان. تلفن زنگ می خوره. برای  ساعت شش قرار بزاریم کافه سمفونی رو جمع کنیم؟ بزارید من بعد از دیدن عکاس می رسم بهتون. 

تشسته کافه