Google+ Followers

۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه

یک روز چراغ های زرد خاموش می شوند.

دونفری


صبح است ساقیا


ما تا دورترین بلندی ها پرواز کرده ایم


دونفری ها


هالووین


قِل قِل زن


سادگی


برسان سلام ما را


۱۳۹۳ آبان ۶, سه‌شنبه

تسبیحش مسخ می کند. می توانم در ابتدای روز که جهان بیدار می شود چشم بر هم بگذارم و تصور کنم نشسته ام نگاهش می کنم. تسبیح بر گردن دارد و مچ بندش در دست است. راه می رود آرام و بی عجله. می نشیند روی زمین و دست می کند در سبد میوه. آلو بر می دارد و نگاهش می کند. بعد سلول های پوستش می خندند. گاز می زند. دندانهایش را نمی بینم. همه حواسم پرت شده. سرش را می گرداند سمت پنجره و گلدان ها را نگاه می کند. یک توضیحی راجع به هوا می دهد و بعد گوشه چشم هایش چروک می خورد از خنده. صورتش همیشه احساس دارد. حس های متفاوت که بعضی ها را باید سرمشق کنم تا یاد بگیرم. فکر می کنم چقدر برای زندگی با او هیچ چیز نمی دانم. می گویم بروم ترافیک پاییز شب زیاد است. نمی گوید نرو. نمی گوید بمان. شراب باز می کند و دو گیلاس می ریزد. به روی خودم نمی آورم که او نشنیده همان طور که انگار واقعا هرگز نشنیده. صبح کمی بیرون در منتظرش ایستادم. از دور با اُورکت سیاه بالاتر از زانو هویدا شد. قدش را دیدم بی اینکه قلبش را ببینم شناختم اوست. همینکه شرابش را می خورد می توانم کیف کردنش را ببینم. هیچ کس شبیه او از شادیهای کوچک زندگی کیف نمی کند. آفتاب همیشه برای او تازگی دارد و هر روز رشد گلدان هایش را به چشم می بیند و صدای ترکیدن پوست ریشه هایشان را می شنود. هیچ کس مثل او را ندیدم که انقدر خوب مست شود. از نفس کشیدن مست می شود.
 می رود درب یخچال را باز می کند و آهسته زیر لب یک چیز چَپَر چُلاغی راجع به کلیات زندگی می گوید و گوشه ی چشمش جمع می شود باز. بعد با ریتم پنیر را بر می دارد از قفسه و می چرخد و صورتش را شبیه بچه های تخس می کند. تسبیحش حواسم را پرت می کند. می گویم دیر شده، بروم. به درگاهی در تکیه می دهد و مثل آدمی که هیچ چیز را دوست ندارد از صمیم قلب با آدم خداحافظی می کند. می توانم در ابتدای روز با چشم هایی بسته همه اینها را ببینم و به خواب فرو روم.

۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

به کجاها برد این امید ما را...

تازه جوان شده بودم. فروردین با ابرهای سیاه بود. رفتم سوییت طبقه پایین. دو روز بود آنکه باید می بود نبود. سختم شده بود. آشفته حال شده بودم. سوییت پایین ابرهای آسمان را به توان دو می رسوند و توان من را بر هزار تقسیم می کرد. آن زمان هایی بود که قلبم گومب گومب برای صدا و دیوانگی اش زدن را یاد گرفته بود. دل از معشوق جا مانده بود و هزار بهانه. داشت می رفت سمت ویرانگی که کسی زد به شیشه و گفت تلفن تو را می خواهد. ابرها همه رفتند و توان ها همه مجذور شدند. فروردین بهشت شد. تلفن و کسی فراسوی فاصله ها من را خواسته بود. 
نشماریم. یادم آمد قبل از سفر شمال بود. نرفتم سراغ تقویم چون می دانستم اگر بفهمم مثلن سه ماه و اندی شده می ترسم از اینکه نمی دانم چقدر مانده و جا میزنم. نشماریم. بگذاریم خودش بگذرد. 

۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه

صبح برای عرفاست


توی پیاده روی پهن راه می رفتم. تلفن را جواب دادم. بله؟ منم! عه؟ آره. بازی کودکانه اش گرفته. دلش می خواهد اما نفسش نمی خواهد. خود فعلی ام را نشان می دهد. بین صحبت دلم می خواهد قطع کنم تا بتوانم به هیچ های همیشه فکر کنم. سکوت می کند کمی و می گویم مراقبت خودت کن و خداحافظی. شب نوشته می روم اگر برگشتم... می نویسم باشد. اینکه دلم تاپ تاپ صدا نمی دهد یعنی حال به کمان سابق پرتاپ شده. 
اینکه بدانی کسی هست که خوشحال با او می روی و وسط خوشحالی دلت می خواهد بخوابی و می خوابی و وقتی بیدار شدی شماتت نمی شوی یعنی تو خوشبختی. ما فکر می کنیم او را دوست داریم در حالیکه ما بیداری ها و خوشحالی های او را دوست داشتیم. 

۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

دکتر ملک گفته بود روی سینه‌اش آجر بگذارید که تمام کند، خلاص. و من دلم می‌خواست سرم را بگذارم روی سینه‌اش...  +

۱۳۹۳ مهر ۲۶, شنبه

آهو نمی شود به جست و خیز آقای عین گوسپند

آلیس شده ام رسیده ام خانه. دروغ چرا؟ نه آنجور هم سوییت بازی. رفته ام در تخت. هوا تاریک شده و هر از چند دقیقه ای دست می برم زیر بالشت های چیده شده بالای تخت تا گوشی را پیدا کنم. گاهی موفق می شوم و گاهی بین راه دستم و مغزم خواب می رود. بدنم دویست و پنجاه کیلو شده و هیچ اجباری برای بیدار شدن ندارم اما از آن وقت هایی است که دارم بی خود به خودم سخت می گیرم. دوباره خوابم می برد. از آن خواب ها نمیبینم. اصلا خواب نمی بینم. بدنم دویست و شصت کیلو شده. دوشنبه جنگ داریم. از آن جنگ هایی که آدم شاخ در می آورد. یک سال و اندی پیش ده روز نامه های عجیب داشتم از یک زیر سازمانی. اتفاقا اینجا هم نوشتم که شال و کلاه کردم و رفتم پیش جناب دکتر که آقا داستان نامه هایی که امضا میکنی را می دانی؟ دویست نفر آمدند و رفتند تا جناب دکتر فهمیدند نمی دانند اصلا نامه ها داستانشان چیست تا سر نخ ماجرا با یک پرونده نارنجی رنگ زیر بغل آمد آن طرف میز نشست.
دهان (گاله) که گشاد دو تا شاخ در پهلوی سرم در آوردم که آدمی که ندیده و نشناخته ام هرگز، چقدر خصومت می تواند داشته باشد؟ جناب دکتر از آنچه از کوزه می تراوید و امضا های خود شرمسار شدند و اما داستان به اینجا ختم نشد و فردا پرونده محترم راه افتاد در گوشه و کنار مراتب بالاتر.
مقام والاتر هم اخطارش اکتفا نکرد و نمی کند چراکه اینجا ایران است و هرچه صدایت را بالا ببری و زور بگویی می چربد به بی سوادیت و همه این حقوق بلعکس را به احترام مهر ب س ی ج ی فعالی که حق تیر دارد برده ای. یک مشت استاد دانشگاه کارشان گیر دعوای فرضی و به شدت حقیقی آقای عین و بنده است. انجمن مهندسین امروز شانه ام را به نشانه دلداری مالیدند و گفتند فردا برو یک جایی و خودت را بساز برای دوشنبه که آقایان احظارت کردند. مساله اینست باید بلیط گذر زندگی را اینگونه بسوزونیم؟ ما کجای کاریم؟
دویست و هشتاد کیلو را ا ز تخت کشیده ام پایین. گشنیز و شاهی شسته ام. مرغ و آلو با سس گوجه و سیر بار گذاشته ام. سیصد کیلو برگشته ام در تخت تا ببینم خود سازی یا سلف تراپی؟ مساله اینست!

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه


شبیه کسی شده ام
که پشت دود سیگارش
با خود می گوید :
باید ترک کنم !
سیگار را ،
خانه را ،
زندگی را ،
و باز پُــکــی دیگر می زند ..

قلبم تند می زند. خون در رگها تکثیر میشود. شش ها کوچک و کوچک تر می شوند. چگونه این همه دم داشته ام که برای بازدمم زمان ندارم؟ هر کنشی داشته باشم همه می فهمند که اصل داستان چیز دیگری است. دستهایم در استین گم می شوند؛ پاهایم در جوراب!
آخ زمان حافظه خوبی دارد برای تمام غذاهای طول هفته ای که بلعیده ام. از یک حباب سدی ساخته در گلو برای امنیت پوچی که هر لحظه بیشتر ممکن است برگ هایم را روی میز بریزد.
بگذارید هیچ چیز نگویم از حس زوالی که هرگز برایت ابتدای دوام تصویر نشده است.

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

گردآوری ها: مهر


درون گلوله آتش گرفته ای که دل است و باد می بردش...

شبانه تصمیم گرفته بودیم همگی ساعت 11 کوه باشیم. 11 نشسته بودم توی ساندویچی کوچک پای کوه و بندری می خوردم. از صاحب مغازه پرسیدند نوشیدنی های غیر مجاز دارد؟ پسر جوان خندید و گفت ندارد. زیپ کاپشن را کشیدم بالا و کلاهم را سر کردم. ماه راه را از ظلمت درآورده بود و ما به اعتماد قدم نفر جلویی بیست و چند نفری می رفتیم بالا و بالاتر؛ یک جاهایی هم می ایستادیم و تهران ِ پر از چراغ روشن را مابین کوهها نگاه می کردیم. کم کم تهران از نظرها محو شد اما آیا همه آنهایی که اون پایین توی اون چراغ های روشن بودند می توانستند از فرکانس فکر ما هم محو شوند؟ آیا همه آنهایی که قرار بوده اون پایین باشند، الان این بالا نبودند؟ آیا همه آیاها را می شود به کلمه نوشت؟ 
همین که باد از بین شال و کلاه می رفت توی پوستم و ستاره ها را می جوییدم همه نا امیدی ها را باد می برد. یک قراری می گیرد در لحظه هایی دل آدمی که باور می کند همه چیز سر بهترین جای ممکنش است. دست می کشد از تکاپوی چه ملاتی درست کنم برای سر مبارک. اینکه باد انقدر رهاست می تواند بی اینکه جا بماند جایی و گیر کند و پاره شود حواسم را جمع ماجرا می کند و از همه حاشیه ها پرت می شوم. بامداد ایستاده ایم کنار آتشی که شعله اش می سوزاند و می خوانیم و می خندیم. سرخوش که می گویند یعنی شبگردیهای تهران. اینکه نگران ساعت بیداری فردا نیستم حالم را خوب می کند. اینکه فردا قرار است باران بیاید و خوشی مان را بیش و بیش تر کند ، اندوه را سایه می زند. 

۱۳۹۳ مهر ۱۹, شنبه

خاوِم حَه رامَه

تشک پهن کردم روی زمین. میانه های شب صحبت از شبی شده بود که آهنگی کُردیو محزوناز نامجو  خوانده بود . ازش خواسته بودم کاش یک بار دیگر سر فرصت برایم می خواندیش. حالا که پوست تنم به خنکای رختخواب می خورد رفت نشست کنارحال و سیگارش را روشن کرد و آرام آرام نامجو خواند. خیلی وقت است آدم ها اینجور از راه دور به سرم دست دوستی کشیدند. 

۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

دونفری ها


جایی برای روز آخر


دونفری ها


فصل نو فصل نو سلام


قایق ها به وقت پاییز


۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

به نظرم کلن یه سری حروف که در کلمه واقع می شن، داستان ترسناک می شه .مثلن: 
سرطان  ( ط دسته دار واقعا چه لزومی داشت تهیه بشه ؟ "ت"  دو نقطه چی کم داره از" ط" دسته دار ؟ ) .به تر است بنویسیم سرتان و بعدش حتی بخوانیم سرتان سلامت ! ها؟
هوتن سرتان داشت .می گفت اسمش ترسناکه فقت ! بعد یه روز دلش همبرگر می خواست .خورد . نفس کشید با خواهرش. خواهرش می گفت دم -بازدم ! اون سعی می کرد نفس بکشه . و بعد دیگه نفس نکشید . اینجوری به نزرم ار سرتان شکس نخورد ! فقت دیگه نفس نکشید .
طلاق ( مراتب به شرح بالا به عرض رسید)_اصن حذفش کنید . بگید برک آپ .بزارید عموم نفهمند . بذارید مادربزرگا نفهمن معنیش چیه تا رنجشونو نبینی ...
حتی "ظ" دسته دار .مگه "ز" به این خوبی چشه ؟"ض" هم که هست .چه کاریه ؟ _ رابطه ضابطه ! ظالم ...
میونه ی خوبیم با "ذال" ندارم .اصن دلم می خواد چیزایی که دوست ندارم با ذال بنویسم که دلم خنک شه . مثلن ذولبیا بامیه !
از چیزایی که می ترسم باید دیکته شونو عوض کنم . مثلن دوسطی .اعطماد.رابطه.
یکی بشینه صحیح کنه به من صفر بده .هیچ جامونم نیست .من دلم میخواد پشت کلاس اول بمونم .

۱۳۹۳ مهر ۱۵, سه‌شنبه

هفت ثانیه در هوای پاییز به عکس نگاه کنیم


صبح است ساقیا


سنگ قلاب


به قرار ساعت ده


جان من است او هی مبریدش


دونفری ها


۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه


دور شدم کیلومتر ها و بازگشته شدم پشت میز آفیس. کوههای تراش خورده با سنگ های تیز توی مه صبح گاهی همیشه انقدری برایم جذاب بودند که دلم می خواسته ساعتها به آنها بنگرم. یک وقت هایی هم می شود آدم کیلومتر ها دور می شود تا زیر درخت های سبز و طلایی رود سبز رنگ فقط بخوابد. 
وقت برگشتن به رسم همیشه ی سفر به نوبت بهترین تجربه و درس سفر را می گفتیم تا جهان نگاه همدیگر را ببینیم.
به نگاه اینجانب اینجوری بود که ایستاده بودم پای رود عمیق سبز عجیبی به ساعت یک صبح که در سیاهی شب خیلی یشمی خوبی شده بود. بالای سرم درختی بود با برگ های شبیه مجنون. نور ویلا به نحو احسن تابیده بود از زیر به برگها. سرم را که بالا می گرفتم عنکبوتی را می دیدم میان انبوهی از برگها که تار می تنید و می رفت بالا. از لابه لای درخت ها آسمان سیاهی غرق در ستاره زاویه چشم به عمود را می بست. موسیقی متن صدای چشمه ای بود از لابه لای جنگل که تنش را می ریخت به رود. 
لحظه ای پلک نزدم تا زنی را ببینم که از پاهای خودش نگاهش را آغاز می کند و قوس دایره ای را می کشد از رود به جنگل آن طرف تر و کمان آسمان خوف انگیز شب. جایی میان تمام کهکشانها روی سیاره زمین در نقطه ای عجیب ایستاده بودم که هیچ چیز نبودم و همه چیز بودم. صبح آن روز شانه هایم را فرو بردم در آب. جایی برای آخرین روز. هی فلانی زندگی شاید همین باشد. حتی لذت بصری دو نفری هایی در آغوش که به شکرانه داشتن عشق شان یکدیگر را می بوسیدند. آیا با همه این اوصاف نباید دور شویم؟ 

۱۳۹۳ مهر ۹, چهارشنبه

دور شویم

از چهارشنبه های سخت بود. برای تسکین می روم زاناکس. بعد چشمهایم را می بندم و می زنم جلو تصویر را. چند ساعت بعد لباس رقص بر تن دارم و دارم می چرخم. چند ساعت بعد جمعی خنده کنان کف می زنند تا تولدی را جشن بگیرند. چند ساعت بعد ترش گرمکن می پوشم و شهر را ترک می کنم. دور می شوم. دورتر. ساعت بعدش دورترتر. دورِ دور. خسته مه.