Google+ Followers

۱۳۹۴ اسفند ۱۵, شنبه

بمان


عصر روز سوم رسید. فردا به ساعت عصر تهران توی یکی از خیابونای تهران ما اتفاق می افتیم. سه روز رورانس گرفتیم و چند بار بازبینی کردیم. نمی دونم قراره چی جوری پیش بره اما می دونم هر چی بشه شده دیگه. ساعت های آخر تمرین همه مون خسته شدیم حسابی. از پنجره خیابون رو می دیدم. تهران هواش مثل زنی می موند که ابروهاشو برداشته و دامن پوشیده و گل انداخته لپ هاش.باد افتاده زیر دامنش و شب پوستش قراره بره زیر بار نوازش گرم و ملس. زنگ می زنه که رسیدم بیا پایین. همه ی سالهایی که خودم رفتم و برگشتم این حس رو از یادم برده بود که خوبه آدم مورد اومدن دنبالت واقع بشه. فعلش همین می شه؟ بزاری همین بشه تروخدا. به خودم خیلی می چسبه. ابرهای توی اسمونو نگاه می کنم و کم حرف می زنم و شیشه ماشین رو می کشم تا حد انتها پایین. تهران هم بهارش شده. دستم رو می گیره و می پرسه خوبی؟ می گم اوهوم ، تهران هواش ... سرشو تکون می ده. سر راه صبر میکنه تا سوپر کنیم. سوپر کردن یک فعل مفصله. خودش یادش می اد که صبح توی راه پنیر رو تموم کردم. اونایی که باید یادش بره رو یادش می ره. چه غممه دیگه؟ 
می رم زیر دوش. همه ی شش ماه گذشته از تنم شسته می شه. فقط مونده روز آخر. موهامو می پیچم توی حوله. توی نشیمن شمع روشن می کنم. توی اتاق خواب اسانس و شمع اضافه. می رم می شینم روبروی شمع. خونه غروب کرده. خونه آدم هم طلوع داره هم غروب. امروز می شه سالروز همون روزی که در خونه قبلی رو برای همیشه بستم و اینجا رو کلید زدم. خودم رو سانت می زنم توی تاریکی. خودم رو تنها بغل می کنم. توی دلم دلفین ها از این ور به اون ور می پرن.  به نظرم اینو گوش کنید. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر