۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه
۱۳۹۴ خرداد ۵, سهشنبه
۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه
آخ نمی توانم اشکش را ببینم. آخ نمی توانم صورتم را بی تفاوت رو به چمن ها نگه دارم و صدای فین فین ش را نشنوم. به خدا که آدم فقط با زاییدن مادر نمی شود. به خدا که اگر بدانم او روی تخت خوابیده و جایش راحت است، زمین برایم پر قو می شود. وقت اضافه میاورم بین کارهایم تا هزار بار چک کنم که ناهار یادش نرود. چه کنم که هر چیزی از او به من رواتر است. چه کنم که هر زهری که در کامم ریزد جانم را به لب نمی رساند. چه روزها و شب ها که دلم را پشت گیت پرواز فقط و فقط برای او جا نگذاشتم. کمی بگذرد آرامتر می شود. یکی از موهای سرش که سفید شود می فهمد آدم به امید زنده است. آدم بی امید دار قالی و دار سقفی برایش حکم دست گرمی دارد.
۱۳۹۴ خرداد ۳, یکشنبه
فرار یک خداحافظی مطلوب نیست. داری می ری چون راه حلی برای مساله پیدا نکردی و توی راه هم شاید هر کار ممکنی بکنی. خیلی بی خواب بر می گشتیم خانه. تا رسیدم زیر اندازم را پهن کردم و دراز شدم. نشد بخوابم. صبح دانسته بودم گاهی چند تیر از چند طرف تو را نشانه می روند و امانت نیست. گاهی سرنیزه هم عشق دارد و هم زهر.
حال باید چه کنی؟ حوصله! دانه دانه تیرها را بشناسی و بعضی را جدا و بعضی را در جان فرو کنی.
۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۹, شنبه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۵, سهشنبه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه
از داستان ها: عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست، عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها
پ ن : از دور اما نزدیکی مخاطب تنها یک بغل خیلی دور می ماند و بس.
۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۳, پنجشنبه
از داستان ها: اردیبهشت در من و من در پاریس روان است
پ ن: اولین داوطلب نوشته شد. خوشحالم که زاناکس خوانی می کنی داوطلب عزیز.




























