۱۳۹۸ خرداد ۲۰, دوشنبه

لباسشو بردم خونه. به جای اینکه آویزونش کنم خوابوندم روی زمین. خیلی خسته بودم. موهام خیس بود هنوز. توی دلم گردباد بود. حالا چند ساعت مونده توی لباس آرزوی هر پدر و مادر باشه. خودش رفته ماساژ تا شب رو راحت بتونه بخوابه. کسی خونه نیست. مرور می کنم این چند ماه رو. چقدر دوییدم و نمی دونم از فردای فردا باید بیدار که شدم کی باشم؟ مرور می کنم سال تحویل 1395رو وقتی تولد بابا رو تبریک گفتم و پرسیدم آرزوت چیه بابا؟ ... خسته ام و می خوابم. اما نه خوابم نه بیدارم...
کسی نمی دونه امروز صبح که پیش بابا بودم یک حس فراغت از مسئولیتی داشتم که باعث شد مثل اروپایی ها بشینم بالای یه تیکه سنگ.
صبح بردمش تا آماده شه و بنظرم می تونست رویایی ترین شعری رو براش خوند که هیچ وقت ننوشتمش. حالا؟ پروسه ی تراپی و لیست درمانی شروع می شه. دستم، قلبم و جانم. یک روز به چشم می بینیم آرزوها تصویر می شوند. 

۱۳۹۸ خرداد ۱۰, جمعه

چند روز مونده. حالا خونه ش اسمش شده خونه. تمام اينروزا يك مسئوليت به نام من به جاي بابا، من به جاي مامان، من به جاي همه رو روي دوشهام چسبونده بودم و برنامه مي نوشتم و انجام مي دادم. ديشب اما بعد اينكه وسايلاي فريزرش رو بسته بندي كردم حس كردم خوب تموم شد. خريد امروز رو باهاش نرفتم. نه براي اينكه بتونه بدون من؛ نه! زندگي يادم دادهمه مي تونن بدون همه ادامه بدن. براي اين نرفتم كه خودم بشينم سر جاي خودم و ببينم مي تونه. براي اينكه يادم بيفته تقويم امروزم خالي از برنامه ست.بلدي هنوز خودتو؟ راستش يك كم نه.يادم رفته. لباسشويي روشن كردم.به و آلو و هويج و فيله مرغ و پياز گذاشتم توي ماهيتابه. چند بار از تخت به كاناپه و از كاناپه به آشپزخونه بي مقصد و بي جهت رفتم. مي دونم اين يه مرحله بعديه. شايدم غول مرحله آخر.
وقتي تصميم گرفتم تنها زندگي كنم و همه جاي طول عمرم اسمش كنار اسمم بود. الان اسمم بايد وايسه سر در زندگيم.نيفته و كار كنه براي معناي بودنم.
مي دونم همين باعث ميشه به زندگي يه سلام دوباره كنم. تغيير هميشه سخته اما پاداش دهنده.
براي آسون كردن اينروزا يه روز وسط كار و جدي بودنم ديدم روي كاغذ نوشتم: بابا به طرز احمقانه اي منتظرم اون شب باشي. بعد كه فهميدم چمه خودمو بردم يه گوشه و گفتم آخراشه.تموم شد.آروم باش.باور كن.

۱۳۹۸ خرداد ۴, شنبه

روي صورتم ماسك
كولر روشن صداي هووووووي ممتد 
شب 
خنك 
در ذهن ترافيك
در بيرون آرام 
براش نوشتم اين اون نيست پس بفرست.
از سري مسئوليتهاي مادرانه م كه هرگز نزاييدم، 
همين روزها استعفا ميدم

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲, دوشنبه

بعضی روزها از زندگی سر می رسند که صبح وقتی چشمهاتو باز می کنی می بینی گلوتو دارن فشار می دن. امروز از اون روزهاست...
هیچ احساسی را حس نمی کنم. 
نه شادم 
نه غمگینم. 
فکر کنم معنی این حال را از بی اسمی گذاشتند افسردگی. 
کمی توی تخت چرخیدم. سعی کردم شب گذشته را به خاطر بیارم. هیچ اتفاق خاصی نیافتاده بود. از کاربرگشته بودم و رخت های شسته شده از روی بند را جمع کرده بودم . مرغ و سیب زمینی و گوجه و آب غوره را پخته بودم و خیلی هم بد مزه بود. تیو تخت به چند تا مزون پیام داده بودم از سر باز کنی برایم لباس بفرستند... نه نه اینا نمی تونن دلیل این باشن که الان بی حوصله ام. دست بردم زیر لحاف دیدم سینه درد دارم اما خیلی فاصله داره . حوله مو از روی در برداشتم رفتم توی حموم و زیر دوش با شامپوی بدن کارامل خودمو لیز کردم. لیز کردن چیز خوبی نبود که اینجا به کار بردم به نظرم اما خوب فقط می خواستم لیز بشمو زیر دوش آب گرم خودمو بغل کنم. برگشتم با یک پرتغال توی کاناپه. ساعت داره می ره و داره دیرم می شه اما اصلا اهمیتی نداره برام. کی انقدر بی تفاوت شدم؟ نه نه نمی تونه همیشگی باشه. همه چیز رو نباید با هم زیر سوال ببرم. همه این احساس ها متعلق به امروزه. شاید خسته ام از بدو بدو ی این روزا. آخر هفته برنامه سفر گذاشتم اما پر شد. بر می گردم توی تخت. فکرمی کنم کاش دنیا توی همین بی تفاوتی تموم شه. یاد کارام می افتم. باید برم. حتی بوی کارامل شامپو بدن هم نتونست کمکم کنه. 

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱, یکشنبه

کمتر حرف زدم 
خیلی کم پیش می آد توی جلسه ها نظری ندم. اما این ماه تمرین مشاهده کردن داشتم. چه سختمه. یه چیزی توم کار می کنه که می گه اگه نگی ویرون می شه. پروسه اعتماد کردن به بقیه توی کار، آشپزی، رابطه، خانواده، خرید کردن و ... توم خرابه. برای همین یه تمرینم این بود بشینم سر جام. نه اینکه نشسته باشم خیلی هم. اما حدا اقل بغل کمتر نظر بده دو تا تیک زدم که حس می کنم خوب یه کاری کردم براش. 

چیدمان از نو 
خریدن وسایلای خونه دختر کوچیک خونه این مدت همه وقتم رو گرفت و تقریبا آخرهای شب برگشتم با فاکتور و هماهنگی رسیدن وسایل به خونه و زندگیش. اینکه برم ببینم کف پوش ها تموم شده و وسایلا دارن می رسن دونه دونه، یه باور تدریجی بزرگ شدن و خانوم شدن و سرو سامون گرفتنش رو توم بیدار می کنه که لازمش دارم. فکر می کنم زندگی ما یک جایی از هم مستقل شد دوباره به هم گره خورد و بعد مستقل شد و حالا یه استقلال واقعی داره که باید به چشمم ببینم و باورش کنم. 


بولت ژورنال
توی پیج اینستاگرامم که کلی مقاومت درونی داشتم برای پابلیک بودنش یه جاهایی برنامه مرتب کردن ذهنمو نوشتم. الان می دونم ای داد بیداد چرا آب نمی خورم. ورزش به اندازه کافی ندارم. خودمو سرزنش نمی کنم برای استقلالم و دور از خانواده وبدن چون به چشم خویشتن دیدم زمانهایی نوشته شده برای حوزه خانواده که براشون بودم. دکمه عذاب وجدان الکی م خاموش شده و این خوبه برام. می بینم پروژه های کاری می تونن با هم به هم دنیا بیان و با هم بزرگ شن. دیشب تا بامداد داشتم برای اردی بهشت برنامه هامومی نوشتم و تقسیمشون می کردم که ذهنم مرتب و تمیز شه. 


سلام پت 
همه بچگیم در آرزوی یک سگ خیالی بودم. مامان نذاشت و بابا هم خیلی رویامو باور نکرد و با جوجه سعی کرد سر و ته قضیه رو هم بیاره. شاید این روزا این رویا به مهر یک موجود مهربون پیوند بخوره. 


سلام کتابم
حس رفتن سراغ آدمایی که قصه واقعی کتابمو می دونن هم خوبه هم ترسناک. رفتم سراغ خانم دال. پیر شده بود و می تونست از نزدیک و نشسته سر جای خودش بغلم کنه. یادش بود خیلی از ناردونه که من برام گردو غبار گرفته بود. این ماه قرارم بر نوشتن فصل یک کتابه. باشد که بشود. 



۱۳۹۸ فروردین ۲۸, چهارشنبه

جالی_خالی به هم پیوسته

همه رفتن و دفتر ساکت و آروم داره پیر می شه. از پنجره هر چند دقیقه یه بار می بینم که همت شرق به غرب خلوت تر و غرب به شرق شلوغ تر می شه. چمران هر دو طرف بار ترافیکی سنگین. 
توی گوشم هدست گذاشتم. توبودی و هستی هنوز سهم من از این روزگار... با شب من فقط تویی... 
یه لیخند یواش ِ کج می زنم به سمت لُپ راستم. مدتهاست هیچ شعر عاشقانه ای رو برای هیچ کسی زمزمه نکردم. یا پای هیچکی وسط نبوده یا توی هر بیتش یکی اومده و اون یکی تموم شده همون جای بیت. کسی نبوده تا از سکوت موسیقی و شروع شعر به دنیا بیاد و بتونه سلول به سلول شعر رو زندگی کنه. این یعنی خوب یا بد اصلا مهم نیست. مهم اینه زندگی اینجوریه باهام. 
از اون ور یادم میآد صاد برام ویس گذاشته. آخرش اینطوری تموم شده که نمی دونم کی ببینمت اما دوست دارم بدونم تو چجوری با این جای خالی کنار اومدی.
 من؟
 رو به خیابون نگاه می کنم تکرار می کنم جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی به هم پیوسته
این واقعیت که آقای ابی می گن اما همیشگی تویی ستاره ی دنباله دار یه جوری هم خوبه هم بد. 
آدم هم دلش گرم می شه هم دلش یخ می زنه. آخه توش "اما" داره. یعنی سروکله ستاره های دیگه هم هست. از اون ور "همیشگی"ش دل آدمو گرم و راحت و امن و آروم می کنه. 

مادرِ آن دختر

مامانِ آدم کسی باشد اهل معاشرت و در دقیقه دوم با هر کسی که می بیند صمیمی شده باشد و دختر ِ مادر کسی باشد که هفت خان رستم را باید رد کنند تا باهاش صمیمی شوند، کار را سخت می کند.
این همیشه جز جاهای سخت زندگی بوده و کسی نمی فهمد چقدر می تواند سخت باشد که هشت سال از یک زندگی خارج شده باشی اما مادرت آدمی باشد که در تمام میهمانی های آنها نه تنها دعوت می شود و می رود بلکه در راه برگشت برایت تعریف می کند آنها خیلی به تو سلام رساندند!
مامانِ آدم کسی باشد که در تمام مهمانی ها خرسند و مهمان هست حتی وقتی نفر اول میزبانی است. می نشیند تا چایی ها بیایند وبروند و شام ها خورده شوند و جمع شوند و دختر ِآن مادر کسی باشد از جنس ننشستن و میز چیدن و شام های جدید و عاشق میهمانی دادن و مدیریت کردن.
مامانِ آدم،آدم را سورپرایز می کند. به طوریکه امروز در واتس آپ دیدم عکسی سلفی در منزل از خودش در استتوس تولید نموده و خندیدم و برایش آدمی با چشمهایی از جنس قلب فرستادم.
مادر آن دختر واقعا چطور می تواند در تمامی جوانب مادر آن دختر باشد در حالیکه فقط پُفِ چشمهایشان شبیه هم است؟

۱۳۹۸ فروردین ۲۶, دوشنبه

پامو توی آفتاب دراز کردم. نشستم نیمه ی غربی خونه. پامو از زیر پیرهن دراز می کنم توی آفتاب و پیرهنمو می دم بالاتر. دم دم های غروب هوا خنک و عجیبه. زیر لب دارم یه چیزی رو زمزمه می کنم که یادم نیس کامل. نگفته های قلبمه انگار. چایی توی دستمو می زارم روی تنه درخت. راحت و ممتد سایه اش توی چشمام می لغزه و کم کم همه اش می شه سایه. آفتاب غروب می کنه و پاهامو جمع می کنم توی پوستی که تنم کردم. 

۱۳۹۸ فروردین ۲۴, شنبه

داشتم می چرخیدم بین رقص که دیدم یکی وارد شد شبیه همسفر جزیره. بلند و درشت و فیت. از اینکه زبون بدن آدماست رقص لذت می برم و می برم و می برم و خواهم برد.
همین طور که مرفین  آرومم می کنه می گم برن. بودن آدمایی که به قول آیدا یک ریز حرف می زنن و نمی زارن نفس بکشی قلبمو تنگ می کنه. باید زمانی باشه برای آرامیدن. حالا دیگه خیلی رُک و روراست می گم با رفتن تون راحت ترم تا جایی باشه برای اینکه کسی باشد از جنس نزدیکی و شکستن تمام نمی خواهم هام.
خبر خوب اینکه راضیش کردم باید تهران نمایشگاه بزاره بعد  چهل سال.
برای با تو بودن
زمان می خواهم
زمین وعده دیدارمان

رهایی؛ امنیت حضور در هزار سال دوم زندگی

برگشتم
صبح خونه رو با یک کوله پشتی و چمدون و کلاه و عینک و دوربین ترک کردم. سفرهای جاده ایی و طولانی آرومم میکنه. وقت دارم برای فکرکردن و دیدن کوه هایی که ایستادن به تماشای مسافران هزار ساله... آسمون هزار تووووو. روز اول سال بهترین زمان برای سفر به جایی برای روزهای آخره.
وسط بیابون یک دهکده که همه اش سفال و هنر و موسیقی بی کلام و صدای باد و بوی سفال و دیوارای کاهگلی و درهای قدیمی عجیب و غریب حتی توی اتاق خوابت،گل طبیعی، غذاهای عجیب،سکوت، کتاب ، بوی خاک، شیشه های عجیب با کارایی عجیب تر،آدمی که هر روز می برتت یه دنیای ناشناخته در رو باز می کنه و می گه بفرما توو... 
جایی که آسمون شبش پر از ستاره ست و هیچ نوری جز مهتاب نداره شب می تونه جایی باشه برای موندن. 
برای همین راهی که شدم می دونستم یک روز اونجا صد سال می گذره. طولانی و عمیق. یادمه اولین بار می خواستم فرار کنم اما این بار می گم یک روز دووم می آرم. اما؟
می رسم یه خونه بهم می ده توی دهکده اش. توی خونه پرنده ها آزادن و گرمایش خونه با هیزم و کرسی. یه نیم طبقه تخت داره با دیوارای کاهگلی و پنجره رو به کوه. اتاق خواب با گلای بنفش طبیعی. هارپ و ساز و کرسی برای شب و کتابخونی و گپ و گفت. اینارو میگه و وقت رفتن می گه تا لباساتو عوض کنی بری دوش بگیری برات قهوه می زارم. 
فرداش و فرداش و فرداش و فرداش .... برنگشتن اش چه خوبه. 
انقدر نرم و لطیف می شم باهاش که شب سوم که توی حموم دارم روی چوب دوش می گیرم و بیابونو می بینم فکر می کنم برم جلوی آتیش بگم لطفا پاهامو با روغن بادوم ماساژ می دی تا بخوابم؟
مهر آرامشی داره انگار از زندگیت سفر کرده باشی به هزار سال بعد و دلت نخواد هیچ وقت برگردی. هیچی باقی نمونده که نگرانش باشی برای برگشتن حتی. 

۱۳۹۷ اسفند ۱۹, یکشنبه

کار کن لطفا
کار کن
با خودت که رو راست باشی تکلیفت روشن تره. بر خلاف چیزی که بودم در سابق- متعهد، یک راه برو- امروز سختمه به کسی متعهد باشم توی هر چیزی.
از اینکه کسی کنج زندگیم باشه و اسمش توی فیوریت گوشیم باشه خوشحال بودم. امروز اما صادقانه از این می ترسم و هیچ توضیحی هم براش ندارم. 
اصلا با اصل آگهی دادن مخالف شدم. آگهی ها هیچ وقت شخص مناسبی را جذب نمی کنند. برای همین آگهی ندادم. به کیفیت زندگی اون طوری که باید فکر می کنم و لای در رو باز می زارم. کسی که باید داخل شه، داخل می شه. جاهایی که نخوام کسی داخل باشه بر می گردم سمت پنجره و پشتم رو به در می کنم تا اونی که باید بره، بدونه و راحت بره. سرم رو گرم دیدن منظره پشت پنجره می کنم. قبلا من می رفتم تا کسی که می خواسته بره، بره. نمی دیدم فضای خالی رفتنش را. صدای جیر جیر ِ لای در رو نمی شنیدم که بتونم باور کنم رفتنش رو. اما الان وایمیسم تا جا بیفته باور خلاء موجود. بی ذره ای کتمان. 
دردم؟ احتمالا میاد هنوز. چرا؟ چون زنده ام. 
خلاصه برای همین منتظر نموندم که کسی بیاد توی زندگیم که چاکرای قلبمو بگیره و سیطره وجود لاجوردیشو بپاشه روی زمین خاکی وجودم. برای هر بخشی یک پارت مجزا تعریف کردم. رفتم کلاب که برقصم. هر جوری که دلم خواست. یک سری شروط اولیه داشتم و بقیه اش خود به خود درست شد. حالا بی که قلبم درگیر کسی باشه می رقصم و هر بار جلوی آینه ی قدی سالن مربی وقت گرم کردن لبخند می زنه و لایک می ده از راه دور. بدنمم اینطوری راحت تر کش و قوس میاد. 
برای سفرم منتظر همسفر نموندم و ساعت رو کوک کردم روی 5 صبح و هر وقت دلم خواست راهی شدم و هر وقت دلم خواست برگشتم. حتی دلم نمی خواست این بار توی فرودگاه یا ایستگاه قطار هم منتظر کسی باشم. دلم می خواست هر جا دلم هوای تازه خواست وایسم و پیاده شم. 
برای کارم منتظر نموندم کسی آگهیم کنه و خودم شروع کردم بر اساس باورهام کارایی که باید رو انجام دادن و ایمان قوی ایی دارم که یک کار بزرگ و فرای باور خودم می کنم. 
برای همه چی دست روی زانوی خودم گذاشتم و در نتیجه راضیم. 

۱۳۹۷ اسفند ۱۷, جمعه

آدما نمی تونن همه ی تورو بدست بیارن. برای همین از پا در میان.

جاده توسی و آبی و مسخ و آروم و خلوته. شبیه جاده های تگزاس می مونه. از توی خونه که راه افتادم یه شلوار توسی ِ آروم و گشاد و گرم و نرم پوشیدم که روی استخون های بالای لگنم می مونه خیلی جاودانه. حالم باهاش خوبه. لباس ِآرمی می پوشم که برای سفرهای جاده ای گرفتمش. وقت نمی کنم موهامو ببندم و دلمم نمی خواد ببندم. فقط می خوام برم. طلوع رو می خوام توی جاده ببینم. وقتی سرخی کم کم ریخت توی آسمون وایسادم کنار جاده. همسفر؟ یه پیانیست ِ آروم همراه دارم که خیلی حرف نمی زنه و همین بهترین آپشن هست برام. 
توی زمونه ای از زندگی ام که راستش خیلی دلم نمی خواد حرف بشنوم. خیلی کم پیش میاد دلم بخواد یکی حرف بزنه برام من بشنوم. زدم به جاده. می دونی چرا ؟ چون یه حالیه قلبم. شبا دیر می خوابم و صبح ها زود بیدار می شم. نمی زاره بخوابم. می فهمی چی می گم؟ 
می شنوی صدای منو؟ 
باید برم سفر اینجور وقتا. این بار هم جنوب دلمو برده. شهر ِ تکراری؟
نه نه نه! دلم نه شهر و نه آدم های تکراری می خواد. اینو وقتی وایسادم و توی هوای یخ طلوع رو دیدم به کیت گفتم. گفتم مهر برای بار دوم که منو دید گفت زیاد نمون. آدما نمی تونن همه ی تورو بدست بیارن. برای همین از پا در میان. وقتی شش بار با یکی بودی بار هفتم بزار آخرین و بهترین بار باشه و بعد برو. برای همین با آدمای تکرای و شهرهای تکراری حال بهتری از الان نخواهم داشت. 
دور سرم که لچکی بلند بستم یشمی که موهامو باد نزنه توی صورتم. 
رسیدم به یه جاهایی از جاده که می تونم آروم آروم فکر کنم. چرا؟ چون دورم پر از سطح ِ همواره. نه خونه ست نه درخت. فقط سطح. ته ته ته ش می شه یه سری رشته کوه که پشت هم پنهان شدن و توی این هوای توسی هر کدومشون سایه روشن یک طیف رنگی هستن. فکر می کنم به اینکه می شه به من بگی چطوری تموم میشی و چطوری شروع می شی توی قصه های زندگیت؟ با توام ها که داری می خونی. چقدر ما آدما با هم فرق داریم. هیچکی نمی تونه بهمون نسخه بده. هیچکی قلبمون کف دستش نبوده که بدونه کی باید وصلش کنه به خونه و خون که باز بتپه. 
شونزده ساعته دارم می رم فقط. از راه هم رفتن و هم برگشتنش رو بلدم. منظرم تو اومدنش رو صرف کنی برام. 

۱۳۹۷ اسفند ۱۳, دوشنبه

میم برام نوشته از جئوف. که یه روزی توی آفیس مدیر استخر رزومه میم رو دیده گفته با خودش چه دختر باهوشی. دنیا چرخیده و چرخیده آوردتشون گذاشتشون حالا توی یه جا با هم کار کنن و دلشون قلاب شه بهم و حالا از توی تخت برام نوشته مگه می شه انقدر دنیا روی دور تند ببرتت توی بغل آدمی باشی که از دور فکر کردی دلت براش رفته؟ 
من؟ 
فکر می کنم هیچی نشد نداره. نباید بترسی و فقط بری و سرنح های دلت رو دنبال کنی. یاد بگیری کم کم صدای دنیای بیرونی رو که پر از قانون و باید و نباید و ترسه رو خاموش کنی و صدای قلبت رو بلند و بلند تر کنی تا گوش دنیا رو کر کنه. 

۱۳۹۷ اسفند ۱۱, شنبه

یکی از نیاز های روحم اینه پیاده راه برم وبه صدای پرنده های صبح گوش کنم. ببینم زمستون وایمیسه به استقبال بهار. دستشو می گیره و بهش خوش آمد می گه. همین طوری قهر نمی کنه بزاره بره. 
اگر چند روز بی توجه به اینها راه برم حس می کنم روحم رو یه جایی جا گذاشتم. یه مدتیه  در مورد میل های درونیم و تمایل هام فکر می کنم. 

می خوام چیزایی که تمایل خودمه به تمامی به آغوش بگیرم تا هر وقتی که دلشون خواست دیگه نباشن و فصل زمستونشون تموم شد. اون وقت درو باز می کنم ببینم چی می خواد بیاد بشینه جاش. همینطوری هول هولکی همه چی رو بیرون نکنم. از اون ور لای در رو باز می زارم تا میل های دیگران که بنابر ترس از قضاوت، ترسیدن، ترسیدن ، ترسیدن و وای از ترسیدن باعث شده همراهم باشن، کم کم برن. 
همینطوری بین مرتب کردن کشوی کمد لباسام، تمرین آشپزی غذای جدید، پیاده روی، رانندگی به صدای قلبم و ابرازهای روحم گوش می دم. دلم خونه مه. خونه ی دلمو می تکونم. همه چی رو مرتب تر می چینم. خوش رنگ تر. روی فرم تر. به گل های دلم آب می دم. دلم خونه ی ابدی جانمه. 

۱۳۹۷ اسفند ۸, چهارشنبه

از پست های روزهای معمولی نویسی که خیلی دوستشان دارم، می خواهم بنویسم. 
چرا؟ 
چون چسبوندن تیکه های خیلی معمولی و واقعی زندگی بهم هست که می شه یک روز معمولی من. 
دیروز روز مادر، زن یا هر چی بود. برای خودم ناهار از رستوران مورد علاقه م سفارش دادم تا بشینم پشت میزم رو به پنجره و اتوبان رو ببینم و بخورم. دوست دارم این کار رو و از روزمرگی جدام می کنه. هشت سال هست که شروع به روان شناختی کردم و از شر استفراغ رها شدم. سال های سال صبح ها برایم با استفراغ شروع می شد. یک اضطراب درجه سه که تبدیل شده بود به ری اکشن بدن در صبح های زود. من از شروع می ترسیدم برای همین صبح ها که زمان شروع روز هست این واکنش اتفاق می افتاد. وقت هایی که یک اتفاق جدید در زندگیم می خواست شروع شود این علائم تشدید می شد و من طوری باهاش کنار اومده بودم که خیلی عادی شده بود برام. شخصا درون گرا و بسیار احساسی بودم اما کسی نمی دونست پشت این چهره ی سفت و محکم ماجرا از چه قراره. تا اینکه هشت سال پیش یک بحران داشتم در زندگی و باعث شد کار از کار بگذره. چطور؟ 
مثل یک موج سواری که یک موج جدید اومد باشه توی زندگیش و نتونه روی تخته اش سوار بمونه. می ره زیر آب و ریه اش پر آب می شه. نمی تونه نفس بکشه و تا وقتی توی آبه نمی تونه آب رو بیاره بالا. تا وقتی توی بحران غرق شده بودم نمی تونستم خودمو نجات بدم. باید خودمو می کشیدم تا ساحل و کمک می کردم به خودم.
 برای همین تصمیم گرفتم برم و از تجویز پزشک و ترکیبات شیمیایی- دارویی دور باشم. یک دختری به اسم یلدا رو بعد از سفرم شناختم که کمکم کرد به یک بُعد جدید از خودم آشنا بشم و بعد ها تر مدل ِ خاص خودمو ازش کشف کنم و راه خودمو ادامه بدم. 
برای همین وقتهایی از زندگی که تکه های یک روز معمولی رو بهم می چسبونم و مرورشون می کنم، از درون دارم تحلیل و بررسی می کنم که هیچ چیز انقدر معمولی نیست، که نیاز نداشته باشه بهش فکر کنم. اونم کِی؟ وقت نوشیدن چای پشت یک پنجره قدی ِ بلند مشرف به شهر. 
بعد از کار رفتم فروشگاه. خرید کردم. بنزین زدم. برگشتم خونه. خریدها رو جابه جا کردم. سوپ گرم با خودم بردم توی کاناپه و برای خودم فیلم گذاشتم و چراغ ها رو خاموش کردم. خیلی صادقانه با زندگی مستقل سالیانه ام در صلح ام. 

پ ن: مدتیه نمی تونم اینجا عکس آپلود کنم. اگر راهی داشتید بگید. پیج شخصی ایستاگرامم جواب کارمو نیم داد . یک پیج مجزا داشت ناردونه که پرداختم به برگزاری یکی از دوره های آنلاینم در اون. اما بعد از اون انگار دارم کم کم اونجا می نویسم. 
true.stories.of.miracle

۱۳۹۷ اسفند ۶, دوشنبه

پ ن از سری نامه ها

چند روزی هست برای boy نامه ننوشتم. نه اینکه خسته شده باشم از اینکه آدرسش را نمی دانم. نه اینکه دیگر روی ندیده اش را دوست نداشته باشم. نه! فقط حرفی برای گفتن نداشتم. 

بین لیست کارای روزمره نوشتم زنگ به بانک بابا. 
همین که هست توی لیستم خوبه و همین که دونه دونه کاراش تموم بشه اندوهناکم می کنه و هم اینکه مصائب بی وفایی ها سر بیاد
خوشحالم می کنه.  

۱۳۹۷ بهمن ۳۰, سه‌شنبه

ویس گذاشته مونا 
صبح بخیر 
امیدوارم یه اتفاق خیلی خیلی خوب بیفته برات 



همین از دنیا بسه 
من هیچ وقت خودمو باور نداشتم. همیشه همه جا وایسادم بقیه پرزنتم کنن. یه مدتیه خلاف معمول دارم راه می رم. اون روز رفتم پیش صاحب گالری و گفتم من می تونم فروش میلیاردی براتون به ارمغان بیارم. اولین بار یادمه بیست و یک سالگی وقتی بیست و هفت اسفند رفتم دفتر کامران که دومین تجربه کاری مو داشته باشم، نشستم محکم گفتم من خیلی خوبم اگر منو خواستین با شرایطی که گفتم بهم زنگ بزنید. حالا این روزها دارم خیلی این ریسک رو می کنم. 
اون روز آقای شهرامی وقتی فهمید فقط فردا رو وقت دارم دفاع کنم، بهم گفت می تونی و نترس همهی  تنم لرزید. 
قضیه از این قرار بود که همه ی تلاشمو کرده بودم پشت دفاع نمونم اما یک مهر پایین یک نامه اشتباه خورده بود و من توی وقت اضافه می دوییدم برای اون مُهر و یک جایی دست کشیدم و گذاشتمش به معنای واقعی کلمه به امون خدا. 
عصر از خیابون گیلان پیچیدم توی پاسداران وخورشید داشت یک غروب قشنگ می کرد. رسیدم دانشگاه گفتن یا هشت صبح یا سال دیگه. به لطف فراری بودن از کارهای نیمه تموم هم ترسیدم و هم لرزیدم. آقای شهرامی فقط می گفت می تونی. چقدر ایران ما لنگ این تو می تونیه. یک واحد درسی بزارن در تمام سالهای تحصیلی که توش باشه تو می تونی، نترش. 
اما وقت برگشتن از دانشگاه باید می رفتم سالسای شنبه شب. با خودم فکر کردم اگر قرار به شدنه که حالا اینطوری شده، پس با یک ساعت هم رقصیدن چیزی از دنیا کم نمیشه. فرداش وقت طلوع خورشید خیابون گیلان بودم. دفاع هم تموم شد. هر شب ساعت ده و نیم می خونم تو می تونی و لاغیر. 

۱۳۹۷ بهمن ۲۷, شنبه

همینطوری که لباسمو در میارم برم هموم یاد مالنا می افتم. بدنم دون دون می شه از سرمای هوا و تا آب گرم شه وایسادم کنارش که صدای تلفنم رو از روی تخت می شنوم. یادم میاد شبه و این ساعت کی می تونه باشه؟ توی دلم یه چیزی می ریزه که شاید کسی باشه که یخ زیر پاش نشکسته و زنده مونده اما فکر می کنم باید برم زیر دوش تا گوشم رو هوای آب برداره با صدای کووواوووووواواواو و دیگه صدای زنگ تلفن رو نشونم که نرم برش دارم که نرم دنبال چیزی که دنبال نداره اصن.
همه هفته را از این جلسه رفتم توی اون مهمونی و از اون مهمونی رفتم جلسه بعدی. لباسهامو دونه دونه در آوردم گذاشتم روی سبد چوبی کنار اتاق. 

۱۳۹۷ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

sb is calling you

روی اسکرین  سیورنوتیفیکیشن میاد می نویسه گوشیتو بردار ویدیو کال داری  
جواب می دم روی صفحه تصویر یخ می بینم. دقت می کنم و تصویر می چرخه روی منظره یک دریاچه یخ زده.
یه صدا میاد می گه صداشو می شنوی که داره ترک می خوره چون روش وایسادم؟ 

۱۳۹۷ بهمن ۲۲, دوشنبه

لای درهایی که بازند یک امید نیمه جون گیر کرده

صبح ها خیلی زود بیدارم میشم. مدیتیت می کنم. یک کم کتاب می خونم. 
روز تعطیل هست و می خوام برم سمت خونه ی پدر ِ پدری. زنده ست و ته دلش کورسویی هست. از کجا می دونم؟ چون هنوز صبح ها بربری تازه و تخم مرغ می خوره و چای توی فلاسک آماده می زاره. آقاجون مرد سالارترین مرد خاندان بود. کسی باهاش شوخی نمی کرد و هنوز عزیز به فامیلی صداش می زنه. من اما براش "خرِ بی غیرت" بودم. خرِ بی غیرت در خاندان ما اصطلاحی است که همه آرزو دارن آقاجون یک روز به این مقام نائلشون کنه. کسی که می تونه شوخی کنه با آقاجون، با صدای بلند می خنده، جین می پوشه و کلا قانون شکنه و از قوانین خاندان پیروی نمی کنه! 
من اولین نوه ای بودم که خر بی غیرت شد و آخرین زن خاندان به این سمت. روز ِ تعطیل هست و تصمیم گرفتم برم سمت شون. یه روزی برام پنج شنبه ها آخر ذوق دنیا بود توی خونه ی آقاجون. امروز اما سختمه برم ببینم به قول آقای مستر بکس #عشرت_آباد خالی و سوت و کوره و حالا سردمداران خونه نشستن توی خونه و گذر فصل ها رو از پشت پنجره می بینن. 
قبل از اینکه آخرین نفس هامونو بکشیم باید بریم یک بار دیگه همو بغل کنیم و توی بغل هم بغض کنیم. برای همین لباس آرمی می پوشم و شلوار سبزِ جنگی و شال گردن و کت گرم تا از سرمای تنهایی عشرت آباد یخ نزنم. 
نزدیکای خونه بربری و تخم مرغ و کره می گیریم تا برای همه سالهایی که خواب بودیم و آقاجون توی طالقون می رفت شیر تازه دوشیده شده برام می گرفت و تخم مرغ نیمرو می کرد یک جبرانی غیر منطقی و احساسی رو تعریف کرده باشیم. 
ساعت ده صبح می رسم. در حیاط بازه. همونجا دلم نمی ریزه! دلم می گیره. آدم منتظر هم چشمش به دره و هم لای در رو باز می زاره یعنی دیگه چشمم داره خشک می شه بیا تا من با بغض بغلت کنم لعنتی ِ غریبه یا آشنا که دیگه فرقی نمی کنه کی باشی چون من دیگه نمی شناسم تو کی هستی به مرحمت آلزایمر لعنتی! 
از پشت شیشه ها منومی بینه  آقاجون و بلند صدام می کنه... س ِم ی را ... تنها آدمی که به کسره  ی "س" صدام می کنه. می گم جانم آقاجون دارم می آم تا کفشامو در بیارم دلش طاقت نمیاره و بغض می کنه. من بغض لعنتی شو هیچ وقت تا قبل از بابا ندیده بودم... بغلش می کنم می گم مرد دمت گرم ریشاتو زدی ردیف ترین شدی... عزیزیه تشک با طرح ریز داره که یادمه واسه مهمونای خیلی عزیزِ عزیز بود. حالا خودش شده مهمون ِ خودش! ای وای بالام جان ... بغلش می کنم می گه خوبید شما؟ می گم خوبم عزیز. 
آقاجون می گه یه مدتیه صبونه خوردن یعنی سه صبح. می گم من نخوردم اما. میای باهم نیمرو و پنیر تبریزی و بربری تازه بزنیم؟ می گه بیار ببینیم چی می شه. می آرم همه شو می زنه به جانش و اصرار برو دو تا دیگه هم بزن. عاشق زیاد خواستنش از کِیف های دنیایی ِ ساده و کوچیکم. بعد می گه برو آلبوم بیار جوونیشو با هم می بینم. به عزیز می گم چطور شد تونستی مُخ این مرد خوشتیپُ بزنی؟ کجاست لنگه اش منم برم بزنم تمومش کنم؟ عزیز می خنده می گه تروخدا راست میگی؟ نمی دونم کدوم پارتشو باور نداره اما روی پارت اولش که آقاجون ردیف ترین بوده قهقه می زنه ؛ هنوز باورشه چون قهرمانش تنها اسمیه که یادش مونده. 
آقاجون می گه اگه اینا بدون تو می اومدن برشون می گردوندم تا بیارنت. گفتم نه دیگه حیا کردم اومدم آقاجون. عاشقِ شدت ِ خواستن شم. 
آخرش می گه از عکسم روی دیوار یه عکس بگیر نگهش دار خیلی ابهت داره. راست می گه. عکس می گیرم. 

قدر همه دنیا هم دلم باز و هم دلم بسته شد. 
باز برای اینکه به چشمام دیدم که عشق از آلزایمر و مرگ و فقدان و از دست دادن و هر چیزی قوی تره. هنوز عزیز آقاجون رو به فامیلیش و اُبُهتش یادشه و جهانش آقاجونه. 
دلم بسته شد برای سکوتی که یقه ی عشرت آباد رو چسبیده بود. 

سالهاست ما در خواب بیداریم، 
در بیداری، خوابیم. 

۱۳۹۷ بهمن ۱۴, یکشنبه

maybe it's time

یه سکو هست روبروی ساحل. 
کمی مونده به اون از درخت یه چیزی افتاد توی چشمم. وایسادم و چشمامو شروع کردم به مالیدن. اشک می آد از چشمم و نمی تونم خوب ببینم. می بینم جلوتر از من وایساده. تصویر تاره. با یه چشمم واضح می بینم با یه چشمم تاره. مثل یه پلان از یه فیلم یا یه شات از یه عکس که وقتی داری لنز رو تنظیم می کنی هی تار میشه یه واضح تا وقتی فوکوس می کنه روی یه قسمتی از ماجرا...
با چشم تارم می بینم داره بهم نزدیک می شه و با چشم واضح م می بینم حالا رسیده کنارم. فرمون دوچرخه مومی گیره و می پرسه برم برات آب بگیرم؟ 
سیر کردن با یک پروسه تا خودش درست شه الان شده قسمتی از لایف استایل امروزیم . خوبم باهاش . آب نمی خوام. خوب می شه الان. واقعا هم خوب شد. حالا هر دو چشمم واضح می بینه روبروم فقط ماسه ی سفیده و دریای سیاه و آسمون کبود و سیاهه از شب. 
یک کم جلوتر توی ماسه ها دوچرخه رو می زارم می ریم روی یه سکوی ساحلی که می تونه روش کلی زندگی گذشته باشه می شینیم روبروی دریا. یک باد خنک توی هوای مطبوع می ره زیر پوستم. آخیش. چقدر همینو از دنیا می خواستم. چشمامو می بیندم و روی صحنه ی آهسته باد از روی پوستم می گذره و صدای قلبم می پیچه توی گوش دریا و ساحل همه ماسه هاش قدرت جاذبه شونو از دست می دن و با باد می رن و می شینن توی یک سرزمین ساحلی دیگه ... از کیهان جدا شدم.
 همسفر دراز کشیده روی سکوی ساحلی و دستمومی کشه می گه بیا از اینجا ببین آسمونو. دراز می کشم . سکو فرو می ره توی پوست کمرم. برای دیدن خوشگلیای زندگی یه جاهایی باید بزاری کمرت بخوره به سفتی های زندگی. می ارزه بعدش. همه چی درست می شه. 
قصه ی آدم های غریبه که یک هو یه قسمتی از پیله شونو باز می کنن و نشونت می دن یه روزی از همین جا پروانه شدن شنیدنیه. مردایی که وقتی تصمیم می گیرن حرف احساسی بزنن صداشونو یه جایی می ندازن توی گلوشون و گریه شونو قورت می دن دوست دارم. همینجوری که داره برام می گه چطور زندگی نجاتش داده و بلند می شه و روشو می کنه به ساحل غربی می زارم خودش خوب شه. آخرش می گم می خوای بغلت کنم؟ سرشو تکون می ده یعنی که اوهوم. جاش می دم با یه دنیا ستاره توی بازوهام.
جزیره، کشور نیست. یه جایی از همه جا قطع شده و وقتی تصمیم گرفتم برم جزیره خواستم همینطوری باشم. بی که بدونم قراره لحظه ی بعدی چی بشه و چی باشم. 

۱۳۹۷ بهمن ۱۲, جمعه

اشارات نظر

برم دوچرخه یا موتور بگیرم شب گشت بزنم جزیره رو. لباس پوشیدم بزنم بیرون. گفت موزیک رادیو سالسا گوش کنیم؟ یه قهوه ریخت داد دستم و نشستم رادیو سالسا گوش کنم. پرسیدم سالسا می کنی مگه؟ کمی یه وقتی! یه شهاب سنگ پرت شد توی سرم. یاد موئه افتادم که اولین بار با لباس زرد پاییزی و گردنبند میم دست سازش با مهره های تسبیح توجه م رو جلب کرد. چقدر دور شده از اون سالها... چند دقیقه بعد ترش داشتم سالسا می کردم و بین چرخهایی که می خوردم دیدم هنوز همونقدر آماده وسرپام.  مثل زندگی می مونه. از یه جایی به بعد مهم نیست کی لیدت کنه این تویی که باید بدونی قوس کمرت رو کجا بندازی چفت شه توی دست زندگی. اینکه از یه جایی به بعد دست از کنترل محیط بر می  داری و سعی می کنی گوش کنی فقط... خوب گوش کنی... خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ... هزار بار خوب گوش کنی ...
یادمه اون موقع هم موئه می گفت تو فقط به دست من خوب گوش می کنی ، جاهای دیگه خودسری، یاغی ایی، هر جا بخوای دست لیدرت رو ول می کنی می ری تاب می خوری.. نباید ... تو فقط گوشت به دستت باشه... 
اما حالا زندگی یادم داده بود گوشم به دستم باشه یعنی چی . زندگی فرآیند بایدها و نبایدهای نوشتنی نشد برای من.. شد باید یا نبایدهای لمس کردنی در همون لحظه... هیچ وقت هیچ قانونی برام دائمی کار نکرد و خودش سر وقتی که فکرشم نمی کردم خودشو نقض کرد. من شنونده خوبی نبودم وگرنه زودتر از اینا می تونستم خوب چرخ بخورم، خوب کت واک برم و چرخ نخورم. زندگی رو به رقص بیار فکر کنم عنوان کتابیه که خیلی ها نوشتنش یا به گوش من خیلی زیاد خورده اما حالا فهمیدم انگار منظورش چی بوده. 
 کت مشکی مو کشیدم تنم  با دوچرخه جزیره رو توی شب روی چرخ سوار بشیم. 

پاهامو فرو کردم توی ماسه های گرم. خیس هم بودن. پرنده ها صلح قرن بیست و یک داشتن با آدمهایی که از جنگ برگشته بودن به ساحل. بعد رفتم روی یک نیمکت و پیرهنمو کشیدم روی تنم. آفتاب از ده سال اول زندگیم رد شد و رسید به ده سال دوم و توی بیست و هفت سالگی وایساد. من همونجا خوابم برد. یک وقتی با صدای مرغهای دریایی بیدار شدم. دلم کمی غذا می خواست و خوابم تا شب سرحالم کرده بود. راه افتادم سمت غذا. همسفر زنگ زد. دلم یک رستوران کنار پیاده رو با آفتاب گرم می خواست. یک غذایی که شبیه اسمش نبود پشت به آفتاب ، با کمی نوشیدنی خوردم. حرف زدیم. یاد فیلم seekin a friend for the end of the world  افتادم. وقت غذا خوردن گفتم یه قصه بگو یکم بشناسمت. نمی دونم اون گفت یا من که وسطش فهمیدیم بچگی اهل یه قریه بودیم. حالا می تونستیم راجع به درختایی که رفتن زیر سد و فقط نوکشون بیرون مونده حرف بزنیم، راجع به دوراهی قریه... چه دنیای کوچیک از هم دوری دارن آدما. 

۱۳۹۷ بهمن ۹, سه‌شنبه

دوست داشتم کسی در جزیره منتظرم بود


مردی که پشتیبانی گیت بود گفتم صبح خوبه؟ خوب بود بنظرم. 
نشستم صندلی دو نفره بیزنس کلاس کنار پنجره. کت توسی مو در آوردم. هنوز خورشید طلوع نکرده بود و ماه وسط آسمون بود. سرمو تکیه دادم به شیشه. از گوشه چشمم دیدم یه آقایی نشست صندلی کنارم و خوب هم براندازم کردم. توی راه برام از مهماندار نوشیدنی گرفت و میزمو از دسته ی صندلی برام باز و بسته کرد. یک جایی هم که خورشید داشت طلوع می کرد توی ارتفاع نمی دونم چند پایی از دریا گفت می خواید با گوشیتون ازتون عکس بگیرم؟ گفتم باشه اگه دوست دارید. آخرین جایی که دیدمش وقتی بود که اومده بودن دنبالش و روی تریلر تحویل بار اومد جلو و ازم خداحافظی کرد. 
*
شبش وقتی دکتر عکسارو می دید گفته بود چند در میلیون... احتمالا خطاست... توی یک برگه اسممو نوشت و خوش آمدگویی به زندگی افقی. من ؟ یادم افتاد خیلی دلم یک جزیره دور می خواد. کسی جایی از دنیا نوشته بود جزیره فرودگاه داره و می تونه یه همسفر کم داشته باشه.
*
عینکمو میزون کردم از روی سرم برداشتم و گذاشتم روی چشمم از در فرودگاه اومدم بیرون. چه جوری باید شناختش؟  #آناگاوالدا نوشته بود #دوست_داشتم_کسی_جایی_منتظرم_باشد. چه خوب عنوان انتخاب کرده بود. فرودگاهها قصه های عجیبی دارن. به گمونم از قبرستونها بیشتر. قصه آدمایی که توی زندگی داشتن از هم خداحافظی می کردن یا به هم سلام می دادن یا با هم می رفتن یا با هم می اومدن. قصه ی آدمایی که پشت یک شیشه برای هم دست تکون داده بودن و قلبی که فهمیده بود این دست تکون دادن یک خداحافظیه یا سلامه... 
عینکمو برداشتم و گوشیمو درآوردم. یک شماره داشتم گرفتم. کسی گفت سلام همسفر. خندیدم و اول به چپ و بعد به راست نگاه انداختم. سمت راست تر کسی اونور تر دستشو برد بالا. می تونست اون باشه؟ رفتم دو قدم به راست و گوشیشو آورد پایین و همزمان خندید. خب رسیدم پس! 
*
وقتی رسیدم باید زنگ می زدم و وظیفه هامو می سپردم و تموم می شدم توی ماسه ها و آبی سبز آروم و آفتاب گرم. خیلی وقت بود انقدر دیوونگی نکرده بودم برم اون ور دیوار امن زندگی روزمره... انقدر برای خودم نشناخته نبودم که چمدونمو یک ساعته جمع کنم... و هیچ وقت به کسی از سرزمین ناشناخته همسفر نگفته بودم. خودمو پرت کرده بودم وسط یک ریسک که از انجام دادنش خیلی کول بودم. قبل رسیدنم به اونجا یک کامنت داشتم که "تو لحظه تصمیم گرفتن و اجرا کردن هوش بالای احساسی و جرات می خواد؛ چطور داریش؟" دکمه ی گوشیو از بالا فشار داده بودم و زیر لب از خودم صدا درآورده بودم هِم... محصوله سی و سه سالگیه.
*
چمدون رو که می زاشت عقب گفت موزیک با تو؛ من هیچی ندارم اینور. گفتم خب. سوال بعدی از سرعت نمی ترسی؟ اصن جوابش و بعد سوال کوتاه یک کلمه ایه صبونه ای؟ جوابش خیلی!
از روی مپ نقشه رو با چشمش دنبال می کرد و منم سرگرم موزیکام شدم. چند دقیقه بعد تر جلوی راه آلاچیقی بوده که می رفت وسط دریا. دستشو دراز کرد سمت یه فضایی با سقف دوار ِ سفید وسط آلاچیقا که ازمون دور بود و گفت قراره اونجا صبونه بخوریم ؛ روی آب .هوم؟ 
هوم! دستشو با چشمم دنبال کردم یه ورش می خورد به روی آب و یه ورش می خورد به رنگ برنزه ای که خیلی راحت و روون و با اعتماد به نفس و لذت برنده از آفتاب بود. 

زنگ زدم بهش
گفت آنچنان باش که می خواهی. 
گفتم خب 
گفتیم عقل 
از همه کاری به در آید 
بیچاره فروماند
چو عشقش به سر افتاد

سعدی 

۱۳۹۷ دی ۲۹, شنبه

روز تولد33 سالگی بنظرم می تونست خیلی خوشگل باشه. تصمیم گرفته بودم امسال با خودم باشم برم جنوب. جنوب برای با خودت بودن های کوتاه هم حالتو خوب می کنه بنظرم اما نشد. خواهرک ازم خواست تهران بمونم تا جشن بگیرن کنارم و از اینکه تلاش کرد بدونه می رم دیزین بمونم یا جنوب و ... دست برداشت و قضیه رو علنی کرد. از یه جایی به بعد توی زندگی تصمیم گرفتم مقاومت نکنم در مقابل هر چیزی. حتی وقتی تنهایی رو به زور نمیشه پیش آورد و اصلن چرا که نه . همین که می دیدم خودش میخواد همه کارا رو پیش ببره و من نمی دونستم مهمون کی هست و گفت تو تا شب با خودت باش برام عجیب بود. 
صبح دوش گرفتم و رفتم صبحونه خوردم. دلم میخواست از میز کار خیلی دور باشم. بعدش رفتم پیش شیلا ماساژ. دستهای شیلا بنظرم سوهان کشیده شده و بعد یک وردنه اساسی خورده. گیر نمی کنه بین گردن و کتف. اندازه همه جا هست. روغن داغ و بوی خوب معطر آروم و گرم و امن اتاق و سنگ داغ و فراغ بال از زمان باعث شد بعد از ماساژ ، نمی دونم چقدر روی تخت بخوابم بی اختیار و نگران مشتری بعدی نباشم. 
وقتی اتاق رو ترک کردم گفت از وقتی رفتی کویر و مهر رو دیدی ، یک قسمتی از خودت ازت سفر کرده که بار بوده بهت. برای همین ندیدم کسی انقدر خلسه داشته باشه با خودش. 
از اونجا که اومدم بیرون بارون داشت آسمون. رفتم سمت خونه و با حوصله و خیلی کم تن روغن آلودم رو شستم و پیرهن کوتاه قرمز پوشیدم و کت توسی کشیدم تنم و رفتم تا شب خودم رو بسازم. برام مهم نبود کی نبود. از حضور خودم به غایت شاد بودم و تا پاسی از بامداد سی و سه سالگی شیرینم را جشن گرفتم. شب که بر می گشتم تا فردا قرار سه ساعته ی سالسا هنوز از درون به سرور بودم. 
این را حالا می دانم سی و سه سالگی لوند ترین سن اکنونم هست. سری از نامه ها را می نویسم. بیزنس لاینم را دنبال می کنم. بی شک و تردید سفر می کنم. دوست های کمتر اما واقعی تر.
 لای در باز.
 بی معشوق و شاد. 

۱۳۹۷ دی ۱۵, شنبه

جون سگ

ساعت ٢١:٢٧ پانزده دي نود و هفت
اگر فكر مي كنيد اتفاق خاصي افتاده اشتباه مي كنيد. دومين روز متوالي ست كه كيسه آبگرم توسي ازم جدا نشده و مزه شراب گنديده زير زبونم ريشه دوونده.هوا خيلي سرده و من شاخك هاي شهوديم به كار افتاده. مي دونم رد پايي دنبالم مي كنه . اين چند روز سر خيابون امير آياد كه رسيدم يادم افتاده چرا براتون نگفتم بابا سه تا سره قناري داشت. روزي كه ديگه نبود سرنوشت عجيب شون شروع شد. سره قناري ايي كه پيش من بود روزاي اول ميخوند بعد كم كم فهميد اوني كه بايد باهاش سوت و ساز بزنه ، ديگه نيست و از يه جايي به بعد فقط پشت و رو منو نگاه كرد و يك روز حتي ديگه نگاهمم نكرد! مثل برگ خشك شد افتاد.
قصه دوتاي بعدي روايت شده ديوونه شدن.يكي شون سرش شروع كرده به لرزش و اون يكي دور خودش مي چرخيده. اونا اصلن كنار نيومدن با نبودن بابا. آدميزادو بيين! 

۱۳۹۷ دی ۹, یکشنبه

کسی برای نشستن روبرویت داشته ای که حرفهایش را برایت نوشته باشد که یادش نرود؟
 کسی که از تو بپرسد چقدر وقت می خواهی برای دوست داشتنم؟ کسی که ذکر کند حرف دلش را؟ 
از دور تمام شمع های روشن را که دیدم، آخیشی از سر دل کشیدم و فکر کردم دان. 
سیگارم را بیرون تکاندم و کمی آبجو نوشیدم. 
آیدا
سخن بگو 

۱۳۹۷ دی ۵, چهارشنبه


سینگل لایف استایل

من باب رابطه امروز وقتی بندای کفشمومی بستم فهمیدم راستی این همه زور می زنیم که به دنیای بیرون بگیم یه رابطه ای درون وجود داره ؟ 
اصن اون رابطه کار می کنه اونوقت با اون همه زور و فشار؟ کس می دونه چه جوری می گذره وقتایی که توی خونه یکی گشنه تر از اون یکیه و کی اول از همه می دوئه توی آشپزخونه؟ کی می دونه آیا مراسمات با هم بودنشون حوصله اون یکی رو سر می بره یا نه ؟ کی می دونه شبا وقت با هم خوابیدنشون چقدر بغلشون صمیمانه س؟ کی به کی غالب تره ؟ کی از کی بیشتر برای اون یکی مایه می زاره؟ چی می گذره واقعا؟ 
بعد اینارو روی هم جمع کنی و ضربدر تپش قلبت وقت دیدار کنی ، میشه همون کیفیت ابراز رابطه در بیرون؟ 

بندهای کش تموم شدن اما یه بار سنگین منو از یه بند خلاص کرد. که به کسی چه کجای زندگیت با کسی هستی یا نیستی؟ چرا انقدر برای هم تعریف می کنیم اون بهم چی گفت و من بهش چی گفتم  ؟ کیفیت درونی کجا می ره و کی می بینه و کی می شنوه؟ 
برای همینه مجرد بودن یک کیفیت است نه یک وضعیت. روزمو با این حال شروع کردم .

۱۳۹۷ دی ۲, یکشنبه

از نامه ها

سلام 
روزهای بسیاری است روی ماهت را ندیدم اما چند دقیقه پیش نامت را صدا زدم. می دونی هنوز فکر می کنم آدمها یک گوش متحرک دارن برای کسانی که دوستشون دارن و می تونه فارغ از فیزیک در جهان معلق در حال حرکت باشه. 

راستش رو بخوای مدتهاست خیلی کمتر بهت فکر می کنم و آدمها رو کمتر شبیه تو می بینم توی خیابون. اما دیشب و پریشب بدون اینکه قبلش بهت فکر کرده باشم خوابت رو دیدم. حتی وقتی بیدار شدم خوابم یادم نبود و امروز صبح وقتی رسیدم کتابخونه موقع کارت زدن دیدم شت روز تولدته. 
خیلی خنده داره اما من هنوز وقتی باهات صحبت جدید دارم می چرخم رو به جایی که آخرین بار دیدمت. جنوب شهر. امروز می تونستم برات بلیط بفرستم مثل سالهایی که با هم بودیم و هر سال می رفتیم سفر. می تونستم برات یه ایمیل یا یک مسیج بفرستم ، یه آهنگ یه عکس یا ویدیوی آیل نور لاو اگین لیدی گاگا رو یا یه پیغام مسخره و حتی یه آرزوی از اون مسخره تر. اما هیچکدوم رو نفرستادم. 
من همه شعرهایی که ترانه سراها هنوز نگفتن رو پشت موتور وقتی تَرکِت می شستم بهت گفتم نه ؟ یا وقتی که داشتی پنجره ها رو رنگ می کردی برای عضله های تنت آهنگ ساختم؛ نزن زیرش! برای همین هیچی فایده نداشت. وقتی کسی رفته؛ رفته. اتفاقی که می افته اینه که کسی که می ره باید بره و نباید هر از گاهی بری جلوی دست و پاشو بگیری. 
اگر خواستی شمع فوت کنی ، نفست بلند باشه.
تولدت مبارک 

۱۳۹۷ دی ۱, شنبه

دیدی که مجنون آخر کار چه آهستگی را لمس کرد؟

روز چهارم
خاطرت هست آن راهب بودایی که به مجنونی گفت گودالی بزرگ را از آب رودخانه فقط باکاسه‌ای پر کند؟ دیدی که مجنون آخر کار چه آهستگی را لمس کرد؟ چه هر جیرجیرکی را می‌شنید؟ شاید همین لازم‌شان باشد، که ابروهای در هم رفته‌ی این مردمان از هم باز گردند و غرولند‌های بی‌وقفه‌شان به فرجام رسند.
+

از شیخ فضل اله شمال خارج شوید

یه روزی بیاد که وقتی می پیچی توی همت قبل از بیلبورد تبلیغاتی بهنام بانی ، قبل از سازمان انتقال خون، قبل از برج میلاد یه راه خاکی باشه که تا حالا نبوده. یه جاده که اینور و اونورش درخته و پاییزش هیچ وقت تمومی نداره. تعجب کنم چرا ندیده بودمش تا الان؟ چرا نپیچیده بودم توش؟ واقعیه ؟ توهم زدم؟ نکنه به خاطر دوم دی هست. می خوام برم ببینم ته ش دریاچه داره؟ جاده ش رو به پایینه یا رو به بالا؟ شهر توش دیده می شه ؟ دوده داره؟ کسی هست؟ هس؟ هس؟ هس؟ صدام بپیچه توی جاده سه بار تکرار شه...|

جاده های جدیدی که هنوز آسفالت نشدن. ته ش یه خونه باشه که توش یکی منتظره آدم مونده. خیلی وقته توی خونه های شهر کسی منتظر کسی نیست. یا من ندیدمش لااقل... کسی که موهاش یک کم بلند تر از معموله . سازش جا مونده توی تراس پاییزیه تنها خونه ی جاده. 


نزدیک خونه شم. صدا بزنم... کسی اینجا هست؟ هس ؟ هس ؟ ... صندلیش داره تکون می خوره و کتابشو برعکس گذاشته تا صفحه شو گم نکنه. کسی که قبل از اینکه بگه من هستم، هستنش نمود واقعیت باشه... لولای در چوبی صدا بده... یکی بگه بالاخره دیدی جاده رو؟ اومدی ؟ 

24 ساعت بی وقفه تاب بخورم


از وقتی تصمیم گرفتم ناخدای کشتی های توی ساحل نباشم ...

مهمونها که رفتن همه ی نورون های مغزم گفتن هی تموم شد. همه خونه هنوز پر از گل بود وحس می کردم سنگ تموم یعنی این نقطه ای که ایستادم. چقدر آدم می تونه از نقشی که باید داشته باشه در زندگی راضی باشه و از ایفای اون نقش راضی تر؟ حالا همون حس رو داشتم.
 کیت رو صدا کردم و رفتم سمت اتاق خواب تا ظرفها رو می شورن و جمع کنن، لباسهامو در آوردم و دمر خوابیدم روی تخت تا با روغن ماساژ بگیرم. نمی تونستم صبر کنم تا فردا. بین تمام مهره های کمرم جاهای خالی ایی از آدمهایی بود که نبودن و آدم هایی که بودنشون معنا بخش جدیدی از زندگی نبود و سعی کرده بودم تمام قد وایسم تا کسی به خاطر این جاهای خالی نریزه. 
حالااین جاهای خالی باید پخش می شدن توی همه ی تنم و ساعتهای اول بامداد وقتی شهر توی سکوته بهترین زمان بود. چهل روز روی رژیمم موندم و کیت همین طور که دستاش روی مهره های ستون فقراتم می ره و میاد داره تعریف می کنه از کیفیت اتفاق. من؟ از این نتیجه هم راضی ام و فکر می کنم به جلسه ی کاری فردا ساعت دو. یعنی می رم؟ 
از وقتی تصمیم گرفتم ناخدای کشتی های توی ساحل نباشم و کارهایی که من نکنم زمین نمی مونن رو رها کنم حس کردم خودم به خودم نیازمندم. برای همین از تخت که اومدم پایین وسایلم رو جمع کردم و سفارش کارها رو کردم به خانم الف و نیمه شب برگشتم سوییت خودم. فرو رفتم توی تخت و تمام روز تا فردا خوابم کش اومد و بیداری هیچ وقت پیروز میدان چشمهام نبود.