Google+ Followers

۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

یکی بود یکی دیگه نبود...

قصهِ عموغلام اینجوری بود که شبها ساعت نُه که بابا می رفت توی رخت خواب منم باهاش می رفتم و بابا تعریف می کرد که یه روز سرد زمستون بود و بابایینا بچه بودن و قرار بوده برن روستا. روستا خیلی پشت کوهها بوده و یه روستای واقعی بوده. آقاجون، بابا و عمو و عزیز خانم رو می خواسته ببره و عمو غلام رو نمی خواستن ببرن. چون بچه بوده و هوا سرد بوده. عمو غلام از این بچه هایی بوده که توی عکس های زمان شاه خیلی سیاه سفید می افتاده و شبیه خط فقر بوده. کله ی بزرگی داشته و موهاشو تراشیده بوده و لپای سرخ داشته و چشمای ژاپنی و چندان باهوش نبوده. تند تند حرف می زده و یک حرف رو خیلی تکرارمی کرده. هوا سرد بوده و آقاجون می گه عمو غلام رو نبریم و آی بچه با ما نیا. عمو غلام گریه می کنه و قرار می شه ببرنش. توی راه ماشین خراب می شه و قرار می شه بقیه راه رو با قاطر بِرّن. همه جا برف اومده بوده و هوا داشته تاریک می شده. رسیده بودن اونجایی از مسیر که باید دیگه پیاده می رفتن ُ از مسیر گِل و لای رد می شدن. بچه ها چکمه پاشون بوده. یک جایی عمو غلام می زنه زیر گریه که دیگه نمی تونم راه بیام. غلط کردم اومدم. آقاجون مرد سالاری پیشه اش بوده و یک سیلی جانانه می زنه به عمو غلام. هوا خیلی سرد بوده و همه جا برف و صدای گرگ ها به آدمای قصه نزدیک و نزدیک تر می شده. اینجاهای قصه همیشه دلم برای عمو غلام سوخته بوده و بابا داشته خوابش می بُرده و من دنبال یه راهی بودم که بی اینکه بابا رو بیدار کنم از توی بغلش بیام بیرون. همین که تکون می خوردم بابا می گفت قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش... 
عمو غلام زود ازدواج کرد. هنوز سرش بزرگ بود. دو تا دختر داشت که شب عروسی شون رو یادم رفت به کُل. زندگی خیلی ساده ای داشت. سالها بود می دانستم کدام حوالی زندگی می کند و هیچ وقت خبر نزدیکی جز گزارشات خبری بابا ازش  نداشتم. 
همان روزی که "آقای عین آهو نمی شود به جست و خیز" قرار بود اتفاق بیفتد، همان صبح جلسه که ده نفر را ردیف کرده بودند، همان صبح بارانی پاییز تلفنم زنگ خورد و گفتند حالش خوب نیست و زمین خورده. تمام طول جلسه را به جای دفاع از خودم در آمد و شد تلفن های آدم های نگرانی بودم که شب خوابیده بودند و صبح همه پشت در اتاق دقیقه ها را جان می دادند. جلسه که تمام شد رفتم پارکینگ و راه افتادم برای گرفتن پذیرش از بیمارستان. توی راه مدیر بیمارستان زنگ زد که مریض را بیاوردید یک کاریش می کنیم. اما خودم با برگه کپی شرح حال بیمار رسیدم پشت در اتاق عمل. در برگه نوشته بود بیمار مردی است پنجاه ساله که ضریب هوشیاری اش سه است و مردمک چشم هایش هیچ واکنشی به نور ندارد. دو خط مختصر. دکتر پرسید کیست؟ گفتم عموم اما سنش را اشتباه نوشته اند خیلی جوان تر از پنجاه ست. گفت منتقلش نکنید تا فردا اگر ماند کارهای اهداء عضوش را بکنید. پشت در اتاق عمل برادر بزرگترش ایستاده بود. یادم نیست آنجا چه گفتم و چه شنیدم اما با برگه پذیرش موافق آقای رئیس بیمارستان راه افتادم جایی که عمو غلام بود. وقتی رسیدم عموی کوچکتر را ابتدای درب ورودی سالن دیدم. سرش به شانه ام نمی رسید. کمی خم شدم تا سرش را روی شانه ام پهن کند. نفر بعدی بابا بود. او را بغل کردم پر مهر تر از الباقی. حالا باید زن و بچه و مادر و پدر و عمه ها و عموها را راهی می کردم بروند. رفتند خانه. عصر آن روز در آرامش کامل وقتی روی تخت خوابیده بود  بالای سرش ایستادم. چند سال بود که خوب او را ندیده بودم. در سکوت با صورتی که به نظر پزشک بخش آرام به نظر می رسید نگاهش کردم. پرسید کیت می شه؟ سرم را برگرداندم و گفتم عموم. زل زد توی چشم هام و گفت چقدر آرومی. گفتم کاری میشه کرد مگه؟ گفت نه. ساعت 4 و چند دقیقه عصر آن روز در پنجمین ایست قلبی قصه عمو غلام به سر رسید.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر