Google+ Followers

۱۳۹۶ شهریور ۵, یکشنبه

دارم بادمجونا رو سرخ می کنم. اون ضلع آشپزخونه شیرموز درست کردم. روی گاز دارم غذا چینی آماده می کنم. شین داره شهر رو ترک می کنه برای همیشه. می خوام باهاش حلیم بادمجون بخورم. حالم؟ انگار سبکم. 

۱۳۹۶ شهریور ۳, جمعه

آزادی عمل

خواب لشگر کشیده و من به دلخواه تسلیم. ساعتها روی کاناپه بیدار و خواب می رم. فکر می کنم همه چیز خودشون یه پایان مشخصی داره. بیخودی زور نزنم و این گوشه چرتمو بزنم، بیگ لیتل لای ببینم، پیتزا سفارش بدم، شب شد شمع ام رو روشن کنم و بین اش حسابی بخوابم... هر وقت دلم خواست هم از کاناپه مهاجرت کنم به تخت. فردا شنبه است؟ فردا هم مهم نیست یه چیزی می شه خودش. 

۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

مریم قبل اینکه بره تورنتو بهم یاد داده بود هیچ وقت اون چیزی که فکر می کنی نمی شه، یه چیز دیگه می شه. به مرور زمان دیدم راست می گه. 
اینبار وقتی جواب آزمایشها رو دیدم فهمیدم بازم راست می گه. 
دیروز مریم نوشت هیچ جا نرو فقط بیا خونه من. نوشتم آخه دلم نمی خواد حرف بزنم. گفت باشه تو بیا حرف نزن. به این سطح از شعور اجتماعی رسیدن آدمای محدود اطرافم که می رم خونه شون بالشت و پتومی دن وسط خونه هر جا بخوام می خوابم. خونه رو تاریک می کنن و ساعتها همونجا توی سکوت مطلق می گذره. صدای آب پاش می آد که داره به گلها آب می پاشه. می دونید؟ رفیق زیاد داشتم همیشه. اما از همه اونایی که فقط برای تبریک روزهای تولد روی فیس بوک و لایک روزهای زندگیت در اینستاگرام هستن دیگه هیچ توقعی ندارم. برام مثل یک آدمی هستن که نیستن. برای چند نفر محدودی که بلدن بودن رو کنار آدم توی زندگی خوشحالم. نفهمیدم چند و نیم شب بود که اون یکی از راه رسید. بو می کشن از بس وفادارن. اصلا وفادارها در دنیا شامه ی قوی ایی دارن. ماچ بهشون. نشستیم سه تایی دور میز کچیلی کوکو و ماست و همه چی خوردیم. کچیلی کوکو نوعی غذای شمالی است که فقط می دونم خوشمزه است.  
خوشگل ترین سوییت دنیا مال منه. امروز اینو صبح وقتی دراز کشیده بودم توی تخت فهمیدم. یادم افتاد اون روزی که آگهیش رو دیدم توی روزنامه 36 متر ذوق کردم و دوییدم برم ببینمش. من اولین نفر بودم رسیدم و بعد شد مثل صف سنگکی. خوب به قیافم نمی خورد می خوام و می تونم که سوییت بخرم. به طرف سپردم مال من تموم. سوییت هیچی نداشت اما همین که حموم و توالتش از هم جدا بود و جاشون معقول بودم برام عالی بود. همین که بدونم دارم توالت خودم رومی رم و نباید منتظر شم یکی دوشش تموم شه برام یک آپشن بود. یا برعکس وسط توالتم کسی دوشش نمی گیره. اصلا همین که روی قید زمان نیست برام هیچ کدومش عالیه از بس همیشه فکر کردم هر چی تند باشه همه چی بهتره. تند تند درس بخون . تند تند برو سرکار. تند تند برس به مقصد و تند تند برگرد. همین که صبح نور پخش می شه همه جای آشپزخونه و گلام حالشون با نور خوبه برام از دنیا بس نیست؟ همین که اتاق خوابم تراس داره و حمومم پایین تختمه خیلی لوکیشن خارق العاده ای هست. همین که می تونم از حموم برم جلوی در خونه لخت شمع روشن کنم برای دل خودم و کسی از توی چشمی منو نمی پاد و خر خودمه واحد برام عالیه. همین که هست برام خوبه. حالا بعدا می شه بزارمش روی ماشین سوییت بر ببرمش نوک یه برج مناسب سوارش کنم. خدارو چه دیدی شاید تکنولوژی همین کار رو کرد. 
الان سوییت کابینتای سفید  با لبه های فیلی داره. تخت و پرده ی فیلی داره و حالا که کفش پارکت فیلی نیست یا سفید خیلی دیگه برام دغدغه نیست. اون با من کنار اومده من با اون. امروز غنچه های لیلیوم سوییت باز شد و این آخرین خبره. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

