۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه

می خوام اینو بگم همیشه فکر کردم آقای یونیریوس می تونه فقط و فقط کسی باشه که آدم یه وقتایی بابایی صداش کرده و با صدای پرویز پرستویی دلش ریخته. یه تلفیق عجیبی از قهرمان جوونی و بچگی. یه کسی که هیچ کسی جاشو نمی گیره و آدم اگر آدم باشه باید حوالی یه وقتایی از سی و چند سالگی فکر کنه آخرشم همون آقا. 

یک تی شرت مشکی با شلوار اسپرت کتون خاص زیپ عمودی دار از روی ران پوشیده. آدم نمی فهمه واقعا وقتایی که می خوای  بری زیر تانک این لباس شخص مورد نظر باید باشه واقعا؟ اونطور مشکی و هات؟ اون طور دست تا بالای آرنج توی آفتاب سوخته؟ 
من همینطوری به خانم زاناکس دلداری دارم نه هانی اینا فیکه. تو برو حرفت رو بزن. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۲, جمعه

همین طور که دارم آمار می خونم دارم شجریان گوش می کنم. می گه از گلوی من ... از گلوی من ... دستاتو بردار.. چه سطح شعوری 
ای کم شده وفای تو، این نیز بگذرد
و افزون شده جفای تو، این نیز بگذرد

سنایی

جایی برای روزهای آخر


دیوار قشنگِ دلم


بیچاره دلم

گوشه شالم رو دور اون یکی گوشه شالم گره کوچیک زدم و ولشون کردم به امون خدا حالا تا دلش می خواد باد بتابه توش. از پله ها رفتم پایین. هیچکس نمی دونست پایین پله ها نارنجک بستم به خودم و پرت کردم خودمو زیر تانک عادتهام و عشق هام. نمیدونم از کجا جرات مند شدم اما این کارو کردم. اینروزا می دونم خیلی خوش خلق و خو نیستم طبیعت هم این رُکن خشنمو هی به خودم بر می گردونه که فرزندم آرم باش، رم نکن اما یک اصلی در زندگیم هست که همه رنجی که می برم از جاهایی است که پا گذاشتم روی ارزش هام. بنابر اون اصل شدم مثل قهرمان قصه ی فیلم فیوری. نشستم و می گم آرزوهام و این تانک خونه ی منه. وایسادم شدم ارتش سری. اشک می ریزم و شلیک می کنمو طبعا" کسایی که روبرومن پاره ای از دلم هستن. بر می گردیم به عنوان متن. بیچاره دلم. 

۱۳۹۶ خرداد ۹, سه‌شنبه

مهمتر از همه اینکه یاد می‌گیرد از به دوستانش یا نزدیکانش بگوید و اگر کمک نمی‌خواهد- یا نمی‌تواند کسی کمکی کند- حداقل بدانند که حالش خوب نیست.
+https://elcafeprivada.blogspot.com/

از چیزهایی که الان دوست دارم

حرف نزدن
نوشیدن
عکس دیدن
کتاب خوندن
درس نخوندن
شیرجه زدن
تمیز کردن

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۹, جمعه

سوپر گوشت امید

خیلی هارش و خسته از حجم کارهای لازم به انجام توی خرداد ماه و ترس اینکه نکنه منفجر شم اومدم خونه. کمی پاچه گرفتم، غر زدم... هاید رسید به دادم. گفتم کلافه ام و احساس می کنم یه به هم ریختگی توی رگهام دارم. گفت جمع کن بریم خونه باغ. حس کردم چطور رها کردم این همه تخمی که گذاشتم رو؟ اما می دونست که باید برداره و ببره. خودش رفت توی اتاق خواب و جمع کرد یک ساک برام. زنگ زد به کیت و سان تا خودشونو برسونن. منو برد گوشت فروشی توی راه. دوستی که بداند حال دوست با گوشت فروشی و قصابی امید خوب می شود کم است این روزها. برای همین نمی دونم چطور گوشه نشینی کنم کسی که گاهی یک جاها از شدت بلد بودن من را غافلگیر می کند. به خودم که میام می بینم دارم والک کوهی و سبزی خوردن می خرم تا آبگوشت درست کنم ناهار.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

توجه بفرمایید: زاناکس یک لایف استایل کول است

استفاده از زاناکس یه عادت نیست، یک سبک زندگیه. می تونی زاناکست رو با ماگ سبز یواش ساده بخوری و وایسی رو بروی پیچکایی که پیچیدن به دیوار و رسیدن طبقه ی سوم و آروم یک نفس عمیق بکشی و طبیعتا باید شلوارک توسی و تاپ صدری تنت باشه و سوتین هم نبسته باشی و بهعد لیوان رو بزاری لب کانتر و کتاب رو برداری و بچپی توی تخت. 
استفاده از زاناکس یک سبک زندگیست که می تونی شب وقتی هیچ کسی توی خونه نیست که بنویسی وقتی همه خوابن و در حقیقت وقتی خودت برای خودت همه ایی، زاناکس رو می خوری و احساس می کنی همه چیز اون ور پیچ ، کمی جلوتر قراره آرومتر بشه و همه دره ها قراره فرو برن توی مه ِ سنگین عجیبی که هیچ وقت تا حالا ندیدیش. 
استفاده از زاناکس یک سبک زندگیست که می تونی بعدش بری توی کاناپه کرم کمرنگ همیشگی خودت رو از پشت فرو کنی توی بغل اون بابایی که آروم داره سه دقیقه اول فیلمی که پلی کرده رو می بینه و احساس کنی هیچ لیست تو دووووووویی نداری که انجامش بدی و تموم شده همه چی ... 
استفاده از زاناکس یک سبک از زندگیه... زاناکس قطعا خاص ترین سبک می تونه باشه.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه

انگار خیابون تراستِ وره گرفته همه شهر رو و پهن و پهن تر شده. پنج شش تایی زدیم بیرون از ساختمون. صدای خنده مون بلنده. هیچی نداریما. آس و پاس. خوشحالیم فقط از فکرای قشنگ مون که نشستیم دور هم و قرار شد بعد اینکه صبحا رفتیم دوییدیم بپریم  توی آب... انگار همه دنیا شراب شده ریخته توی خونمون. دلمون داره ضعف می ره...

مرا بشنو از دور دلم می خواهدت


با صدای بی صدا

اتاق بوی رنگ و کاغذای نو می ده. یه رنگ خیلی خیلی یواش صورتی که باید حتمن دلت گلبه ایی باشه تا بفهمه پاچیدم به اتاق کارم. کم کم باید مرتب شم. سی سالگی از بیرون باید یواش باشه . دیروز که جلسه تموم شد دستمو گذاشتم روی شونه راستم و گفتم دان. تو یک پل رو با عبورت لرزوندی. اومدم بیرون آب انبه موز خوردم جلوی وزارت کشور و همین طوری که باد عمیق می وزید به درختا کم کم برگا ریختن پایین و قطره های بارون شروع شدن. چه کار باید می کردم ؟ خودمو بردم براش یک پیرهن نخی توسی یواش ِ کوتاه براش خردیم. اینطوری جمعه اصلا معلوم نبود جمعه است. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۸, جمعه

شنبه بارونی ئه

حس کردم از ده صبح راه رفتن و بیرون از خونه بودن تا هشت شب برام کافیه. دلم می خواست برم خونه حتی پیشنهاد دادم ماهی هم نخوریم و فقط بریم پناهگاه. نشستم و پهن شدم روی مبل. بلند شد روبروی آینه های زنبور عسلی وایساد توی تاریکی و حرف زد. می گفت که زمینم رو بهشت کردی دختر... من نگاه می کردمش... می گفت که چه همه چی رو معنی کردی و چه دیکشنری خوبی هستی ... من نگاه می کردم... اون هی می گفت... من هی نگاه می کردم. آدم بعضی وقتا ابراز احساساتش نمی آد. شاید احساسش رفته سر یه جوبی گیر کرده به یه شاخه... مثل یه لباس... اونجا گیره...
دلم می خواست اما نبود و نیست... 

خوابش رو می دیدم با بلوز زردش... اومد خوشحال . انگار از خوشحالی روی پاهاش بند نبود. رفتم سمتش که بگیرمش...سرمست و خرامان طور. گرفتمش دیدم روی صورتش دونه های خون... دستش خونی... گفتم چرا بابا ؟ گفت داشتم می اومدم خوردم زمین. بردمش با مامان دکتر...
این روزا که بارون می آد و بند نمی اد من شدم سد... می خوام که سیل نیاد -:

۱۳۹۶ اردیبهشت ۳, یکشنبه

دلم می خواد برگردم یونان. تسالونیکی. همون جا و همون لحظه که از شنا کردنم لذت می برم و کسی ساحا تقریبا نبود. همونجا که برگشتم به صندلیم و پیرهن توسی مو پوشیدم و فکر می کردم قرار خبرای خوبی بشه اما ته دلم بهش مطمئن نبود. دلم می خواد از یونان بر نگردم و بمونم برای همیشه. دلم یک دنیا می خواد که شش ششم اونو آب تشکیل بده و فقط غرق شم درش. واقعا اگه خشکی نباشه بنظرم بهتره همه چی. تکلیفت همیشه روشنه که زندگیت روی آبه. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

که چه همه ی عمر وقت تاوان دادن رسید جا زدیم، غر زدیمو فکر کردیم حق مون نبود... چه همه عمر نخواستیم تاوان بدیم و جزیی از برنامه مون نبود طبیعتا... دور حوض پارک نیاوران می دوم و دارم نگاه می کنم هنوز توی زندگی یک ریسک های کوچکی هست که می تونه آدم رو از جا بلند کنه. مثل دویست بار در ثانیه با اسکیت زمین خوردن.

۱۳۹۶ فروردین ۲۷, یکشنبه

دور شدن


اندر احوالات منو سوشی اِنا

دارم کِر می کنم. کم کم نم نم بارون زده روی شیشه و صبحه و دارم می رم آفیس. یادم می اد چرا بابا رو نبردم با خودم آفیس هیچ وقت؟بعد می گم عب نداره هانی. تمرینت چی بود؟ داشته ها ، نه نداشته ها ! بنابراین زنگ زدم به سوشی اِنا. خواب بود. گفتم بیدار شدی دوش گرفتی صبحونه خوردی  بهم بگو که ماشین بفرستم دنبالت امروز بیای آفیس من. من کار می کنم تو کتاب بخون. خیلی هم خوشحال شد . مثل بچه ای که ندارم که بیارمش دفتر کارم؛ مامی رو آوردم. الان نشسته رو به پنجره ی برج و داره کتاب می خونه. می گه اما من هیچ وقت نمی تونم جای تو باشم... جای تو کار کنم... می گم چرا؟ می گه خوابم می گیره. یک کم می خندم باهاش و بعد می بینم هنوزم باهاش آلومینیومم اگر تیر آهن نیستم. اما خوب خودش یه قدمی هست برای خودش. 

۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه


خیلی وقت بعد تر یادم می آد عه این روزا هم بوده.. انگار پنجره باز باشه یه باد خنک داره می وزه به دنیا و آدم هیچی تنش نیست جز یه پیرهن نازک حریر گشاد سفید... اونطوری ام... 
رفتم خونه باغ. بهار شده بود. پر از شکوفه... خونه باغ یک تم عجیبی داره .. ضمن اینکه بیرونی ، دورنی... 


استیک درست کردیم. خیلی کم وقت داشتیم توی خونه باغ بمونیم. به سگ ها غذای مفصلی دادم و بعد از صدای آب رودخونه فهمیدم خیلی پر آبه و رفتم دیدم تا نصف پل زیر آبه. فردا صبحش باز به رودخونه سر زدم تا توی روشنایی هم ببینم زیر آب رفتن و آب از سر گذشتن یعنی چی. 
خانم دالوی گفت این هفته مسئولیت پذیری تکلیف توست و شب مامورش را فرستاد تا دو تا ساعت در روز را فیکس کند برای چک کردن و منم اصلا مقاومتی نکردم. می دونم هر جا وادادم باختم ، هر جا دل دادم بردم. 
فکر می کنم لیست آدمای دور و برمونو محدود کنیم به آدمایی که بالای یک ساله ندیدیمشون و ببخشیمشون به دنیا بره بهتر. واقعا بعضیا با تابلوی توی خیابون فرقی نداره بودنشون توی زندگی آدم. فقط یه اسم هستن. یه روز شجاعانه می رم و صاف می کنم این موضوع رو باهاشون. 
اون روز هم با هاید حرف زدم. یک خروار ظرف داشتم برای شستن. دستکش دست کردم و گفتم می دونم چه بد قلق بودم این موقع و چقدر فکر کردم تو سیاهی یک جاهایی ... اما بهم سخت نگرفتی.. دمت گرم... خونت به جریان باشه الهی... 
بعدش حالم بهتر بود.. مهم نیست اون چه چیزایی گفت.. مهم اینه من حرفامو زدم. جای کشیدن طناب حرفایی که یک عمر به دوشمون کشیدیم روی شونه خیلی هامون زخم و زیلی مونده. قبول کنیم ... 


امروز ساعت 4 دانشگاه تهران جلسه دارم. صبح داشتم پشت فرمون با یاروئه توی دلم حرف می زدم یک لحظه دیدم جلوی ماشینم ترمز کرد. دنیا همین قدر خَرَکی کوچیکه . والسلام . 

۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

مساله اینه که واقعیت ماجرا مثل ماهی تابه الان خورد توی صورتم و مثل چینی ها صاف و پخ شدم. چقدر آدم می تونه یهو زیر آبی بره برای خودش و یهو سرش رو بیاره بیرون ماجرا و ببینه عه 3 من چه تابلوی به من توجه شود لطفا دارم. اینطوری که دو روز آف می شی که کسی بهت زنگ نزنه اما حقیقتش اینه که برای اینه که لطفا به من زنگ بزنید و من را تنها نگذارید. اما بالاخره که چی ؟ بالاخره که نفست بند میاد زیر اون مارمووز بازی. بالاخره که تابلوتو می زاری زمین و الان اون موقع ست که باید بری اعتراف کنی. هر آدمی کشیشی ست. برو اعتراف کن فرزندم که انقدر جفتک انداختی. چون صرفا مسئول نبودی. 

۱۳۹۶ فروردین ۱۹, شنبه


خوب فردا یا همون روز پست قبل طوفان شد. یه طور یکه خودم هم خودم رو نمی شناختم. خوب آدم باید منطقی باشه و هر کسی حق زندگی داره و حق هر کسی واقعا به من چه؟ 
همینطوری که می شینم توی خونه به این فکر می کنم که پرنده ها هنوز زنده ان و پرنده ی سفید حتمن منوپیدامی کنه.  از پنجره اشپزخونه یه پرنده می آد تو یک کم راه می ره و چرخ می زنه و بعد می ره سراغ پنجره و پر می کشه. همینطوری پر می کشه و می ره. 

بعضی چیزا واقعا از کنترلم خارجه. مثل ترس آدما. مثلا من با ترس تنها بودن سوشینا نمی تونم بجنگم. با ترس پیدا شدن من برای هاید هم. و ترس دو راهی زاناکس هم... 
سه روز تموم نیومدم آفیس. حسم این بود که بیام که چی؟ منتظر دکتر نشستم بیرون در. حس می کردم شاید یک لحظه افقی بشم. خودم رو بردم توی اتاق و خیلی با شهامت اشک هامو پاک نکردم. دکتر تَکرار می کرد که تو قوی هستی ... قدرتمند... الانم طبیعی هستی... همین هست که باید... بعد گفت باید به زاناکس سلام دوباره ای کنی. می خوای؟ 

حق با کنار کارماست

اعتیاد یعنی «لزوم» و لزوم مزخرفه. یه جوری زندگی کنید که برای الکل و دراگ و سکس و هویج، «شوق» داشته باشید. 
+

۱۳۹۶ فروردین ۱۴, دوشنبه


اینطوری ام که از گذر تاریخ دلم می خواد هیچی نفهمم. غر نمی زنم اما رسما خوب نیستم. ناشکرم؟ بله هستم. اون روز رفتم توی خونه بعد از هشتاد روز برای خودم و فقط خودم آشپزی کنم. کباب تابه ایی می خواستم درست کنم. رفتم به پرنده ی بابا سر بزنم. قلبم هُری ریخت پایین. گوشه ی قفس افتاده بود. توی همه ی این سی سال هیچ وقت ندیده بودم پرتده های بابا بمیرن. فقط دیده بودم وقتی یکی شونو دزدیده بودن چقدر بابا رفته بود توی لک. بعد یه روز که رفته بودیم پارک لاله پرنده هه بابا رو شناخته بود شروع کرده بود به حرف زدن. قشنگ خوشحالی هر دو طرف ( پرنده و بابا) مثل فیلم هندی بود. کاش ادمی می تونست مثل پرنده وقتی صاحبش رو می بینه حرف بزنه. من خیلی وقته انگار صاحبی ندیدم و حرفی هم نزدم. 
برای همین که من هیچ وقت مرگ پرنده های بابا رو ندیده بودم، بلد نبودم الان باید چه کار کنم. یک کم نگاهش کردم و گلوم سوخت. بغض؟ نمی دونم شاید بهش می گن بغض. نتونستم از زاویه خیلی نزدیک ببینمش. تلفن رو برداشتم و خبر دادم فلفلی... لطفا بیاید ببریدش... 
بعد یک سادیسمی توی وجودم افتاد که یعنی بابا هم کنج اتاق افتاده بوده؟ تنها بوده یعنی؟ چرا نتونستم اون روز لعنتی حرفامو بهش بگم ؟ رفتم ببینم فلفلی آب داشته ؟ یه چیزی از درون منو می خورد که حالا شد دو چیزی که از درون منو می خوره. 
اینطوری ام که اینروزا همه چیز به فاک ... نه من از ادما چیزی می فهمم و نه اونا از من. برای همه امروز یک چهارده فروردین معمولیه و من از اینکه نمی تونم خودمو هنوز جمع کنم حرص ناکم. که تا کی؟ که چی ؟ یه کاری کن. نمی خوای گیوآپ کنی؟ از دنیا چیزای بزرگ بخواه. نداد بهت هم بهش یه انگشت نشون می دی بالاخره. آدما رو نفهم دیگه. بسه شونه . داری خودت خودتو می خوری. چی بدتر از این ؟ 


۱۳۹۶ فروردین ۹, چهارشنبه

بابونه را می سپارم به بهار تا با دمای بهار خنک تر بشه. حالا راحت تر می رم زیر تانک. حس می کنم هر لحظه ممکنه انفجاری در پیش باشه و از طرفی هم می دونم بزرگترین انفجارات هم منو از هم نمی پاشونه. همینطوری روی یک خط صاف. وقتی آخرای اسفند پیام میلیونی شدن از بین المللی شدن یک کم قبل ترش برام اومد نشسته بودم توی تخت و غروب بود. هنوز هم مثل همیشه نمی دونم و هیچ بلد نیستم زنگ بزنم با جیغ بگم بابا اونی که می خواستم شد. همینطوری مثل یه جغد آروم پیام رو خوندم و بعد دراز کشیدم توی تخت توسی م. انگار سرم رو فرو برده باشم توی وان آب. یک حال عجیبی شبیه گلهای آبی که برای همیشه دم اجاق گاز لوگان جا موند.
آدم ها فکر می کنند توی عمق فاجعه می میرن اما من شبیه برت پیت بودم توی فیوری. توی تانک خودم. همونجایی که فکر کردم خونه مه و باید بمونمو بجنگم. موندم و انگار هم که برده باشم.
دیروز وقتی برگشتم خونه از کار دیدم فلفلی که نام جدید پرنده بابا بود گوشه قفسش روی زمین کز کرده و ... این سه نقطه همون اسمش رو نبره. پرنده های آدمی رو آدم ها با خود می برن هر جایی که خودشون باشن؟ عجب رسم خریه... من نمی دونستم باید چکار کنم. ترجیحا گوشی رو برداشتم و انگار زنگ زده باشم نعش کش بیاد ببره نعش رو. اونطوری... بعدش کباب ماهی تابه ای رو سماق سرخ پاشیدم و توی ماست، موسیر ریختم و برنج رو دم کردم. زندگی واقعا چه کار کرده با من که دمش گرم چه خوب درد نیومدن رو با سرنگ یک متری فرو کرده توی اعصابم. همه بدنم بوتاکس شده. قلبمم اخمش نمیاد. 

۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

ای کاشِ دلم


معشوقم


سرنوشت


از اون جمعه شب هاست. من می گم آدما در هر شرایطی باید با هم حرف بزنن. بگن. بشنون. فکر کنن. عوض بشن. همه ی حرفم همینه. کمی توی تاریکی نگاه می کنم. معلومه نارحتم. بر می گردم به خودم. معلومه خوشحال نیستم. از چی؟ از موندن. از دور نشدن. از بند. از بلاتکلیفی... 
حرف را شروع می کنم. باید بالاخره روزی پانسمان ها را باز کرد تا خوب شدن اتفاق بیفتد. حتی اگر درد داشته باشد ابتدا به ساکن. 

۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

هشتگ خوشی های کوچک زندگی زاناکس

توی همین روزها بین همه اتفاقای اخیر، دست می گیرم به لحاف غولم و زیر لحاف رو می بینم که چه با یه شلوارک جین سکسی خوشحالم وچه کوتاهیش با تیشرت تنگ مشکیم قشنگه. آدمی که من باشم موی سشوار شده پف دار و فر فر دار طبیعی خودم با رژ زرشکی می تونه برام یک تلاش مضاعف باشه درست وقتی که خیلی خسته رسیدم خونه و دارم می رم که بمیرم بعد یادم می افته اوه قول تلاش مضاعف دارم. بلندمی شم کته زیره و شیوید و کاری می زارم با ماهی دودی و می پرم توی حموم و دوش می گیرم و بعدش یه تیپ خونگی مشتی می زنم. آدمی شدم که توی دقیقه 97 هم می رم توی وقت اضافه با خودم. نتیجه اش شده این که ساعتها می تونم بشینم قصه غصه جدایی و وصل کسی رو بشنوم و توش خیلی کول باشم که آدمه باور نکنه این ور داستان هم من همین بودم. 
کلام، هیچ‌جا به قدرِ مواجهه با مرگ، به قدرِ مواجهه با سوگ، و سخت‌تر از همه برای تسلای عزیزی که عزیزتری را از دست داده، ناتوان نیست. هر کلمه‌ای، هر جمله‌ای، و هر یادداشتی عقیم و ابتر است در مقابل هیبت اتفاقی که افتاده. در برابر عمق اندوهی که سوگوار تجربه می‌کند. در برابر رنجی که از سر می‌گذراند. شاید از همین روست که سوگواری، که خاک‌سپاری و سوگواری پس از آن، آیینی جمعی‌ست. جمعی که کلام در حاشیه‌ی حضورش قرار می‌گیرد و به جای واژگان، بدن‌ها و آغوش‌ها و شانه‌ها حائل تو می‌شوند در برابر رنج.

آن‌که در تنهاییْ خبر مرگ عزیزی را می‌شنود، رنج بیشتری با خود حمل خواهد کرد. آیین حضور در مراسم سوگ، عزاداران را از حمل واژگان فرسوده و مستعمل می‌رهاند و هم‌دلی حضورشان در کنار هم، تسلای خاطری می‌شود بر جان‌ای که سوگوار است. آن‌که در تنهایی به سوگ می‌نشیند اما، تمام وزن اندوه خود را به تمامی بر شانه‌های خود و بر واگویه‌هایش، بر واژگانش حمل می‌کند. و نفس می‌بُرَد.


+

۱۳۹۵ اسفند ۱۶, دوشنبه

او رسمن او را می خواهد


من را از من ببرید


از اون روزاییه که داره بارون می آید.می تونم یک طومار بنویسم از اینکه برای همه تون می دوم، پشت همه تون وایسادم، خیالتون از بابت همه چی راحت باشه، زندگی هنوز خوشگلیاشو داره، آی زندگی سلام، بلا شیطون دلم و ... اما می تونم فی الواقع همون موقع فُحش رو بکشم به خود ِ دروغگوی نامردم. به خود ِ حسودم. چرا آدمیم که دست از سر خودم بر نمی دارم ؟ 

خوبی ِ سوراخ

خوبی ِ دکه هایی که یه سوراخ داره فقط اینه که اون ور ماجرا این ور ِ ماجرا رو نمی بینه. مثلا یعنی چی ؟ یعنی اینکه اون خانومه که می گفت شناسنامه من فقط دستش رو می دیدم که دراز کرده از سوراخ بیرون و شناسنامه رو می دادم بهش. اون نمی دید که من یواشکی بین اون همه شناسنامه آدم ِ زنده ، فقط یه شناسنامه رو که دو تا سوراخ ِ لعنتی داشت رو ماچ کردم. 

۱۳۹۵ اسفند ۹, دوشنبه

مطبخ ناردونه داره خوب می ره جلو. صبح بعد از چایی رفتم رسپی های جدید رو برای سفارش فردا چک کردم. همه شون سر بلند بیرون اومدن. زنگ زدم رشت که برام باقالی برای باقالی قاتق بفرستن. پرسید دیگه چی می خوای؟ گفتن سبزی خالواش و ترش و واش و زنبیل حصیری دلمم رو هم بفرستن. فردا شب باید مرغ مخصوص ناردونه، سه جور سالاد جدید و غذای چینی برای شب آماده کنم. پس فردا هم یک جور دیگه سفارش دارم. تخته چوبی و چاقوی آشپزی مورد علاقه شف رو گرفتم. می خوام شف وقتی غذا می پزه همون آدمی باشه که الکی خوشه. امروز می رم اسفناج تازه از بازار محلی می گیرم. 
آخر پسنجر خیلی منو گرفت. که ما جا موندیم از مقصد و زود بیدار شدیم. اما توی گم شدن باید خودمو پیدا کنم. برای همین ناردونه رو سرپا نگه می دارم. 

۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

روپوش آبی می پوشم. جین آبی. نه برای کسی. برای خودم. بین جلسه ،تلفن زنگ می خورد. داشتم فکر می کردم ارده ام را کجاها بی پایان رها کردم. مثل یک بادکنک. نمی دونم چی را کجا رها کرده ام. فکر می کردم بهشون که نور تلفنم منو به خودم بر می گردونه. یواش می گه مرسی برای دیروز. مرسی برای اینکه عشقت منو توی زندگی نگه می داره. صندلی رو ترک می کنم. امروز آفتاب در شهر هست. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۷, چهارشنبه

متحد


اونطوری که فیلم allied پیش می رفت من کم کم داشت خوابم می برد که اتفاقا هم برد. صبح هم فیلم بین گفت آخ که نبودی.. که بعد که تو رفتی من نشستم بقیه فیلم رو دیدم و فهمیدم تو چقدر صافی... که چه نگاهت شبیه... عصر زودتر میای خونه باز ببینیمش؟ 
عصر اما خیلی کار داشتم دیرتر رفتم و اون قبل ِ من خونه رسیده بود. نشستم دیدم که چه عه!  

یه جایی حتی همه دروغای دنیا هم برات دیگه مهم نیست. فقط می خوای بودن راست بوده باشه. یادت می ره این همون آدمی نیست که فکر می کردی بوده. فقط برات مهمه چشماش تو رو جوریده و قلبش شبا کنارت زده...آخ.

منو می دونی کجا می بره؟ اونجایی که مامان دلش خیلی تنگه. طاقت نمیاره می گه آخه شما که کنارش نخوابیده بودید..و آدم لال میشه. همون بهتر که هیچی نگه آدم. 
حالم شبیه کسی ست که جنگ تموم شده... نمی دونه چی داره، چی نداره... خونه اش کجاست.. کی مونده و کی نمونده... نمی دونه خمپاره بعدی کِی و کجا می خوره... فقط می دونه باید شب رو سر کنه . اونطوری که دلمو خوش کردم بنفشه افریقاییا تا عید غنچه کنن. عید داریم آخه اصن؟ خری هستم منم آ.

همین الان که دارم اینو می نویسم یهو تالاپ تلگرامه صدا می ده و می فهمم مامان از این مسیجای سند توو آل برام فرستاده. می دونی از یه جایی به بعد دقیق می شی. بوس به "رنج آدم رو دقیق می کنه".
 خط به خط می خونی مسیج مامانت رو. می دونی حتمن وقتی خیلی حوصله اش سر رفته بوده برات این مسیج رو فرستاده و کلی هم با خودش کلنجار رفته و یه جاهاییش حرفایی بوده که خودش هیچ وقت نتونسته بهت بزنه... همون مسیج رو با دقت می خونم این بار به جای اینکه دو خط اولش رو بخونم و متناسب با اون یه استیکر پیدا کنم و تالاپ بفرستم بره، براش می نویسم که برات دنیارو به آتیش می کشم. من که هستم برات من که نمُردم مامان. کاش خدا این استیکرارو از زندگی ما برداره. اما شایدم خوبه. نمی دونم. اما بنظرم آدم چهار تا خط بنویسه طرف دلش آروم می گیره. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۳, شنبه

رسیدم خونه
چراغ خونه روشنه
چه حس خوبیه قبل تو کسی خونه باشه و شب بارونی وقتی می رسی یه سوسی تخم مرغ و قارچ منتظرت باشه و فیلم هم پلی شه...زندگی همینه ها 

۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

با حوصله تیکه های سیر رو توی کره طلایی می کنم و تیکه های فیله رو بهش اضافه می کنم. اون طرف تر اسفناجا دارن برق می زنن... یه فیلمی بود توش رویا نونهالی و گلشیفته بودن... صبح به صبح زنبیل حصیری می گرفتن دستشون و راه می افتادن به خرید ماهی تازه و سبزیجات و ... . از اونجا یه روز بهم گفتن تو زندگیت اینو داره ها... من گفتم خب. 
گوشه شب نشینی همین طوری که فیله های شکم پر از اسفناج و خامه و مخلفات توی فر دارن طلایی می شن، به صدای خنده آدما فکر می کنم... به مهرداد که از کما برگشته ... روی گوشیم می افته صبا... من می خونم بابا و فکر می کنم یعنی این موقع شب چکارم داره. چه خوبه باور من از واقعیت قویتره. صبح بخیر 
هشتگ ناردونه و هشتگ خانم نادرونه در اینستا

۱۳۹۵ بهمن ۱۶, شنبه

این یک آگهی تبلیغاتی نیست :)

اگر روزی سفارش غذایی به نام پست های این محل و یا نام این وبلاگ را دیدید، بدانید و آگاه باشید که غذاهای خانگی که همیشه با آب و تاب نوشته شدند و خوانده نیز شدند حالا توسط عموم خورده نیز می شوند. 
همیشه با خودم فکر کرده بودم که آشپزی حالم را خوب می کند و کشف ادویه های کشورهای همسایه و شهر های کشورم جزیی از زندگیم هستند که یک جا باید دِینش را ادا کنم. یه روزی یه جایی یه خونه ایی حیاط دار ، به همون شکل خونه حق ِ منه از این دنیا که توش غذا بپزم و منوش چلو کباب کوبیده و لقمه زعفرونی نباشه. چی باشه؟ ایناباشه: 
خورشت تُرش و واش مربوط به خطه سبز شمال کشورم 
کباب کُماج که شبیه نوعی خورشت است و با ماهیچه و آلو و سیر و فلفل دلمه ای رنگی و آب انار طبخ می شود 
باقالی قاتق جان
ته چین گوشت و بادمجان و دارچین
چاینیز فود 
انواع پاستا 
سبزیجات
باقالی پلو با ماهیچه سرآشپز
مغز لوبیا پلو با گوشت طبخ شده با گرد غوره در زیر برنج
لوبیا چشم بلبلی پلو
حلیم بادمجان مخصوص سرآشپز
میرزاقاسمی کجایی بیا و ببین
و از این قبیل ...
شما را به خدای بزرگ می سپارم 

۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

6 ثانیه به عکس نگاه کنید


مرا میلی است با دیوار


صبح است ساقیا


دراز می کشم توی کاناپه ی غولم. کاناپه غول کاناپه ای ست که رنگش رسما دلت را گرم کند و بتوانی پایت را با خیال راحت در اون دراز کنی و یکی بتواند تو را تنگ در بغل بگیرد و اگر دلش خواست ماچت هم بکند. کاناپه غول کاناپه ای ست که خیلی مختصر بتواند تو را پناه باشد از این دنیای بی سر و ته. هم تو را سر باشد و هم تو را ته . 
دارزا کشیدم روی کاناپه غولم و ساعت تقریبا 7 غروب است. گلدونها از سقف آویزونن و اونها هم مثل من سردشونه. پتوی چارخونه مو کشیدم روی خودم و رمان منِ بعد از تو رو به زبون اصلی با همه زورم می خونم. چند ساعت قبل غذای تایلندی خوردم ولی توی دلم سُرسُره ی بلندیه که هعی منو می زاره اون بالا و سُر می ده پایین. زنگ زدم به مامان. خیلی غروب جمعه بود خونه شون. خیلی زیاد. منم توی دلم هم غروب جمعه هم 14 فروردینه و هم عصر عاشورا. خزیدم توی کاناپه ام و کتابم دستمه و فیلمم گذاشتم. یک چشمم بیرون از پتوس و هوا بی ناجوانمردانه سرد است.