Google+ Followers

۱۳۹۷ اردیبهشت ۹, یکشنبه

گردآوری: پاک کن ها


تو همیشه به من در مراجعه ای

 یکی از زیباترین حالتهایی که یک زن می تونه داشته باشه بنظرم وقتیه که موهاش خیلی طبیعی شونه نشده و رفته توی تخت خواب و لباس به تن نداره و روی خودش تا بالای سینه ملحفه می کشه و کتف و دستاش بیرون ماجراست. موهاش به هر طرفی باشن زیباست. ملحفه ترجیحا سفید یخی، طوسی یواش یا محکم یا مشکی باشه یا آبی نفتی تیره باشه و زن پوستش هر رنگی باشه زیباست. 
برای همین از دیروز با همین پوزیشن از دیروز قبل از تگرگ توی خونه گشتم. تخت رو ترک کردم و هزار بار بهش رجهت کردم. تخت می گفت تو همیشه به من در مراجعه ای. خونه بوی غذا می داد و انگار بوی غذاش تا کجا رفت که یکی زنگ زد من توی خیابونتم غذا داری آره ؟ 
آره بیا.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۸, شنبه

آدمها روزی باشد که به سلامتی غریبه ها بنوشند. 

دور شویم

داشتم توی جاده سبز با سرعت می روندم. سرعت خیلی خوبه. از خودم جا می مونم و زمانهای تصمیم گیری، تموم کردن یه موضوعی ، یه آدمی و ... خیلی به دادم می رسه. 
هوا یه طوری خنک و خوب و عالیه که دلت می خواد استپ کنی هوا رو. پنجره ها رو داده بودم پایین و زلفامو توی سَک و صورتم که یهو دیدم یه آقای پلیس پرید وسط جاده. 
ایستادم. ماشین پشتی هم زد بغل. از توی آینه دیدم پیاده شد و اومد مدارک رو گرفت. تا تهران پشتم پلیس همراه فرستادن که تند نرم، امن برسم. توی ترافیک نمونم و  از توی کوه و کمر راه میانبر پیدا می کردن. اینطوری بودم که رسیدم تهران داشتم فکر می کردم خوب از اینجا به بعد رو چه جوری برم خونه م ؟!

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱, شنبه

خیلی وقت هست که تو نیستی 

از کجایی؟
می آیی؟ 
زیر آب هیچ صدایی از دنیای بیرون نمی شنوم. سرمو می آرم بالا نفس بگیرم  شایر یک ثانیه صدای موزیک می آد و بعد هووووف می پیچه توی گوشم. صدای هواست که تموم میشه و سرم می ره زیر آب. انگار توی یک سطح افقی دنیا برام توی خشکی معنا شده. دنیای زیر آب بهتره. هیچ جا رو بیشتر از روبرو نمیبینی. نفسم می گره می رسم لب استخر. دستامو می گیرم به میله و خودمو می کشم بالا. هم نفس ندارم هم خسته م. دستمو ول می کنم که سرم بره زیر آب. توی مسیر برگشت وقتی چشم می دوزم به نقطه ی روبرو که قراره بهش برسم کمتر نفس کم میارم، کمترمیام بالا که صدای هووووف بپیچه توی سرم. 
توی دنیا اما نمی دونم کجا رو نگاه کنم الان که کمتر بپیچه صدای هوووف توی سرم. 
دور میدون از ماشین که پیاده شد دیدم دلم میخواد این اتفاقات رو برای یکی بگم. زنگ زدم به ابر و ابر گفت هوم می فهمم سخته. شب که رفتم خونه دراز کشیدم روی تخت. دیدم آدمها چه حرفه ای میان توی زندگی آدم و غی حرفه ای می رن. کاش وایتکس بریزن روی رد رد اومدن و رفتنشون که هر دوش پاک شه. تموم شه. تموم شه. تموم شه. 

۱۳۹۷ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

گردآوری: کلیدها


سه شنبه ها با خودم

خورشت قیمه بادمجون توی ظرف مسی مامان درست کردم با کنه و ماست محلی توی بشقابای گل سرخی ناردونه کشیدم و گذاشتم روی میز. فردا مامان بر می گرده خونه و من بر می گردم سوییت. دلم برای سوییت تنگ شده. برای سنگای کنار تختم که روی هم چیدمشون. برای گلدونا. شب باید بیام من و میشا و وسایلامونو جمع کنمو برگردم سوییت. حس می کنم سفر بودم. 

۱۳۹۷ فروردین ۲۷, دوشنبه

یک شیشه بزرگ قدیمی آب کردم. رنگش سفید اما آبیه. توش پیچک گذاشتم. کنار زمینه. 

گردآوری ها: ساعتها


آدم ها


برای ساشا

در نگاهم اگر نیستی
در خیالم
سرشاری.

قایق های خانم زاناکس


کاسه های خانم زاناکس



خواهی که به کس دل ندهی ؟ 
دیده ببند.

حضرت سعدی 

جایی برای ادامه زندگی


مامان چند روز نیست و من منتقل شدم اونجا. شب رسیدیم خونه از کار و گرسنه. همینطوری که شام درست می کردم بوقلمون و با لیمو و آویشن و پایز می ریزم توی ظرف مسی و می زارم روی آتیش. کته دم می کنم و حوله لیمویی بر می دارم می رم دوش می گیرم. وقتی بر می گردم می بینم انگار از صبح خونه بودم و همه چی مرتبه. خودمو دوست دارم که یک شکموی ساپورترم برای شکمم. 

هوای همو نفس می کشن ؟

توی اتاق بغل آدمایی هستن که از هم خداحافظی کردن و حالا به اینکه چیزی که پشت سر جا گذاشتن، در پیش رو دست نیافتنی ست فکر می کنن؟ آدمایی که بر می گردن شب که می رن توی تخت با لباس می خوابن؟ یا تا صبح حرف می زنن؟ یا بی لباس و تنگ در آغوش؟ یا فکر می کنن فردا صبح چی صبونه با هم بخورن؟ یا اصلا توی عمق همون لحظه مه می گیرتشونو گم می شن؟ خوابشونمی بره؟ به لحظه های بی هم بودن بیلاخ نشون می دن ؟ فکر می کنن فردا صبح حتی اگر هوا بارونی باشه، صبح ِ روشن ِ امید ِ؟ چه جوریه ؟ 
کاش دولتشون بدمد.
داره بارون میاد. میشا رو بردم خونه مامان و توی تخت نشستم کتاب می خونم. میشا به طور فرضی نشسته سمت تراس داره بارون رومی بینه و هوا خنک محض ِ . مسیج اومئ من این همه تلاش می کنم تو نمی بینی. دارم فکر می کنم آره راست می گه اما می نویسم عه! 

خلاصه ماجرا اینه بهم پیشنهاد داده و یه جایی نوشت می دونم توی رابطه نیستی و من پنیک کردم. هر چیزی که ارجاعم بده به گذشته نزدیک اینجوریم می کنه. جوابشو نوشتم فکر می کنم خبر می دم.
دارم فکر می کنم که این چند روز مال هواست یا مال آپریله یا مال شهامت اینکه هیستوری گذشته ی نزدیک رو پاک کردم، که سیل پیشنهادات شهری روونه شده؟ 

من؟ هر خونه ای می رم یه جای امنو آروم پیدا می کنم پامو دراز می کنم و صدای بارونُ گوش می کنم و فکر می کنم هنوز بدنه ی اعتمادم زخمه. می خوام پاهام دراز باشه اما بای همین نزدیکیا جمع و جور کنم خودمو ریسک کنم یا نه یا آره. پای نه و آره ی خودم وایسم. 

۱۳۹۷ فروردین ۱۸, شنبه

شیشه ها را دور نیندازید،با آنها زندگی کنید


میان افتاب های همیشه


آینه


عکس از دور شویم ها ببینیم


شنبه روز بدی بود... روز بی حوصلگی...


چرخیدم توی تخت. نور پشت پرده های شیری ساده می گه صبح شده. روز؟ 
آخ یادم میاد شنبه س. دلم نمی خواد بیام بیرون تخت. چرخ می خورم و می بینم لباس تنم نیست پس اصلن دیگه دلم نمیخواد بیام بیرون تخت. آب دهنمو قورت می دم و می بینم چقدر پایین نمی ره و می فهمم اصلا دیگه دلم نمی خواد بیام بیرون تخت. دست دراز می کنم از پاتخت گوشیمو بر می دارم و می نویسم من امروز خوب نیستم منتظرم نباشید. سایلنت می کنم گوشیو و فرو می رم توی تخت.همون موقع به خوابی عمیق فرومی رم. 
بیدار می شم و می بینم هنوز صدای بارون می آد. چتر بر می دارم و پول می زارم توی جیبمُ شلوار ورزشی می کشم توی پام و می رم بیرون. دکتر میگه همین امروز رو بخوابید لطفا اما من می خوام همین امسال رو بخوابم از بس دلم بغل و خواب توامان می خواد.بر می گردم خونه و شیشه ی بزرگ قدیمی رو پر می کنم از آب و گل رو فرو می کنم توش و بر می گردم توی تخت. میشا احساس می کنه تخت پادشاهیشه و هر وقت من تخت رو به مقصد هر جا ترک می کنم می ره و جمع می شه توی خودش. اونم می دونه تخت امن ترین جای خونه ست. 

دارم فکر می کنم چطور خودمو سپردم به به زن ِ لُر ِ روستایی. وقتی نشستم روبروش و دستمو فشار داد و گفت بیرون رابطه چه غلطی داری می کنی؟ چرا نمی ری توی رابطه و من فریاد می زدم از درد دستم. هنوز درد می کنه جای همه فشارهاش رو تنم. روغن سیاه دونه ی شبامو گذاشتم کنار تختم. هنوز احساسش نمی کنم کجای تنم داره کار می کنه.
 عصر دو تا کلاس برام گذاشتن. بارونی کوتاه زارامو می پوشم و دکمه یفلزی کج روی یقه مو می بندم و می زنم بیرون. وقتی می رسم دفترقبل از اینکه برم توی کلاس برای خودم دمنوش آویشن دم می کنم و با لیوان شیشه ای داغم بر می گردم توی حال روبروی وزارت کشور به پرنده ای نگاه می کنم که سعی می کنه زیر بارون از آنتن ها هم بلند تر بپره. 

۱۳۹۷ فروردین ۱۳, دوشنبه


بطری شراب و ابجو رو گذاشت روی میز و گفت این واسه تو و رفت. ساعتی بود شوکه بودم و فکر می کردم چقدر خوب که آدم ها با هم شفاف هستن و وقتی نمی خوان یه جا باشن حتی اگر تو رسیده باشی بهشونمی گن دیگه نمی خوام. حجم همه انتظارهای بی جهتی که در زندگی کشیدم پرت شد وسط مردمک چشمام. چرا انقدر منتظر مونده بودم؟ چار نمی رفتم از آدمها؟ چرا آدمها را کنار زندگیم توی حاشیه می موندن؟ 
پارت اول با صدای پیانوی م.ح کمکم کرد تا بتونم اسم ادمهایی که من بهشون نگفته بودم خداحافظ رو توی گوشیم سرچ کنم و مسیجاشونو با همه هیستوری پاک کنم. پارت دوم کمکم کرد تا خودمو بغل کنم که آخیش. پارت سوم رفتم دراز کشیدم روی تخت و فکر کردم دیگه هیچ آدم سرباری نمی خوام. هیچ یادی هیچ خاطره ای. 
برگشتم توی فضا دیدم یکی داره عود می زنه، یکی داره فلوت. یکی هنگ دارم. یکی داشت منو می زد.