Google+ Followers

۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

بعد از مدتها خواب موندم. لباس پوشیدم، دوربین برداشتم یک شال بستم دور گردنم رها وشُل و راه افتادم. هوا در بهترین حالت ممکن است. باید قبل از دفتر برسم به جلسه. وقت رسیدن با میز صبحانه عالی وسط باغ پر از قوی سفید در آب مواجه می شم. چقدر همه چیز این روزها همان آبی یواش خوب من است. جلسه شروع می شود. شورای مدیران دانشگاههای کشور. هیچ جای تعجب ندارد که سخنران اول کمی مولانا می خواند و نفر بعدی کمی سهراب. یک بیت شعر توی  دفترم می نویسم و وسایلم را جمع می کنم و از سمینار خارج می شوم. همه آنچه باید می شنیدم سهراب بود. تلفنم زنگ می زند. خانم همسفر است. کمی از سفر می گوید. کمی حالم را می برد توی جاده های دور. کمی قوهای سفید وفادار را نگاه می کنم و راه می افتم سمت دفتر. برای خوشبخت بودن یک نشانه دارم توی قلبم. 

۱۳۹۴ آبان ۳, یکشنبه

هر ثانیه را من به شماره رفته ام

- الان کجاییم؟ 
+ برگشتیم. اینجاییم. 
- زمان چه وقته؟ 
+ زمان الانه. نزدیک وسطای پاییزه. هواش شبا کمی خنکه. همون وقتی از ماجراست که به اندازه مُچ دستت فکر می کنی. همون وقت که دراز می کشی در لم کده خانه ات و بوی لوبیا پلوی سرخ و زعفرانی ات را راه می ندازی و ترشی و سیر و ماست کنارش می چینی و اولین شام برگشتنت را به تنهایی نخواهی خورد. همان وقت است که وارونه سرت را از کاناپه می چرخانی به سمت پنجره ها و فکر می کنی چقدر حرفی که زده برایت آشناست و چه خوش گفت و تو را از خاک و بنایی نجات داد و چقدر دو نفری فکر کردن خوب و دلچسب است. زمان همان وقت است که تازه می پرسی قهوه ات را با شیر زیاد می خوری یا کم؟ گرم یا سرد؟ با حوصله ماگ بزرگ مخصوص شیر گرم را در می آوری از قفسه و گل های روی کانتر را معرفی می کنی. ایشون گل مردابن و اون کوچیکتره شصتو چند روزه با من زندگی می کنه. زمان درست همان وقت است که چشمت را خواب می برد و دلت را خواب نمی برد. 

۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه

نشستم روی همون نیمکت ماههای پیش. یک پامو رد کردم و این بار پرچم قرمز ارزشهامو اونجایی کوبیدم که بایدمی کوبیدم تا در زمستون پیش رو بدونم کجاها می تونم مانور بدم. خوش باوری است که بدونی یه روزی، یه جایی، یه کسی... . اما می تونم بگم این خوش باوری عجب خوش باوری ست. چه کاریه زمونه رو انقدر سخت به دوش بکشیم. طناب بلاتکلیفی های بی خودی وصل به خودمون رو ببریم و سبک تر معلق بمونیم. 

۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

چشم انداز سفرت باید همه زندگی هایی باشد که تا حالا هزار بار آنها را خوب ندیده ایی و فکر می کنی روزمرگی یعنی دفتر کارت و تلفن هایی که جواب می دهی و وبلاگت و ... .
در گذر از کیلومتر ها قبرستانهای کوچکی را دیدم که وسط بیابان کنار ریل قطار رها شده بودند و مردگانی که سرشان از سوت قطار سوت می کشید و دست و پایشان را خاک بسته بود. گاهی زنی چادر سیاه یا مردی هم بود که بالای سنگی نشته باشد. باد و خاک هم بلند بود روی سرشان.
گاوچرانها و آدمهایی که گذر قطارها برایشان روزمره بودند. چقدر عمر باید کرد تا توی قطاری پشت میزی زیر آفتاب پاییز لم بدهی و چای به دست فقط مشاهده گر باشی؟
صبحانه ام را با لذت در سفر خوردم و ساعتها گذر ابرهای سیاه بیابان را به تماشا نشستم. آنا گاوالدا چه خوش احساس کرده بود که دوست داشت کسی جایی منتظرش باشد. هنوز دورم. هنوز در سفرم.

داشتم مستقیم می رفتم. یک جا بی هوا و نرم پشت بازویم را گرفت و به طور مورب مرا کشید با خود به سرزمین دسرها و میوه ها. آنجا حس کردم دلم دیگر کال نیست. دلم رسیده.

۱۳۹۴ مهر ۲۷, دوشنبه

کم کم یاد میگیری پای هر خداحافظی محکم باشی. یاد می گیری یک جایی در اوج باید معشوقه ات رو بی خیال شی و برگردی سر یک میز با زن و بچه ات غذا بخوری. کم کم یاد می گیری توی گیت پرواز کسی رو بی ریزش قطره اشکی راهی کنی و بعدش توی آسانسور تموم شی. یاد می گیری دست بزاری روی دکمه آنفرند و کسی که همیشه گفته من می مونم و نمونده را تموم کنی . 

۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه

دو نفری ها


دست کشیده از جهان


پشت پنجره ها بارونه


پشت قدم هایم توراجا گذاشتم فاینالی. 
- آسمونی زندگی کردن کار عاشقاست. واقعا فکراتوکردی؟ 
+ راجع به چی ؟ 
- بارون!

۱۳۹۴ مهر ۲۳, پنجشنبه

بیدار شدم و نشستم تا طلوع کند آفتاب. ساعت صبح زود آدینه است. صدای بال پرنده ایی را می شنوم بیرون پنجره و ابرها که می روند سمت شرق. دمای هوا پاییز است. اینجا تهران است. تنها وبلاگ است که می ماند؟

۱۳۹۴ مهر ۲۱, سه‌شنبه

فصل زرد


تنها و خوشحال


حالش


در ستایش سرخه

یک روز دوربین بر می داریم و هر کسی می ره برای خودش پاییز را ثبت کند. اسم این اتفاق را می گذاریم سرخه. 

در آستانه فصلی زرد


۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

پناهگاه


 ورزش روحیه آدم را جنگجو می کند. دلت را سوهان می کشد زبر می کند. بس که آدمها بی توضیح فقط کار خودشان را می کنند و در آخر راهشان را می کشند و می روند. گاهی بیخ خِر کسی را بگیری بگویی این دری که اومدی ازش همیشه برای رفتنت باز است! مثل اون ژیمناستی که برای سه چرخش آخر حلقه شب و روز تمرین می کند و چشم می بندد و تصورش می کند آن لحظه را. گاهی برای گفتن یک جمله ساده با خودت باید شبانه روز بی امان تمرین کنی. 

۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

پشت پنجره ها


نوشت روزها می گذره و منتظرم. نوشتم خودت رو از برزخ بیار بیرون. توی شک و تردید زندگی کردن شبیه مرگه. زنگ بزن بهش و برو ببینش و حمل نکن این همه حرف رو باخودت توی این خیابونا شهر شلوغ روز و شب. کاش وقت تصمیم شبیه حرفامون باشیم و الباقی رو توی دو دلی هامون نگه نداریم. چرا وقتی دلمون رنگ عشق نداره به یکی دیگه می گی دلمون دفتر مشق عشقش؟ نکنیم با آدما این کارو. قبل اینکه حرف بزنیم کمی جور بکشیم. 

۱۳۹۴ مهر ۱۸, شنبه

قهوه را دم کردم. ساعت به وقت غروب روزهای اول پاییز است. کمی خنکی پوستم را با شال می پوشانم. قهوه می خورم و می روم باشگاه تا صدای نفس نفس زدنم را بشنوم. می خواهم بی نهایت تا بدوم. انقدر که اگر در سرزمین رهای بی سیم خاردار بودم می توانستم در انتها بگویم پشت تمام قدم هایم تو را جا گذاشتم.

خواستم برم مانیکور. اما دیدم خودم باید بنشینم ناخنهامو لمس کنم. چه این مدت کوتاه موندن و نفهمیدم. اون روز توی ماشین پشت چراغ قرمز دستمو گذاشتم پشت سرم و نفر پشت سری گفت عه ناخنات کو؟ دستات چه خوشگل بودن! دلم هری ریخت. امروز برای روزهای باقیمانده عمرم را دلم می خواد لب گل های مردابم بگذرانم. دلم می خواد با خودم، خودم باشم. نشستم توی تخت. کرم ناخن برداشتم. دور ناخنامو چرب کردم و شروع کردم به پوست گیری. ناخنها رو سوهان کشیدم. چه زن درونم پوست پس داده. نه یک بار. دوبار چرب کردم. کرم دور ناخن خوشبو... رخت های سفید و حوله ها رو ریختم ماشین لباسشویی. قسمت شستشوی بعد از سفرم.دارم سخت می گذرانم.

۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

داره کم کم تاریک می شه. بارون شدید می آد. هنوز راه مونده تا بالای جنگل. اون بالا یه جایی هست که سراشیبی جنگل تموم میشه و بین فضای بی ریای درختا سطح هموار هست که چادر بزنی وشب بمونی. یه جایی هست که بدون رد دست، دریا رو دوختن به آسمون. جایی برای کنده شدن. جایی برای وصل شدن. جایی برای دور شدن. جایی برای گلوهای پر از فریاد.
بارون تند و تند تر می شه. حالا آب از بادگیرم راحت رد می شه و از توی گردنم مسیر عبور آب رو بدون لحظه ای توقف تا پایین ترین مهره کمرم حس می کنم . هد لمپ مسیر روبروی تاریک جنگل رو روشن می کنه. عمق ترس از تاریکی و شب جنگل رو می شکافه.
یک جایی اون بالای جنگل جایی هست برای واقعیت ماجرا. برای تمام لحظه هایی که می دونستی اگر زور بیشتر هم بزنی و به خط پایان هم برسی، هیچ سکویی برای وایسادن تو رزرو نشده و هیچ که هیچ.
اون بالا توی عمق تاریکی و صدای بی امون بارون وقتی سرمو گرفتم بالا با آسمون رو به سپیده ای مواجه شدم. شاید چشمام به تاریکی عادت کرده و یادم رفته الان یکی از سیاه ترین نقطه های زمینم. جایی بین انبوه بی امان درختهای سال دار و بارون تند جنگل. هیچ به هیچ.
قبل رفتنم نون زنگ زد. نون از معدود آدمهاییه که می دونه الانم رو. گفت برو و تابلوی همه من می تونم هاتو بزار زمین. برو سهراب بخون. بگذار سوگ در دلت جایی برای سکنی داشته باشه. اون وسط دیدم سهراب رو چه نخوندم. چه بهش عمل کردم. چه رفتم زیر بارون و همه ام سیل شد. اندازه همان اقیانوس ها...

۱۳۹۴ مهر ۱۴, سه‌شنبه

نوشت بر فراز اقیانوس ها پرواز کرده است.
همه اقیانوس ها در گلویم تبخیر شدند؛
ابر شدند؛
سیاه،
تار،
گنگ،
بسیار،
بی پایان...

۱۳۹۴ مهر ۱۳, دوشنبه

تو را هر جاي دنيا ميشناسم

یک جایی بودیم که ساحل داشت و دریا. تلفنم را گرفته بود. انگار دستش خورده بود. داشتند می گفتند که داره می ره و چند هفته ای نیست و چقدر جایش خالیست. چند بار تماس را چک کردم. او من را گرفته بود. کمی بعدش توی سلف هتل دیدمش. او هم مرا دید. داشتم غذا می گرفتم و به او گفتم ته دلم از او زخمی دارد که هر از چند روزی بازش می کنم، بتادین می زنم و پانسمانش را جلا می دهم. گفت او هم دارد. حالش خوب بود و داشت می رفت برزیل. توی بار وسط فضای باز نزدیک ساحل اهنگ ایرانی گذاشتند. من شلوارک مشکی تنم بود و رفتم به دی جی گفتم همین خوبه. اروم و غم داره. شروع کردم به رقصیدن. پریدم با پای راست قیچی زدم و روی پای پوینت چپ خمیده فرود آمدم. سرم گرم بود و دلم سوخته. بعد که تمام شد و همه کف می زدند برگشتم دیدم نتوانسته بایسته حتی پای دیدن و راهش را کشیده و رفته. 
... چرخ زدم توی تخت و بیدار شدم. قبل از خواب دوش آب سرد گرفته بودم. عضله پشت بازوم کشیده شده بود و آخرتمرین مربی نشسته بود به طب ورزشی. تختم نم داشت. دلم تب داشت. چرخی خوردم در خانه و دلم خواست باز گردم به روزهایی که رویاهایم توی مشتم بود. حالا من توی مُشت رویا می روم ساحل به ساحل، دریا به دریا...

۱۳۹۴ مهر ۱۲, یکشنبه

فاش می گویم

چند تا دفتر کوچیک سیمی گذاشتم توی کیفم. یک دفتر بزرگ هم میم فرستاده بود با گز و دست خط. سیمی ها رو گذاشتم برای سیم چین کردن خودم. که هعی درخت فکر روزمره رشد نکند. از یک ور روزمره نویسی می کنم. از یک ور کالبد شکافی قدم چهار. یک دفتر برای پروژه جدید،یک دفتر برای پروژه سه ساله ام که حالا راه میره و حرف می زنه و گهگاهی شکلک هم در میاره. نوشتن همیشه راه چاره است. از راست شروع کردم لیست عمده کارهایی که توی طول این روزها باید برایشان وقت بگذارم. حالا باید اولویت هایشان را مشخص کنم و به آنها زمان اختصاص دهم. شاید اوضاع مطابق برنامه پیش نرود اما یک روز که برگشتم به این روزها می دانم ورزش تا پاسی از شب اولویتم بوده. 

۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه

او را هزار امید بود و هر هزار امید یارش بود

با همه چمدانها رسیدند خانه. افتاب از بین پرده های توسی و سفید خودش را ریخته بود در خانه. با خودشان نان سنگک آورده بودند. صبح زود باشد، خواب باشی. پاییزطور. از اتاقت بیایی بیرون ببینی یار رفته و با غارش برگشته و بساط نیمرو و ریحون و گوجه به راه کرده اند. هر از گاهی کاش کسی که رفته است، برگردد. کاش آدمی را هزار امید باشد در فرودگاه و هر هزار امید یارِ غار ِ آدمی باشد. کاش خانه آدم چشم و چراغش به دو نفری های این شکلی روشن شود. دو نفری هایی از جنس رسیدن. از جنس بی قید و شرط. از جنس نرفتن. از جنس عمیق ِ خواستن. و الله که چای آدم شیرین می شود به جان آدمی. 

تکیه دادم به درخت. پیر و تنومند بود و هنوز جوونه های کوچیک سبز داشت روی تنه اش. چایی دادن دستم. هنوز صبح خیلی زود بود. چایی بخار داشت. خاک از بارون دیشب خیس خورده بود و آفتاب مراعات بوی بارون رو می کرد. کمی نان سنگک برداشتم. گردو و پسته و حلواشکری را گذاشتم کنارهم. نمی دانستم قرار است چه طعمی بریزند توی دهانم. نمی دانستم باید به کجا شتاب کنم از این همه گریز؟ کمی خیار پوست کندم و کمی گوجه بریدم. سبز در سرخ. صدای شاخه های درخت هایی که بُریده می شدند در نزدیکی... شکسته می شدند... خشک شده بودند... باید خودم را حَرَص کنم. خودم را خلوت کنم. چوب های خشک را بریزم. آدمهای خشک را بتکانم. حتی اگر در زمستان برف کمتری قرار است بشیند روی من. چای... کمی از دوره مانده. طعم پنیر را به خاطر می آورم. باورم نمی شد روزی طعم پنیر برایم خاطره شود. باورم نمی شد روزی انقدر نزدیک، دور شوم.  

۱۳۹۴ مهر ۱۰, جمعه

کجام؟ سر یک پیچ. نمی دونم پیچیده ام که رسیدم اینجا یا باید بپیچم تا برسم. 

دو دسته اسفناج. یک دسته نعناع. دو دسته ریحون. دو دسته گیشنیز. یک بسته پیازچه. دو دسته شاهی. یک بسته توت فرنگی. یک بسته فلفل شیرین.