۱۳۹۷ بهمن ۲۷, شنبه

همینطوری که لباسمو در میارم برم هموم یاد مالنا می افتم. بدنم دون دون می شه از سرمای هوا و تا آب گرم شه وایسادم کنارش که صدای تلفنم رو از روی تخت می شنوم. یادم میاد شبه و این ساعت کی می تونه باشه؟ توی دلم یه چیزی می ریزه که شاید کسی باشه که یخ زیر پاش نشکسته و زنده مونده اما فکر می کنم باید برم زیر دوش تا گوشم رو هوای آب برداره با صدای کووواوووووواواواو و دیگه صدای زنگ تلفن رو نشونم که نرم برش دارم که نرم دنبال چیزی که دنبال نداره اصن.
همه هفته را از این جلسه رفتم توی اون مهمونی و از اون مهمونی رفتم جلسه بعدی. لباسهامو دونه دونه در آوردم گذاشتم روی سبد چوبی کنار اتاق. 

۱۳۹۷ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

sb is calling you

روی اسکرین  سیورنوتیفیکیشن میاد می نویسه گوشیتو بردار ویدیو کال داری  
جواب می دم روی صفحه تصویر یخ می بینم. دقت می کنم و تصویر می چرخه روی منظره یک دریاچه یخ زده.
یه صدا میاد می گه صداشو می شنوی که داره ترک می خوره چون روش وایسادم؟ 

۱۳۹۷ بهمن ۲۲, دوشنبه

لای درهایی که بازند یک امید نیمه جون گیر کرده

صبح ها خیلی زود بیدارم میشم. مدیتیت می کنم. یک کم کتاب می خونم. 
روز تعطیل هست و می خوام برم سمت خونه ی پدر ِ پدری. زنده ست و ته دلش کورسویی هست. از کجا می دونم؟ چون هنوز صبح ها بربری تازه و تخم مرغ می خوره و چای توی فلاسک آماده می زاره. آقاجون مرد سالارترین مرد خاندان بود. کسی باهاش شوخی نمی کرد و هنوز عزیز به فامیلی صداش می زنه. من اما براش "خرِ بی غیرت" بودم. خرِ بی غیرت در خاندان ما اصطلاحی است که همه آرزو دارن آقاجون یک روز به این مقام نائلشون کنه. کسی که می تونه شوخی کنه با آقاجون، با صدای بلند می خنده، جین می پوشه و کلا قانون شکنه و از قوانین خاندان پیروی نمی کنه! 
من اولین نوه ای بودم که خر بی غیرت شد و آخرین زن خاندان به این سمت. روز ِ تعطیل هست و تصمیم گرفتم برم سمت شون. یه روزی برام پنج شنبه ها آخر ذوق دنیا بود توی خونه ی آقاجون. امروز اما سختمه برم ببینم به قول آقای مستر بکس #عشرت_آباد خالی و سوت و کوره و حالا سردمداران خونه نشستن توی خونه و گذر فصل ها رو از پشت پنجره می بینن. 
قبل از اینکه آخرین نفس هامونو بکشیم باید بریم یک بار دیگه همو بغل کنیم و توی بغل هم بغض کنیم. برای همین لباس آرمی می پوشم و شلوار سبزِ جنگی و شال گردن و کت گرم تا از سرمای تنهایی عشرت آباد یخ نزنم. 
نزدیکای خونه بربری و تخم مرغ و کره می گیریم تا برای همه سالهایی که خواب بودیم و آقاجون توی طالقون می رفت شیر تازه دوشیده شده برام می گرفت و تخم مرغ نیمرو می کرد یک جبرانی غیر منطقی و احساسی رو تعریف کرده باشیم. 
ساعت ده صبح می رسم. در حیاط بازه. همونجا دلم نمی ریزه! دلم می گیره. آدم منتظر هم چشمش به دره و هم لای در رو باز می زاره یعنی دیگه چشمم داره خشک می شه بیا تا من با بغض بغلت کنم لعنتی ِ غریبه یا آشنا که دیگه فرقی نمی کنه کی باشی چون من دیگه نمی شناسم تو کی هستی به مرحمت آلزایمر لعنتی! 
از پشت شیشه ها منومی بینه  آقاجون و بلند صدام می کنه... س ِم ی را ... تنها آدمی که به کسره  ی "س" صدام می کنه. می گم جانم آقاجون دارم می آم تا کفشامو در بیارم دلش طاقت نمیاره و بغض می کنه. من بغض لعنتی شو هیچ وقت تا قبل از بابا ندیده بودم... بغلش می کنم می گم مرد دمت گرم ریشاتو زدی ردیف ترین شدی... عزیزیه تشک با طرح ریز داره که یادمه واسه مهمونای خیلی عزیزِ عزیز بود. حالا خودش شده مهمون ِ خودش! ای وای بالام جان ... بغلش می کنم می گه خوبید شما؟ می گم خوبم عزیز. 
آقاجون می گه یه مدتیه صبونه خوردن یعنی سه صبح. می گم من نخوردم اما. میای باهم نیمرو و پنیر تبریزی و بربری تازه بزنیم؟ می گه بیار ببینیم چی می شه. می آرم همه شو می زنه به جانش و اصرار برو دو تا دیگه هم بزن. عاشق زیاد خواستنش از کِیف های دنیایی ِ ساده و کوچیکم. بعد می گه برو آلبوم بیار جوونیشو با هم می بینم. به عزیز می گم چطور شد تونستی مُخ این مرد خوشتیپُ بزنی؟ کجاست لنگه اش منم برم بزنم تمومش کنم؟ عزیز می خنده می گه تروخدا راست میگی؟ نمی دونم کدوم پارتشو باور نداره اما روی پارت اولش که آقاجون ردیف ترین بوده قهقه می زنه ؛ هنوز باورشه چون قهرمانش تنها اسمیه که یادش مونده. 
آقاجون می گه اگه اینا بدون تو می اومدن برشون می گردوندم تا بیارنت. گفتم نه دیگه حیا کردم اومدم آقاجون. عاشقِ شدت ِ خواستن شم. 
آخرش می گه از عکسم روی دیوار یه عکس بگیر نگهش دار خیلی ابهت داره. راست می گه. عکس می گیرم. 

قدر همه دنیا هم دلم باز و هم دلم بسته شد. 
باز برای اینکه به چشمام دیدم که عشق از آلزایمر و مرگ و فقدان و از دست دادن و هر چیزی قوی تره. هنوز عزیز آقاجون رو به فامیلیش و اُبُهتش یادشه و جهانش آقاجونه. 
دلم بسته شد برای سکوتی که یقه ی عشرت آباد رو چسبیده بود. 

سالهاست ما در خواب بیداریم، 
در بیداری، خوابیم. 

۱۳۹۷ بهمن ۱۴, یکشنبه

maybe it's time

یه سکو هست روبروی ساحل. 
کمی مونده به اون از درخت یه چیزی افتاد توی چشمم. وایسادم و چشمامو شروع کردم به مالیدن. اشک می آد از چشمم و نمی تونم خوب ببینم. می بینم جلوتر از من وایساده. تصویر تاره. با یه چشمم واضح می بینم با یه چشمم تاره. مثل یه پلان از یه فیلم یا یه شات از یه عکس که وقتی داری لنز رو تنظیم می کنی هی تار میشه یه واضح تا وقتی فوکوس می کنه روی یه قسمتی از ماجرا...
با چشم تارم می بینم داره بهم نزدیک می شه و با چشم واضح م می بینم حالا رسیده کنارم. فرمون دوچرخه مومی گیره و می پرسه برم برات آب بگیرم؟ 
سیر کردن با یک پروسه تا خودش درست شه الان شده قسمتی از لایف استایل امروزیم . خوبم باهاش . آب نمی خوام. خوب می شه الان. واقعا هم خوب شد. حالا هر دو چشمم واضح می بینه روبروم فقط ماسه ی سفیده و دریای سیاه و آسمون کبود و سیاهه از شب. 
یک کم جلوتر توی ماسه ها دوچرخه رو می زارم می ریم روی یه سکوی ساحلی که می تونه روش کلی زندگی گذشته باشه می شینیم روبروی دریا. یک باد خنک توی هوای مطبوع می ره زیر پوستم. آخیش. چقدر همینو از دنیا می خواستم. چشمامو می بیندم و روی صحنه ی آهسته باد از روی پوستم می گذره و صدای قلبم می پیچه توی گوش دریا و ساحل همه ماسه هاش قدرت جاذبه شونو از دست می دن و با باد می رن و می شینن توی یک سرزمین ساحلی دیگه ... از کیهان جدا شدم.
 همسفر دراز کشیده روی سکوی ساحلی و دستمومی کشه می گه بیا از اینجا ببین آسمونو. دراز می کشم . سکو فرو می ره توی پوست کمرم. برای دیدن خوشگلیای زندگی یه جاهایی باید بزاری کمرت بخوره به سفتی های زندگی. می ارزه بعدش. همه چی درست می شه. 
قصه ی آدم های غریبه که یک هو یه قسمتی از پیله شونو باز می کنن و نشونت می دن یه روزی از همین جا پروانه شدن شنیدنیه. مردایی که وقتی تصمیم می گیرن حرف احساسی بزنن صداشونو یه جایی می ندازن توی گلوشون و گریه شونو قورت می دن دوست دارم. همینجوری که داره برام می گه چطور زندگی نجاتش داده و بلند می شه و روشو می کنه به ساحل غربی می زارم خودش خوب شه. آخرش می گم می خوای بغلت کنم؟ سرشو تکون می ده یعنی که اوهوم. جاش می دم با یه دنیا ستاره توی بازوهام.
جزیره، کشور نیست. یه جایی از همه جا قطع شده و وقتی تصمیم گرفتم برم جزیره خواستم همینطوری باشم. بی که بدونم قراره لحظه ی بعدی چی بشه و چی باشم. 

۱۳۹۷ بهمن ۱۲, جمعه

اشارات نظر

برم دوچرخه یا موتور بگیرم شب گشت بزنم جزیره رو. لباس پوشیدم بزنم بیرون. گفت موزیک رادیو سالسا گوش کنیم؟ یه قهوه ریخت داد دستم و نشستم رادیو سالسا گوش کنم. پرسیدم سالسا می کنی مگه؟ کمی یه وقتی! یه شهاب سنگ پرت شد توی سرم. یاد موئه افتادم که اولین بار با لباس زرد پاییزی و گردنبند میم دست سازش با مهره های تسبیح توجه م رو جلب کرد. چقدر دور شده از اون سالها... چند دقیقه بعد ترش داشتم سالسا می کردم و بین چرخهایی که می خوردم دیدم هنوز همونقدر آماده وسرپام.  مثل زندگی می مونه. از یه جایی به بعد مهم نیست کی لیدت کنه این تویی که باید بدونی قوس کمرت رو کجا بندازی چفت شه توی دست زندگی. اینکه از یه جایی به بعد دست از کنترل محیط بر می  داری و سعی می کنی گوش کنی فقط... خوب گوش کنی... خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ... هزار بار خوب گوش کنی ...
یادمه اون موقع هم موئه می گفت تو فقط به دست من خوب گوش می کنی ، جاهای دیگه خودسری، یاغی ایی، هر جا بخوای دست لیدرت رو ول می کنی می ری تاب می خوری.. نباید ... تو فقط گوشت به دستت باشه... 
اما حالا زندگی یادم داده بود گوشم به دستم باشه یعنی چی . زندگی فرآیند بایدها و نبایدهای نوشتنی نشد برای من.. شد باید یا نبایدهای لمس کردنی در همون لحظه... هیچ وقت هیچ قانونی برام دائمی کار نکرد و خودش سر وقتی که فکرشم نمی کردم خودشو نقض کرد. من شنونده خوبی نبودم وگرنه زودتر از اینا می تونستم خوب چرخ بخورم، خوب کت واک برم و چرخ نخورم. زندگی رو به رقص بیار فکر کنم عنوان کتابیه که خیلی ها نوشتنش یا به گوش من خیلی زیاد خورده اما حالا فهمیدم انگار منظورش چی بوده. 
 کت مشکی مو کشیدم تنم  با دوچرخه جزیره رو توی شب روی چرخ سوار بشیم. 

پاهامو فرو کردم توی ماسه های گرم. خیس هم بودن. پرنده ها صلح قرن بیست و یک داشتن با آدمهایی که از جنگ برگشته بودن به ساحل. بعد رفتم روی یک نیمکت و پیرهنمو کشیدم روی تنم. آفتاب از ده سال اول زندگیم رد شد و رسید به ده سال دوم و توی بیست و هفت سالگی وایساد. من همونجا خوابم برد. یک وقتی با صدای مرغهای دریایی بیدار شدم. دلم کمی غذا می خواست و خوابم تا شب سرحالم کرده بود. راه افتادم سمت غذا. همسفر زنگ زد. دلم یک رستوران کنار پیاده رو با آفتاب گرم می خواست. یک غذایی که شبیه اسمش نبود پشت به آفتاب ، با کمی نوشیدنی خوردم. حرف زدیم. یاد فیلم seekin a friend for the end of the world  افتادم. وقت غذا خوردن گفتم یه قصه بگو یکم بشناسمت. نمی دونم اون گفت یا من که وسطش فهمیدیم بچگی اهل یه قریه بودیم. حالا می تونستیم راجع به درختایی که رفتن زیر سد و فقط نوکشون بیرون مونده حرف بزنیم، راجع به دوراهی قریه... چه دنیای کوچیک از هم دوری دارن آدما. 

۱۳۹۷ بهمن ۹, سه‌شنبه

دوست داشتم کسی در جزیره منتظرم بود


مردی که پشتیبانی گیت بود گفتم صبح خوبه؟ خوب بود بنظرم. 
نشستم صندلی دو نفره بیزنس کلاس کنار پنجره. کت توسی مو در آوردم. هنوز خورشید طلوع نکرده بود و ماه وسط آسمون بود. سرمو تکیه دادم به شیشه. از گوشه چشمم دیدم یه آقایی نشست صندلی کنارم و خوب هم براندازم کردم. توی راه برام از مهماندار نوشیدنی گرفت و میزمو از دسته ی صندلی برام باز و بسته کرد. یک جایی هم که خورشید داشت طلوع می کرد توی ارتفاع نمی دونم چند پایی از دریا گفت می خواید با گوشیتون ازتون عکس بگیرم؟ گفتم باشه اگه دوست دارید. آخرین جایی که دیدمش وقتی بود که اومده بودن دنبالش و روی تریلر تحویل بار اومد جلو و ازم خداحافظی کرد. 
*
شبش وقتی دکتر عکسارو می دید گفته بود چند در میلیون... احتمالا خطاست... توی یک برگه اسممو نوشت و خوش آمدگویی به زندگی افقی. من ؟ یادم افتاد خیلی دلم یک جزیره دور می خواد. کسی جایی از دنیا نوشته بود جزیره فرودگاه داره و می تونه یه همسفر کم داشته باشه.
*
عینکمو میزون کردم از روی سرم برداشتم و گذاشتم روی چشمم از در فرودگاه اومدم بیرون. چه جوری باید شناختش؟  #آناگاوالدا نوشته بود #دوست_داشتم_کسی_جایی_منتظرم_باشد. چه خوب عنوان انتخاب کرده بود. فرودگاهها قصه های عجیبی دارن. به گمونم از قبرستونها بیشتر. قصه آدمایی که توی زندگی داشتن از هم خداحافظی می کردن یا به هم سلام می دادن یا با هم می رفتن یا با هم می اومدن. قصه ی آدمایی که پشت یک شیشه برای هم دست تکون داده بودن و قلبی که فهمیده بود این دست تکون دادن یک خداحافظیه یا سلامه... 
عینکمو برداشتم و گوشیمو درآوردم. یک شماره داشتم گرفتم. کسی گفت سلام همسفر. خندیدم و اول به چپ و بعد به راست نگاه انداختم. سمت راست تر کسی اونور تر دستشو برد بالا. می تونست اون باشه؟ رفتم دو قدم به راست و گوشیشو آورد پایین و همزمان خندید. خب رسیدم پس! 
*
وقتی رسیدم باید زنگ می زدم و وظیفه هامو می سپردم و تموم می شدم توی ماسه ها و آبی سبز آروم و آفتاب گرم. خیلی وقت بود انقدر دیوونگی نکرده بودم برم اون ور دیوار امن زندگی روزمره... انقدر برای خودم نشناخته نبودم که چمدونمو یک ساعته جمع کنم... و هیچ وقت به کسی از سرزمین ناشناخته همسفر نگفته بودم. خودمو پرت کرده بودم وسط یک ریسک که از انجام دادنش خیلی کول بودم. قبل رسیدنم به اونجا یک کامنت داشتم که "تو لحظه تصمیم گرفتن و اجرا کردن هوش بالای احساسی و جرات می خواد؛ چطور داریش؟" دکمه ی گوشیو از بالا فشار داده بودم و زیر لب از خودم صدا درآورده بودم هِم... محصوله سی و سه سالگیه.
*
چمدون رو که می زاشت عقب گفت موزیک با تو؛ من هیچی ندارم اینور. گفتم خب. سوال بعدی از سرعت نمی ترسی؟ اصن جوابش و بعد سوال کوتاه یک کلمه ایه صبونه ای؟ جوابش خیلی!
از روی مپ نقشه رو با چشمش دنبال می کرد و منم سرگرم موزیکام شدم. چند دقیقه بعد تر جلوی راه آلاچیقی بوده که می رفت وسط دریا. دستشو دراز کرد سمت یه فضایی با سقف دوار ِ سفید وسط آلاچیقا که ازمون دور بود و گفت قراره اونجا صبونه بخوریم ؛ روی آب .هوم؟ 
هوم! دستشو با چشمم دنبال کردم یه ورش می خورد به روی آب و یه ورش می خورد به رنگ برنزه ای که خیلی راحت و روون و با اعتماد به نفس و لذت برنده از آفتاب بود. 

زنگ زدم بهش
گفت آنچنان باش که می خواهی. 
گفتم خب 
گفتیم عقل 
از همه کاری به در آید 
بیچاره فروماند
چو عشقش به سر افتاد

سعدی 

۱۳۹۷ دی ۲۹, شنبه

روز تولد33 سالگی بنظرم می تونست خیلی خوشگل باشه. تصمیم گرفته بودم امسال با خودم باشم برم جنوب. جنوب برای با خودت بودن های کوتاه هم حالتو خوب می کنه بنظرم اما نشد. خواهرک ازم خواست تهران بمونم تا جشن بگیرن کنارم و از اینکه تلاش کرد بدونه می رم دیزین بمونم یا جنوب و ... دست برداشت و قضیه رو علنی کرد. از یه جایی به بعد توی زندگی تصمیم گرفتم مقاومت نکنم در مقابل هر چیزی. حتی وقتی تنهایی رو به زور نمیشه پیش آورد و اصلن چرا که نه . همین که می دیدم خودش میخواد همه کارا رو پیش ببره و من نمی دونستم مهمون کی هست و گفت تو تا شب با خودت باش برام عجیب بود. 
صبح دوش گرفتم و رفتم صبحونه خوردم. دلم میخواست از میز کار خیلی دور باشم. بعدش رفتم پیش شیلا ماساژ. دستهای شیلا بنظرم سوهان کشیده شده و بعد یک وردنه اساسی خورده. گیر نمی کنه بین گردن و کتف. اندازه همه جا هست. روغن داغ و بوی خوب معطر آروم و گرم و امن اتاق و سنگ داغ و فراغ بال از زمان باعث شد بعد از ماساژ ، نمی دونم چقدر روی تخت بخوابم بی اختیار و نگران مشتری بعدی نباشم. 
وقتی اتاق رو ترک کردم گفت از وقتی رفتی کویر و مهر رو دیدی ، یک قسمتی از خودت ازت سفر کرده که بار بوده بهت. برای همین ندیدم کسی انقدر خلسه داشته باشه با خودش. 
از اونجا که اومدم بیرون بارون داشت آسمون. رفتم سمت خونه و با حوصله و خیلی کم تن روغن آلودم رو شستم و پیرهن کوتاه قرمز پوشیدم و کت توسی کشیدم تنم و رفتم تا شب خودم رو بسازم. برام مهم نبود کی نبود. از حضور خودم به غایت شاد بودم و تا پاسی از بامداد سی و سه سالگی شیرینم را جشن گرفتم. شب که بر می گشتم تا فردا قرار سه ساعته ی سالسا هنوز از درون به سرور بودم. 
این را حالا می دانم سی و سه سالگی لوند ترین سن اکنونم هست. سری از نامه ها را می نویسم. بیزنس لاینم را دنبال می کنم. بی شک و تردید سفر می کنم. دوست های کمتر اما واقعی تر.
 لای در باز.
 بی معشوق و شاد. 

۱۳۹۷ دی ۱۵, شنبه

جون سگ

ساعت ٢١:٢٧ پانزده دي نود و هفت
اگر فكر مي كنيد اتفاق خاصي افتاده اشتباه مي كنيد. دومين روز متوالي ست كه كيسه آبگرم توسي ازم جدا نشده و مزه شراب گنديده زير زبونم ريشه دوونده.هوا خيلي سرده و من شاخك هاي شهوديم به كار افتاده. مي دونم رد پايي دنبالم مي كنه . اين چند روز سر خيابون امير آياد كه رسيدم يادم افتاده چرا براتون نگفتم بابا سه تا سره قناري داشت. روزي كه ديگه نبود سرنوشت عجيب شون شروع شد. سره قناري ايي كه پيش من بود روزاي اول ميخوند بعد كم كم فهميد اوني كه بايد باهاش سوت و ساز بزنه ، ديگه نيست و از يه جايي به بعد فقط پشت و رو منو نگاه كرد و يك روز حتي ديگه نگاهمم نكرد! مثل برگ خشك شد افتاد.
قصه دوتاي بعدي روايت شده ديوونه شدن.يكي شون سرش شروع كرده به لرزش و اون يكي دور خودش مي چرخيده. اونا اصلن كنار نيومدن با نبودن بابا. آدميزادو بيين! 

۱۳۹۷ دی ۹, یکشنبه

کسی برای نشستن روبرویت داشته ای که حرفهایش را برایت نوشته باشد که یادش نرود؟
 کسی که از تو بپرسد چقدر وقت می خواهی برای دوست داشتنم؟ کسی که ذکر کند حرف دلش را؟ 
از دور تمام شمع های روشن را که دیدم، آخیشی از سر دل کشیدم و فکر کردم دان. 
سیگارم را بیرون تکاندم و کمی آبجو نوشیدم. 
آیدا
سخن بگو 

۱۳۹۷ دی ۵, چهارشنبه


سینگل لایف استایل

من باب رابطه امروز وقتی بندای کفشمومی بستم فهمیدم راستی این همه زور می زنیم که به دنیای بیرون بگیم یه رابطه ای درون وجود داره ؟ 
اصن اون رابطه کار می کنه اونوقت با اون همه زور و فشار؟ کس می دونه چه جوری می گذره وقتایی که توی خونه یکی گشنه تر از اون یکیه و کی اول از همه می دوئه توی آشپزخونه؟ کی می دونه آیا مراسمات با هم بودنشون حوصله اون یکی رو سر می بره یا نه ؟ کی می دونه شبا وقت با هم خوابیدنشون چقدر بغلشون صمیمانه س؟ کی به کی غالب تره ؟ کی از کی بیشتر برای اون یکی مایه می زاره؟ چی می گذره واقعا؟ 
بعد اینارو روی هم جمع کنی و ضربدر تپش قلبت وقت دیدار کنی ، میشه همون کیفیت ابراز رابطه در بیرون؟ 

بندهای کش تموم شدن اما یه بار سنگین منو از یه بند خلاص کرد. که به کسی چه کجای زندگیت با کسی هستی یا نیستی؟ چرا انقدر برای هم تعریف می کنیم اون بهم چی گفت و من بهش چی گفتم  ؟ کیفیت درونی کجا می ره و کی می بینه و کی می شنوه؟ 
برای همینه مجرد بودن یک کیفیت است نه یک وضعیت. روزمو با این حال شروع کردم .

۱۳۹۷ دی ۲, یکشنبه

از نامه ها

سلام 
روزهای بسیاری است روی ماهت را ندیدم اما چند دقیقه پیش نامت را صدا زدم. می دونی هنوز فکر می کنم آدمها یک گوش متحرک دارن برای کسانی که دوستشون دارن و می تونه فارغ از فیزیک در جهان معلق در حال حرکت باشه. 

راستش رو بخوای مدتهاست خیلی کمتر بهت فکر می کنم و آدمها رو کمتر شبیه تو می بینم توی خیابون. اما دیشب و پریشب بدون اینکه قبلش بهت فکر کرده باشم خوابت رو دیدم. حتی وقتی بیدار شدم خوابم یادم نبود و امروز صبح وقتی رسیدم کتابخونه موقع کارت زدن دیدم شت روز تولدته. 
خیلی خنده داره اما من هنوز وقتی باهات صحبت جدید دارم می چرخم رو به جایی که آخرین بار دیدمت. جنوب شهر. امروز می تونستم برات بلیط بفرستم مثل سالهایی که با هم بودیم و هر سال می رفتیم سفر. می تونستم برات یه ایمیل یا یک مسیج بفرستم ، یه آهنگ یه عکس یا ویدیوی آیل نور لاو اگین لیدی گاگا رو یا یه پیغام مسخره و حتی یه آرزوی از اون مسخره تر. اما هیچکدوم رو نفرستادم. 
من همه شعرهایی که ترانه سراها هنوز نگفتن رو پشت موتور وقتی تَرکِت می شستم بهت گفتم نه ؟ یا وقتی که داشتی پنجره ها رو رنگ می کردی برای عضله های تنت آهنگ ساختم؛ نزن زیرش! برای همین هیچی فایده نداشت. وقتی کسی رفته؛ رفته. اتفاقی که می افته اینه که کسی که می ره باید بره و نباید هر از گاهی بری جلوی دست و پاشو بگیری. 
اگر خواستی شمع فوت کنی ، نفست بلند باشه.
تولدت مبارک 

۱۳۹۷ دی ۱, شنبه

دیدی که مجنون آخر کار چه آهستگی را لمس کرد؟

روز چهارم
خاطرت هست آن راهب بودایی که به مجنونی گفت گودالی بزرگ را از آب رودخانه فقط باکاسه‌ای پر کند؟ دیدی که مجنون آخر کار چه آهستگی را لمس کرد؟ چه هر جیرجیرکی را می‌شنید؟ شاید همین لازم‌شان باشد، که ابروهای در هم رفته‌ی این مردمان از هم باز گردند و غرولند‌های بی‌وقفه‌شان به فرجام رسند.
+

از شیخ فضل اله شمال خارج شوید

یه روزی بیاد که وقتی می پیچی توی همت قبل از بیلبورد تبلیغاتی بهنام بانی ، قبل از سازمان انتقال خون، قبل از برج میلاد یه راه خاکی باشه که تا حالا نبوده. یه جاده که اینور و اونورش درخته و پاییزش هیچ وقت تمومی نداره. تعجب کنم چرا ندیده بودمش تا الان؟ چرا نپیچیده بودم توش؟ واقعیه ؟ توهم زدم؟ نکنه به خاطر دوم دی هست. می خوام برم ببینم ته ش دریاچه داره؟ جاده ش رو به پایینه یا رو به بالا؟ شهر توش دیده می شه ؟ دوده داره؟ کسی هست؟ هس؟ هس؟ هس؟ صدام بپیچه توی جاده سه بار تکرار شه...|

جاده های جدیدی که هنوز آسفالت نشدن. ته ش یه خونه باشه که توش یکی منتظره آدم مونده. خیلی وقته توی خونه های شهر کسی منتظر کسی نیست. یا من ندیدمش لااقل... کسی که موهاش یک کم بلند تر از معموله . سازش جا مونده توی تراس پاییزیه تنها خونه ی جاده. 


نزدیک خونه شم. صدا بزنم... کسی اینجا هست؟ هس ؟ هس ؟ ... صندلیش داره تکون می خوره و کتابشو برعکس گذاشته تا صفحه شو گم نکنه. کسی که قبل از اینکه بگه من هستم، هستنش نمود واقعیت باشه... لولای در چوبی صدا بده... یکی بگه بالاخره دیدی جاده رو؟ اومدی ؟ 

24 ساعت بی وقفه تاب بخورم


از وقتی تصمیم گرفتم ناخدای کشتی های توی ساحل نباشم ...

مهمونها که رفتن همه ی نورون های مغزم گفتن هی تموم شد. همه خونه هنوز پر از گل بود وحس می کردم سنگ تموم یعنی این نقطه ای که ایستادم. چقدر آدم می تونه از نقشی که باید داشته باشه در زندگی راضی باشه و از ایفای اون نقش راضی تر؟ حالا همون حس رو داشتم.
 کیت رو صدا کردم و رفتم سمت اتاق خواب تا ظرفها رو می شورن و جمع کنن، لباسهامو در آوردم و دمر خوابیدم روی تخت تا با روغن ماساژ بگیرم. نمی تونستم صبر کنم تا فردا. بین تمام مهره های کمرم جاهای خالی ایی از آدمهایی بود که نبودن و آدم هایی که بودنشون معنا بخش جدیدی از زندگی نبود و سعی کرده بودم تمام قد وایسم تا کسی به خاطر این جاهای خالی نریزه. 
حالااین جاهای خالی باید پخش می شدن توی همه ی تنم و ساعتهای اول بامداد وقتی شهر توی سکوته بهترین زمان بود. چهل روز روی رژیمم موندم و کیت همین طور که دستاش روی مهره های ستون فقراتم می ره و میاد داره تعریف می کنه از کیفیت اتفاق. من؟ از این نتیجه هم راضی ام و فکر می کنم به جلسه ی کاری فردا ساعت دو. یعنی می رم؟ 
از وقتی تصمیم گرفتم ناخدای کشتی های توی ساحل نباشم و کارهایی که من نکنم زمین نمی مونن رو رها کنم حس کردم خودم به خودم نیازمندم. برای همین از تخت که اومدم پایین وسایلم رو جمع کردم و سفارش کارها رو کردم به خانم الف و نیمه شب برگشتم سوییت خودم. فرو رفتم توی تخت و تمام روز تا فردا خوابم کش اومد و بیداری هیچ وقت پیروز میدان چشمهام نبود. 

۱۳۹۷ آذر ۲۶, دوشنبه

هواشناسی: فردا آفتابی ست


به صدای دریا گوش کنیم


عهد بستید تا حالا ؟ 
حالتون بعدش چطور بوده؟

صبح است ساقیا


کمی مانده به سرخی


از عکس هایی که می بینم 
از لذت هایی که می برم 
قدر بلاگ خوندن 
شبا که بر می گردم خونه و پاهامو فرو می کنم توی لحاف توسی خنک غولم . 
عکس دیدن 
عکس دیدن 
کتاب خوندن 
فیلم دیدن 
خیال کردن 
خیال کردن 

دونفری ها


کمی مونده به شب انار

روزهای شلوغ و شبهای شلوغ تر. سطح شهر رو طی می کنم و گاهی شیشه ی ماشین رو می دم پایین می بینم چقدر آدمها به هم نزدیکن و دورن. توی تخته شاسی زرده که همه روز باهامه لیست کارایی که باید تا دو روز دیگه انجام بشه رو می برم و دونه دونه تیک می خورن و مشت مشت بهشون اضافه می شه . اینکه یکی از اعضای خانواده ات خوشحال باشه یکی از حس های قشنگ دنیاست که آدم نمی تونه با چیزی عوضش کنه. اندازه یه هزار پا براش بدو بدو دارم. 
8 ژانویه یکی از آدمهای دور تاریخی جغرافیایی می آد ایران . رفتن یا نرفتن ؟ کار ؟ زندگی ؟ هنوز خیلی خود نمی دونم . اینروزا می دونم که خیلی با خودم مساله دارم که باید جواباشونو خودم بنویسم و تموم شن. جراتشو؟ انگار جا مونده زیر آخرین جایی که زیر آبی رفتم و نفس کم آوردم و برگشتم بالای آب. 
از اونور دلم می خواد ژانویه برم سفر. دور شم. 
از اون ور هنوز سالسامو دوباره شروع نکردم. چطوره که اینهمه آدم یه پارتنر سالسا نتونستیم با هم پیدا کنیم ؟ البته که از پیام های بسیار صادقانه تون که جهت آشنایی تصویری بهم ریکوئست دادید خیلی شادمون شدم. 
از اون ور دفاع ؟!
خیلی وقت بوده که انقدر باری به هر جهت برنامه ها مو هوا نکرده بودم. 

۱۳۹۷ آذر ۲۳, جمعه

جوجه شماري آخري پاييز

سفر كه بودم زنگ زد كه برگرد الان ميخواهم باشي؛ نيستي پيش نمي ره كارها ر تو را براي تمام جاي خالي ها به اضافه خودت ميخواهم. نه با اين ادبيات چون وسطش كمي سداي جوجه در آورد كه بي مرغ مادر مونده و پناه مي خواهد. برگشتم و توي تخته شاسي زردم شروع كردم به نوشتن ليست برنامه هاش و هر از گلهي مسيج دادم كه نگران نباش من هستم؛ از كارهايي كه پيش رفته گزارش دادم كه آرومتر باشه و وقتهايي كه گريه داشت خونه رو براش مهيا كردم. خوابم كم شده و دقيقا ٧ روز باقي مونده تا چهل روزم تموم شه و اصلا يادم نبود كه توي روزچهلم قرار است اوضاع عوض شود. 

*

ديشب كه دير وقت تئاتر بودم براي اولين بار با صداي بلند گفتم من به آينده فكر نمي كنم و الان رو براي الان زندگي مي كنم تا بعد . اگر اوضاع بر وفق تر مرادم نباشه هيچ لزومي براي تغيير شرايط زندگيم ندارم و شرايط الان رواله برام.

*

با ميم ديالوگ مي كردم مي گفت عاشق يه پسر اروپايي شده و چون اون يك رابطه از راه دوري داره ترجيحا داره بيقراري ش رو قرار مي كنه و ... وسطاش گفت دوست برزيليم گفته كامان برو باهاش. منم اينطوري بودم كه بعدي هم نگفته ها و همينطوري از توي ابراي دور سرم از ري اكشن خودم شاخ درآوردم.

*

دوست هاي از راه دور ناگهاني توي زندگيم بيشتر رنگ دارن تا دوستي هاي قديمي چند ساله بعضا. آدم هايي كه اول شناختمشون بعدا ديدمشون. آدمايي كه حرف براي گفتن داشتن ؛نه به سبك اي اس ال پليز! 
از سرماي هواي زندگي دروني شون و يا لذت هاي زندگي با خودشون حرف زدن و قصه زندگيشون رو روايت كردن تا برن سراغ من كي بودم همسايه كي بود!(خيلي مودبانه سعي كردم بگم).

*

من آدم قصه هاي واقعي ام.

۱۳۹۷ آذر ۷, چهارشنبه

از نترسیدن، ترسیدن

سه روز هست دارم می گردم دنبال اینکه چرا دو تا نقطه به هم وصل نیم شن. ده بار بشتر الفبا با الفبا از اول تا آخر رو چک کردم تا اینکه تصمیم گرفتم دست از گشتن بردارم و کمک بگیرم. دهنم باز موند که چطوری نفهمیدم چهار تا کلمه اول آدرس دهیم اشتباه بوده. انگار اینکه برای یکی نامه فرستاده باشم و منتظر جواب نامه باشم وقتی آدرس کشور و شهرم رو ننوشتم. ازم بعید بود و بعد دیدم از بس شلوغه توی سرم. ده تا کار رو دارم با هم می برم جلو. به مقداری شیطنت، شوخ و شنگی نیازمندم که خوب سفر این امکان رو بهم می ده. احتمالا هفته بعد کمی دور می شم. می رم دیدن مهر. نه که تونسته باشم 7 روز از کیهان جدا شده باشم. باید نصفه نصفه برم. اینروزا دارم روی شادیهای کوچیک زندگی تمرکز می کنم. روی دیدن طلوع و خورشید حتی. هر چقدر بزرگه همونقدر هم کوچیکه. 
دیشب بعد از دیدن خورشید که با رفتنش رنگ سرخ و کبودی و تاریکی رو بترتیب پاچید توی آسمون، خواهر دلمم ی خواست حرف بزنه برای همین طول مسیر رو با من اومد و دیدم چقدر بزرگ و شجاعه تا خودشو از ترساش بکشه بیرون و ببینه چی می خواد چی نمی خواد و چقدر پاش می مونه. من؟ طبعا هم از شجاعتش ترسیدم و هم از اینکه رد می شه و درجا نمی زنه توی یه مرحله خوشحال شدم. 

۱۳۹۷ آذر ۴, یکشنبه

ساعت هنوز 7 صبح نشده. چند دقیقه مونده. تلفنمو از بغل تخت بر می دارم چک می کنم. خبری نیست. برای صبحانه مهمون دارم، باید دوش بگیرم بعدش هم می خوایم فیلم ببینیم. صدای بارون می خوره به پنجره ی اتاق خواب. هنوز توی تخت جمع شدم توی شکمم و دارم ریز ریز به مسائل پراکنده فکر می کنم. اوه یادم می آد آخرین تماس دیشب چقدر سر اظهار نظرهای بی اجازه رنجیدم و زمانیکه کسی انقدر شهامت نداره بعد از اجازه گرفتن که آیا می خوای مثلا نظرمو در مورد سلامتیت بدونی یا نه ، خیلی مستقیم نظرشو بگه و تیکه های تیز صحبتش رو کادو پیچ نکنه شروع می کنه به اظهار نظر. یادم افتاد اینجوری شده که دیوارمو با آدما بالا نگه می دارم و خط قرمز دارم باهاشون ... در هر حال الان داره بارون می آد و دیشب تموم شده. 
گوجه ها رو می شورم می ریزم توی میکسر با سس فلفل و نمک و زرد چوبه می زارمشون روی گاز. کره آب می کنم برای نیمرو و فلفل سبز شمال و نارنج و عسل و مربا و پنیر می زارم توی ظرفا و با حوله م بر می گردم توی حموم داغ. بعد با حوله موهامو جمع می کنم و چایی دم می کنم و پنجره ها رو باز می کنم تا پیچکای روی دیوار روبرو که حالا شرابی شدن از شدت پاییز . 
کم کم نفر اول و دوم با نون تازه از راه می رسن. از اینکه هر بار میزرو جمع کنم و بپرسم شیر گرم می خورید یا آب پرتغال، چای یا نسکافه خسته نمی شم . از اینکه ماگ ها رو هر بار مرتب بشورم و بچینم توی ظرفشویی خسته نمی شم. همینطوری که دارم فیلم می بینم، فکر می کنم زن بودنم کجا پنهان شده و یادم می افته همیشه فکر می کردم مردها وقتی جایی زندگی بهشون سخت می شه پناه می برن به الکل، کار یا ورزش یا سفر... خودمو از درون قیاس می کنم نصفه نیمه و بلند می شم سوپ گرم شیر و مرغ و قارچ روبراه می کنم و همینطوری که سوپ رو توی کاسه ی سفالی آبی می زارم جلوشون، آماده می شم به قرار کاریم برسم و خونه رو ترک می کنم. هنوز داره بارون میآد. قرارمو تموم می کنم می رم سان رو کافه زیر بارون ببینم. چایی گرم می خورم و به صدای کلاغا توی باغی ککه سطش نشستم گوش می کنم. سان یه قسمتی از گذشته رو می گه که من هیچ به یاد نمیارمش. چقدر فراموشی در انسان بی که خودش بدونه کار می کنه و نجاتش می ده. یه اتفاقایی در گذر زمان در بی زمانی اتفاق می افته. نمی دونی دقیقا از کِی و کجا شد که تونستی گذر کنی از یه حادثه و پیشامد و مرحله ای. سان برام می گه همونقدری که عمیق تر شدی هنوز داری خیلی کار می کنی؛ یه زمانی بزار و بعد شروع کن به زنانگی هات که انقدر ناب بودن. 
برمی گردم خونه. نور کم روشن می کنم و می رم توی تختم. فیلم می بینم و صدای تلفنمو می بندم. هنوز بیرون بارون می آد و امروز یه روز معمولی بود به نظرم.

۱۳۹۷ آذر ۲, جمعه

از شریعتی می اومدم پایین دلم اُملت خواست. فکر کردم به کیو . نزدیکترین رفیق. یک اپلیکیشنی باشد بتوانی حالت را بزاری مبدا و آنچه دلت می خواهد را بگزاری مقصد و خودش بگوید چند دقیقه دیگر میرسی و چقدر از تو تا مقصدت فاصله هست. این بار که اپلیکیشن نبود خودم زدم به هوای دلم و دیدم کیو مناسب ترین فرد است. زنگ زدم کیو گوجه داری گفت دارم.، تخم مرغ؟ دارم... تو فقط نون بگیر. ده دقیقه دیگه رسیدم بودم. یادم افتاد سوتین نبستم و بهتره از کیو یک پیرهن مردونه مورد علاقه م بگیرمو بپوشم روی تاپم. وقتی رسیدم یک کلاه مردونه هم روی چوب لباسی دم در هم آویزون بود. کلاه بر سر گذاشتم و یاد حرف رحمان افتادم که آدمها در با هم بودن مقداری از بینش خودشونو روی سر همراه شونمی زارن. صدای کردم هی کیو ببین منو و انگار هم که کلاه بهم اومده باشه . یک پیرهن مردونه از کمدش داد بهم و یادم رفت بهش بگم که پیرهن مردونه با پای لخت یک فانتزی خیلی دلبرانه ست وقتی معشوقه خونه معشوق می مونه و صبح که بیدار می شه می خواد خیلی هم لخت به نظر نیاد. 
 کیو گوجه ها رو ردیف کرده بود منم از کابینت بهش نمک وفلفل و زردچوبه زدم و کیو رو صدا کردم توی اتاق تا برام گیتار بزنه و من یک کم بخونم. کمی بعدترش داشتیم دور میز خیلی ژاپنی املت و نون و پیاز و سودا می خوردیم و حرف می زدیم. کیو خیلی حرف نیم زنه و از اون آدماییه که کنارش عجله ندارم که برم و خودش می دونه باید چه فیلمی رو برای اون حال آدم بزاره. 

آگهی نیازمندیها یک پارتنر مرد برای سالسا

شبیه قطب شمال سفید و آبی شده خونه. روی کاناپه روکش آبی مسخ آروم کشیدم با کوسن های توسی مسخ. شبا می رم توی کاناپه کتاب می گیرم دستم و می خوابم . روزا بیدار می شم به صدای بارون، محیط بیرون و اتفاقهای درونم گوش می کنم. چقد ردنیا آروم آروم اجازه داد از روش رد بشم. دلم می خواد بین این جا و اونجا همینطور توی خواب و بیداری در رفت و آمد باشم. اینروزها کمتر غذا میخورم، بیشتر کتاب می خونم، کمتر معاشرت می کنمو دارم فکر می کنم باید برم سالسا برقصم. به یک پارتنر سالسا که مبتدی هم باشه عیبی نداره، قد +180 ترجیحا و خوش ذوق نیازمندم. این متن از یک جایی تصمیم گرفت صرفا آگهی نیازمندیها باشد. از خواننده تقاضا می شود دست به دست متن را بچرخاند. لطفا مرد در آی دی samirrraaaf اینستاگرام پیدا کند مرا.

۱۳۹۷ مهر ۲۹, یکشنبه

مربی صداش می آد که اومده خونه مامان. من توی اتاقم و چپیدم توی تخت مامان و اصن دلم نمی خواد برم بیرون. بوی بادرنجبویه می آد کنار تخت که دم کشیده و تلفنم زنگ می زنه که نوبت توست که بری توی مطب اما من هنوز توی تختم. همونطوری بلند می شم موهامومی بافم شل پشت سرم و مانتومو می کشم تنم و سلام می دم می گم بر می گردم. هنوز نمی دونم احساسم به حضورش توی خونه مامان آدم می تونه چی باشه. می رم تا تحمل استانه درد و دکتر می گه دیسک و سینه لطفن دیگه حرص خوردن درونی رو استاپ کن.
من از بیرون خیلی آدم مسلط به شرایطی ام و می تونم چهارده تا سیب رو توی هوا بچرخونم اما خب بدنم الان داره می گه گند زدم. بر که می گردم خونه بوی کباب تابه می ده و انار دون شده روی میزه. کی دون کرده؟ مربی!
کی؟ 
پاییز. 
من؟ طبعا یاد ناردونه ملایمم می کنه. 


نور دورنت امروز چقدر است؟
نور درون اونجاییه که با خودت در صلحی و تصمیم می گیری زندگی رو راحت بگیری و رنگ ها رو عمیق ببینی و مزه ها رو دقیق بشنوی. 
مهر اون روز باهام از راه دور حرف می زد که به نظرم ماتیک قرمز نزن و بزار لبهات رنگ خودش باشه. وقتی از کیفیت خارج شی، از کمیت خارج می شی. از راه دور که کتاب ها و دیوارها و همه چیز رو می بینم دلم برای بیابونش تنگ می شه. قبلا توی پست هام گفته بودم مهر توی بیابون زندگی می کنه.  صداش می آد که هفت روز بیا اینجا و از کیهان جدا باش. 
پروفسور مهر قبلا ایران زندگی نمی کرده و خیلی راحت و بی رودربایستی حرف می زنه. داشت برام می گفت هر پریزی برای یه نوع ورودی ساخته شده. چرا به چاکرای سکس ، چاکرای مایندت رو وصل می خوای کنی؟ هر چیزی باید بره سر جای خودش. 
یک توی یک
هفت توی هفت. تمیز و مرتب!
همینطوری نگاهش می کنم می گم هوم فهمیدم اما در حد عمل نمی فهممش. چکارش کنم ؟ نور درونم اتصالی می کنه که اینطوری. مثل روزی که می خواستم از این پل معلق رد شم و درونم قبل از افتادنم ازم جدا شده بود.

۱۳۹۷ مهر ۲۲, یکشنبه

قبل از اینکه طوفان بگیره دم در خونه ش ترمز کردم. زنگ زدم برداشت. توی تمام این سالها نزده بودم که بیقرار و دلتنگم. برداشت گفتم پایینم . اومد خوش بو . کله ش بغل کردم مثل یه بزغاله فرو رفت توی بغلم. من اما فرو نیم رم توی بغل کسی. خیلی وقته. گفت برگرد مثلا گفتم نه من می تونم و نه من می تونم. خیلی تاکیدی. 
از دیشب انگار یه چاه توی شکمم کنده ن از خلی بودن درد می کنه و فکر می کنم نرو جانم. سراغ کسایی که گذاشتی و رفتی، نرو. 
کفشایی که از پا کندی و دیگه اندازه ت نیستن فقط دردت میارن. نرو. دلم که سوز می کشه از توو چی ؟ 

۱۳۹۷ مهر ۱۷, سه‌شنبه

بعضا"، زنان بعد از جدایی به کیفیت کار در زندگی پی می برند.
آنها را دوست می دارم.

هیلینگ

هیلینگ نجاتم داد. 
دو روز قبل از جراحی بیدار شدم و رفتم روی پل یک صبحانه خوردم و بعد رفتم آزمایش دادم به درخواست خودم. می دونستم باید یک چیزی توی بدنم تغییر کرده باشه. خیلی مطمئن دکترارو مجبور کردم آزمایش و اسکن مجدد کنن. خیلی مطمئن مثل کسی که توی دقیقه نود و هفت گل پیروزی می زنه روی تخت اسکن از نتیجه دلم می خواست لباسمو در بیارم و دور بیمارستان بدوم. 
نتیجه؟:
-همیشه اولین و اخرین کسی که بهش باید اعتماد کنم خودمم. 
- گاهی نا امیدی مثل یک سیاه دره ی تاریک می مونه که لازمه بری توش و تنهایی خودتو بغل کنی و هیلینگ کنی. 
- امروز فردای واقعی شد برام. 
حالم؟ بهترم. برگشتم پشت میز کار و زندگی و جلسه و مپینگ. 

۱۳۹۷ مهر ۱۰, سه‌شنبه

زاناكس اثر كن لطفا!

چند سال پيش وقتي زندگي رو ترك كردم چمدون بستم با مقداري كتاب رفتم دبي كه آفتاب زمستوني تنم رو گرم كنه،شنا كنم،كتاب بخونم،راه برم،سوال جواب ندم و برگردم.
اينروزا يكي از كتاباي نجات اونروزارو كنار تخت دارم اما هنوز نجات ندارم. هنوز اميد رو توي نقطه درست ذهني و جسميم جا ننداختم. تصميم گرفتم به مامان بگم بايد برم خونه قبل از تشخيص بعدي و تنها باشم. همه چي خراب شده بود خونه. يخچال تقريبا تعطيل و گلدونا پژمرده. دارم ركورد مي زنم كار نكردن و هيچي از پاييز نفهميدن رو. انقدر تب دارم كه كولر روي تند روشنه و تنم توي تخت دنبال جاهاي خنك ملحفه مي گرده(ملافه؟). هنوز خونه هم تابستونه .چرا مهر دو ساله نا مهربونه؟ 
ديروز براي خودم كدوي حلوايي و سوپ و خوراك ماهيچه پختم.مربي زنگ زد برنداشتم.باورکردن آدما ميبينم چقدر مث جاده چالوس پر پيچ و خم تر شده. شرح حاله بالاخره پاييز منم مي آد. 

۱۳۹۷ مهر ۵, پنجشنبه

تموم اين چند روز سطح اميدم به زندگي رسيده به صفر.توي تخت خوابيدم و جاي دلم براي تخت خونه خودمم تنگ نشده.نگران گلاي گلدونم نيستم. در يك هزارم ثانيه ديدم توي بيمارستانم و زير مرفين هاي پي در پي. نگران هيچ كس حتي خودمم نبودم. زندگي برام عزيز نبود. فردا صبحش شنيدم بچه ي پگاه به دنيا اومده.كي كي بود مي گفت هر تولدي يعني خدا به انسان اميدواره؟ اما الان من نه به خودم نه به انسانها و نه به خدا. 
شدت درد جسمم رو داد مي زنم گاهي ناخودآگاه روي تخت اما درد درونم خيلي ساكته. انقدري كه وقتي از سي تي اسكن خارجم مي كنن اشكام فقط شره مي كنن پايين. 
ياد راديو چهررازي افتادم و پاييز و جمشيد و دلبر. پاييزم رو اصلن نفهميدم از ساعات يك بامداداش با مسكن سر كردم تا الان. 
مربي هر روز مي اومد تا بين بيابووووووووون برهوت رگاي دستم يك رگ پيدا كنه و سوزن رو با احتياط فرو كنه توو. واقعا اينهمه احتياط لازمه؟ نه نيست .
مربي برام گرين مايل رو از توي هارد مي زاره و ازم مي پرسه چرا نمي خواي ادامه بدي؟ 
صداش توي گوشمه و ميبينم كم كم دارم از سطح صفر اميد صدامو بهش مي رسونم نه كه ادامه نداده باشم! دادم اما نشد. 
مي گه نميخواي دوباره سعي كني؟ مي گم نمي تونم. 
بدون تعارف گفتم. 
رفتم زير دوش و درو بستم. هزار بار به مرگ فكر كردم. به قلبم كه من وايسونمش. هزارو پونصد تا شات تصوير از جاهايي كه پاك شده بودن تق تق تق اومدن خوردن توي صورتم.هيچ وقت تا حالا با صداي بلند گريه نكرده بودم. به خاطر هيچ كس تصميم گرفتم درو باز كنم حوله بپيچم دورم و برگردم به تخت بزارم خوابم ببره جاي مرگ. 

۱۳۹۷ شهریور ۲۳, جمعه

سه شنبه معمولی

زس رو از توی سالسا شناختم. کمی فان مسلک بود. همینطوری که آدمو می چرخوند، دل آدمو شاد هم می کرد. با زس چمن رو شناختم. زس منو یاد فشم، کیف کوله ی سفری که توش ظرفها مرتب چیده شدن، گوشی بلک بری، مهاجرت، ریسک، عصرهای پاییزی که برف میاد توی باشگاه انقلاب و رستوران ارمنی خیابون ویلا و خیلی چیزای دیگه میندازه. 
وقتی زس رفت، ما خیلی هم از هم نرفتیم و در نهایت برآیند با هم بودن و بی هم بودن ما به نقطه ی صفر میل نکرد. 
از سفر که بر می گشتم پیغام داشتم ببینیم همو برای همین یک روز معمولی رو به عصر تصمیمم گرفتم بین شلوغیای خونه بگم بیاد. 
با هم نشستیم دمنوش و سوهان خوردیم. لباسش از روغن سوهان چرب شده بود شستم براش به چوب لباسی آویزون کردم خشک شه. با هم حرف زدیم راجع به کاک، آدم هایی که می رن،آدمهایی که میمونن، شیمی ، فیزیک و ... . با هم ترش و واش خوریدم و به نظرش به تبلیغات کلامی من درباره خودم کم کم نزدیک شد. فرداش که برگشتم خونه دیدم لباسش رو برداشته برده و تی شرت منو تا کرده گذاشته روی مبل. 
همون آدمهایی که بین شلوغیای خونه می تونن بیان باهات بشینن به ماجرا سازی، می تونن حس امنیت دزدیده شده ازت رو بهت برگردونه و تنهایی رو باهات شریک شن. 


پیرهن بلند می پوشم و شال هندی سر می کنم راه می افتم سمت شیلا.
باید تنم رو ببرم جایی که حجم اندوه پخش بشه توی همه تنم. شیلا جزء کسایی هست که می دونه باید ناخناش تمیز و مرتب و لاک دار و مانیکور شده باشه و نور اتاق چقدر باشه، روغن چه بویی بده و حوله و سنگ داغ چقدر می تونه مرحم باشه. 
وقتی ولم می کنه به حال خودم و می ره بیرون فکر می کنم هنوز زنده ام و نفس می کشم. گرفتگی رگ انگشت شصتم باز شده و حالا اون رگ اصلی که دنیا توش ریخته شده بسته است. 
شمع ها دارن با صدای مانترای ناماسته می سوزن و من زیر حوله های توسی یواش، لخت پنهان شدم.
 درد؟ دارم. 
خودمو بلند می کنم می برم تا توی نشیمن. خونه ی شیلا پای کوه هست. من بهش می گم می رم کوهپایه هر وقت بایدمه رفتن اونجا. پنجره رو باز می کنه باد خنک و نور چراغای شب بریزن وسط خونه . همینطوری که دارم چایی می خورم می گه هیچ وقت کسی رو ندیدم توی تمام این سالها که بدنش انقدر آماده رفتن باشه. خیلی آروم شالمومی ندازم دورم که برم. 

۱۳۹۷ شهریور ۲۰, سه‌شنبه

فردا روزیه که بابا واقعا نیست. دختر کوچیک خونه مهمون داره برای آشنایی با خانواده. ما الان واقعا معنی خانواده بودن رو بدون بابا بلد نیستیم. و همین باعث می شه شبا هر کدوممون بخزیم توی اتاق و خونه خودمون و بهم نگیم چقدر داریم سعی می کنیم پای رفتن بابا وایسیم. 

واقعا آدما چقدر واقعی ان ؟

با ماشین کمپ اومد دنبالم. هم دیگه رو با شلوار شیش جیب و جیپسی گریل و مرد کوه و کمن دیده بودیم قبلا.  هر دومون غریبه بودیم برای هم با کفش عروسکی و لباس مردونه. توی راه که می رفتیم تعریف می کرد که به یکی که آرزوی اسب سواری داشته گفته بیا کره خر داریم اسبامون تموم شده و من می خندیدم با اراجیفش. موقع خدافزی گفت می شه ازت بخوام یک کم بغلم کنی؟
یادم اومد نیمه شب که رسیده بودیم کمپ چطور بی که نیازمند کسی باشه آتیش درست کرده بود با دقت. چطور چیزبرگر زغالی ردیف کرده بود و چطور واسم چادر زد برم توش لخت شم برم دریاچه. واسم یه طوری بود که حس نیازمندی حداقل در حد ابراز ازش نمی گرفتم اما الان مثل اینکه واقعی دلش بغل می خواست. گفتم حتمن. آغوشش کشیدم و چند دقیقه بهش فرصت دادم تا خودش رو جا کنه توی فضایی که هیچ دلش نمی خواست آغوش کسی باشه و بعد موقع رفتن گفت یادم رفت بهت بگم چقدر خوشگل و دلبری. 
واقعا آدما چقدر واقعی ان ؟
بیدار که شدم یادم اومد چند ثانیه قبل دستش رو گرفته بودم توی خواب که کسی نفهمه با هم نیستیم. چقدر فاصله خواب و بیداری کم و مسخره ست. سرم از میز نخواستنش درد می کرد و دلم نمی خواست ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح بخوابم باز تا ببینم این واقعیت توی رویا هم واقعیه.