Google+ Followers

۱۳۹۷ شهریور ۵, دوشنبه

 فلسفه وجودی کوه به نظرم اینه به جاهایی که سختته وارد نشو. سختی و سنگی درد داره . وقتی می بینی ازت یه اسم هم باقی نمونده، بین همه ثبت لحظه هات 4 تا عکس باقی مونده باید که قلبت تند بزنه، باید که رد بشی از این مهلکه ... باید که زمان زود بگذره. بعضی وقتا یه لنگره که کشتی رو نگه می داره و بعضی وقتا یه لنگره که باعث سقوط کشتی می شه . 

۱۳۹۷ مرداد ۲۸, یکشنبه

فول آو اسکای



سه سال پیش همچین روزی... 
این دقیقا همین جمله ای بود که وقتی از یکی از پیچ های جاجرود می پیچیدیم گفتم به نفر کنار دستیم و بعدش اون پرسید و من ادامه دادم و یک بار دیگه آسمون دلم پر از ستاره شد از این قصه... 

خیلی مسخره و خیلی جدی من هنوز این فیلم رو توی سرم هر بار پِلی می کنم خوب می شه حالم و اما بعدش سکوت... کسی نمی دونه غیر از من چون فقط یک مردمک تک تک لحظه ها رو و فقط یک قلب تک تک احساسات رو تجربه کرده... 
  تصمیم گرفتم شب بیست و یک مرداد که آسمون شهاب سنگ بارون بود، شهررو ترک کنم و دور بشم. برم یک دریاچه نزدیک شهر... 
خیلی از نیمه شب گذشته بود که از ماشین پیاده شدیم. یکی از همسفرهام اسمش ادوارد بود که ادی صداش می کردن و من هیچ وقت ندیده بودمش. بقیه رو هم تقریبا. سکوت مطلق و آسمونی که انگار پاپیون شده بود دم گردنت . تا جایی برای چادر زدن و پهن شدن کیسه خوابها پیدا کنیم ادی خیلی با مهارت آتیش درست کرد. یه کیف داشت که توش همه چی بود. مثل لوله فوت کنی و سنگ چخماخ و ... 
تا به خودم بیام نشسته بودم دم آتیش همینطور ساکت. اسممو پرسید و من داشتم خودمو معرفی می کردم کی ام و چی ام. چقدر مسخره آخه که آدما از اسم و سن آدم می فهمن کی هستیم و چی هستیم؟ برای همین خیلی طولانی نشد و بعد مشغول نگاه کردن به برگر های ذغالی و آسمون پر از شهاب سنگ شدم... 
شب توی مسیر باد فرو رفته بودم توی کیسه خوابم و زیر لب آهنگ می خوندم... آسمون می دیدم... هاید دقیقا یه شهاب سنگ از سه سال پیش بود که خورده بود وسط برهوت زندگی من ... الان که سه سال بعدشه دراز کشیده بودم لب یه دریاچه بکر... کمی اون ور ترش چند تا جوون داشتن هنگ درام می زدن و بوی علف می خورد به کوه اون ور دریاچه و پرت می شد توی مشامم. 
از لای کیسه خواب فهمیدم صبح شده دستمو بردم توی جیب شلوارم و با گوشیم یه عکس از این طلوع خوشگل لعنتی گرفتم که دیوونه کننده بود ... کم کم اومدم بیرون خودمو کش دادمو بعد لباسمو دونه دونه کندم... آب آینه بود از نور، از کوه، از ما ... 
خیلی وقت بود رویا داشتم برم بپرم توی آب یخ دریاچه ای خیلی خیلی خیلی دور... فرو که رفتم توی آب تمام تلالو خورشید تنم رو از زیر آب زلال دریاچه فرو رفت توی بافت وجودم... هم سطح چشمام آب بود و نور و آب بود و نور... آخیش ... چه خوب شد زنده موندم تا این لحظه ... 
شده فکر کنید چه خوب نجات دادم خودمو تا این لحظه ؟ برای من شد ... همون جا تک و تنها وسط یخی آب ... همونجا که دیدم دو تا قایق بسته شده کنار آب...
آدمی براستی جایی وسط نجات ها و رویاهایش زندگی می کند .  

قایق های خانم زاناکس

قایق های خانم زاناکس 
همیشه حس می کنم زمین هم خشکی داره هم آب اما توی خشکی هم ما خیلی ساکن نیستیم و همه چیز در حرکته. شاید بهتره بگم که ما فکر می کنیم خونه مون روی آب نیست اما خونه مون روی آبه. 
داشتن یا نداشتن بعضی از آدمها هم همینه. فکر می کنیم داریمشون اما نداریم . یا حتی فکر می کنیم نداریمشون اما داریم. همین رو می خواستم بنویسم دقیقا. خداحافظ

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

بادیه سرایی

خیلی از نیمه شب گذشته نشستیم دور میز ایمین روبروی تراس و چراغای شب می درخشن. . همه مون گرمیم هوا هم گرمه. همینطوری که عسل داره کیک می بره هر چقدر فکر می کنم اسمش رو یادم بیاد که بگم من نمی خوام ، یادم نمی آد. همه می خندن به حافظه برترم. بلند می شم برم آماده شم که برم صدای موبایلم می آد دینگ. 
توی راه رفتن همینطوری که باد گرم می خوره به صورتم می بینم یه مسیج داده یه ادم دور و پرت  . با خودم فکر می کنم چقدر کار نمی کنه برام اصلااین چیزا. یه جاهایی برای خودمم عجیبم که چطور به حریم شخصیم آدمای گذشته نزدیک بودن؟ از بس با خودم آبی سبز یواشم و این رنگ بنظرم واقعی ترین رنگ دنیاست.