آدرس می آد روی صفحه گوشی. آدرس سفارش فردا ناهاره برای لوبیا پلوی خونگی با ته دیگ و گوشت خورشتی گوسفندی. ه مسیج داده می شه این چند روز ساپورتم کنی و ازم کم نشی؟ می نویسم آره آره حواسم بهت هست. میم مسیج داده شب بریم نمایشگاه عکس ببینیم؟ می گم باشه بعد اینکه ه رو بردم تراپی شاید کج شم اونوری. هنوز گوشه ذهنم به لوبیا پلوی خونگیه. روی صفحه مانیتور رزرو هتل بازه و هنوز بعد دو روز نمی دونم واقعا آدمی هستم که بتونم مامان رو که حالا وقتی بابا نیست ادعای مسافرت با من رو داره ببرم سفر یا چی ؟ خیلی سختمه و وقتی تصور می کنم باید برم با مامان مثل یک چند پای عجیب ناشناخته می شم و همه عضلاتم منقبض می شه. 
از اون ور هاید می دونم سخت ترین جای زندگیشه اما امان از بی عملی که سخت ترین کار دنیاست که از پسم بر بیاد کاش. بشینم و نگاه کنم. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

همینطوری که می نویسم یکی داره میخونه. چه خوبی تو که داری می خونی. ادم می فهمه سیمش به دنیا وصله.
نوشتیم نه کافه. کم کم و با فاصله رسیدیم. همه مون از یه کاسه سوپ خوردیمو به بیکن هم رحم نکردیم. شب که بیرونمون می کردن که برن خونه هاشون فکر کردم همین چند نفر آدم می ارزن به بقیه. این ور ترازوی جهان سنگین تره. 
طلوع من... طلوع من...
همینقدر که وسط راه یادم افتاد لباس ها رو جا گذاشتیم و خندیدیم و دور زدیم یعنی همه راه رو رفته بودیم. 
گفت دو ساعت دیگه می رسونمت... خسته شدی؟ یک ربع بعد داشت لباسامو آویزون می کرد و رسیده بودیم. بالاخره کسی مرا جایی برد که نمی دونستم کی می رسم و کجا می رسم و همین حالم رو خوب کرد. 
باید می رفتم برای خودم کاری کنم. ترس از ارتفاع داشت منو می کشت و من نشسته بودم تا کارشو بکنه. بلیط گرفتم و وقتی داشتن معلقم می کردم همه جور التماسی کردم که نمی خوام... نمی تونم... اما اونجا هیچ کس گوش نداد بهم و طنابم رو رها کردن و زیر پام رو خالی. حالا من مونده بودم و مفصل هایی که می لرزید. چقدر برای خودم عزیز بودم. چقدر این دوره ریسک برام کار کرد. 
آسمون همون رنگیه که من عاشقشم. توسی و آبی یواش که داره کم کم نور خورشید پهن می شه توش. نور سرخ خورشید. لب ساحل هیچ کسی نیست. هنوز ماه براق و سفید و کامل پشت سرمه. یک نگاهم به ماهه و یک نگاهم به طلوع. همین طوری که دریا داره کار می کنه زیر لب می خونم " هوای تازه ی دریایی می خواد..." . اونور تر کم کم خورشید پیداش می شه و با سرعت خودش رو از عمق دریا جدا می کنه. دیدید طلوع رو انقدر عمیق و ساکت و خاص؟ 

۱۳۹۶ مرداد ۱۶, دوشنبه

چراغ راه

والک می دونید چیه ؟ یه سبزی کوهی که توش گل های درشت بنفش داره و توی پلو بریزی پلو سبز و صورتی و تُرش می شه. دیشب همین که دوش گرفتم و نشستم به خوندن کتاب دیدم بهتره برای شام مرغ و سبزی کوهی و والک و ریواس و آلو با پیاز و سیر بپزم. نتیجه خیلی عالی بود و یک بار دیگه فهمیدم به خود ایمان دارم و ایمان به خود چراغ راهم است یعنی چی. 
سالها بود حتی بعد از اینکه ماشین رو عوض کرده بودم نرفته بودم سراغ چند تا دفتر که پشت ماشینم بود. تصمیم گرفته بودم بیارمشون و بشینم بخونمشون به جای اینکه این همه عمر با خودم بردمشون اونور و اینور. چند تا بودن و بازشون کردم. موضوع بر می گشت به پونزده سال پیش. هر صفحه ای رو باز می کردم پر از حس غم داشتن بود. یه جاهایی زندگی به نظرم خوب بود من از بس رفتم توی بار مسئولیت این و اون تا دردم بگیره. که چی آخه؟ بلد نبودم شاد باشم. مساله از این بوده. یه تعهد که انگار باید ناراحت باشم انگار. بابا راحت باش چته آخه؟ تصمیم گرفتم یک بخش بزرگی از زندگیمو که نصفه نیمه ولشون کردم تموم کنم. برای تموم کردنشون باید جدا شم برم از این بخش های ریز ریز. دفترها رو بستم. کلی نامه لای دفتر ها بود که نوشته بودن دلتنگمن یا ازمن ناراحتن یا دوستم دارن. اون روزا همه تموم شدن برای چی اینا باید بمونن؟ به هیچ وجه! 
آماده شدم و وقتی می رفتم بیرون همه رو ریختم دور. زندگی من یک بخش هایی داری که واقعا عالین:) بهتره برم سراغ اون بخشا. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۵, یکشنبه

گل رز دوم میرسه می زارمش توی تنگ بلور بلند تا نیم تنه قدم. کنار رز اول. همه چیز تکراره اما تکراری نیست. با این حجم خواستن چقدر نخواستم و دووم آوردم. احساس می کنم قوی ترم. وایسادم پای خودم و می بینم داره. لباس می پوشم . دیرتر می رسم و می بینم کسی جایی منتظرم هست. قدم می زنم خیابان نهم ... هشتم... 

بابا مردِ. سر قولش موند. همه چیز رو درست کرد.

۱۳۹۶ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

نگذار کسی بداند ما چه جوری همدیگر را دوست داریم. نگذار کسی بفهمد عشق یعنی چی. خب؟ گفتم خب. گفت: این چیزها فقط مال من و توست. خب؟ گفتم خب. بند بند انگشت‌هام را می‌بوسید و می‌گفت خب؟ و من فقط نگاهش می‌کردم. اینهمه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود که حالا یکباره همه‌اش بریزد توی بغلم؟ صداش نور بود نگاهش نور بود حضورش نور بود. می‌ترسیدم یکوقت پلک بزنم نباشد، می‌ترسیدم تنهام بگذارد برود و من توی تاریکی گم شوم. می‌ترسیدم. گفت: به هیشکی نگو! خب؟ گفتم: خب.
از خواب که پریدم تمام صورتم خیس بود. دلم پنجره نمی‌خواست، سایه‌های درخت نمی‌خواست، گوشواره نمی‌خواست، صدای سورملینا می‌خواست که توی سینه‌ام می‌سوخت مثل آتش که حجم اتاق را پر کرده بود. تب داشتم. دلم آب یخ می‌خواست. گفتم یه قرص تب‌بر داری؟ جوابم را نداد. توی بغلم خوابش برده بود.  دست به موهاش کشیدم گفتم: عزیزم، عزیزم!

+
- خیلی دل برات تنگه
+اوهوم می فهمم
- چه خوبه که می فهمی

نامه ای برای

برای خودم دمنوش زیره، چای سبز، لیمو عمانی،به لیمو و سنا گذاشتم روی میز. ناخنارو رنگ کرم یواش زدم. آرمان می گه دردا که دوری... می خوام نامه بنویسم. برای کجا؟ معاونت محترم توسعه 
برگشتم خونه از پیش بابا. مستقیم رفتم توی تخت. زیر باد کولر. زاناکس زدم. چشمهامو بستم. بابا بهم قول داده همه چی رو درست می کنه.