Google+ Followers

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

بادیه سرایی

خیلی از نیمه شب گذشته نشستیم دور میز ایمین روبروی تراس و چراغای شب می درخشن. . همه مون گرمیم هوا هم گرمه. همینطوری که عسل داره کیک می بره هر چقدر فکر می کنم اسمش رو یادم بیاد که بگم من نمی خوام ، یادم نمی آد. همه می خندن به حافظه برترم. بلند می شم برم آماده شم که برم صدای موبایلم می آد دینگ. 
توی راه رفتن همینطوری که باد گرم می خوره به صورتم می بینم یه مسیج داده یه ادم دور و پرت  . با خودم فکر می کنم چقدر کار نمی کنه برام اصلااین چیزا. یه جاهایی برای خودمم عجیبم که چطور به حریم شخصیم آدمای گذشته نزدیک بودن؟ از بس با خودم آبی سبز یواشم و این رنگ بنظرم واقعی ترین رنگ دنیاست.

۱۳۹۷ مرداد ۹, سه‌شنبه

دونفری ها


تا سبزی هست زندگی باید کرد


گردآوری ها


پاییز همین حوالی ست


شاپری رنگین کمون


دور شویم


ده دقیقه با زاناکس

می دونید؟ 
من توی خونواده خیلی سنتی بزرگ شدم. هیچ زنی درس نمی خونه. هیچ زنی رانندگی نمی کنه. هیچ زنی ، زن نیست! مثلا نمی گه من این مرد/ زن رو نمی خوام دیگه. نمی دونه ارضاء شدن یعنی چی!
من تصمیم گرفتم ببینم و بشنوم بخونم و بدونم و از همه چیز توی زندگیم ارضاء شم. 
اینروزا  سالیان سال هست جدا شدم و از زندگی سابقم مثل یه دوره هفت ساله یاد می کنم که توش هم اشتباه داشتم و هم موفقیت. توش یه چیزی داشتم که تصمیم گرفتم امرزو بنویسمش تا همیشه یادم باشه. 
روزی که تصمیم گرفتم جدا شم لخت بودم. توی خونه از حموم اومده بودم و متوجه شدم اوضاع زندگی ایی که توش وفاداری نیست فقط جفاست! لباس پوشیدم تا مغزم رو از افکار مردم و ترس هام لخت کنم و زنگ زدم به مرد ماجرا که بیا بالا حرف دارم. بابا خیلی سعی کرد این اتفاق نیفته و همیشه گفت من پیر شدم توی پنجاه سالگی. گرچه من بهش قول دادم مثل مرد وایسم و خم نشم و خم نکنمش اما اون فکر می کرد لباس سفید و کفن و از این حرفا. چندبار دلم خواست برش دارم ببرمش بیرون بشینیم دور میز اروندکنار و بهش بگم بابا می دونی چی شد؟ براش تعریف کنم تمام وقتایی که چیزی نمی شنیدی ازم نه اینکه حرفی نباشه، بود و من نمی گفتم تا تو اذیت نباشی ولی واقعا همون روزی که تصمیم گرفتم برم باهاش حرف بزنم توی صحت و سلامتش شد آخرین دیدار ما!

این شد که توصیه می کنم شام و ناهاراتونو با مامان و بابا و هر کسی که دوسش دارید عقب نندازید برید و بنوشید و حرف بزنید. 
بعد از اینکه هاید تموم شد مثل دور مذاکرات ایران و آمریکا مرد ماجرا وقتی فهمید هایدی وجود نداره، سعی کرد بیاد و سنگ تموم بزاره اما می دونید چی شد؟ بعد اینکه یه چیزی توی شما تموم میشه، همه ی سنگ تموما براتون وجهه ی سنگ پا داره. نمی شینه اونجا که باید بشینه، حالتونو خوب نمی کنه، حرفتون نمی آد که بزنید ، هر چقدرم گریز بزنید که فلانی ( نفرات این مابین) هم کمبودایی داشت اما خودتون دیگه آدم ِ سابق نمی شید. 

فلذا این شد که من تصمیم گرفتم خیلی عَلَم دار برم سراغ بابا. بابا که نه ! یه تیکه سنگ مسخره که چشمای خوشگلش رو کَندن روش. بگم بابا اروند کنارمون شد اینجا! خاک به سر دنیا اما دیدی من تلاشمو کردم و نشد. 
این روزا که می گذره هر چند که من هیچ وقت آدم ِ تنها زندگی کردن نبودم و همیشه یه کُلونی دوست و رفیق داشتم و یه موقعی هم که هاید بود، من اما دارم فکر می کنم آیا زندگی به همین تنهایی سزاوار ِ خوب بودن نیست؟ 
مثلا دیروز که برگشتم خونه دیدم چقدر برداشتن کانتر تبدیل کردن سوییت به یه نیم استودیو حالمو عوض کرده. برای خودم چرخ میخورم و دم نوشم رو دم می زارم و ماهی و زیره پلو دم می کنم. والاع!  جهنم که نباید بشه دنیا. یکی بوده که حالادیگه نیست. کیفیت بودنش؟ هوم طور بوده و همین بسه. هول هولی در بیای نفس نفس بریده بپری وسط ماجرای بعدی که چی بشه؟ نه ، اصن من آدمش نیستم. باید صبر کنم حالم جا بیاد و الانم که نزدیک سال ِ خداحافظی مونه فکر می کنم چه خوب که نپریدم وسط ماجرای دیگه و چه خوب که زانوی غم بغل نداشتم. 
همین چند روز پیشا که بلیط می گرفتم از ترمینی رُم به فلورانش داشتم فکر می کردم شایدم خودمم رفتم و اینروزا خیلی هم کم نمی شنوم راجع به تغییر و گذر. 

همین که سالیان سال توی فیلد درمانی کشور یک مثلا مهندس آی تی بودم و ام بی ای خوندم ، پر از خلاقیت توی کارای تیمورکم و تک ورک کار خوبی ام و فنون مذاکره و فروش می دونم وآشپز خوبیم و می رونم و از زندگی ارضاء می شم بنظرم مهارت های خوبیه برای گذر از سنت گرایی به مدرنیته برای زنیه که من باشم. 

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

پارسال بعد از جولای شده آگوست
امسال چی می شه ؟

خودخونی

رفتم سراغ آرشیو خونی پارسال.
همچین روزی ...
چقدر دور و چقدر همزمان نزدیکه. یه پست دیدم دلم برق زد توش. +

اضطراب جدایی

اینو می دونم که اگر مونده باشی اما همیشه فکر کنی بالاخره که چی؟ می شه اضطراب جدایی. همین از پا درت میاره. 
چیزی که امروز دارم توی روابط می بینم. ترس از رفتن، دلیل خوبی برای موندن نیست. 

دلم برای نوشتن فیوریتهام تنگ شده بود .خیلی وقته نمی رسم بیام بلاگرمو دل سیر بخونم
الان اومدم بدو بدو آیدا رو باز کردم اینارو بنویسم و اونو بخونم و برم. دارم مسیر رو اینطوری طی می کنم که هفت تیرمو همه ی فشنگ هاشو دونه دونه خالی می کنم و در آخر می خوام خودشم بزارم روی میز زندگی تحویل بدم و برم. این تصویریه که از خودم دارم برای روزهای نزدیک.
هفت سال پرژه ای که دستم بوده و مثل بچه ی نداشته ی هفت سالم می مونه رو دارم با اصرار خودم تحویل می دم. نه تنها اون، بلکه دونه دونه شونو.
یه روز هم که خونه بودم شروع کردم قاشق و کاسه و بشقاب هر که که خونه من بوده رو جمع کردم بردم بهشون بدم. نمی خواستم از هیچ کسی چیزی بمونه توی زندگیم. 
فکر می کنم آدمها به روزهای خلوت و با خود بودنشون خیلی نیاز دارن. من دارم نمی دونم جزء آدمها به حساب می آم یا نه. امرو زمی خوام برم خونه. آره خونه! همون سوییت که الان داره فلت می شه و دیوایدر های وسط خونه رو برداشتم ازش. دیوایدرهایی که بین من و زندگی هم فاصه می نداختن مثل پست و کار وابسته و ... . 
دیروز وقتی آرشا و سارا رو می دیدم برای مراسم که چقدر با هم بودن براشون مهمه تا تور و ... دلم آروم گرفت. اینو هم باید اعتراف کنم که دریا هم هجوم برد به قرنیه م . بعدش رفتم توی هوای باز نشستم روبرو و نگاه کردم و اجازه دادم هوا یک کم منو بخوره و من یک کم هوارو و به حرفایی که روی همین پله ها چند ساعت پیش زدم فکر کردم. خودمو دیدم که وقتی تصمیم می گیرم نمونم، چقدر شدت خواستنم برای رفتن زیاده. 
اومدم اینارو بگم خیلی کلی و برم. جزییاتشونو خودم خیلی دوست دارم. 

۱۳۹۷ خرداد ۱۸, جمعه

من جاری در من

از یک گذشته و همه رفتن. اخرای هفته می شینم سازمان رو برنامه ریزی می کنم. البته نیمی از سازمان رو و بقیه ش رو شنبه شبا. دو سری هست که خواستم کسی که باهام شروع کرد باشه. قبل شروع برنامه ریزی ماسالا و چایی و اینا سفارش می دیم و حسابی می خنده با همه. من می دونم خیلی خنده هاش واقعی نیس اما واقعی نبودن بعضی از آدما که به خاطر بقیه واقعی نیستن خوبه. با هم برنامه می نویسیم فکر می کنیم برای این هفته و حالا که همه رفتن ما نشستیم یه چیزایی می گیم که فکرشو نمی کردم یه روز تلاوت کنم اینارو. 
داشتم می گفتم روزی که میم تا شهر اسکورتم کرد و الان می خواد بیاد کار کنه با من اما من خصوصی میاد وسط کارم پنیک می کنم. اونم می گه هون هون می خوای بیاد من باهاش حرف بزنم ... برگشت از راه فکر می کنم چه نایس تو دو شده همه چی. 
بعضی وقتا از صرف اینکه به تله دُم نمی دم ، و اینقدر بی نگرانی فردا دارم زندگی می کنم، اینقدر برام مهم نیست خواهر و برادر دارن چی کار می کننو فکر می کنم زندگی خودشونه من چه کار دارم ، به فکر فرو می رم. این اپیزود از خودمو ندیده بودم. چند ماه پیش رفتم پیش یه خانمی که رگ گیری می کرد حین ماساژ و اصلا ماساژ سافت و خوشحال نبود و از ثانیه اول داد می زدی و می اومدی بیرون. از اولین نشونه که داد دهنم باز موند. می دونی چی گفت ؟ گفت چند وقته بیرون رابطه موندی داری خودتو رج می زنی که این رگ دستت انقدر گرفته؟ من دهنم باز موند و نشونه بعدی که انگشت پامو گرفت و گفت هجران بابا باعث شده مهره کمره ت درد کنه می بینی ؟ 
من ندیدیم حقیقتا و زان پس خودمو به تمامی بهش بستم و همه درد رو به جونم خریدم. خیلی صادقانه گفت می دونی باید بی رگ شی؟ گفتم اوهوم و الان می بینم بی رگ ترین عالم هستی شدم. 
وقت برگشت لوگان مسیج زده که تو نباشدی! نوشتم نباشد یعنی چی ؟ گفت یعنی بی نظیر بودی . من فکر می کنم همین صرف فعل بودن ماجرا رو در عمیق ترین حالت ممکن به قهقرا می بره. خب حقیقتیه که هیچ رفته ای از من نبوده، که برنگشته باشه و همینه که می دونم دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن فایده نداره . 

۱۳۹۷ خرداد ۱۱, جمعه

از تگرگ باهار خیس می شم می شینم روی دیوار لب رودخونه. می بینم داره چوب می چینه زیر کتری زغالی تا آتیش نبازه به بارون. از اون ور سیر و گوجه ها رو برای اُملت هم می زنه تا ته نگیره روی آتیش. دارم نگاه می کنم به جریان قوی ِ روخونه که گل آلوده. به این فکر می کنم هر چی هست توی مغز شکل می گیره قلب بد نام شده. توی مغزم هزار تا احساس تفکیک نشده دارم. صدام می کنه که چایی زود می خوری؟ سرمو تکون می دم می گم هوم. اُملتمو روی همون دیوار می خورم، حتی چاییمو، حتی نونو پنیر و گردومو .
توی راه برگشت از رابطه هاش می گه منم گوش می کنم. بین ش خیلی فحش می ده. بد دهنی برای بعضی از آدما یه جوری سبکه زندگیه. 

۱۳۹۷ خرداد ۲, چهارشنبه

آدم ها


زخم ها زد راه بر جانم ولی زخمِ عشق آورده تا کویت مرا

در یک لحظه خاص می بینی دیگه آدم قبل نیستی.
می بینی که چقدر سختته با همین جسم بری باز از اول بشی معشقش. دخترش. مادرش. هر چیزی که فکرش را کنی.
داشتم لوگان را بررسی می کردم که غده روی دستاش کمی بزرگتر شده اما وقتی نسخه می نویسه دوست داره غده تکون می خوره. به نظرش شیکه. ساعتش رنگ آبی دلربایی داره. بوی عطرش هنوز خاصه و هیچ کسی هیچ جای ایران این بو رو نمی ده. اما من چی؟
وایسادم تابلوی خونه شو دیدم. طرح شلوغی که می شد از بین خط و خطوط سری و همسری رو پیدا کنی شاید که از حوصله من پیدا کردنش حتی توی قاب عکس خارجه.
دارم فکر می کنم سختمه برم مثل قبل باشم. اون مال زندگی قبلیم بوده شاید قبلا. یادمه از اینکه بیسکوییت بخوری و بریزه جایی استرس می گرفت. شام سفارش داد گفتم بشینیم روی تختت بخوریم؟ گفت باشه.
هر چقدر مثل دریا پیش می رن آدمی از اون ور مثل بچه ای که از آب بترسه پس می رم من.
زندگی ما آدما یک سری حفره داره که پر از فرآیند عبور عابرهایی است که می آن و این حفره ها رو شکل می دن و می رن. هر کی به طریقی می آد و با حالی می ره.
اینو فهمیدم که از اون حفره ها پر شدم. چطوری؟ نمی دونم. 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۹, شنبه

قلبها دارای حافظه اند


صداش رو از اون ور خط وقتی داره با کس دیگه ای حرف یم زنه می شنوم. 
می گه کمی رو به راه نیستم. 
قلبم می شنوه و می دونه اون صدا از اون ور خط که بک گراند تماس اصلیه برای کیه. قلب آدم حافظه داره. مغز یه باور پوچه 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۸, جمعه

دیدم که زنگ زده و روی گوشیم یک بک گراند آبی دریا افتاده و وقتی جواب تلفن رو می دم  می شنوم که صداش می لرزه و می گه می خوام حرف بزنم... 

همه چیز با همه چیز به طرز مشروعی در ارتباط است

* آ.س می گه هر کی هر کاری رو می کنه، همه کارارو همون طوری می کنه.

من هر وقت به این جمله فکر می کنم می بینم خیلی راسته و وقتی مطمئن می شم راسته رفتارهای بیرونی رو به حین سکس ربط می دم و شروع می کنم به حدس زدن. اعتراف می کنم این یکی از تفریحات سالم بنده س . 

م.ه وقتی می ری پیشش برات از بیرون غذا می گیره. باهات ساعتها فیلم می بینه و اونور اتاق سیگار خودشو می کشه. یه جاهایی یه نظرهایی در مورد فیلم می ده و یه جاهایی هم می آد برعکس تی وی دراز می کشه رو به پرده ها و پاهاشو مثل من تکیه می ده به مبل و بلند بلند به فکرای بلندبلند من گوش می کنه. دستشو می زاره زیر سر آدم و هیچ حرکت زیادی دیگه ای نمی کنه. مثل گربه اگر ناز بخواد می آد سرشو فرو می کنه توی کف دست آدم و ناز می شه و می ره. 
به نظرم شخصیتش طوری ست که کار خودشو توی سکس راه می ندازه و به تو هم گوش می کنه هر از گاهی و خیلی هم از خط قرمزات نمی گذره اما پرایویسی خودشو داره. منطقش کار می کنه و خیلی هم رها نیست. اما همونطوری که می تونی توی راه بهش زنگ بزنی که گشنمه نیم ساعت دیگه می رسم، برام غذا سفارش می دی و می پرسه کباب یا پیتزا ، می تونی بهش مسیج بدی امشب بغل می خوام هستی یا چی ؟! 


م.ک خودش بادمجونارو پوست می کنه و من نشستم روی کاناپه غولم دارم بی فور مید نایت می بینم. خودش آبغوره و وسایل سالاد شیرازی خریده اومده. گوشت رو می جوشونه و داره پیازارو به قاعده خلالی می کنه... من اونور دارم زیر چشمی خیلی زیر پوستی نگاهش می کنم ببینم چی به چیه! رسمن داره توی آشپزخونه خونه من چیکار می کنه؟ در دارچینو باز می کنه و بو می کنه می گه به به ادویه محبوب من!! چه جوری فهمید دارچین کجاست؟ چیزی نتیجه گرفتم؟ نه والاع. همین که فقط خیلی یه دوسته راحتیه بنظرم بهترین نتیجه بود. رسمن بعد از افتر میدنایت داشت خوابم می برد و واقعیتشم اینه دوست ندارم شبا کسی توی خونه م بخوابه. دلم می خواد با شورت راه برم و چهاردیواری اختیاری رو با همه پوست و استخونم لمس کنم. برای همین نود درصد خوابم می اومد و نه درصد هم خودمو زدم به خواب و اون با نوازش موهام داشت رسما کمک می کرد به یک درصد باقی مونده و من هی صدای خودمومی شنوم که دارم تکرار می کنم پس تو چه جوری می خوای بری لعنتی؟ من اگر بخوابم تو چه جوری می ری؟ اونم هی می گه می رم می رم... همونطوری که نفهمیدم دارچین رو چه جوری پیدا کرد نفهمیدم چه جوری دستش رسید به مغز کله من و فرق موهام!
بسطش که بدم به ارتباطش با جمله ی اول پست فوق، اینطوری می شه که حواسش به اون چیزایی که مورد علاقه ش هست لابد و به یه سری ریزه کاری ماجرا که ممکنه مورد علاقه یکی مثل من باشه نیست لابد. در هر حال خیلی راحته و خیلی هم حرف نمی زنه و خیلی موضوع براش عمل گرایانه س. 
من؟ آدم جزییاتم. آدم حرفم. آدم توجهم. سختم. به این آسونیا دم به تله نمی دم. 


۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۷, دوشنبه

کاسه ی شهر دلم



دارم ریحونا رو می ریزم توی بو قلمونا و بادمجون سرخ می کنم و گوجه. پنیر پارمزان رو می سابم رو کاهوها . بلیز مشکی می پوشم و شلوار آرمی. ناخنامو کوتاه و کرم مات می کنم. موهامو خیلی طبیعی پشت سرم می بندم. خونه بوی شمال می ده. ریحون توی خورشت بیداد می کنه. منو عاشق می کنه. چقدر قشنگ ترشُ واش میپختم توی رامسر. شیوه ی آشپزی ما و خرید و خوراک و فیلم دیدنمون شده بود یه لایف استایل. تو نیستی و من الان دارم به زندگیم ادامه می دم. همه چیزایی که تو داشتی رو تقسیم کردم توی آدما و سهم عشق رو خودم برداشتم. از پسش بر می آم. بالاخره باید توی این دنیا یه آدمایی از یه آدمایی که خیلی هم کول بودن با هم جدا بشن تا یه داستان جدید شروع بشه و خوبیه ماجرا اینه من اینو پذیرفتم. همینه که عصر می رم برای خودم مروارید می خرم و بر می گردم خونه. 


امروز کلا خونه م بود. دلم زیاد بیرون نمی خواست. همین که سر راه بادمجون و مروارید بخرم بس بود. این روزا همه ی دنیا بسیج شدن بگن دوسم دارن. خیلی بامزه شده. شبا توی میل باکس و مسیج باکسم به چند نفر که دورن شب بخیر می نویسم. 
میم زنگ می زنه که نیم رم فرودگاه دلم غذا شمالی می خواد میام پیشت. شب وقتی می ره مسیج می ده خیلی خوب بودی و بود. منم می نویسم باشه بخواب به فرودگاهت برسی. 
می دونم دنیا هم داره تمام وجودشو می زاره. اما من می دونم تو نزدیکی. همین روزا سر می رسی. زنگ می زنی. من دیگه بلیز مشکی و ارمی نمی گوشم. می تونم ملحفه پیچ از توی تختم بیام بیرون و درو باز کنم و تو رو مستقیم ببرم توی تخت و توی بغلت بخوابم. می دونم تو نزدیکی. همه می دونن. 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۶, یکشنبه

يكشنبه در خانه

يادم افتاد يكشنبه صبحه.جلسه ندارم.دلم ميخواد توي بغلم جا بمونم تا توي ترافيك و دود.ارديبهشت و دلم استانبولي با گوجه و سيب زميني و تره فرنگي تازه ميخوادخب قانع شدم كه نرم دفتر و فرو رفتم زير ملحفه خنك بهاريبعد تر كه بيدار شدم ديدم يك مقاله و پوستر كنفرانس و پاورپوينت بايد بفرستم واسه استادامخونه رو جارو و تميز كردم،دوش مفصل گرفتم و با حوله برگشتم تا مقاله مو بفرستم.چايي و شيريني خونگي خاله هما هم داشتم توي تخت.ميشا از صبح روي گليم پايين تخت خوابيده.خودش مي دونه رنگ طوسيش ست شده با اتاق خوابم.
وسطاش ياد حرفاي آدماي اينروزا مي افتماكس مي گفت تو ترين بودي و من جووني كردم يه جاهايي؛منم گفتم هوم مي دونم و حالا دوري عواقبشه.يه جايي بين حرفام نوشتم دو يو وانت هير مي؟ نوشت آفكورس
وقتي زنگ زد گفتم اين جمله چه آرزوي هر كسي هست از طرف يكي.گفت هوم اوني كه واسه تو آرزوست رو بگو؛ بگذريم.
ساعت از ظهر گذشته و توي كاسه سفالي آبي-سورمه ايم استانبولي با عطر تره فرنگي دارم با سالاد شيرازييه چيزي شبيه پوره سيب زميني آماده كردم واسه وقتايي كه دلم يه چيزي ميخواد.سالاد كاهو و شيرازي آماده توي يخچال و مهمترين قسمت ماجرا اينكه آينه ها رو كه روي كمد بود از جا كندم.
يه روز واسه هايد طرح آينه ها رو فرستاده بودم نوشته بودم دلم ميخواد داشته باشمشون.شب با اينه ها اومد و با حوصله انگار خدا بخواد كشورهارو بچينه روي نقشه كره زمين،با هم چيديمشون روي كمد
حالا اين زمين كه نيروي جادبه نداره وكشوراش از هم جدا شدن بايد از نقشه حذف بشهيك يكشنبه ارديبهشتي تصميم گرفتم بمونم و ديناميت ببندم زير روزي كه دلم ميخواست داشته باشمشون!
كاردك انداختم زير تك تك شون و گاهي نوشته هاي روشونو با صداي بلند خوندم و دستمم بريد و دم نزدم.
آينه ها رو چيدم توي بگ قرمز برن سركوچه!
يه جايي چند دقيقه پيش ميخوندم دلتنگي يه طوريه آروم آروم مي آد يهو همه ت رو مي گيرهالكي روماتيك بازي اگر نخوام در نيارم مساله اينه وسطش دلم تنگ بابا هم شدحالا چرا؟ 
نمي دونم

به هر حال من زني هستم كه دلم براي هواي ارديبهشت و عشق ميره.توي سوييتش يكشنبه ي تميز و جذاب و آرومي داشته و حتي ميشا هم اينو فهميده.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۹, یکشنبه

گردآوری: پاک کن ها


تو همیشه به من در مراجعه ای

 یکی از زیباترین حالتهایی که یک زن می تونه داشته باشه بنظرم وقتیه که موهاش خیلی طبیعی شونه نشده و رفته توی تخت خواب و لباس به تن نداره و روی خودش تا بالای سینه ملحفه می کشه و کتف و دستاش بیرون ماجراست. موهاش به هر طرفی باشن زیباست. ملحفه ترجیحا سفید یخی، طوسی یواش یا محکم یا مشکی باشه یا آبی نفتی تیره باشه و زن پوستش هر رنگی باشه زیباست. 
برای همین از دیروز با همین پوزیشن از دیروز قبل از تگرگ توی خونه گشتم. تخت رو ترک کردم و هزار بار بهش رجهت کردم. تخت می گفت تو همیشه به من در مراجعه ای. خونه بوی غذا می داد و انگار بوی غذاش تا کجا رفت که یکی زنگ زد من توی خیابونتم غذا داری آره ؟ 
آره بیا.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۸, شنبه

آدمها روزی باشد که به سلامتی غریبه ها بنوشند. 

دور شویم

داشتم توی جاده سبز با سرعت می روندم. سرعت خیلی خوبه. از خودم جا می مونم و زمانهای تصمیم گیری، تموم کردن یه موضوعی ، یه آدمی و ... خیلی به دادم می رسه. 
هوا یه طوری خنک و خوب و عالیه که دلت می خواد استپ کنی هوا رو. پنجره ها رو داده بودم پایین و زلفامو توی سَک و صورتم که یهو دیدم یه آقای پلیس پرید وسط جاده. 
ایستادم. ماشین پشتی هم زد بغل. از توی آینه دیدم پیاده شد و اومد مدارک رو گرفت. تا تهران پشتم پلیس همراه فرستادن که تند نرم، امن برسم. توی ترافیک نمونم و  از توی کوه و کمر راه میانبر پیدا می کردن. اینطوری بودم که رسیدم تهران داشتم فکر می کردم خوب از اینجا به بعد رو چه جوری برم خونه م ؟!

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱, شنبه

خیلی وقت هست که تو نیستی 

از کجایی؟
می آیی؟ 
زیر آب هیچ صدایی از دنیای بیرون نمی شنوم. سرمو می آرم بالا نفس بگیرم  شایر یک ثانیه صدای موزیک می آد و بعد هووووف می پیچه توی گوشم. صدای هواست که تموم میشه و سرم می ره زیر آب. انگار توی یک سطح افقی دنیا برام توی خشکی معنا شده. دنیای زیر آب بهتره. هیچ جا رو بیشتر از روبرو نمیبینی. نفسم می گره می رسم لب استخر. دستامو می گیرم به میله و خودمو می کشم بالا. هم نفس ندارم هم خسته م. دستمو ول می کنم که سرم بره زیر آب. توی مسیر برگشت وقتی چشم می دوزم به نقطه ی روبرو که قراره بهش برسم کمتر نفس کم میارم، کمترمیام بالا که صدای هووووف بپیچه توی سرم. 
توی دنیا اما نمی دونم کجا رو نگاه کنم الان که کمتر بپیچه صدای هوووف توی سرم. 
دور میدون از ماشین که پیاده شد دیدم دلم میخواد این اتفاقات رو برای یکی بگم. زنگ زدم به ابر و ابر گفت هوم می فهمم سخته. شب که رفتم خونه دراز کشیدم روی تخت. دیدم آدمها چه حرفه ای میان توی زندگی آدم و غی حرفه ای می رن. کاش وایتکس بریزن روی رد رد اومدن و رفتنشون که هر دوش پاک شه. تموم شه. تموم شه. تموم شه. 

۱۳۹۷ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

گردآوری: کلیدها


سه شنبه ها با خودم

خورشت قیمه بادمجون توی ظرف مسی مامان درست کردم با کنه و ماست محلی توی بشقابای گل سرخی ناردونه کشیدم و گذاشتم روی میز. فردا مامان بر می گرده خونه و من بر می گردم سوییت. دلم برای سوییت تنگ شده. برای سنگای کنار تختم که روی هم چیدمشون. برای گلدونا. شب باید بیام من و میشا و وسایلامونو جمع کنمو برگردم سوییت. حس می کنم سفر بودم. 

۱۳۹۷ فروردین ۲۷, دوشنبه

یک شیشه بزرگ قدیمی آب کردم. رنگش سفید اما آبیه. توش پیچک گذاشتم. کنار زمینه. 

گردآوری ها: ساعتها


آدم ها


برای ساشا

در نگاهم اگر نیستی
در خیالم
سرشاری.

قایق های خانم زاناکس


کاسه های خانم زاناکس



خواهی که به کس دل ندهی ؟ 
دیده ببند.

حضرت سعدی 

جایی برای ادامه زندگی


مامان چند روز نیست و من منتقل شدم اونجا. شب رسیدیم خونه از کار و گرسنه. همینطوری که شام درست می کردم بوقلمون و با لیمو و آویشن و پایز می ریزم توی ظرف مسی و می زارم روی آتیش. کته دم می کنم و حوله لیمویی بر می دارم می رم دوش می گیرم. وقتی بر می گردم می بینم انگار از صبح خونه بودم و همه چی مرتبه. خودمو دوست دارم که یک شکموی ساپورترم برای شکمم. 

هوای همو نفس می کشن ؟

توی اتاق بغل آدمایی هستن که از هم خداحافظی کردن و حالا به اینکه چیزی که پشت سر جا گذاشتن، در پیش رو دست نیافتنی ست فکر می کنن؟ آدمایی که بر می گردن شب که می رن توی تخت با لباس می خوابن؟ یا تا صبح حرف می زنن؟ یا بی لباس و تنگ در آغوش؟ یا فکر می کنن فردا صبح چی صبونه با هم بخورن؟ یا اصلا توی عمق همون لحظه مه می گیرتشونو گم می شن؟ خوابشونمی بره؟ به لحظه های بی هم بودن بیلاخ نشون می دن ؟ فکر می کنن فردا صبح حتی اگر هوا بارونی باشه، صبح ِ روشن ِ امید ِ؟ چه جوریه ؟ 
کاش دولتشون بدمد.
داره بارون میاد. میشا رو بردم خونه مامان و توی تخت نشستم کتاب می خونم. میشا به طور فرضی نشسته سمت تراس داره بارون رومی بینه و هوا خنک محض ِ . مسیج اومئ من این همه تلاش می کنم تو نمی بینی. دارم فکر می کنم آره راست می گه اما می نویسم عه! 

خلاصه ماجرا اینه بهم پیشنهاد داده و یه جایی نوشت می دونم توی رابطه نیستی و من پنیک کردم. هر چیزی که ارجاعم بده به گذشته نزدیک اینجوریم می کنه. جوابشو نوشتم فکر می کنم خبر می دم.
دارم فکر می کنم که این چند روز مال هواست یا مال آپریله یا مال شهامت اینکه هیستوری گذشته ی نزدیک رو پاک کردم، که سیل پیشنهادات شهری روونه شده؟ 

من؟ هر خونه ای می رم یه جای امنو آروم پیدا می کنم پامو دراز می کنم و صدای بارونُ گوش می کنم و فکر می کنم هنوز بدنه ی اعتمادم زخمه. می خوام پاهام دراز باشه اما بای همین نزدیکیا جمع و جور کنم خودمو ریسک کنم یا نه یا آره. پای نه و آره ی خودم وایسم. 

۱۳۹۷ فروردین ۱۸, شنبه

شیشه ها را دور نیندازید،با آنها زندگی کنید


میان افتاب های همیشه


آینه


عکس از دور شویم ها ببینیم


شنبه روز بدی بود... روز بی حوصلگی...


چرخیدم توی تخت. نور پشت پرده های شیری ساده می گه صبح شده. روز؟ 
آخ یادم میاد شنبه س. دلم نمی خواد بیام بیرون تخت. چرخ می خورم و می بینم لباس تنم نیست پس اصلن دیگه دلم نمیخواد بیام بیرون تخت. آب دهنمو قورت می دم و می بینم چقدر پایین نمی ره و می فهمم اصلا دیگه دلم نمی خواد بیام بیرون تخت. دست دراز می کنم از پاتخت گوشیمو بر می دارم و می نویسم من امروز خوب نیستم منتظرم نباشید. سایلنت می کنم گوشیو و فرو می رم توی تخت.همون موقع به خوابی عمیق فرومی رم. 
بیدار می شم و می بینم هنوز صدای بارون می آد. چتر بر می دارم و پول می زارم توی جیبمُ شلوار ورزشی می کشم توی پام و می رم بیرون. دکتر میگه همین امروز رو بخوابید لطفا اما من می خوام همین امسال رو بخوابم از بس دلم بغل و خواب توامان می خواد.بر می گردم خونه و شیشه ی بزرگ قدیمی رو پر می کنم از آب و گل رو فرو می کنم توش و بر می گردم توی تخت. میشا احساس می کنه تخت پادشاهیشه و هر وقت من تخت رو به مقصد هر جا ترک می کنم می ره و جمع می شه توی خودش. اونم می دونه تخت امن ترین جای خونه ست. 

دارم فکر می کنم چطور خودمو سپردم به به زن ِ لُر ِ روستایی. وقتی نشستم روبروش و دستمو فشار داد و گفت بیرون رابطه چه غلطی داری می کنی؟ چرا نمی ری توی رابطه و من فریاد می زدم از درد دستم. هنوز درد می کنه جای همه فشارهاش رو تنم. روغن سیاه دونه ی شبامو گذاشتم کنار تختم. هنوز احساسش نمی کنم کجای تنم داره کار می کنه.
 عصر دو تا کلاس برام گذاشتن. بارونی کوتاه زارامو می پوشم و دکمه یفلزی کج روی یقه مو می بندم و می زنم بیرون. وقتی می رسم دفترقبل از اینکه برم توی کلاس برای خودم دمنوش آویشن دم می کنم و با لیوان شیشه ای داغم بر می گردم توی حال روبروی وزارت کشور به پرنده ای نگاه می کنم که سعی می کنه زیر بارون از آنتن ها هم بلند تر بپره.