Google+ Followers

۱۳۹۴ آذر ۷, شنبه

بالاخره پروژه تمام شد. روز آخر حس کردم رد سیم آهنی که بستم به پروژه و انداختم روی دوشم و می کشم چقدر داره خون میاره تنمو. خیلی خسته بودم. شب تعطیلی بود و من نشسته بودم خانه و کیبرد می کردم و جواب ایمیل ها را می دادم. اما خسته بودم. هوای موندن نداشتم اما مونده بودم. اصولن اینطوری میشه که کمی مانده به آخر، من خسته ترین روزها را می گذرونم. هاید چند بار زنگ زد. خودم می دانستم در دلم چیزی است. یک جایی تابلوی تعطیل شد را نصب کردم روی سرم. شمع روشن کردم رفتم زیر دوش. حتی برق هم نمی خواستم. نور شمع و رد آب روی تنم خیلی زیبا بود. شب را می خواستم چشم ببیندم توی کوهستان های سرد خیال و بخوابم. صبح که بیدار شدم جزء نمی دیدم. شده بودم خانم زاناکس معقول. سحر نزده بود که بیدار بودم. حافظ باز کردم. سلام فیه حتی مطلع الفجر. بعد برگشتم به تخت. زیر لحاف خوب روزها. کمی راحت جان طور خوابیدم. آفتاب که افتاد توی اتاق بیدار شدم. کتون کِرِم پوشیدم و یقه بسته ی قهوه ای. از همان روزهای معروف که زیبا می شوم.  
من صبر کرده دبودم خستگی برود. رفتنش را با چشمم دیده بودم. رد متعلقات زمینی و جزئی بینی که پیچیده بود توی سرم را هم پیدا کرده بودم. گاهی باید تابلوی بسته شد بزنم روی سرم. همیشه نباید باز باشم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر