Google+ Followers

۱۳۹۶ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

منفی چند درجه سانتیگراد در قلب


دیشب وقتی بر می گشتم خونه دلم می خواست بخونم با خودم تا صدای خودمو وقتی آهنگ می خونم بشنوم. مامان اون روز یه جرفی زد خیلی سطحی به نظر می اومد اما خیلی عمیق بود. می گفت با خودم فکر کردم چرا برم برای مردم بخونم برای بابات بخونم همین شد که شروع کردم برای بابات هایده خوندن! مساله اینجاست مامانم حتی نمی رفت گوشت بخره حالا چطوری فکر کرده چرا بره برای مردم بخونه رو نمی دونم! 
همین که شروع کردم اینطوری شروع شد که با طلوع عشق منو تو هم زمین هم ستاره بد بود... سالها بود نشنیده بودمش و نمی دونم چرا یادم بود. قبلا هم تر جایی بوده که شوق پرواز آخری نبوده باشه؟ جایی که با خودم فکر کرده باشم سنگر وحشت من از من، مرهم زخم پیر من کو؟ 
نمی دونم اما هر وقت بوده حتمن اندازه م اونقدر بوده. 

۱۳۹۶ دی ۳۰, شنبه

هنوزم شبا خواب می بینم. به اندازی بیداری ترقوه اش رو توی خواب به یاد دارم. شاید همین روزها تموم شه. شاید دیگه طاقت نیارم و بنویسم گور بابای دنیا دلم می خوادت. 
همه ی ترسم از دی تموم شد.
بهمن اومد منو با خودش برد.

۱۳۹۶ دی ۱۶, شنبه

بیست و پنج نوامبر

 اگرچه در کابوسی دور، اما من باز رسیده بودم به نقطه صفر، حتی زیر صفر...و همچنان امید داشته ام که دستم به یک پله ای از جایی از يک نردبانی برای برخاستن گیر میکند باز. در دل دره اي صعب، در پس همه افتادنها، باز به خودم نوید میدادم که سرانجام یک جایی از آن صخره را پیدا میکنم که پاخور و جای دستش خوب باشد ... من در کابوسهايم هم رشته نازک امید را رها نکرده ام ...

۱۳۹۶ دی ۱۱, دوشنبه

الان که نگاه می کنم می بینم بابا رسما پارسال اینروزها داشته نفس می کشیده صحیح و سالم.
امسال همین موقع انگار هیچ وقت نبوده.
انگار از اول من اینهمه موی سفید داشتم. 
انگار هیچ وقت از شهر دور نمی شدم و چیل نمی کردم.
انگار اینهمه امید برام واژه مسخره ای نبوده.
انگار سالهاست که من جای الان ِ بابامم.
یادمه اون روز نوشتم هیچ کس بابای آدم نمی شه. هنوزم سر حرفمم.
بعد از بابا همه چی سرجاشه. من معلقم. انگار هیچ وقت جا نداشتم. حتی میشا هم سر جای خودش نیست.
انگار هاید یه خیال بوده همیشه.
یک حال دودی دارم.
اینروزها جایی هستم شبیه نقطه پایان.
هیچ کس نمی داند اینجا هستم.