Google+ Followers

۱۳۹۵ مهر ۱۷, شنبه

چوب می ریزه توی آتیش
آروم به گلا آب می ده
می شین لب حوض گردو ها رو می شکنه
با گربه ها حرف می زنه
صبحها مثل یه گربه آروم و نرم از خواب بیدار می شه
شبها که من شبیه دردم از خنکی دیوار می زاره روی تنم
اینجا همونجاست که آقامون ابی می گه کسی باید باشه باید ....


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر