Google+ Followers

۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

لطفا اگر کسی از دیده رفت از دل برود.

چند ماه پیش میم نوشت دوستم چند روز است خانه من اتراق کرده و پنیک کردم. نوشتم عه و دیدم چه اینطور بودم. در اتراق قبلی دوست پنیک نکردم و چون شتر مرغی سرافراز سرم را بالا گرفتم. اما بار دوم وا دادم. نه به خاطر اتراق به خاطر نداشتن پرایوسی. به خاطر اینکه کنترل دمای خانه را هم ندارم. آدمی ساعت یازده ظهر دلش می خواهد برود پای یخچالش و برای خودش اسپنیش املت درست کند اما دریغ از یک لیوان شیر. چرا؟ چون صدای اوووووممممم می پیچد توی مغزت و قیافه ات را هیچ سیمبلی هنوز نتوانسته بکشد. 

چند ماه پیش میم نوشت خوبی؟ نوشتم خوبم خداروشکر هیچ کسی نیست که بند گردانم باشد. الان؟ باتلاق. 

کلاس زبان فرانسه نیست که لغت و گرامرم خوبتر از بقیه باشد. از برچسب تو که خوبترین بودی و مقایسه منزجر می شوم. هر که هستم باشم. گاهی خودم ترازم را می گیرم و ناراضی ام. باید جوابش را به خودم پس بدهم صرفا.سر میم سلامت که می گفت شما سوپور خودت باش. 

دلتنگی تنها مخصوص آدم های دور نیست. ممکن است کسی پیشت باشد که مانند قبل نباشد و تو دلت برای گونه خاصی از او تنگ شود. پس صرفا دلتنگی مخصوص آدم های دور نیست! سخت ترین دلتنگی دیروز به نظرم آمد که ، با کسی باشی اما دلتنگ دیگری باشی و با دیگری باشی اما دلتنگ کسی باشی. از دعاها می تواند باشد که لطفا اگر کسی از دیده رفت از دل برود. 

۱۳۹۳ بهمن ۷, سه‌شنبه

دور تر شیم


دور شویم


فعلِ رفتن خیلی فعل است


پشت پنجره ها


صبح است ساقیا


پشت پنجره ها


دُردانه های شهر دلم


ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود؟‌ نبود؟ بود اتفاقاً.

گفتم: «این که بزرگ شده‌ایم به معنای این نیست که دیگر دچار نمی‌شویم، که چون می‌دانیم که وصل ممکن نیست و همیشه فاصله‌ای هست بی‌خیال این حرف‌ها شویم، که معناش این است که اگر دچار شدیم، اگر رسیدیم، اگر نرسیدیم و وقتی که به جدایی محتوم رسیدیم بلدیم خودمان را جمع و جور کنیم، انگار که هیچ اتفاق مهمی نیفتاده است (بماند که در درون می‌دانیم چی مهم بوده و چی نبوده).» +

۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

همیشه فکر کردم جاهای سخت زندگی آدم ها بمانم و بعد بروم. جاهای سخت طبعا تعریف های متفاوتی دارد برای هر کسی. یکی از جاهای سخت وقتی بود که ناردونه سه ما زندگی اش افقی شد.( سلام کارپه). کنار تختش خوابیدم و شبها برایش آب پرتغال طبیعی می گرفتم تا صبح قبل از خروج خانه گلویش را با آب پرتغال تازه کند. هر وقت صدایم زد زود بیدار شدم و دروغ گفتم که بیدار بودم عزیز جانم. 
این بار هم خواستم دوست بداند هستم. گفتم تو برو من دو کوچه بالاتر می مانم. هر جا حس کردی نیاز داری فقط زنگ بزن. همین که بدانی کسی در جغرافیای نزدیکت هست، حال تاریخت را خوب می کند. گفت باشه. رفتم نشسته کافه. یک لاته لطفا. قهوه چی میز شماره سه را داد. نشستم و سرم را تکیه دادم به دیوار و به آدم های اهل برو و بیا را نگاه کردم. با حوصله قهوه ام را هم زدم. تلفن زنگ زد که باید صبر کنم. گفتم بیا با هم صبر می کنیم. آمد. صبر کردیم. زنگ زدند و خوشحالیش را که دیدم خیالم اقیانوس آرام شد. اعتراف می کنم در مغزم یک دستگاهی دارم همیشه وصل به اینترنت که گاهی پست های دلچسبی در وبلاگ پست می کند که هیچ جا ذخیره نمی شود. اما خاطرم هست پست چیزی حول این محور که آدمی باید کسی را داشته باشد تا وقت خوشحالیش دستهایش را مشت کند و بکوبد به او، می چرخید. 
الان می خواستم یک چیزی بنویسم که به کل یادم رفت و اینارو نوشتم که! 
حس آدمی را دارم که چند قدم مانده به روبان قرمز اما نشسته و نمی تواند برخیزد.

۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

کمی کنار اتوبان ایستادم. تلفن را با صحنه آهسته پرت کردم صندلی کنار. آفتاب داشت غروب می کرد. آسمون کبود بود. قلبم آسمون بود. موزیک را روشن کردم. کمی فرو رفتم درصندلی و خودم را کمک کردم تا شجاعانه خودم را بغل کند. 
برداشتم به کل گذاشتم کنار تا جهانم را عوض کنم . شاید خیلی کوچک باشد اما همیشه زمان بسیار زیادی را در نت چرخیده ام و صرفا صرف آن د نت بوده و بس. اگر خواسته بودم مقاله بخوانم جان داده بودم و می دهم. اما از اینجا شروع کردم که زمان چیست؟ چقدر زمان داشته ام و چقدر زمان دارم؟ چقدر دارم واقعا؟ نو بادی نوز. بعد از یک هفته سرجمع حضورم در فیس بوک شاید نیم ساعت بوده. رفتم عکسش را با موی کوتاه و انگار آّبی تیره خوشگلش را در گالری دیده ام و برگشته ام. رفته ام تولدت تبریک نوشته ام و برگشتم. آیا واقعا باید می نوشتم هم جای سوال است واقعا! کمی قبل از حادثه است زمان. هیچ کسی نمی داند چه قرار است اتفاق بیفتد اما همه انگشتها را کراس کرده ایم. 

۱۳۹۳ دی ۲۹, دوشنبه

چند سال گذشت. عین یک بچه مریضی که در خانه داری و به خاطر خودت و نه به خاطر بچه آن را هرگز بیرون نمی بری. می ترسی نگاهت کنند. می ترسی اشکت از مشکت سرازیر شود. اما بچه من چند تا کاغذ بود. چند تا همش! بعد از چند سال در یک روز سرد زمستانی در کشو را باز کردم و پاکت را برداشتم. از لای پاکت نگاه کردم دیدم اوه اوه خودشان هستند. توی پاکت از سیبری سرد تر! 
کت نپوشیدم. پالتوی سیاه بلند پوشیدم. این پالتوی روزهای سخت زندگیست. خانم پشت باجه پرسید علت؟ گفتم. همه برگشتند نگاه کردند و من به بُرش شیشه بری که چقدر با دقت نیم دایره را شکل داده هر چه بیشتر مثل جغد دقت کردم. تلفن را برداشت. شرح واقعه را با موضوع بلند بلند داد و همه از من جغد تر. خلاصه کاغذ ها از پاکت در آمدند و من از پشت باجه ریش خندی بهشان زدم که برید بابا پی کارتون. صدای توی دلم: یوووه یوووه یووویووو. 
شب دور میز گرد سالن نشستیم. پرسید راستی تو تجربه داری؟ این بار دقت نکردم. سرم را بالا گرفتم. مثل قناری. لبخند را روی لبم چفت کردم و گفتم. داشتم. خوبش هم داشتم. صدای توی دلم: تکرار مانع کسب است. 

۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

کلید را پشت در بگذارید که تا دم در نیایید .چون طبعن او می داند در چنین وضعیتی انتظار زنگ در هم چقدر کشنده است .بعد قطع می کنم گوشی رو .آدرس هم برای چنین آژانس هایی به صورت اتصال به گوگل مپ بسیار واضح و مبرهن است .تکنولوژی ساخته ایم برای توی قبر پس؟ +

رویشگاه مو


دیواری ساخته ام از تو که روزهایم را به آن تکیه دهم


تک درخت


تن ها


که چه سخت است

آن‌جا که در مسیرتان به نازنینی برخورد می‌کنید، در آغوشش بکشید، ببوسیدش، دوستش بدارید و از تهِ دل بخواهید که راهش را برود. نترسید از دور شدن. رودها را از رفتن باز ندارید که گنداب می‌شوند.+

۱۳۹۳ دی ۲۴, چهارشنبه

نوشتم گاهی باید رها کنی تا هر طور می خواهد پیش رود و بعد پست کردم رفت. 
برداشت یک: حکیم شرق ترافیک سنگین. تابلوی بالا سر هر روز نوشته "ترافیک سنگین محدوده هر جایی که هستی تا آزادگان". (سلام زیر دوش جان.) گوشی را از توی کیف غولم یک دستی حین رانندگی کشیدم بیرون. شماره رو تایپ کردم و بعد نوشتم چی شد... اما بی اینکه بفرستم بره گوشی رو هل دادم توی کیف. نوشتم تا مغزم هعی جمله سازی بی خود نکنه و نفرستادم چون به نظرم اگر قرار بود معلوم شه، معلوم می شد! دیشب وقتی نشستم کنار شومینه گوشی دینگ صداد داد. چی شدش معلوم شد. نتیجه؟ خوشحال ترین حال و بد حال ترین حالت را به کسی مفروش. من مالک حالم هستم. پس هستم!

برداشت دو: کلید انداختم در را باز کنم. آقایی ایستاده بود منتظر. پرسید خانم فلانی؟ گفتم بله فلانی ام. گل را داد و رفت. قبلا ترش توی دفتر روز نوشته بودم دیگر به تو ای موضوع خر فکر نمی کنم. 

برداشت سه: خواستم بروم آنجا اما نرفتم. شب برایم عکس فرستادند که کیک را بریدیم و شمع را فوت کردیم. حالم؟ دو نقطه دی. 

برداشت چهارم: داشتم پای گاز خامه را به شیر اضافه می کردم. اسب ها رسیدند که تو برو بشین. کمی بعد تر شراب ها، استیک با سس قارچ مبسوط روی میز بود. 

پرداشت پنجم: ساعت شش صبح بیدار شدند که رسم دنیا عوض. ما کیک را صبح فوت می کنیم و می خوریم. گفتم باشه. رسم دنیا عوض. 

۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

همین جوری های ایشان

شبم زود به خیر نشد. بر عکس خیلی هم دیر. یک جایی تمام تکنیک هایی که تا الان بلد بودی تا بتوانی مغزت را که با سرعت هزار تا می دود را ایست دهی، نمی شود که نمی شود. همان لحظه ای که نئو تمام کوچه ها را بارها در طول ماتریکس دویده و خیلی هم خارق العاده بوده اما رسیده به تلفن و یک جای کار لنگیده و نتوانسته برگردد. یک فن جدید در صحنه های بعدی هست که من و توی بیننده دل ریزشمان بند بیاید و خیالمان حداقل برای چند دقیقه آرام بگیرد. راه رفتن، پشت پنجره ایستادن و کوچه خلوت را نگاه کردن، لباس هایت را کندن، زیر پتو رفتن و حتی آغوش هیچ بالشتی کاری از پیش نمی برد.
آخر هفته قرار است اجراء داشته باشم. امروز چند طبقه مرکز خدید را بالا و پایین کردم هیچ ایده ای از پشت شیشه ها در دل و جانم رخنه نکرد. یک جور عجیبی خنگ می شوم نزدیک های اجراء. یکی از کارهایی که حجم عظیمی از اراده ام را می گیرد اینست که زنگ بزنم و کمی توجیه و بهانه به هم بدوزم و بگویم باشد هفته دیگر اما تا به حال که کار نیامد بوده و هست زین پس به گمانم. 
مصائب بعدی ام تعرض است. تعرض به چیزهایی که نمی خوام ایکس بداند. آدمی هستم با درهای آهنی شبیه دیوار که اصلا معلوم نیست در هستند. کبک طور اصلن. دلم نمی خواهد کسی همه چیز را با هم بداند. حتی اگر دانست هم به رویم نیاورد. چرا؟ چون تجربه خوبی نداشته ام. شاید هم کاملا با دنیای من غریبه باشد و اصلا تجربه ای در کار نباشد ولی همینم که هستم. مثلن دیشب بعد از اینکه تلفنم تمام شد دیدم از یک شماره روی تلفتنم پیغامی هست. اسمم در پیام بود. کیست که نمی شناسمش. خوب مام بود. مام با من مارپل نباش لطفا. این همه تمنای من است. همین قدر فاصله ملموسی که با هم داریم بگذار سر جایش باقی بماند. اینکه از من ده تا رقم داری به نظرم کفایت می کند. چرا می خواهی همه تلفن های عالم را که ممکن است من داشته باشم، داشته باشی؟ با خودم فکر کردم الان هر انگشتم ممکن است تیغ موکت بری باشد، پس چیزی ننوشتم. جای آن آب خوردم. شیر خوردم. آشپزی کردم. دو خط نوشتم و در آخر چراغ را خاموش کردم و در تاریکی سقف را نگاه کردم. تمام تلاشم را کردم تا ستاره ها، گوگل اِرس و هیچ کس پیدایم نکنند. 
آدم جدید که می‌بینم یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد نامرئی شوم. +
بس که قسم شکوند دلم دچار تکرار شد.

همه ام را گم کرده ام...

«پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاری‌ای نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.»
غزاله‌ی عزیز، آدم‌ها به امید رستگاری نمی‌گریزند. آدم‌ها خسته می‌شوند. آدم‌ها تمام می‌شوند حتی. می‌شکنند و درونِ خودشان فرومی‌ریزند.  در درون و از درونِ خودشان می‌گریزند. بی‌صدا. بی‌معنا. بی‌نهایت. کسی به فکرِ رنگِ آسمان نیست موقع فرار، همان‌قدر که به‌دنبالِ رستگاری نیست، وشاید به‌دنبالِ هیچ چیزِِ دیگری هم نباشد. آدمِ خسته شاید به‌دنبالِ نبودن است. و اگر نه، کیست که نداند این فرارها از غربتی به غربتِ دیگر رفتن‌اند. +

۱۳۹۳ دی ۱۹, جمعه

۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه

دُردانه های شهر دلم


راه افتادم چرخید روی صندلی اش. فکر کردم می خواهد چیزی عقب بگذارد اما او چرخیده بود تا حساب دلتنگی اش را تسویه کند. آرام تر از همیشه بود. پرسید چقدر وقت داری؟ گفتم هر چقدر وقت بخوای دارم. چشمهایش برق زد. نشست آن طرف میز و یک کم تعریف کرد و بعدش من آس هایم را رو کردم. نگاه کرد و نپرسید هیچ چیز. 
سرم را تکان دادم که اوهوم اوهوم می تونم. حالا چی رو می تونم؟ خواسته بودم برگردم به روز های ورزش زیاد. نشسته بودم روبروش و گفته بودم هنوز خط های مورب سابق روی شکم باقی مانده اما استایل جدید ورزش از پس پلو و پنیر و فست فود بر نیامده و یک سطح ملوسی مثل نعلبکی شکم دور نافم دارم که می خواهم سمباده بکشمش. گفت پنیر و فست فود حذف. خوب؟ این پامو روی اون پام جابه جا کردم و صافی دمنوش رو هل دادم پایینتر و گفتم خوب. فرداش؟ ناهار کمی پیتزا خوردم و شب پنیر مفصل. پلو را هم دریغ نکردم. ورزش و تکانش هم اصلا! چرا باید واقعا انقدر منظم و دقیقا فرداش اینکارارو می کردم؟ خط عمود می خوام اونوقت؟ 

خودت را بساز


۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه

داشتم صدایش را گوش می کردم و چشمم به صفحه مانیتور بود. می گفت شب ژانویه هعی بوسیدمش و بعد رفتیم خانه. رفتن خانه یعنی کار از کار گذشته عزیز من و باید ادامه مسیر را به بهترین شکل بروی. دنده عقب ندارد. داشته باشد هم تو آنقدر مستی که نمی شود که بشود. خلاصه مسیر هم مسیر زیبایی بوده و ما بین صحبت هایش توانستم لبخند خوبی بزنم و سال نو را خدمت دوست عزیزم تبریک عرض کنم. ما آدم ها خیلی خودمان را جدی می گیریم. بعد طبعا کم کم همه چیز را بر همه کس جدی می گیریم و کار را سخت می کنیم. ما در لحظه خیلی نقش ها داریم. می توانیم هم مادر باشیم هم معشوقه. هم استاد دانشگاه باشیم و هم مادر بوی هودی باشیم که سه بار بنا بر هر دلیلی رفت توی رابطه و یک جای ماجرا گفت حالا می خواهم مادر مجردی باشم. گاهی اوقات ما هزار نقش داریم و ما را برای هر هزار تا ساخته اند کافیست لباس نقش مان را بر تن و باور کنیم. 

دونفری ها