Google+ Followers

۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

هر که بازآید ز در پندارم اوست

از قفسه یک بسته رشته آشی برداشتم. برای کی؟ برای حالا. زمان؟ خیلی وقت پیش.
از دفتر برگشتم خانه. اندازه همه دنیا خواب داشتم. هوا ابر قشنگ آبی ایی داشت که داشت می شد لاجوردی که باران ببارد. رفتم زیر پتو. زود خوابم برد. کمی تا سه شنبه برای تحویل مقاله زمان دارم. داشتم خواب چین می دیدم که بیدارم کردند. ای وای که در شهری که پاییز و تاریخ مرا باور کرد زیر این همه ابر، نمی گذارند خواب ببرد مرا. بیدار شدم چایی دم کنم و مقاله بنویسم. پنجره را باز کردم صدا و بوی باران روی پیچک ها مرا برد. چه خوب شد خواب نبرده بود مرا. پیازها را رشته های باریک خلال کردم. سیرها را نگینی سرخ کردم. سبزی آشی هم داشتم. حتی سبزی پلو داریم با بوی سیر و سبزی محلی. مقاله؟ آخ.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر