Google+ Followers

۱۳۹۵ تیر ۱۲, شنبه

خوف و رجاء

نشستم پشت کانتر و مدارکم رو دادم. خیلی از آدم ها تا به حال از این پشت شیشه رفتن پشت میله؛ خیلی ها هم رفتن خونه شون. من نمی دونستم کدومشون ممکنه باشم. خواهرم دور شده بود و شهر را ترک کرده بود. با سوشی هم حرف نمی زدم و هاید هم جواب تلفنش را نداد. مساله واضح است کسی نبود که اطلاع دهم اگر بر نگشتم لطفا مرا بازگردانید خانه ام.
تمام ترسم از پلیس را گذاشتم توی دریچه اول قبلم و رفتم که کار را یکسره کنم وخودم را از این چه کنم چه کنم خلاص. اسمم را زد روی کیبرد و همون موقع من سرم را چرخاندم تا ببینم آیا پلیسی اطرافم هست که اگر ممکن شد من را منتقل کند قبل از متهم بودن ببینمش؟ خواستم خیالم راحت باشد که او مهربان است اما هیچ کسی اطرافم نبود. اسم را زده بود و حالا رسیده بود به شماره تشخیص هویتم. خودم را بررسی کردم که چرا لباس مناسب نپوشیدم اگر ماندنی شدم، بعد گفتم خوب حالا بگیر بشین سر جات و جای من درست همون صندلی تردید بود. صندلی تردید را انتزاعی در روح و جانم انقدری حمل کرده بودم که بی جان افتاده بودم گاها. حالا دلم برای خودم سوخته بود از این پا و اون پا کردن و فکر کردم اینجا همون جاییست که باید بایستم روبروی این صندلی تردید. اسم را و شماره را زد. هیچ تپش قلبی نداشتم و بعد گفت همه چیز مرتبه. من یک نفس سبک کشیدم و خیلی با وقار با لباس لاجوردی و رو انداز توسی آسمونیم از پله ها اومدم پایین و فکر کردم بگم کتابهامو از تمام افرادی که برای متفرق کردن ترس هایم کمکم کردند پس بگیرم. خودم را ببرم آرایشگاه، ناخن ها را لاک جیگری بزنم، خودم را دوست داشته باشم و چمدون ببندم. نکنیم با خودمون. دو راهی جانکاه است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر