Google+ Followers

۱۳۹۳ اسفند ۱, جمعه

الف را نشان داد که کارش را عوض کرده و نون را که بعد از تعطیلات می رود سر کار جدید. بین شان من نشسته بودم. من را که کلا می روم جای جدید. از محیط که خارج شدم زنگ زد که می خواهی نروی؟ دارم می میرم از عذاب وجدان جا به جایی ت. برای اتفاقهایی که با اصرار در زندگی دیگران رقم می زنیم، نمیریم لطفا. به قدر کافی وقت داریم قبل از تصمیم گیری به همه چیز خوب فکر کنیم. بعدش اما مسئول باشیم و بایستیم. خودم شاید نبوده ام خیلی جاها که این آدم هی رخت می کشد و جوانه میزند. به هر حال. 
بعد از ظهر دیروز را بعد از مدتها ماندم خانه. بیرون نرفتم. باران دل سیری بارید. چایی ریختم و به "بیدار شدن و رویا دیدن" فکر کردم. دراز کشیدم روی تخت و سقف را دیدم که چقدر سفید است و رد چشم در آن نمی ماند. می خواستم بروم افتتاحیه گالری. جاش دوش گرفتم و خودم را در خانه پرستاری کردم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر