Google+ Followers

۱۳۹۷ مهر ۲۹, یکشنبه

مربی صداش می آد که اومده خونه مامان. من توی اتاقم و چپیدم توی تخت مامان و اصن دلم نمی خواد برم بیرون. بوی بادرنجبویه می آد کنار تخت که دم کشیده و تلفنم زنگ می زنه که نوبت توست که بری توی مطب اما من هنوز توی تختم. همونطوری بلند می شم موهامومی بافم شل پشت سرم و مانتومو می کشم تنم و سلام می دم می گم بر می گردم. هنوز نمی دونم احساسم به حضورش توی خونه مامان آدم می تونه چی باشه. می رم تا تحمل استانه درد و دکتر می گه دیسک و سینه لطفن دیگه حرص خوردن درونی رو استاپ کن.
من از بیرون خیلی آدم مسلط به شرایطی ام و می تونم چهارده تا سیب رو توی هوا بچرخونم اما خب بدنم الان داره می گه گند زدم. بر که می گردم خونه بوی کباب تابه می ده و انار دون شده روی میزه. کی دون کرده؟ مربی!
کی؟ 
پاییز. 
من؟ طبعا یاد ناردونه ملایمم می کنه. 

شفاف باشیم. با خودمان و با هم .

در راه برگشت داستان‌های زیادی از گذشته زندگی‌ خواهرم را شکافتیم و من تمام چیزهایی که درباره‌شان فکر کرده بودم و هرگز بهش نگفته بودم را با  زل زدن به پایین رفتن خورشید برایش میگفتم و از هیچ چیزی ابایی نداشتم، او هم با آرامش گوش میکرد و از هیچ کدامشان در مقام دفاع یا توضیح فرو نمیرفت، وراجی من را انگار غنیمت میشمرد چون هم زمان که کسی را پیدا نمیکرد که این همه بی پرده همه فکرش را درباره زندگی او بگوید، آنقدر به تیزتر از اینها از زبان من عادت داشت که حالا که ابدا در انکار و ناامیدی و ضعف نبود و همه عزمش را جزم کرده بود این رابطه را تمام کند این حرفها برایش امید و انگیزه هم بودند. اگرچه که من قصد چنین کاری را نداشتم اما او برای اولین بار در جای درستی از این رابطه ایستاده بود یا دیگر آخرین لحظاتِ جایِ غلط بودنش بود و این را هردومان به روشنی میدیدم.
بعد که به خانه رسیدیم فورا شروع کردم تمرین، همان زاویه‌ای که از صبح درگیرش بودم، او دوش گرفت و دراز کشید و سوپی که درست کرده بودم را خورد و برنامه‌های خرید و تجهیز کردن محل کاری که تازه دارد آماده‌اش میکند را پی گرفت و قرار شد فردا صبح زود برود آخرین خریدهایش را بکند و برگردد به خانه تنهایی خودش، جایی دورتر از این شهر، دورتر از دیوانه‌ای که ده سال با او زندگی کرده بود، پی زندگی‌ مطلقا تنهایی‌اش تا کار و بار مستقل و تنهایی‌اش را پی بگیرد و در آستانه چهل سالگی بعد از بیست سال تمرین تنهایی بکند.


نور دورنت امروز چقدر است؟
نور درون اونجاییه که با خودت در صلحی و تصمیم می گیری زندگی رو راحت بگیری و رنگ ها رو عمیق ببینی و مزه ها رو دقیق بشنوی. 
مهر اون روز باهام از راه دور حرف می زد که به نظرم ماتیک قرمز نزن و بزار لبهات رنگ خودش باشه. وقتی از کیفیت خارج شی، از کمیت خارج می شی. از راه دور که کتاب ها و دیوارها و همه چیز رو می بینم دلم برای بیابونش تنگ می شه. قبلا توی پست هام گفته بودم مهر توی بیابون زندگی می کنه.  صداش می آد که هفت روز بیا اینجا و از کیهان جدا باش. 
پروفسور مهر قبلا ایران زندگی نمی کرده و خیلی راحت و بی رودربایستی حرف می زنه. داشت برام می گفت هر پریزی برای یه نوع ورودی ساخته شده. چرا به چاکرای سکس ، چاکرای مایندت رو وصل می خوای کنی؟ هر چیزی باید بره سر جای خودش. 
یک توی یک
هفت توی هفت. تمیز و مرتب!
همینطوری نگاهش می کنم می گم هوم فهمیدم اما در حد عمل نمی فهممش. چکارش کنم ؟ نور درونم اتصالی می کنه که اینطوری. مثل روزی که می خواستم از این پل معلق رد شم و درونم قبل از افتادنم ازم جدا شده بود.

۱۳۹۷ مهر ۲۲, یکشنبه

قبل از اینکه طوفان بگیره دم در خونه ش ترمز کردم. زنگ زدم برداشت. توی تمام این سالها نزده بودم که بیقرار و دلتنگم. برداشت گفتم پایینم . اومد خوش بو . کله ش بغل کردم مثل یه بزغاله فرو رفت توی بغلم. من اما فرو نیم رم توی بغل کسی. خیلی وقته. گفت برگرد مثلا گفتم نه من می تونم و نه من می تونم. خیلی تاکیدی. 
از دیشب انگار یه چاه توی شکمم کنده ن از خلی بودن درد می کنه و فکر می کنم نرو جانم. سراغ کسایی که گذاشتی و رفتی، نرو. 
کفشایی که از پا کندی و دیگه اندازه ت نیستن فقط دردت میارن. نرو. دلم که سوز می کشه از توو چی ؟ 

۱۳۹۷ مهر ۱۷, سه‌شنبه

بعضا"، زنان بعد از جدایی به کیفیت کار در زندگی پی می برند.
آنها را دوست می دارم.

هیلینگ

هیلینگ نجاتم داد. 
دو روز قبل از جراحی بیدار شدم و رفتم روی پل یک صبحانه خوردم و بعد رفتم آزمایش دادم به درخواست خودم. می دونستم باید یک چیزی توی بدنم تغییر کرده باشه. خیلی مطمئن دکترارو مجبور کردم آزمایش و اسکن مجدد کنن. خیلی مطمئن مثل کسی که توی دقیقه نود و هفت گل پیروزی می زنه روی تخت اسکن از نتیجه دلم می خواست لباسمو در بیارم و دور بیمارستان بدوم. 
نتیجه؟:
-همیشه اولین و اخرین کسی که بهش باید اعتماد کنم خودمم. 
- گاهی نا امیدی مثل یک سیاه دره ی تاریک می مونه که لازمه بری توش و تنهایی خودتو بغل کنی و هیلینگ کنی. 
- امروز فردای واقعی شد برام. 
حالم؟ بهترم. برگشتم پشت میز کار و زندگی و جلسه و مپینگ. 

۱۳۹۷ مهر ۱۰, سه‌شنبه

زاناكس اثر كن لطفا!

چند سال پيش وقتي زندگي رو ترك كردم چمدون بستم با مقداري كتاب رفتم دبي كه آفتاب زمستوني تنم رو گرم كنه،شنا كنم،كتاب بخونم،راه برم،سوال جواب ندم و برگردم.
اينروزا يكي از كتاباي نجات اونروزارو كنار تخت دارم اما هنوز نجات ندارم. هنوز اميد رو توي نقطه درست ذهني و جسميم جا ننداختم. تصميم گرفتم به مامان بگم بايد برم خونه قبل از تشخيص بعدي و تنها باشم. همه چي خراب شده بود خونه. يخچال تقريبا تعطيل و گلدونا پژمرده. دارم ركورد مي زنم كار نكردن و هيچي از پاييز نفهميدن رو. انقدر تب دارم كه كولر روي تند روشنه و تنم توي تخت دنبال جاهاي خنك ملحفه مي گرده(ملافه؟). هنوز خونه هم تابستونه .چرا مهر دو ساله نا مهربونه؟ 
ديروز براي خودم كدوي حلوايي و سوپ و خوراك ماهيچه پختم.مربي زنگ زد برنداشتم.باورکردن آدما ميبينم چقدر مث جاده چالوس پر پيچ و خم تر شده. شرح حاله بالاخره پاييز منم مي آد.