Google+ Followers

۱۳۹۶ تیر ۲۷, سه‌شنبه

کاش صبح ابد بود

ساعت دوازده و نیمه شبه که می خوام برگردم خونه. ه می گه قول می دی تا پنج شنبه بری پیشش؟ با سرم تکون می دم که آره. همه جای خوندن نامه خیلی روون خوندم انگار دارم ابلاغیه وزارت محترم رومی خونم اما اونجاهایی که توم جاش سوراخ بود اول صدام گرفت، بعد صدام لرزید، بعد مردمک چشمام انگار ورم کرد، بعد یک کم دنیا رو تارتر از قبل دیدم و بعد سُر خوردن پایین در حالیکه به خوندن نامه ادامه می دادم... دارم ادامه می دم به تمام تلاشی که نمی دونم بیهوده است یا نه. 
 ساعت دوازده و نیمه شبه و حس می کنم قلبم قُر شده یه جاهاییش. زورم نمی رسه فوتش کنم درست شه. احمقانه دارم تلاش میکنم. دیدم میخوام خلاف جریان همیشه یعنی منتظر بودن تلاش کنمو می خوام دیگه اون آدمی باشم که منتظر نیست برای همینه که دارم سعی می کنم عجله کنم که نکنه یهو کیش ومات بشم و باز همونی بشم که منتظر موند و آخرش به خودش گفت بازم خاک بر سری شدی. 
ساعت دوازده ونیمه شبه خیابونا هنوز خیلی شلوغن. می رسم خونه مثل یه ربات می رم کولر رو روشن می کنم می رم توی تخت. نور گوشی رومی گیرم توی اتاق فکر می کنم الان چه وقتشه آدم بفهمه چرا همه ی عمر آهنگ "برادرجان نمی دونی ..." داریوش رو چه دوست داشته. بعد بغضم می گیره. میم مسیج می ده چرا ساعت دو ونیم صبح بیداری. می نویسم هنوز نمی بره خواب مرا... بر می گردم آشپزخونه و به پشتوانه زاناکس بر می گردم توی تخت تا صبح.  
آن روز دوشنبه بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر