Google+ Followers

۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

دور باشیم اما نزدیک

اصولا شهره ای هستم برای خودم در زمینه قدرت باقی ماندن و توانایی دوام در حزن تا شادی. حزن ها را بیشتر درک می کنم و بیشتر به یاد می آورم. شادی ها اما برایم عمر حافظه مگس دارند. برای همین بود شاید تصمیم گرفتم اینجا از خوشی ها، سفرها، طعم و رنگ و مزه های خوب بنویسم که یک باری اگر برگشتم، چشم هایم گرد شود و یادم بیاید روزهای خوب هم بوده. 
از همان روزهایی بود که بشکاف به دست افتاده بودم به جان خودم. کمی زیر باران ایستادم و بعد رفتم خانه. در طول راه سعی کردم بفهمم مشکل کجاست اما خیلی سر در نیاوردم و فقط توانستم یک ربع مانده به خانه برای میم وُیس کنم که اگر خانه ای رسیدم با هم حرف بزنیم. میم نوشت هستم و دلم گرم شد. میم را یک روزی توی یک کلاسی دیدم و خیلی دوستش داشتم و دلم خواست برش دارم برای خودم. اما نشد و کمتر و حتی دیگر ندیدمش. تا یک روزی گفتند گذر از کوچه؟ یکی هست که الان وسطای کوچه است. دوییدم برای رسیدن بهش اما وقتی رسیدم که وسطای کوچه دو قدم مانده بود به فرودگاه. داشت چمدون می بست و من فکر می کردم باز هم دیر رسیدم و کجای جهان چه خبر است که نمی رسم به نوشدارویی که دست همانی است که روزی اینقدر خواسته بودمش. من و میم شدیم لانگ دیستنس و از دور هی به هم نزدیک تر شدیم. هنوز هم قصه مون دو پنجره است یکی این سر دنیا و اون یکی اون سر دنیا. 
یک ربع بعد رسیدم خانه و همین طور که لباس هایم را در آورده بودم و برای خودم نوشیدنی گرم درست می کردم میم را گرفتم و دیدم موهایش را ریخته یک ور سرش. چقدر همیشه دوستش دارم و دارم. قطع شد تصویر و بعد برای میم گفتم نُه تا کتاب نصفه خوانده کنار تخت دارم و از اینکه نمی توانم تصمیم قاطع بگیرم که بروم از سوپر ماست بخرم یا از لبنیاتی و اینطور مردد و دهن باز موندم خسته ام. از اینکه سه پروژه را به هیچ جام حساب نکردم و وا داده ام خوشحال نیستم و دلمم نمی خواهد برایشان کاری کنم الان. از اینکه هفته پیش سوسمار زندگی اخیرم را قورت دادم و الان نمی دانم چرا انقدر آن موقع با سوسماره ملاطفت به خرج دادم هاج و واجم. از اینکه هنوز اعتقادم به داشتن دوست صمیمی پتک خورده و خراب است ناراضیم از خودم. بعد میم هعی گفت هوم هوم. نه سرزنش کرد و نه هولم داد. گذاشت همانجا لب پرتگاه انتزاعی حال اون لحظه ام بایستم و خودم دست گیرنده رو به عقب برای خودم و یا کسی باشم که قدم رو به جلو می گذارد. شب رفته بودم استراحت مطلق را دیده بودم و همه راه به از رنجی که می بریم و همین امشب اینطور باید روی پرده چشم هایم برود فکر کرده بودم. به تمام تلاشی که برای زندگی کرد ترانه. به اینکه به سبیل گفت می رم دنبال پریسا و زود بر می گردم. به اینکه  ما قشر زخم داری هستیم که به صدای پشت درهای باز و بسته حساسیم و بی صدا رخت می بندیم و می رویم. به اسباب های توی نیسان فکر کردم. به چمدان بسته وسط خونه جدیدش. به حامد و شماره دوصفر یک روی گوشی . به اون لحظه که میل به بودن در همه ادامه داشت و تمام لحظه هایی که از صدای صحنه تصادف به خودم لرزیدم. 
به تاریخ،  دلم اواخر تیر است. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر