Google+ Followers

۱۳۹۷ مهر ۵, پنجشنبه

تموم اين چند روز سطح اميدم به زندگي رسيده به صفر.توي تخت خوابيدم و جاي دلم براي تخت خونه خودمم تنگ نشده.نگران گلاي گلدونم نيستم. در يك هزارم ثانيه ديدم توي بيمارستانم و زير مرفين هاي پي در پي. نگران هيچ كس حتي خودمم نبودم. زندگي برام عزيز نبود. فردا صبحش شنيدم بچه ي پگاه به دنيا اومده.كي كي بود مي گفت هر تولدي يعني خدا به انسان اميدواره؟ اما الان من نه به خودم نه به انسانها و نه به خدا. 
شدت درد جسمم رو داد مي زنم گاهي ناخودآگاه روي تخت اما درد درونم خيلي ساكته. انقدري كه وقتي از سي تي اسكن خارجم مي كنن اشكام فقط شره مي كنن پايين. 
ياد راديو چهررازي افتادم و پاييز و جمشيد و دلبر. پاييزم رو اصلن نفهميدم از ساعات يك بامداداش با مسكن سر كردم تا الان. 
مربي هر روز مي اومد تا بين بيابووووووووون برهوت رگاي دستم يك رگ پيدا كنه و سوزن رو با احتياط فرو كنه توو. واقعا اينهمه احتياط لازمه؟ نه نيست .
مربي برام گرين مايل رو از توي هارد مي زاره و ازم مي پرسه چرا نمي خواي ادامه بدي؟ 
صداش توي گوشمه و ميبينم كم كم دارم از سطح صفر اميد صدامو بهش مي رسونم نه كه ادامه نداده باشم! دادم اما نشد. 
مي گه نميخواي دوباره سعي كني؟ مي گم نمي تونم. 
بدون تعارف گفتم. 
رفتم زير دوش و درو بستم. هزار بار به مرگ فكر كردم. به قلبم كه من وايسونمش. هزارو پونصد تا شات تصوير از جاهايي كه پاك شده بودن تق تق تق اومدن خوردن توي صورتم.هيچ وقت تا حالا با صداي بلند گريه نكرده بودم. به خاطر هيچ كس تصميم گرفتم درو باز كنم حوله بپيچم دورم و برگردم به تخت بزارم خوابم ببره جاي مرگ. 

۱۳۹۷ شهریور ۲۳, جمعه

سه شنبه معمولی

زس رو از توی سالسا شناختم. کمی فان مسلک بود. همینطوری که آدمو می چرخوند، دل آدمو شاد هم می کرد. با زس چمن رو شناختم. زس منو یاد فشم، کیف کوله ی سفری که توش ظرفها مرتب چیده شدن، گوشی بلک بری، مهاجرت، ریسک، عصرهای پاییزی که برف میاد توی باشگاه انقلاب و رستوران ارمنی خیابون ویلا و خیلی چیزای دیگه میندازه. 
وقتی زس رفت، ما خیلی هم از هم نرفتیم و در نهایت برآیند با هم بودن و بی هم بودن ما به نقطه ی صفر میل نکرد. 
از سفر که بر می گشتم پیغام داشتم ببینیم همو برای همین یک روز معمولی رو به عصر تصمیمم گرفتم بین شلوغیای خونه بگم بیاد. 
با هم نشستیم دمنوش و سوهان خوردیم. لباسش از روغن سوهان چرب شده بود شستم براش به چوب لباسی آویزون کردم خشک شه. با هم حرف زدیم راجع به کاک، آدم هایی که می رن،آدمهایی که میمونن، شیمی ، فیزیک و ... . با هم ترش و واش خوریدم و به نظرش به تبلیغات کلامی من درباره خودم کم کم نزدیک شد. فرداش که برگشتم خونه دیدم لباسش رو برداشته برده و تی شرت منو تا کرده گذاشته روی مبل. 
همون آدمهایی که بین شلوغیای خونه می تونن بیان باهات بشینن به ماجرا سازی، می تونن حس امنیت دزدیده شده ازت رو بهت برگردونه و تنهایی رو باهات شریک شن. 


پیرهن بلند می پوشم و شال هندی سر می کنم راه می افتم سمت شیلا.
باید تنم رو ببرم جایی که حجم اندوه پخش بشه توی همه تنم. شیلا جزء کسایی هست که می دونه باید ناخناش تمیز و مرتب و لاک دار و مانیکور شده باشه و نور اتاق چقدر باشه، روغن چه بویی بده و حوله و سنگ داغ چقدر می تونه مرحم باشه. 
وقتی ولم می کنه به حال خودم و می ره بیرون فکر می کنم هنوز زنده ام و نفس می کشم. گرفتگی رگ انگشت شصتم باز شده و حالا اون رگ اصلی که دنیا توش ریخته شده بسته است. 
شمع ها دارن با صدای مانترای ناماسته می سوزن و من زیر حوله های توسی یواش، لخت پنهان شدم.
 درد؟ دارم. 
خودمو بلند می کنم می برم تا توی نشیمن. خونه ی شیلا پای کوه هست. من بهش می گم می رم کوهپایه هر وقت بایدمه رفتن اونجا. پنجره رو باز می کنه باد خنک و نور چراغای شب بریزن وسط خونه . همینطوری که دارم چایی می خورم می گه هیچ وقت کسی رو ندیدم توی تمام این سالها که بدنش انقدر آماده رفتن باشه. خیلی آروم شالمومی ندازم دورم که برم. 

۱۳۹۷ شهریور ۲۰, سه‌شنبه

فردا روزیه که بابا واقعا نیست. دختر کوچیک خونه مهمون داره برای آشنایی با خانواده. ما الان واقعا معنی خانواده بودن رو بدون بابا بلد نیستیم. و همین باعث می شه شبا هر کدوممون بخزیم توی اتاق و خونه خودمون و بهم نگیم چقدر داریم سعی می کنیم پای رفتن بابا وایسیم. 

واقعا آدما چقدر واقعی ان ؟

با ماشین کمپ اومد دنبالم. هم دیگه رو با شلوار شیش جیب و جیپسی گریل و مرد کوه و کمن دیده بودیم قبلا.  هر دومون غریبه بودیم برای هم با کفش عروسکی و لباس مردونه. توی راه که می رفتیم تعریف می کرد که به یکی که آرزوی اسب سواری داشته گفته بیا کره خر داریم اسبامون تموم شده و من می خندیدم با اراجیفش. موقع خدافزی گفت می شه ازت بخوام یک کم بغلم کنی؟
یادم اومد نیمه شب که رسیده بودیم کمپ چطور بی که نیازمند کسی باشه آتیش درست کرده بود با دقت. چطور چیزبرگر زغالی ردیف کرده بود و چطور واسم چادر زد برم توش لخت شم برم دریاچه. واسم یه طوری بود که حس نیازمندی حداقل در حد ابراز ازش نمی گرفتم اما الان مثل اینکه واقعی دلش بغل می خواست. گفتم حتمن. آغوشش کشیدم و چند دقیقه بهش فرصت دادم تا خودش رو جا کنه توی فضایی که هیچ دلش نمی خواست آغوش کسی باشه و بعد موقع رفتن گفت یادم رفت بهت بگم چقدر خوشگل و دلبری. 
واقعا آدما چقدر واقعی ان ؟
بیدار که شدم یادم اومد چند ثانیه قبل دستش رو گرفته بودم توی خواب که کسی نفهمه با هم نیستیم. چقدر فاصله خواب و بیداری کم و مسخره ست. سرم از میز نخواستنش درد می کرد و دلم نمی خواست ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح بخوابم باز تا ببینم این واقعیت توی رویا هم واقعیه. 

۱۳۹۷ شهریور ۱۰, شنبه

بی وزنی، ترنم هشیاری

از بیابون ها رد شدم. داشتم می رفتم پیش مهر. مهر اسمم رو می دونست و سالها بود خونه رو ترک نکرده بود. از خونه خیلی تصور درستی نداشتم. از مهر هم. 
از بیابون ها و کوه و خاکی ها گذشتیم. دیوار خونه کاهگلی مدرن بود اما وقتی داخل حیاط شدم چند تا ساختمون متفاوت از خونه بود. معماری عجیبی بود. نه مدرن نه سنتی. 
برگشتم برم درو ببندم. جالب بود وقت رسیدن گفت در بازه اومدید ببندید. از ماشین پیاده شدم و درو بستم از پشت درختهای انار شنیدم یکی داره سلام می ده. همه حیاط پر از انار های دور از هم بود. هم پر، هم دور! مثل تمام اتفاقهایی گوشه قلبمون که پز از افتادن هستن اما چقدر دورن. مثل ما انسانها پر از دیگری که فرسنگ ها از او دوریم.  
گیج و مات خونه بودم که یه نردبوم داشت زیر سقف عجیب خونه جا به جا می شد و همه دیوارای نرسیده به سقف پر از کتاب بودن. دور تا دور همه خونه جای کتابا توی دیوار خالی گذاشته شده بود و می تونستی با نردبون از زمین جدا شی و به کتابا برسی. بهم گفت بشین. نشستم . یه جام نوشیدنی خیار و ریحون درست کرد برام. خیلی نمی فهمیدم چی می گه. همینقدر که گفت تو کی هستی؟ فهمیدم باید حرف بزنم. بعد گفت سوالت چیه؟  من اصلا سوال نداشتم. 
تمام طول معاشرت هیچ وقت آدم این شکلی نداشتم توی زندگیم. صاد داشت میز ناهار می چید. توی یه ظرف بلند شیشه ای پر از گلهای وحشی صحرا بود توی آب و گوجه های تازه. 

مهر بهم گفت می دونی هانی باید بره. 
صاد گفت هانی سگشه. هانی دو سالشه
 گفت الان که تموم شده باید بره.
 صاد گفت خونه موندن رو داره می گه. چهل ساله سر به خیابونا نزده.
 مهر گفت صاد چرا انقدر دیر آوردیش؟ 
صاد خندید و گفت آره واقعا. 
گفت پس حالا که آوردیش دیگه نبرش... 
یاد کلهر و آزاده افتادم. 
به طرز عجیبی زیباو ساده بودم اون روز مهر راست می گفت. 
مهر گفت اگر توی خیابون می دیدمت حتمن می ایستادم و نگاهت می کردم. 

من تشکر کردم!به قول صاد یه جناب سرهنگ تمام عیار!
مهر منو یاد گارسیا می نداخت که وقتی فهمیدم تاریخ هامون از هم دوره و جغرافیامون نزدیک حس خواستنش توی قلبم یخ کرد. 

مهر رها بود با هیچ کسی زندگی نمی کرد. سالها بود از همسرش رها شده بود . من نمی دونم کی و حتی کجا! اما می دونم نمی ذاشت خیلی از آدمها بدونن کجاست و ببیننش. 
زندگیش توی این بیابون مدرن بود. آی پدش رو برداشت و گفت حرف بزن تا من ازت عکس بگیرم. مهر می دونست من یک جایی جا موندم. عکاسی هم یه جوری جا گیری اجباری در زمانیست که از اکنون گذشته. داشتم به این فکر می کردم که کلاه گذاشت سرم. گفت کلاه آگاهی سرت گذاشتی و دورت رو بستی. این همه طنازی پشت اینهمه قدرت جا نمی شه و فقط داری خودتو خسته می کنی. یه سری کاغذ گذاشت جلوم و خودکار گفت بنویس. شش تا سوال ازم بپرس. من حتی یه سوال هم نداشتم اما جواب دادم فقط شش تا؟

برامون غذا درست کرده بود روی یه اجاق خاص صحرایی و نشیمن های دورش توی یه حیاط که از شیشه ها پنهون نبود. همه جای خونه برای من عجیب بود. توی زمان گیر می کردم وقت نگاه کردنش. 
سوال اول رو که پرسیدم ،جوابش شد اینکه بلند شد دستمو گرفت گفت با من بیا.درِ یه اتاق که روش نوشته بود stop رو باز کرد و منو برد داخل و درو بست. یه اتاق بزرگ که یه دوش خاص داشت و محل حمام کردن روی یک دایره چوبی با ارتفاع حدود سی سانتی متر به شعاع دو متر بود . یه روشویی اون ور اتاق بود و یه پنجره قدی به سمت یه حیاط دیگه که من ندیده بودمش و یه آتیش گاه اون ور تر از حیاط دیده می شد. 
توی یکی از دیوارا از نیم قد من تا بالا قفسه حوله های تا شده رنگهای خاص بود و پایین دایره چوبی پر از گل و گلدون و گیاه. نور به تمامی ریخته بود توی اتاق . گفت لباسهات رو در بیار و دوش بگیر. برات یه لباس می آرم که فقط همینو بپوش. حوله های تمیز توی قفسه ست. داشتم فکر می کردم نکنه خودش می خواد وایسه و توی عجیب ترین حموم دنیا چشم بر نداره از من ؟ که یهو رفت و برام یه پیرهن آورد و یه کیسه کوچیک با مزه که توش یه شُرت بک لس سیاه الیاف نرم و نازک توری بود. 
لباسامو کندم و فکر کردم چه خوب که صاد هست و این یعنی من نمی میرم و باید برم روی چوب و بعدش دوش رو باز کنم. بعد از کلنجار زیاد جسمی حاضر شدم با آب یخ دوش بگیرم و مهر رو صدا نکنم و نپرسم آب رو چرا یخ کردی؟ دیدم نقطه استیصال آدم آیا در عجیب ترین حمامِ وسط بیابون باید باشه؟ اینجا تموم میشه گذشته؟

موهامو برگردوندم پیچیدم دور حوله توسی و چند دقیقه طول کشید تا با خودم به توافق برسم که نباید سوتین ببندم. نوک سینه مو سرکوب نکنم پشت قواعدپارچه ها. 
پابرهنه خارج شدم از حموم و مهر گفت راه برو و بعدا بشین و چای گرم بخور. خودش رفت. صاد داشت توی آشپزخونه یه کارایی می کرد. 
موسیقی انگار توی فضایی که باورم نمی شد علف زده بود جون گرفته بود رفته بود توی پیاز موهام، زیر ناخنام، توی مردمک چشمام. انگار یک سرهنگ تمام بودم که اسیر شده بودم و حالا هیچ قدرتی نداشتم.  


دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

تمرکز نداشتم 

وقتی می نوشتم وسطش یارم می رفت چایی می خوردم وسط ظهر می دیدم یه خط نصفه نیمه روی مانیتور یا روی دفترم هست. 
حتمن یه جایی مساله دارم. اینطوری خیلی نبودم پیش زمینه داشتم اما انقدر قوی نبود. الان همه چی نوک زده شده رها می شه توی روز و انرژیم هدر می ره.
تمرکز نداشتم ... 
بهتر بود برم خونه . رانندگی نکنم برم خونه و مغزم رو خاموش کنم. بهتر بود از شهر برم بعدش. بهتر بود حتی رانندگی نکنم. بهتر بود ندونم کجا می رم. برای همین رفتم.
اینارو نوشتم و رفتم.