۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه

تنهای دنیا

نوشته برام وسط آمستردامم. واقعا وسط؟ 

محو آباد


گُل در گِل


دریمر

آدم ِ سرزمین رویام. اونایی که می نویسن زیر پروفایلشون دریمر، من توی ذهنم نوشتم. از خواب پریدم. هوا هنوز تاریک بود. باورم نمی شد که انقدر واضح همه چی رو یادم می اومد. خوام برد و صبح هیچی یادم نبود. 
چند ساعت بعد نوشتم باید ببینمت. اصولا فردا جواب می داد. همون موقع نوشت کجایی. آماده شدم راه افتادم. 
در باز شد. پشت دیوار نیم رُخش دیده می شد. بغل یواشی به طور شانه به شانه دادیم به هم. برایم گل گاو زبان ( دم نوش مناسب با آداب بی قراری) دم کرد.
چند ساعت گذشت به حرف. کمی بعد ترش سبابه ام را تنظیم کردم دیدم  ایستگاه خبری سلامتی می گه چقدرآرومم. گفت تو آرومی واقعا". لباس پوشیدم و برگشتم خانه. توی تخت. به سنت تابستان و هوای گرم و ملحفه سفید خنک. آدم خوشبخت است اگر دوستی داشته باشد که بتواند درباره دریمر بودنش به او بگوید. 

۱۳۹۴ مرداد ۲, جمعه

۱۳۹۴ تیر ۳۰, سه‌شنبه

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

نمی دونم این تویی که نوشتی یا نه. اما من می دونم این منم که دارم اینو می نویسم و حس می کنم یه روزی تو میای اینجا و اینو می خونی. همه نوشته های اینجا مال من نبودن و نیستن اما این مال منه. پاییز خواستنی ترین فصل سال بود برام و هست. پاییز بود که پله های موسسه رو می اومدم پایین و رسیدم به جایی که منو برای همیشه برد از روزهای دور به روزهای نزدیک امروز. اولین نفری که دیدم تو بودی. تو را با موهای مشکی. خواستنی. چرا؟ نمی دونم. همون موقع با صدای بلند به کنار دستیم گفتم این چه خوبه. دلم چه می خوادش. تو اون روزا منو اصلا ندیدی و یا اینکه نمیخواستی ببینی. چرا؟ نمی دونم.
یه روزی که داشتیم رو به یه آینه تمرین می کردیم دیدم موهام چقدر خوبن و اونجا تازه داشتم کم کم دست می کشیدم روی دلم. من از اونجا می دونستم تو یه روزی یه جایی از زندگی من قرار می گیری. اما نمی دونستم زمانش کی هست. من دیر کردم یا تو دیر کردی؟ اما تو امن ترین آدمی بودی که همه راه سفر می تونستم براش از خودم و ترس هام بگم. تو پیچیده ترین آدمی بودی که ساده ترین قلب رو داشته. یک جایی من خواستم دست بگیرم سمتت؛ ترس از دستگیری داشتم. یک جایی تو خواستی و نگرفتی. آخ که نگرفتی. اما بین همه خنده هام این روزها تو هستی. اینکه ناب و خالص خواستی تا پرنده توی دستت رو بگیری رو به آُسمون، چشماتو ببندی تا بال زدنش رو نیبینی اما صدای پر کشیدنش رو بشنوی.بین همه خنده هام یک " اشارات نظر نامه رسان من توست" هست.

۱۳۹۴ تیر ۲۸, یکشنبه

صبح ...


پشت پنجره ها


من تصمیم گرفته بودم و باید فقط استارت می زدم و راه می افتادم. اما واقعیتش این بود که پاهام روی پدال می لرزید و ممکن بود هر لحظه خاموش کنم. اینجای زندگی اما من می خواستم خاموش نکنم. 
قرار بود دوستام نباشن و با زدن دکمه ای انگار آدم ها قرار بود غیب شن. ترس؟ بله دارد. انسان ذاتا اجتماعی است. اما همون موقع آدم هایی که با آبلیمو بی رنگ شده بودن هم ظاهر شده بودن. فقط من نمی دیدم. باید صبر می کردم. همون فن صبر کردن تا باز شدن گل که توی پست های قبل نوشته بودم. لطفا ایمان داشته باشیم و صبر کنیم. روز های خوب ِ نرم ِ یواش ِ آبی سبزِ کم رنگ هم میان.

۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

لانگ تایم

خیلی خوشحالم که الفبا را خوب یاد گرفتم واصلا هم مهم نیست که دیکته کلاس اولم را از ته دفتر و از چپ به راست نوشتم و معلم بهم یک نوزده بر عکس داد و احتمالا انقدر خلاق نبوده که من را صدا کند و بپرسد چرا از آخر به اول می نویسی و جهان را هم واروونه می بینی آیا؟ 
در سفر بودم نیمی از نیمه شب گذشته بود. توی اینستاگرام اون پاکت بالا قرمز شد. کسی دایرکت نموده بود. ما با هم بزرگ شده بودیم و حالا این وقت شب مستاصل بعد این همه سال می خواست بپرسد آیا جدایی درد دارد؟ اینقدر برهوت شده بود که زمین ازجدا مانده ها خالی شده بود که او باید در گوگل ارث می گشت و می گشت من را که این همه دور وسط دره ای بین درختهای بلند زیر ابرها دنبال ستاره می گشتم را پیدا می کرد؟ لابد! 
اینکه درد دارد یا ندارد را چطور باید به کسی که هنوز آن ورِ خط مانده است حالی کرد؟ بهتر نیست بگویم کمی بیشتر فکر کن و خودت را شیر فهم کن که چرا می خواهی این کار را کنی که بعد تر خودت دو شاخ نمانی با خودت. خودم اما در نظرم مانده بود که چقدر با خانم میم  کیف شان کوک بود و همه با سبابه نشانشان می دادند به هم. اما روزگار است دیگر. انتخاب های خاص خودش را دارد. دیر یا زود.  پرسید حالا تو کجای کاری کمی مکث کردم و بعد گفتم از نظر مکانی ، کمی شرق تر از جایی که تو روی تخت خواب دو نفره تان تنها خوابیده ای... روی زمین... توی دره ای تاریک از نور و روشن از مهتابی که خودش را پشت ابرها پنهان کرده و رُخ نمی نماید... از لحاظ زمانی در آداب دوری و بی قراری. قبل از شب خوبی داشته باشی گفتمش که کمی خوابهای تنهایی خوبی داشته باش و در یک قابلمه قیمه و قورمه سبزی را با هم نپز. خط فاصله بین کلماتت نگذاری خودت هم بعدا نمی فهمی چی نوشتی.

۱۳۹۴ تیر ۱۴, یکشنبه

این متن ممکن است کمی طولانی شود و طبق سنت دیرینه می توانیم از ابتدای داستان با یک بوسه همدیگر را تا بستن صفحه نوشتن های خانم زاناکس همراهی کنیم. 
هفت روز پیش رفتم شهر کتاب. باید دو تا کتاب که تصوری از قطر آنها نداشتم را می خواندم تا دستگیرم شود من واقعا چه کسی هستم؟ وارد کتابفروشی محبوبم شدم و همان دو کتاب را نداشت. کجا و چه کسی در کدام سطر نوشته من دقیقا کیستم و می خواهم چه کار کنم. آدرس همتای خود را بهم داد و رفتم شهر کتابی دیگر را کشف کردم و از انبار یکی از آن دو کتاب داشته را آورد. اتفاقا خوشحال هم شدم کمی چون کتاب فرای تصور من قطور بود و زمان می برد تا تمامش کنم. دیشب تمام شد. نوشته بود کمی از من را و نزدیک آنچه من از خودم می دانستم را سوراخ کرده بود. خوب حالا که چه! که هیچ. 
فکر کنید با یک نفر آشنا شدید و هنگام معرفی گفت من بیل ویلیام هستم و شما به طور تجربی دانسته بودید از قبل که با همه ویلیام ها چلنج خواهید داشت. آیا در هنگام شناخت ویلیام جدید قیافه تان شبیه عقرب نمی شود؟ من می شوم. آخ که یک گونه مرموز از این شبه ویلیام هست در دانشگاه که رشد و نمو بسیاری دارند و همه را می خواهم گاز بگیرم. همین باعث شد صبح روی کاغذ بنویسم بنده می خواهم بروم. به کسی چه می خواهم کجا بروم واقعا! فقط می خواهم بروم. قبلش باید جواب نامه ویلیام را می دادم اما در متن پیس نویس نامه دارد که" با سلام و احترام" . اما این دروغ است. من چطور مراتب حالم از شما بد می شود را با شروعی اینچنین به عرض ویلیام ها برسانم. این شد که اومدم اینجا هر طوری دلم می خواهد بنویسم. 
دقیقا همین قدر سینوس و کسینوس دارد که باید این متن بالای متن قبلی باشد. 

۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه

از شما چه پنهان خانم زاناکس این هفته را رسما" خوش بود. یک گروه یکصد و پنج نفری هستند از آدم های چیل. بارمان را بسته ایم و قرار است یک دوره تمرین کنیم با هم که شش روز از آن می گذرد. واگن ِ اول زاناکس می باشد که هعی برای پشت سری ها تعریف می کند حالا که چمدان بسته ایم به نا شناخته ها و بازی اراده ها از دورتر ها دود خوش بختی و خوش حالی می بینم و بوق را می کشد که صدای بوق قطار را شما تصور کنید الان و بعد همه پشت سری هایی که خود را شُل کرده اند جیغ و دست و سوت و هورا می کشند. آخ چه قدر حالم خرِ خوبی است. یک یوهوی بلند در درونم دارم. کتونی توسی ئه با جین کم رنگه پامه و فرز راه می رم و پشتم رو صاف نگه می دارم. این نشون حال خوب داشتنه و هعی هم بلند می گم وای که چقدر های ام. 
اینطور براتون بگم که دیروز بود اون صندوق پستیه خالی؟! بگو خوب! آهان همون. داشتم می روندم که سرمو گرفتم بالا با رفیق شفیقم آخدا حرف مشتی زدم. دو کلوم حرف حساب واقعی. که می دونم جفتکم انداختم و تو دیدی اما دل که این چیزا سرش نمی شه. صبح از همون جایی که فکرشو نمی کنی خورشید زد بیرون. این روزها فاصله خواستن ها تا توانستن هام کم و کمتر شده. دیروز دست خودم رو گرفتم بردم شهر کتاب محبوبم رو عوض کردم و به شهر کتاب خیابان الف تغییر مکان دادم. آیا زندگی واقعی تر از اینست که بشینی روی کوسن قرمزه بین اون همه کتاب و فقط نگاه کنی؟

۱۳۹۴ تیر ۷, یکشنبه

یک بسته سبزی کوکو در آوردم و برنج دودی خیس شده را کته کردم. تخم مرغ  شکستم روی سبزی ها. تَق تَق... فِرت. زرد در سبز.
رفته بودم شیشه بُری و دست رد به بُرش طرح آینه ام زده بودند.  پارچه دلخواهَمَم پیدا نکرده بودم. کوکو هم غذای روزهای اسمشو نبر بوده برام. کمی هم مایع لوبیا پلو ریختم بعد از کوکو روی کته تازه دَمَم تا ته دلمم نرم تر شود. 
منتظر نامه ای، بسته ای چیزی باشی و توی صندوق پست نباشد کجا را می گردی؟ نامبرده حتی اسپم میل باکس رو هم گشته و فقط نامه های منقضی شده از شرکت ها یافته. 

۱۳۹۴ تیر ۶, شنبه

خامه را با علاقه نه چندانی به خود خامه ریخت روی مرغ. من همان طور پای کانتر این پا و آن پا می کردم. بعد ترش نشستیم در مسیر باد برج های آسمان خراش. داشتیم حرف می زدیم. تلفن زنگ خورد و من با بی اطلاعی از آن که چه کسی است که می خواهد مرا بشنود، پاسخش را دادم. کمی بعد  تر رفته بودم توی اتاق. نه نیستم. بیرونم. بعدا تماس می گیرم. که چی؟ نه سعی می کنم سالهای دور را فراموش کنم. در مسیر بادها آدم های دور آدم را می برند. من سخت به ریشه درخت بی برگ و بارم ایستاده ام تا باد بگذرد و طوفان تمام شود. 

۱۳۹۴ تیر ۳, چهارشنبه

از داستانها: آیا همه گیتی آسمانش همین رنگ است؟


جواب آزمون دکترا اومده بود و من باید بین رفتن ها و ماندن ها یکی را انتخاب می کردم. حالا چند قدم از بالا که نگاه می کنم از رفتن ها گذشته. اشتوتگارت با من و من با او زندگی می کنم. وقت هایی که خودم را می برم راه برود و فکر کند حالم بهتر می شود. دورترها را دیدن کیفم را کوک می کند برای همین روز تعطیلم را با بچه ها می روم کنار دریاچه بین سبز ها زندگی را پهن می کنم و پشت لنز دوریبینم لحظه ها را ثبت می کنم. چیزی در درونم انقدر بزرگ شده که از بیرون با بچه ها بازی کردن به تعادلم می رساند. یک جایی از جهان هست بین کتابها، بلاگها و تصویر های ثابت مانده شده از آدم ها و لحظه ها که همه چیز از حرکت باز ایستاده که "تنهایی خوشحال" مثل من زیست می کند. 

پی نوشت: ارادت خاص دارم به این مخاطب عزیز که اینجا را می خواند و اینکه خیلی صبور بود برای نوشته شدن و خیلی هم قانع. بین کار، من لای جرز یک پروژه نیمه تمام گیر کردم و نشد خیلی هم را بشناسیم اما ته دلم مانده بود که چقدر دوست خوش ذوق بود.

۱۳۹۴ تیر ۲, سه‌شنبه

وارد ساعت های شروع فردا شده بودیم. ما کمی وقت داشتیم تا یک خداحافظی دوست داشتنی بکنیم. چه کار کرده بودیم؟ نشسته بودیم به شمارش. معکوس؟ نه جانم. به شمارش انگشت نشمار تمام خاطرات خوب. تمام دو نفری های مطلوب و مطبوع. به عه یادش بخیر اون بیکینی خوشگلت رو با هم خریده بودیم، چقدر شب یلدامون خوشگل طولانی بود، اون آهنگه رو فعلا گوش نکنی یه وقت دلت جمع نشه، اگه رفتم دکتر برای کتفم پس به کی بگم چی شد؟ ... صبح آروم آروم خودشو پهن کرده بود توی خونه و چشم ما رو به جای خواب، آب برده بود. خداحافظیه دیگه، نمی شه چیزی گفت. 

۱۳۹۴ خرداد ۳۰, شنبه

یک اتاق مربع شکل بزرگ. شاید چهل متر. من هستم و من. همه چیز سفیدِِ تمیزِ یک دستِ عجیب است. یک پنجره قدی کمی کوتاه تر از ارتفاع دیوار. ارتفاع؟ یک کلمه غریب است که خیلی با هم دوست نبودیم. کتری برقی که برای سفر راه دور خریده بودم هم اینجاست. استوانه ای کوچک که سفید با دو خط طوسی. من اینجا وقت دارم کمی خودم رادر آینه ببینم و بعدش دیگر هیچ نبینم. اینجا همان جایی است برای روزهای ِ آخر. چند روز مانده به آخر است اینجا. بیرون درخت هست زیاد. درخت هایی نزدیک پنجره که نامشان را نمی دانم که از شاخ برگ های لَخت و رها و آویزان پر هستند و انگار ریشه از ازل داشته اند و بعد از من هم کمی رنگ برگ هایشان تیره خواهد شد. یک جایی هم دارد برای لَم دادن های طولانی. زمان؟ نه زمان ندارد اینجا. کتابی که الف برای تولدم خریده بود پارسال هم روی لَم گاه است. یک روانداز سبک و خنک و سفید هم هست. می توانم روی خودم بکشم و بخوابم یا دور گردنم بپیچمش و از پنجره اگر باران آمد آویزان شوم یا روی کتف هایم را بپوشاند. کسی بوده که می دانسته چقدر گل انار و یاس و ارکیده را دوست داشتم که نرسیده آفتاب پنجره را برایم پر از گلدان کرده است.اینجا جایی ست برای چند روز مانده به آخر. 

۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

گلدون سفید و خاک گرفتم که بنفشه رو جابه جا کنم. غنچه های لیلیوم هم گرفتم برای خونه تا کم کم صبر کنم و باز شدنشون رو ببینم. نه برای باز شدن. برای صبر کردن را یاد گرفتن. برای باز شدن را دیدن. شیر هم توی راه گرفتم تا برای قلبم که در سینه دمایش بالاتر از حد معمول است نوشیدنی خنک درست کنم. تصویر صبح از چشمانم نرفته بود هنوز. زیر شاخه های یاس نشسته بودیم و من اعتراف می کردم که گره خوردن دستی در دست دیگری برایم معادله چند مجهولی سختیست. رسیدم خانه دیدم چقدر خوب است کفش پشت در باشد وقتی ته دلت خالی ست. با حوصله بنفشه را بردم توی خانه جدیدش و لیلیوم را توی گلدون بلور اندازه اش کردم. از مراقبه برگشته ام و حالا با حوصله لاک هایم را پاک می کنم. حالا رفتن بهار را راحت تر باور می کنم. 

برگرد



۱۳۹۴ خرداد ۲۵, دوشنبه

روزهای آخر بهار را دلم می خواست اگر سفر نمی کنم لااقل آزاده باشم و کار نکنم. همین طور هم شد و خیلی هم سپاسگزارم. صبح عین مسیج داد از سری آدم هایی هستی که آدم از ته دل دلش برایت تنگ می شود. چقدر هم حالم خوبتر شد. ماگ بزرگم را شستم و شیر قهوه به دست برگشتم توی تخت و تمرین امروزم را خواندم. سین زنگ زد آفتاب بگیریم؟ بگیریم! تا او بیاید فلفل دلمه ای های رنگی را شستم و دلمه و آلو به راه کردم. این دفعه قبل از اینکه کلاه هر فلفل را سرش بگذارم کمی پنیر هم سرشان گذاشتم. سوپ قارچ هم می تواند فکر خوبی باشد که الان تبدیل به واقعیت دلپذیری شده. موزیک دشتی توی خانه ول داده خودش را، سبزی خوردن شسته شده و تربچه هایش چشمک می زنند و ترشی کلم قرمز هم انداخته ام.

۱۳۹۴ خرداد ۱۶, شنبه

نوش دارو


فرصت تولد دوباره نیست

ساعت های ابتدایی بامداد بود و همه ماشین های همراه پیچیده بودند توی آخرین خروجی مقصد. جاده باریک بود و نور هم نبود و گاها راننده ها چراغ ها را هم خاموش می کردند و فقط خاک ماشین جلو دیده می شد. ابتدای جاده جایی بود که آخرین تابلوی وزارت راه نصب شده بود. ایستادیم و راهنمای راه پیاده شد. همه راننده ها را پیاده کرد تا هم هوای خنک استشمام کنیم و هم بگوید مسیر هموار نیست و مراقب باشیم. قول گرفت که چراغ روشن برویم و طبعا عهد پایداری نبود. نشستم دست بردم به تلفن همراهم تا ساعت را ببینم. واقعا زمان آنجا به چه کارم می آمد؟ شاید زمان سنجش از هر زمانی برایم مطمئن تر می بود. صفحه اش روشن بود و کسی داشت زنگ می زد. حالا زمان به کارم می آمد. این وقت شب زمان رجعت است؟ حالا چراغ خاموش گردنه ها را بالا و بالاتر می رفتم و حس زرافه ای را داشتم که دوست ندارد کسی به گردنش دست بزند. در چنین راههایی شاید کسی باشد در خیلی دورترها که خیلی دلتنگ است و مرغ دلش در سینه بند نمی شود. مکانیزم دفاعی من می گوید کمی بگذرد خوب می شود. حتی محتمل است کسی باشد همسفر طور که دلش بخواهد دست های همسفرش را بگیرد و کجا بهتر از رشته کوه های همیشه وصل که بوی فصل نمی دهند؟ کجا بهتر از یک سفر می تواند آغاز دو نفر باشد؟ جایی که میل به پایان را بی نهایت نخواستنی می کند. کجا بهتر از یک سفر برای شروع یک پایان؟ راهنما راست می گفت جاده باریک و خطر سقوط ما فراوان بود.

راستش وقتی کامنتش رو دیدم کمی جا خوردم. نوشته بود اسمت را گذاشتی وبلاگ نویس؟ آیا واقعا من جایی برای خودم اسمی گذاشته بودم جز خانم زاناکس؟
از پله های شهر کتاب رفته بودم بالا تا حالم خوب شود. توی مانیتور نوشتم"خاطرات سوگواری" نوشته بود داریم. قبل اینکه با چشمم سطر قفسه را پیدا کنم یکی از پشت سرم پرسید کمک تون کنم؟  گفتم دنبال این می گردم. برایم پیدا کرد و گفت گروون نیست به نظرت؟ کمی نگاهش کردم گفتم نه به نظرم هیچ کتابی که دلت بخواد بخونیش گرون نیست. گفت می شناسیش. گفتم اره تقریبا. گفت سرهرمس رو هم؟ گفتم اره تقریبا. زاناکس رو هم می شناخت؟ اره تقریبا! اینکه حال کسی با چیزی خوب می شود خیلی خوش به حالش می شود اما اگر حالت با اینجا خوب نمی شود مشکل از اینجا نیست به نظرم. فقط باید راه را عوض کنیم تا خوب تر شویم. من هم کامنت رو پخش کردم و طبیعی است که دوست داشته شوم یا نشوم. حالا چرا کمتر می نویسم؟ یک ریدر خوب روی دستگاه شخصیم ندارم و هیچ چیز مثل کیبرد با صدای تق تق ش حالم را خوب نمی کند.

۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه

صبح است ساقیا


از بقیه خداحافظی کردم و زیر باران دلم خواست تنها برگردم خانه. میدانید گاهی آدمها دارند یک برنامه تلویزیونی می بینند و یا در کارگاه بحران نشسته اند و به نظرشان دنیا خیلی کول و راحت است. تعصب و جدال و زیاده خواهی نیست. اما یک ساعت بعد می بینند اووووووه چه همه از اون راه دورند. باران تند با گل و لای می رفت توی صندل تابستونی آبی کله غازیم. هنوز پاهایم را دوست دارم. هم روح شان که همه راه را آمده اند و جایم نگذاشتند و هم فیزیک شان را که کشیده و تراشیده اند. یادم است یک روز عصر در حیاط خانه پدربزرگ باد زیر دامن بلوغ ام افتاده بود که عمه خانم گفت چقدر پاهای کشیده ای داری. مواظب آنها باش. و من هیچ وقت دلم نخواست یاد بگیرم مواظبت یعنی ترسیدن. باران تند حالا بند آمده بود و من جشن عقد بچه ها را نرفته بودم و لاته ام تمام شده بود و می خواستم برگردم خودم را پیداتر کنم. صبح یک بار دیگر فهمیدم هیچ وقت یادم نخواهد رفت که یادشان رفت و من در مدرسه جا ماندم و حتی می توانم وقتی ماجرا را برای نوه هایم می گویم قلبم پلاسیده شود و یادم نباید برود هرچه که نابودم نکرد، بزرگم کرد. حالا دراز کشیده ام تا بختک جمعه از رویم بگذرد.

۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

آخ نمی توانم اشکش را ببینم. آخ نمی توانم صورتم را بی تفاوت رو به چمن ها نگه دارم و صدای فین فین ش را نشنوم. به خدا که آدم فقط با زاییدن مادر نمی شود. به خدا که اگر بدانم او روی تخت خوابیده و جایش راحت است، زمین برایم پر قو می شود. وقت اضافه میاورم بین کارهایم تا هزار بار چک کنم که ناهار یادش نرود. چه کنم که هر چیزی از او به من رواتر است. چه کنم که هر زهری که در کامم ریزد جانم را به لب نمی رساند. چه روزها و شب ها که دلم را پشت گیت پرواز فقط و فقط برای او جا نگذاشتم. کمی بگذرد آرامتر می شود. یکی از موهای سرش که سفید شود می فهمد آدم به امید زنده است. آدم بی امید دار قالی و دار سقفی برایش حکم دست گرمی دارد.

۱۳۹۴ خرداد ۳, یکشنبه

فرار یک خداحافظی مطلوب نیست. داری می ری چون راه حلی برای مساله پیدا نکردی و توی راه هم شاید هر کار ممکنی بکنی. خیلی بی خواب بر می گشتیم خانه. تا رسیدم زیر اندازم را پهن کردم و دراز شدم. نشد بخوابم. صبح دانسته بودم گاهی چند تیر از چند طرف تو را نشانه می روند و امانت نیست. گاهی سرنیزه هم عشق دارد و هم زهر.
حال باید چه کنی؟ حوصله! دانه دانه تیرها را بشناسی و بعضی را جدا و بعضی را در جان فرو کنی.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

گفته کدام پل کجای دنیا خراب شده که اینجوری می شه؟ یک نارضایتی سطحی از اتفاقی است که راوی آن را درک نکرده یا چی. فرهاد و خسرو سر یک شیرین چرا باید سر بدهند و کوه بکنند؟ ایا ادم کم است که ترنیب یارگیری معما گونه است؟

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

پا گذاشته اید در قبرستان ماشین ها؟ شکوه از دست رفته اش را دیده اید؟ صدای آخرین نفس های سرنشین ماشین های چپی را شنیده اید؟  رنگ و برق روز اولشان، صدای بوق آخر، صدای سکوت ممتد... ساعتی بین شان راه رفتم. داشبورد سالم بود و ایربگ ها پاره شده بودند. روی صندلی ها هیچ ردی از خون نبود. دنده، فرمون سر جایشان بودند. سقف از وسط کمی فرو رفته شده بود. یک دنیایی نرسیده به برزخ است. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۹, شنبه

گل گاو زبان با نبات دم کردم. به گمانم عطارها به چشم آنکه از در وارد می شود و طلب چنین دمنوشی می کند نگاهی زیر چشمی می اندازند و زیر لب می گویند آخ مادرت بمیرد دل بیقراری داری جوون؟ 
جوونی است دیگر... 
دمنوشم را برداشته ام برگشته ام به تخت. هر آنچه در برون می گذرد با ما کاری ندارد.

سر مکش ای دل که از او هر چه کنی، جان نبَری


آنجایی که نتوانست نیک برود از آینده زن، چیزی بود که رنگ عشق نداشت. پای هیچ بچه ای هم وسط نبود و آبرو هم طبعا به قدر کافی رفته بود. اما ماند و ماندنش مثل پلی بود که از پشت ویران می شد. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

از داستان ها: عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست، عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

صدای آسانسور بیدارم کرد. چرخیدم تو تخت و با پا یک جای خنک از ملحفه را پیدا کردم. همه دو شب گذشته حمله کرد به حافظه ام. چشمهام باز شد و آنها را بستم. چشم بستم. صبح آفتاب را دلم نمی خواست و پتو را کشیدم تا بالا و صدای تلفن را بستم و دلم خواست خواب بمانم. کاش همه این سالها خواب مانده بودم. 
مردنخواست. چقدر نخواستن درد داشت. آیا همه اونایی که من نخواسته بودمشان هم اینقدر درد کشیده بودند؟ آنها هم هزار تا بغض را قورت داده بودند. چقدر خواسته نشدن درد دارد...
جای خنک دیگه ای از ملحفه را پیدا می کنم و پامو آروم می کشم روش. همه ی نمی زارم تنها بمونی ها، همه ی دوری ها می رن می رسن به جاده های دوری که منو توی خودشون گم می کنن.
همیشه رفته بودم زودتر از ترک شدن. ترس از ترک شدن داشتم شاید. اما این بار خلاف مسیر خواستم حرکت کنم. بایستم و با همه چلنج های موجود بگویم عشق قوی تر از ترس است. عشق قوی تر از باور و سنت است. دستهایم را بالا گرفته بودم و تکانش داده بودم که من را می بینی؟ منی که در آغوش گرفته ای بارها. مرا که در را پشت سرم هزار بار به ناز و ده بار به تلخی بسته ای و رفته ام.
می چرخم به راست. رو به دیوار. ای خدای درهای باز... از گوشه چشمم قطره ای قَــلت می خورد و گم می شود. حالا باید چه کار کنم؟ حالا باید از کجا چه چیز را شروع کنم؟ ایمَجین؟ من داشتم با هم بودن را ایمجین می کردم. حالا باید چه کار کنم؟ چقدر قدرت می خواست همانطور بی حرکت روی تخت کنارت دارز بکشم و حرف هایت را گوش کنم و چقدر تو آرام و منطقی بودی، آخ که من را طوفانی از درون فرو ریخته بود. تو مرا خیلی قوی بار آوردی. همانطور که گفته بودی اگر بقیه چهل درصد کارهاشونو باید خودشون انجام بدن تو باید نود و پنج درصد خودت باشی حالا هم باید خودم می بودم. دست بردم توی کیف و از امتداد پاها، از فاصله قدها، از نور، از دستهایت ، ازپاهایم عکس گرفتم. چقدر همه ستودنی های رابطه در این کادر بودند. 
مساله ای که نمی فهممش یک فشاری است که از گلویم به چشم هایم به ناگهان منتقل می شود. کجا؟ همین حالا، وقت مسواک ( آیا می دانستید وقتی دارید مسواک می زنید همزمان نمی توانید یه دل سیر اشک بریزید؟! مثل عطسه کردن با چشم باز) وقت بالا کشیدن موکتیل با نی و هر وقت لعنتی ِ دیگری. این فشار برابر نیست و آن حجم نا برابری که از گلویم به چشمم نمی ریزد، روی قلبم سنگینی می کند. یک هاله ای از بغض که به اشک تبدیل نشده دور قلبم را دارد می گیرد و ای کاش می توانستم قلبم را از سینه در آورم و همه حالش را فوت کنم و خوبش کنم و برگردونمش به سینه. کسی که داستان رفتن ها و برنگشتن ها را بلد است لطفا صدای من را که اینجای جهان از بغض در بالشم فرو رفته ام بشنود و معادله برابری جهان را برایم ثابت کند. 
ترس از آبرو؟ دیگر ندارم. حتما روزی زنی انقدر کسی را خواسته بوده و نخواسته شده بوده که سنت گفته مردی اگر تو را بخواهد در خانه ات را می زند و از آن روز برای این حالی نشدن رو به این سنت در جهان میل کرده بودند. خوشحالم که انقدر صادقانه ترس های مان را توانستیم هر دو به یک پرده زل بزنیم و بگوییم. خوشحالم که حالا می دانم از دل سوزی هیچ کداممان برای رابطه مان تصمیم نگرفتیم. یکی کله شق تر بود و یکی مثل همیشه عاقل تر. دست چپم را می گذارم روی شانه راستم و خودم را دلداری می دهم که می دانم سخت است اما سخت تر از دو سال بعد نیست. می دانم که چند روز بعد کمی بهتر می شوم، فقط کمی چشمهایم ورم می کند و کمی بی ذوق تر از همیشه چمدانم را می بندم و تا فرودگاه سرم را تکیه می دهم به صندلی تا هیچ نگاه بار آخری به این شهر نکنم. ندیدن و رفتن مگر بهترین انتقام نبود؟ 


پ ن : از دور اما نزدیکی مخاطب تنها یک بغل خیلی دور می ماند و بس.