Google+ Followers

۱۳۹۵ تیر ۸, سه‌شنبه

دلم حوله گرم می خواست بگذارم زیر گوشم. چند روز پیش گوش درد های کودکی برگشت و حالا ساعت را که نگاه می کنم ساعت سه صبح است و حالا هیچ چیز مثل سابق نیست.

۱۳۹۵ تیر ۷, دوشنبه

صبح است ساقیا


کجا بهتر از یک سفر برای شروع یک پایان؟
روزهای آخر بهار را دلم می خواست اگر سفر نمی کنم لااقل آزاده باشم و کار نکنم.
 غنچه های لیلیوم هم گرفتم برای خونه تا کم کم صبر کنم و باز شدنشون رو ببینم. نه برای باز شدن. برای صبر کردن را یاد گرفتن. 
رسیدم خانه دیدم چقدر خوب است کفش پشت در باشد وقتی ته دلت خالی ست. 
من سخت به ریشه درخت بی برگ و بارم ایستاده ام تا باد بگذرد و طوفان تمام شود. 

از آرشیو ماه جون پارسال خانم زاناکس 
دور تنم ملافه سفید پیچیدم و خدا فزی کردم . به این فکر کردم ساعت چند بعد از ظهر است و وقت دارم تا روی مبل را با پارچه سفید بپوشانم و دلم مرغ و پلو و رب انار می خواد. یک ران رعنای مرغ را گذاشتم روی گاز و دوش گرفتم و جلوی تلویزیون با رب انار و برنج دودی آن را خوردم. می دانید می خواهم چه بگویم؟ دیشب باز برگشتم به شب من. همان شبهایی که دلم هیچ کس را جز خودم نمی خواهد. همان شبهایی که سریال بینی کنم و هر وقت دلم خواست بخوابم و هر چی دلم خواست بخورم و کوتاه بیایم از زمان بندی و دور تند. گاهی خسته می شوم از حضورها. کسی که برای رفتن ساعت را نگاه می کند یعنی قصد رجعت دارد و به برگشتن نزدیک است. دلت را بدهی دست این حضورها آنقدر هم می زنندش که مثل سفیده تخم مرغ کف می کند. دلم همان نور کم ِ زرد خانگی را می خواست بی صدای هیچ بنی بشری. همین که با شلوارکم خوشم باشه و گلدونامو آب بدم و زندگی رو برای خودم تار بزنم، پود بزنم.

۱۳۹۵ تیر ۶, یکشنبه

من که طاقت انتظار خبر دادنم نیست و لطفا طولش ندهید بگویید فلانی مُرد و تمام! ما جدا شدیم و خلاص! برای اینکه می دونم از جانم دسته دسته کم می شود اعصابم سست می شود وقتی تفسیر می دهند خبر را. دلم می خواهد سر از تنشان جدا کنم. یک جور وحشی می شوم. زنگ زد که شب لطفا بیا کارت دارند. گفتم خبر چیست و وقتی فهمیدم همان بازی همیشگی ست گفتم لطفا خودتان با دست خودتان بروید توی چاه که اصلن برای این بازی سی ساله نه وقت دارم نه جان. تکلیف تان با خودتان. من را هیچ کاره فرض کنید. 

۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه

می دونید من الان که نگاه می کنم حیفم می آد که یه چیزی رو با شما شریک نشم. که چقدر این وبلاگ رو بردم نشوندم توی زندگیم. که از تصویر هاش تصور ساختم و حالا دارم با پیرهن کوتاه سفید نخی تابستونی پا لخت توش راه می رم. دو تا پیچ کردیم توی سقف، جلوی پرده خوشگل نورگیرم. گلدانها را آویختم تا تاب بخورند و معلق رشد کنند. همه ما انسانها در معلق ترین شرایط با تعلقاتمون رشد می کنیم. یه روز اگر این گلدون آویخته به سقف از آویزش رها شه، می ترسه و از خاکش کمی روی زمین ریخته می شه اما اون نمی دونه هنوز ریشه هاش سر جاش هستند و روی زمین، بدون آویز هم می تونه برگ بده، گل کنه ... من همان گلدانم، مرا به من با مده :)

خانه را با عکس تو آویخته ام


بهش گفتم که چقدر خوبم شد که فهمیدم خواسته هام و ارزش هامو باید جدا کنم بزارم توی دو تا خونه. یکی روی آب و اون یکی سر کوه که ازشون پایین نیام که نیام. خواسته هامو روی آب می سازم. اینکه اگر یه روزی اون روزی نبود که دلم می خواد نزارم پای اینکه دیگه غرق شدم توی سیاهی. بگاه کنم که هنوز خونه ی خط قرمز هام بالای کوه سر جاش هست. نزارم کسی از خط قرمز هام رد بشه اما خودد از روی خودم به خاطر برآورده نشدن خواسته هام رد نشم. خودمو له نکنم. خیلی راحت شدم اینو فهمیدم. انگار یک بسته زاناکس بسته باشم توی روح و روانم. خلاص. 

۱۳۹۵ خرداد ۳۰, یکشنبه

لوک نوشت بابا شدم.

نازلی سخن بگو

از جمع دور شدم. داشتم پای خط حرف می زدم که شنیدم صدایش را که می گفت یک خبر خوش دارد. که یارش را پیدا کرده. حواسم اون ور خط بود. یک لحظه شنیدم همه جیغ زدند و بعدش من را بردند تا آغوش بگیرم این همه شهامت ابراز حس و حال را. 
خانمی که زاناکس باشم عرض کنم که برای بار نمی دونم چندم تکالیف را محترمانه برگرداندند. از همون جاهایی که فکر کردم بند طاقتم پاره شده و اصلا نمی توانم، نمی خواهم... همان وقتها که حس از کف دستم می رود و فکر می کنم تمام می شوم در همان لحظه و خلاص. همان موقع که باید چیزی را پرت کنم و یا بشکنم که همیشه فعل جنگیدن در من سقط می شود. اما هر بار تاب آوردم. عرصه گشاد که نشد تنگ تر هم شد با رفتارهای خاله قزی اطرافیان. به خدا که دیوار دور ِ آدم هر چه بلند تر بهتر. کاش یادم بماند این که نماند و نمی ماند و نخواهد ماند. 
برچسب خشکشویی را از لباسش کندم و گفتم چه عزیز می دارمش و چه جفا می دارد دلم . 

۱۳۹۵ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

دوست داشتنی هستیم
همینی که هستیم باشیم:)

مشغولین کار


یک روز معمولی خانم زاناکس

نوت بوک جلسات و روزانه ام رو زدم زیر بغلم. هنوز چند تا هوم ورک ناقص داشتم برای فرستادن هم تا بیست و چهار ساعت وقت. می دونستم خونه عدس پلو با کره محلی و خرما و گوشت و پیاز خلالی سرخ شده دارم. سر راه جلوی یک گل فروشی وایسادم برای خودم، برای خونه، برای همه چیزی که امروز ازم باقی مونده یک دسته گل سفید خریدم. گلایی که باز بودن و غنچه هایی که باز می شدن.
نشستم روی کانتر غذا خوردم و هوم ورک رو تموم کردم و فرستادم و جواب اومد مرسی از سلیقه و نظم! من همه وقت شنیده بودم بی نظمم و همه عمر دقیقه هشتاد و نه مونده بودم اما الان می بینم همه روزایی که گذشت توی پنج ماه گذشته بی خودی نگذشته. گل ها رو از ساقه چیدم و مرتب و ریختم توی گلدون بلور و روی میز سفید کنار خونه. نشستم به تیک کردن چک لیست جلسه فردا. بعد از چند روز غذا خورده بودم و حس می کردم الان مثل یک فیل می رم هوا. خوابیدم توی تخت زیر باد خنک کولر و به بیست و پنج نوامبر فکر کردم که نوشته بود رسیدن و چه بهت می آد لباست لنگرگاهی ست. تلفن زنگ زد که شب فیلم ببینیم؟ ببینیم. شب رفته بودیم بی بی کرم بروله خریده بودیم و پیتزا و سر راه عزیز دوست داشتنی رو هم بار زده بودیم. حالا می دونم یه خونه دارم که توش هزار هزار تا یاد و یادگاری داره. 

۱۳۹۵ خرداد ۲۴, دوشنبه

نازلی سخن بگو

پاییز بود. زمین خیس و پر از برگ های زرد، نارنجی و سبز. باران می آمد وساعت نزدیک به دو بامداد. ما بیدار بودیم و حالا برای اولین بار به صدای ضربه های قطره های سبک ِ از ابر در آمده گوش می کردیم و در آغوش هم فرو رفته بودیم. درست انگار همه ی این زندگی و پیچ و خم ها را طی کرده بودیم تا برسیم به آن لحظه و آن ساعت. هیچ وقت قرار نبود بعدش زمستون بیاد و هیچ کس فکر نمی کرد پادشاه فصل ها پاییز آخه؟ عصرش که از خواب بیدار شده بودم حتی یادم نمی اومد کجای این دوارِ مرموز ِ قشنگ هستم که انقدر احساس امنیت می کنم و گرسنگی و بوی ماهی شوریده و کته. من همان روز ده سال زندگی را زندگی کردم. 
روی پانسمانش بتادین می ریزم. زخم کم کم از پانسمان جدا می شود. به یاد بیاوریم کجاهای زندگی پانسمان بسته ایم به زخم هایمان؟ کجا قرار است آنها را باز کنیم؟ کمی می سوزد و خیلی درد دارد. اما باید این کار را بکنم. حالا چند روزی هست که زخم باز است و دیشب دیدم دارد کم کم خشک می شود. جراحت برداشته ایم همه ی ما خیلی جاها اما بستن و ندیدن چاره ام نبود و نیست. 

۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه

رشته های باریک پیاز، گوشت چرخ کرده، برنج ایرانی ، عدس، زعفرون، زرشک با عسل تفت داده شده، خرمای تفت داده شده. همینا بس است برای اینکه برگردم برای آخرین بار توی گود. خوب پیش رفت همه چی و فهمیدم وقتی می شینم حرف می زنم حداقلش اینه حال خودم بهتر می شه. غم راه نمی دم به دلم. بسشه آدم.

برآنم که در کنار تو لنگر بگیرم


۱۳۹۵ خرداد ۲۲, شنبه

می دونم یک جای کار خیلی خراب است. از کجا می دونم؟ از اونجایی که قرمه سبزیم مزه همیشگی رو نمی ده. زرشک پلو با مرغم توش یک دونه لیمو زیادتر ریختم و تلخ شد و ماهیچه م انگار نه انگار کار دست منه. سه تا غذا برای اینکه برم مراجعه کنم به ریسک های زندگیم و بپرم روی اسلنگ و شروع کنم به لرزیدن و اگر هم افتادم که افتادم، کافیه. 
شاید چهل و هشت ساعت شاید هم بیشتر گذشته بود. از توی چشمی در دیدم راه راه توسی بنفش تنشه. در رو باز کردم. انگار ماسیده بود و قلبش یخ زده بود . بغلش کردمو تازه سشوار کرده بودم و عطر اُمنیامو زده بودم روی شاهرگم. اون اما یخ زده بود. نشست و در کمال غصه گفت که من خوشحالیش را از او گرفته ام. حس کردم چقدر بی رحم می توانم باشم در حالیکه نبودم. چند ساعت بعد توی سینما خم شده بود به چپ. روی شونه م. دستهاش هنوز زخم عمیق داشت و چشمهاش یک حال عجیبی. امن ترین ها را همیشه امن نگه داریم. 
میم زنگ زد گفت تیغ جراحی بی فایده است. مرض وابستگی به سلول های هنوز به دنیا نیامده هم رسیده. من فقط تایید کردم چون خودم می دانستم شب فراق ساعتش چه سخت می گذرد و صبح فراق صبحی نیست که به ساقیا مژده ی آمدنش را بدهی. بنابراین کار از کار گذشته بود و من فقط می توانستم به وخامت ماجرا بپردازم. چطور؟ سرسختانه. بی رحمانه. نه که دلسوزانه. 
دوش گرفتم و لباس تن کردم و خودم را بردم مرکز خرید و هیچ چیز برای خودم نخریدم. شب یک کاسه آش رشته خوردم و هی آه کشیدم در پاسخ هم خودم زهرمار خودم را گفتم. خانم دالوی طور. 

۱۳۹۵ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

مه گرفته


نیمروز


من دلم می خواهد راه ِ خودم را بروم. برخلاف ِ جهت و سمت ِ فلش


شروع به تَرَک خوردن می کنی

من اما فکر می کنم زندگی چند بار که از لبه پرتگاه پرت شود بالاخره جانش به لبش می رسد وی میمیرد و تمام! 
چند بار که وسط صحبتت قطع ات کنند و بعد از تو نپرسند راستی اون چیزی که داشتی می گفتی را یادم هست، کم کم دیگر چیزی را تعریف نمی کنی و با خودت فکر می کنی اصلا چرا بگم؟ لزوم سکوت را بیشتر حس می کنی و اینطور راه آهن و ریل می کشند برای راه دور و فاصله قلب و فکر آدم ها. 
هر چقدر هم فکر کنی این یکی این طور نیست و اینکه این تو بمیری از اوناش نیست، یک هو می بینی کله ی پوکش را کرده توی ماجرای زندگیت و دارد یک سلام فاک دهنده می دهد به تو. 
کافیست بین سکوتت باشی و یکی یادت بندازد که چه بودی و چه شدی. آن وقت کم کم از لایه های زیریت شروع به تَرَک خوردن می کنی. 

۱۳۹۵ خرداد ۱۶, یکشنبه

نازلی سخن بگو

تمام راه را تب سرد می کرد و گرمش بود. دراز کشیده بود صندلی عقب ماشین. سرش را گذاشته بود روی پام. دست می بردم توی موهاش. رنگش کم کم می رفت. چند وقت یکبار چشم هایش را باز می کرد و می گفت کاش برسیم. دلم می خواست جهان یک سره بیمارستان صحرایی باشد. سوزن را فرو کنم توی رگهایش و حال خوب را کرور کرور بریزم توی بدنش. اما نمی شد. نزدیکهای شهر که بودیم دستش را کشید به موهام. گفتم نزدیکیم می برمت دکتر. گفت فقط من را ببر خونه. در گوشش زمزمه کردم" هر وقت خسته بودی برگرد خونه" آره؟ سرش را به نشانه اوهوم تکون داد. 
سوار دوچرخه شدم و رفتم توی موج های دریا. هیچ وقت فکر نمی کردم اینطور بی پارو به دریا بزنم. اینقدر بی قایق شب به سرم بزند. ساعت چند بامداد بود، نمی دانم. به این فکر نمی کردم شاید توی آب زمین بخورم. به این فکر میکردم آب از زمین سخت تر نیست. من که توی زمین به سختی ها خوردم زمین. حالا هوا مرا ببرد یا آب مرا به خود فرو بکشد... هر چیزی ممکن است. آب دریا از لای پَره های چرخ می خورد به آسمونو ساحلو ... 

۱۳۹۵ خرداد ۱۵, شنبه

نازلی سخن بگو

همین طور که دراز کشیده بودم توی درختا، پرسیدم چرا آدم ها وقتی یکی رو دوست دارن هنوز شک دارن و مطمئن نیستن برای همیشه خواستنش؟
گفت می ترسن.
گفتم از چی؟
گفت از زندگی مشترک.
چند ثانیه اما عمیق به زندگی مشترک فکر کردم و بعد پرسیدم چرا؟
گفت چون هنوز نمی دونن چی می خوان.
منم دیگه هیچی نگفتم.