۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

ماهی کوچولو

چند نفر هستند که الان تکیه زده اند به صندلی و روی قسمت تحتانی کمر خود نشسته اند و خیره شده اند و فکر می کنند که سال دارد تمام میشود و .... ؟

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

معلول

وقتی یک نیمچه جمله هم از معروفی بخوانی حالت  را جا می آورد . در مورد من که اینطور است . وقتهایی که حالم خوش نیست و مثل مار به خودم می پیچم - در حاضر هم همه چی خیلی و خوب و عالی است - یک نیم خطش می کوبد در دهانم که هان حالت جا آمد؟ بعد یک چیزهای بی ربطی الان مثل کرم در من وول میخورد که نگو . مثلن اون روز غروبی که رسیده بودم خانه و یارو داشت حرف می زد که :من یک مرضی دارم که مثلا" شما که الان دارید با من حرف می زنید و من دارم مثل عاقلها نگاهتان میکنم درهمان لحظه توی خیالم سر کوچه وایسادم و تاکسی می گیرم و می رم فلان جا و کارمو می کنم و سر راه یه چایی هم می خورم و ... ! بعد من قاه قاه خندیدم .آخر خودم این مرض را می شناختم . 
بعد چیز بی ربط دیگر اینست که همین حالا که دارم می نویسم به این فکر می کنم که اون بوتم با اون جوراب شلواری عالی است و می توانند زندگی خارق العاده ای با هم داشته باشند .مورد بعدی اینه که به دلیل نمی دانم چی چی همه چیزم را گم می کنم .کارت هدیه آخر سال را ، کفشهام، لباسی که تازه خریده بودم ،برای بار دوم همان گوشواره را و... نسخه پیچیده ام که خوب یارو وقتی چیزی را جایی می گذاری بلند تکرار کن سه بار که "اینو گذاشتم اینجا !" .
آهان هوا هم خیلی سرد شده . گلدان کاکتوس هم چیز خوبیست .برای عید دنباله بهونه می گردم . برای عید ... 
چرا راستی اینجا عید ها مردم جیغ نمی زنند . همه معقول رفتار می کنند . خوب بابا سوتی جیغی دستی هورایی ... اینکه نشد کار که بومبو دو تا ماچ و پاشید برید خونه یارو .
آقای" ی" از اون ور داره می گه اینجا می خواد برف بیاد . شاید هم بیاد . بعد خانم آ نوشته بود که از نوشته های بلند نترسید . من همیشه وقته پابلیش کردن یادم می افته ای وای از فلون چیز ننوشتی که ! بعد نمی نویسم . یادمم می ره . اما تاول می زنه تو مغزم می مونه .همینا می مونه تولید سرطون می کنه فک کنم . یعنی هستن آدمایی که وقتی می نویسن پا می شن دیگه چیزی نمونده باشه ؟ داشتم به حرفای عباس معروفی فکر می کردم . که روزی سه ساعت می نویسه . خیلیه به نظرم .اما حیفه اون .باید بیشتر بگه به چی فکر می کنه.یعنی وقتی پا می شه بره از نوشتن ، چیزی مونده که نگفته باشه ؟ این رمان تماما" مخصوصش ذهنمو مشغول کرده .
خوب یکی باید باشه که زنگ بزنه میام دنبالت بریم شهر کتابی جایی .کمی برای خودت بچرخ .بعد خواستی من میرم بین قفسهها گم و گور می شم . اصن از دور نگاهت می کنم .کتابایی رو کهمیخری نگه می دارم که خسته هم نشی و این حرفا . هر آدمی حتی بابا بزرگ رستم هم به نظرم نیاز دارد لوس باشد .بابابزرگ رستم چرا حالا ؟ چون هم بزرگ است هم نر . 

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه


من

حتي تو را نبوسيدم

اين گناه لبان من است
.............................
حسين وحدتي

دهخدا

خر ِ توقعی واژه ای ایست که وقتی از کسی توقعی داری و باب میل تو نمی شود اوضاع می توانی به خودت بگویی و آرام آرام با مسئله کنار بیایی . البته فکر می کنم اینجور باشد

سیریِ ِ مطلق

اینکه زمین گرد است
اینکه دنیا کوچک است
اینکه کوه به کوه نمی رسد
آدم به آدم می رسد
اینکه دل به دل راه دارد
اینکه ...
اینها همه دلداری ست برای زنده نگه داشتن من !
بکش این دستگاههای لعنتی را از من
ریه هام از اکسیژن دنیا سیر است

سمیــــــــــــــــــرا فاضلی

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

لابعالی

این روزهای آخر اسفند
یاد تو را
به سرم
تازیانه می زند
تازیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانه

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

نرینگی

همین بوده همیشه اوضاع ! همیشه در برخورد اول سرد و خشک . وسایل ها هنوز نرسیده و من از در  وارد شدم و یک راست سراغ رئیس دفتر را گرفتم .توی اتاق پیش رئیس بود .نشستم روی مبلمان چرمی وسط سالن و به منشی توضیح ندادم که منتظر می مانم یا نه یا اصلن من کی هستم . روی میز یک مجله مربوط به امور پزشکی عربستان صعودی است ، آن را ورق می زنم .خانمی که منتظرش بودم از دفتر رئیس بیرون می آد و خوش آمد می گوید و ...
تا وسایلم برسه نوت بوک رئیس را بر می دارم و شروع می کنم . آدم های اینجا همه با تعجب به من نگاه می کنند و تقریبا" نیمی از جمعیت اینجا نر هستند و همچون خاله زنکان دور هم جمع می شوند و راجع به هویت شخص خاص من با هم مذاکره می کنند و من این مهم را فان خود قرار داده ام . چند ساعتی نگذشته که من وسایلم را برقرار کرده ام و چند کار را هم به سر انجام رسانده ام و با موجودات خوشایند محل قبلی گفتمان اینترنتی می کنم . آدمهای اینجا (نر ) ها سخت همدیگر را به اسم کوچک و جون و این حرفها صدا می کنند .از اسم کوچکم به شدت مراقبت می کنم .در نزدیکی میز ما اتاق نگهداری سرورها زی می کند که باد سردی وقتی باز می شود هوهو کنان بر ما می وزد . آدمهای اینجا همه وقتی رئیس عبور می کنند بی آنکه پلک بزنند به مانیتور نگاه می کنند !در همان لحظه گویی که خوش آب و رنگ ترین زن جهان در نمایشگرشان حلول کرده باشد !

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

دستی برای من

 حتم دارم از آخرین باری که خودم را با دقت در آینه نگاه کردم ، یک ماه بیشتر نمی گذرد. حتم دارم این موهای سفیدی که روی گوشم چون گوشواره نقره ای میدرخشند، آنموقع نبودند.  زندگی همان زندگیست . همان تنهایی ، همان دردها ، فقط نمی دانم چرا ورژنش عوض شده. کمی عشق چاشنی اش شده است، گویا . همین برای اینکه دودمانت را به باد دهد کافیست.
همین که کسی باشد ، که شبها بیاید کنار تنهائیت دراز بکشد،صدای نفسهایش بنشیند در قلبت ،  دست بیندازد میان دکمه های پیراهنت ، با جسارت مردانه اش، هرچه پیله بدور خودت تنیده بودی تا بحال را بدَرَد ، و تو را در آغوش خود خلع سلاح کند.سرش را روی سینه تنهائیت بگذارد و تو انگشتانت را فرو کنی در حجم موهایش، و با آنها بازی کنی تا هر دویتان خوابتان ببرد.
همین که کسی باشد که لبهایش را بیاورد کنار گوشت ، و آرام در گوشَت زیبا ترین دوستت دارمِ دنیا را بگوید. وقتی اشک می ریزی دستی باشد که خیسی اشک را از روی گونه ات پاک کند. دستی که تورا تنگ بفشارد به خود ، سرت را بگذاری روی سینه اش ، همه غمهایت را همانجا خالی کنی و دم برنیاورد. همانطور آرام ، همانطور مهربان ، فقط دوستت داشته باشد ، فقط همین ....

  منبع

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

یک کاسه سفالی آب

این لحظه ها که کتابها و زونکن هایم را کارتن کرده ام و فقط مانده این کامپیوتر را هم جمع کنم تنها حس خانه تکانی دم عید من است و این انگار که خوب باشد . انگار که یک رفتنی باشد که درد هم نداشته باشد ها !اونجوری است . یا اینکه آدمها سِر می شوند .بعد هی راحت می روند .  چای آخر را می خوریم و گفت و چای را می خوانیم . انگار که وبلاگ خوانی تنها کاری است که از آن لذت می برم هنوز . وقت برایش هر جور که شده پیدا می کنم . اصن یک آدم بی ربطی هستم به کارم انگار . یعنی اگر آقای ز بداند با این همه عجله ای که برای پروژه جدید دارد من نشسته ام اینجا و سیاه می نویسم چقدر راجع به دیوانگی من مطمئن می شود ؟ 

عوضی

آدم گاهی باید شهامت این را داشته باشد که جلو آینه حتی اگر نتوانست با صدای بلند حتی اگر نشد بی صدا به خودش بگوید "تو یک عوضی هستی !"
و از تو عوضی تر کیست آیا ؟
می توانی عوضی نباشی ؟
چه قدر از خودت باید کوچ کنی تا این عادت لعنتی از سرت برود ؟
شرف تو بی شرف تر است یا کارتن خوابی که زندگی اش بند یک سوزن است ؟


۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

تولدانه

کیک را همه با هم فوت کردیم .بعد همه با هم بریدم . چایی را من ریختم . هر کسی یک لیوان برداشت همان شکلی که دوست دارد . بعد همه نشستیم روی زمین . یک زمین خوبی دارد .یک شوفاژ دارد که پایینش پشم ببعی دارد که به آن می گویند جای امام . در حوالی جای امام نشستیم و عکس می گرفتیم و چایی و کیک و اینها می خوردیم و از خشتک و اهمیت آن در زندگی سخن می راندیم .


پی نوشت » پلاک یک

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

نوستالژی

اگر یک بار این با فکر کسی به ذهنتان خطور کرده و کار نکرده ، هیچ وقت برای هیچ کس دیگر هم کار نخواهد کرد .

می خواهم بروم ____ دور ____ هر چه دورتر ....


حرف نویسه ها

این صدای تق و توق کیبرد توی دفتری که من توش تنها نشستم یا شما که توی اتاقتی یا همه ی ما که هر جاییم و فقط به یک صفحه نگاه می کنیم و چند تا دکمه رو فشار می دیم جز معنی اینکه ما داریم یه چیزی رو می نویسیم چی می تونه باشه ؟
آیا ما کلی آدم ها تنها می شناسیم که همه به فشردن این کلید ها بیمار شده اند ؟
آیا یعنی کارهای ما تا نیمه وقت طول کشیده ؟
آیا یعنی کلی حرف دارم که نمی تونم بزنم یا شنونده ی لازمش نیست و فقط می توانم آنها را بنویسم و یک جا ذخیره کنم و یا بدهم به آدمهای بی ربط ماجرا که آنها را بخوانند ؟
آیا این صفحه کلید شرف دارد به ماشین تایپی که خودت تایپ می کردی و پرینت می شد و می خواندی ؟
آیا حرف دلتان که می رود در صفحه کلید و بعد اینتر و فلانیها می خوانند همیشه حرف دلتان خواهد ماند ؟ آیا آن هنوز متعلق به شماست ؟
آیا داری خودت را وصل می کنی به جایی ،کسی ،لحظه ای یا چیزی که نمی دانی هویت واقعی اش چیست ؟ این همان جایی است که اسمش را گذاشته ایم مجازی ؟
آیا این کلید ها درست حق کلامت را ادا می کنند ؟
آیا تو به این صفحه کلید راست مطلب را می گویی ؟ آیا او به فلانیها راست خواهد گفت ؟
آیا ؟آیا ؟ آیا ؟ ...
.
.

.
من روزی را می بینم که دیگر هیچ کسی حرف نمی زند . با خودش یک صفحه کلید دارد که همه جا می برد و همه ی حرفهایش را می نویسد . همه را . 

خواب برگ

درخت ها
وقتی می خوابند
می میرند

گونه ای زنده گی ؟

درخت ها
عاشق می شوند
هیچ وقت با هم نمی خوابند
هیچ وقت !
تبر ادامه ی نسل آنهاست
هم از جنس صنوبر هم چنار ها هم ...

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

در ستایش جایزه ی اسکار آقای فرهادی


یک وسیله یک وجبی به اسم پدال گاز هست زیر پا که عجیب تحت سلطه ی شماست . فشارش می دادم و صدای ضبط هم کمک حالمان . کنار اتوبان کردستان نوشته اند مطلقا" پارک ممنوع ! شاید می دانستند که آنها که کنار اتوبان پارک می کنند شاید قصه شان سر دراز بگیرد و چه بسا شاید پارک نکنند از این مهم جلوگیری شود و این حرفها .
 این جدایی که جایزه گرفت خیلی دلمان را روشن کرد . انگار که اصلن این خانه چه تاریک بوده که با طلایی اسکار یک شمعی کنارش حالا روشن شده که نورش هم کم نیست . تقاطع جهان آرا .صبح روزی است که چند ساعتی از برنده شدن جناب فرهادی نگذشته و من هم تا چند دقیقه ی پیش اخبار و رسانه های مردمی را دنبال می کردم . پشت چراغ قرمز نشسته ام و شیشه ها بالا .با خودم فکر می کنم که یک جای کار می لنگد .که چرا این همه خوشحالی را مردم نه گیلاس به هم می زنند نه سوت و دست نه توی خیابانهاشان بروز می دهند .شیشه را می کشم پایین .
 هنوز هم هیچ صدایی نمی آد . از چیزی می ترسند ؟ جایزه بردن و خوشحالی هم مگر اینطوری میشود ؟؟ انگار که یک خواب باشد که تو فقط دیده باشی ها ! دلم می خواهد بزنم به شیشه ی ماشین بغلی که هی آقا شما هم خبر را شنیده اید ؟ چراغ سبز می شود .راه می افتم . این مردم خوب یاد گرفته اند چطور خوشحالیشان را با شِیر کردن عکس و فیلم در فیس بوک و پلاس و اینها بروز دهند . این مردم از درون خوشحالند .همین ها همان هایی هستند که یادشان دادند از درون اعتراض کنند و ناخوشحال باشند .

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

زمستان هم می گذرد

بعضی ها نه اینکه نخواهند ها .جدا از اطوار نخواستن ، آنها را که وقت بغض و ناراحتی نمی تونند حرف بزنند، را کاملن می فهمم . انگار که یک قفل چهار کیلویی را بسته باشند به یکی از آن وزنه های چند کیلوویی آهنی که آقا یدال.. باهاش پنیر تبریزی می کشید برای مشتری هایش . هی نباید بپیچی به پر و پاشون . خودشون خوبتر که شدن می آن می زنن روی شونه ات که حرف دارم . آن وقت نه باید بگی چرا پس زودتر حرف نزدی و اینها . حتما" نیاز داشته سمباته بردارد بیفتد به جان خودش و یک قسمت هایی را صاف و صوف کند و بعد براده هایش که ریخت از اثر هنری اش حرف بزند . کم ندیدم اینجور آدمها را .
هر کسی یک جوری است . یکی حرفش نمی آید .بهتر است یک کاغذ و قلم بگذاری دم دستش بی اونکه بفهمه اینو تو گذاشتی تا یادش بندازی تو آدمه نوشتنی . خودش می آد می نویسه .سبک می شه .هیچ وقتم به روش نیاری وقته نوشتنته به گمونم .


آرزوی دست یافتنی من

نزدیک های آخر سال بود که می گشتم دنبال شماره ای که بتوانم کارهایم را جور کنم و بروم . اینجا را خیلی ها می شناسند و به نظر خیلی ها احمقانه است و به نظر خیلی ها عارفانه شاید ! برنامه جور نشد که آن سال بروم .داستان از این قرار بود که لباس راحت بر می داشتی و حوله و مسواک و اینها ! آینه و تلفن و اینها را می سپردی به روزمرگی و می رفتی . صبحها زود بیدار می شدید و می رفتید سر کلاس . می توانستی بین روز بروی در محوطه و راه بروی . دیوانه ها راستی همیشه اینجوری زندگی می کنند ... 
خلاصه یک تخت داشتی آنجا و هفته ای زندگی ات در سکوت و یک آرامشی که به نظرم آبی بود می گذشت . شنیده بودم خیلی ها طاقت نمی آورند و می زنند بیرون . اما من می رفتم که بمانم . البته این فقط در حد یک نظریه است و ممکن است حرف مفت باشد بعد ها . خلاصه که این نیاز ، این دلم که می خواهد برود را نمی توانم نگهش دارم .

بعدترها ...

" در زندگی نباید به کسی گوش کرد . در مرگ هم " 
انگار همه چیز را نوشته باشد .نه اینکه بنویسد تا کسی بخواند .می نوشت تا اگر آلزایمر رحمی کرد به او و دری گشود به حافظه اش ، اینها را بخواند و کیف کند . که زندگی چقدر می توانست زیبا باشد و چقدر دوست داشتن دو نفر می تواند زیبا باشد . که آیا من تا به حال کسی را اینگونه دوست داشته ام ؟  شاید هر بار که بخواند خسته نشود یا دوستش داشته باشد یا به دنبال کسی بگردد تا او را اینگونه دوست بدارد . آیا او که به دنبالش هست هنوز هم تو می توانی باشی ؟ این را تو می دانی و بس ! 
شاید حس کنی کسی را اینگونه عمیق و زخم دار دوست داشته ای که تو را گذاشته و رفته است با دیگری خوابیده است حتی و یا شاید او را بی رحمانه با همه ی خنده هایش و نگاههایش به خاک برگردانده اند .شاید با خودت فکر کنی چگونه آن همه نگاه ، صدا ، عطر و احساس را در تابوت جا داده اند؟
آلزایمر است دیگر . چیز های خوب و بد را با هم می ریزد توی پیت حلبی و می سوزاند همین طور که تو داری به صفحه های قدیمی گوش می کنی و با خودت به این فکر می کنی آهنگ های جدید بازار را داری به حافظه می سپاری ... 
...

بـــــــــــوبن

دلم می خواهد بتوانم دعا بخوانم ، دلم می خواهد بتوانم کمک کنم ، دلم می خواهد بتوانم تشکر کنم ، دلم می خواهد بتوانم صبر کنم ، دلم می خواهد بتوانم صبر کنم ،دلم می خواهد بتوانم عشق بورزم ، دلم می خواهد بتوانم گریه کنم ،دلم می خواهد بتوانم آن چه را آموختنی نیست بدانم ،اما نمی دانم.
من فقط می توانم بنشینم و بگذارم خدا ، یا برای آنکه خیلی متوقع نباشم ، یکی از واسطه هایش : باران ، برف ، خنده ی کودکان یا موتسارت ، برای انجام کارها به جای من وارد عمل شوند .

نوشتن راهی است ...

من از همان ابتدای کودکی با خودم حرف می زدم
من در خویش گفت و گویی را دنبال می کنم که دنیا سعی می کند آن را قطع کند .برای تداوم بخشیدن به این مکالمه ، من به نوشتن روی آوردم .آن چه درون من بیان می شود در کتابهایم نیست.کتاب پاسخی است به سروصدای دنیا .آنچه درون من بیان می شود به سکوت سپرده می شود .آنچه درون من بیان می شود ، چیزی جز سکوت نیست .
کتابها از کنار این سکوت می گذرند .با آن تماس پیدا نمی کنند .نوشتن تقریبا به اندازه ی بی کار نشستن و منتظر اولین قطره های باران بودن جذاب است .
گاه ریتمی را که دوست دارم از دست می دهم .این ریتم دو ضربی را : حضور-غیاب، کلام-سکوت . حالا فقط در یکی از این حالتها دست و پا می زنم و به گونه ای بی انتها در آن سقوط می کنم :
گفت و گویی گنگ ، سکوتی ممتنع ، نت هایی اشتباه .
این زندگی
مانند این مرگ
برای قلبی که به ما اهدا می کند خیلی کوچک است .
آدمی به محبوب هایش چیز های زیادی می بخشد . کلام ، آرامش ،لذت .
تو با ارزش ترین ِ همه را به من بخشیدی: فقدان .
محال بود بتوانم از تو بگذرم . حتی وقتی می دیدمت دلم برایت تنگ می شد . تو برای من این آدم بودی و هنوز هم هستی .کسی که از طریق او فقدان ، نقص و گسستگی به درون من راه یافت .
با گذشت زمان ،خیلی از انسانها از تلاش دست می کشند .آنها از وجود خود نا پدید می شوند و تنها به دنبال واقعیت خشن می روند .می گویند : زندگی همین است .این طوری است .بعضی چیزها غیر ممکن هستند.بهتراست حرفشان را نزنیم .حتی بهشان فکر هم نکنیم . ...
تو هیچ وقت دست نکشیدی .تو همواره صبر توام با ملایمتت را حفظ کردی .برای تو ناامیدی از عشق راهی بود برای عشق ورزیدن بیشتر . .چشم هایت این را می گفت .صدایت این را می گفت .تمامی زندگیت این را می گفت .تو چیزی جز عشق نبودی .آنقدر که من از خودم می پرسم که مرگ در تو به چه دست یافت ؟ چرا که مرگ نمی تواند  " عشق " رابه سرقت ببرد .  

بوبن 

چگونه می تون قلب را بخشید ؟

در روزهای پس از مرگت ، عکس هایت را نمی توانستم تحمل کنم .امروز آنها برایم بی اهمیت شده اند .اکنون بی هیچ تاثری به آنها نگاه می کنم .من نیازی به مدرک ، اثر یا نشانه ندارم .تو هیچ وقت به من تعلق نداشتی .تو هیچ وقت به هیچ کس تعلق نداشتی .تو با تمام وجود کسانی را که با آنها آشنا بودی دوست داشتی .تو هیچ گاه این عشق ،آزادی درخشانت را از دست ندادی .
از این آزادی تصویری وجود ندارد .وجود چنین تصویری محال است .تو در این عکس ها نیستی .تو در طعم زندگی من هستی .تو در انسانهای آزادی هستی که می بینم .ما نمی توانیم کسی را دوست بداریم ، بی آنکه ب یاختیار بخواهیم او را در فلب مان جای دهیم .حال آنکه بودن یعنی بخشش قلب به کسانی که دوست داریم بیآنکه آنها را به خود بخوانیم و چگونه می توان تا ابد قلب را بخشید ؟ 

کریستین بوین 

یه روزی ...

وقتی او را به خانه می آوردند من داشتم حد فاصل میان حال و پذیرایی را می دویدم . صدای بوق ماشین و موتور ماشین را می شناختم . فهمیدم که آمدند . خیلی گریه می کرد و از گریه به بعدش را خوب یادم نیست که الان آنها که یادشان هست می گویند او گشنه بوده و با قن داغ حسابی سیر شده و خوابیده .
همه می گفتند چقدر زیباست . مادرم با آب و تاب برای همه می گفت که پزشکان و پرستاران از او به عنوان زیباترین نوزاد این بیمارستان یاد می کنند و من با خودم فکر می کردم خوب زیبایی یعنی چی ؟
آن زمان من چهار سال داشتم و خیلی چیزها را می فهمیدم و خیلی شرافتمندانه خودم را به نفهمی می زدم . این حرفه جور عجیبی در خور من رفته بود انگار ! یادم است توی راه برگشت از بیمارستان از برادر پرسیدند اسمش را چی بگذاریم و ایشون امر فرمودند " ... " و شناسنامه به دستور ایشون به همین نام مُهر خورد !
از تلاش های مکروه برادر مبنی بر گذاشتن بالش بر دهان نوزاد که در دوران طفولیت  بر من روا داشته بودند خبری نبود و من وظیفه ی خطیر خود می دانستم که از هیچ مراقبتی دریغ نکنم . از آنجا که نوزاد چاق و چله بود و با شیر مادر گرسنگی شان درمان نمی شد من شیر خشک برایش درست می کردم و او را روی پا می خواباندم ! و شیشه شیر را روانه شکم نوزاد می نمودم .
شیشه ها پر و خالی می شد و نوزاددستهایش را در هم قلاب کرده چشم از ما بر نمی داشت و ما که زورمان نمی رسید پاهایمان را که چون کارتون تام و جری زیر پیکر گرانبهای نوزاد پِرس شده بود را تکان دهیم ، دستهایمان را به گوشه های بالش می رساندیم و همه ی عزم خود را در جهت حرکت های افقی جزم می کردیم تا کودک خوابش ببرد .
و چقدر احساس رضایتمندی بر ما مستولی می شد که دیگر به زور برادر نباید با ایشان بازی های احمقانه پسرانه بکنیم واز این قبیل موارد .
کودک بزرگ و بزرگ تر ، عزیز و عزیز تر می شد و حالا خانم ما را " مامان مخفی " صدا می کند و یک دنیا آب نبات چوبی در دلمان آب میشود !

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

رادوین بزرگــــــــــترین مرد دنیاست


پسرم
لبخند بزن ،
بزرگ شو ،
اشک نریز ...
راه به اندازه ی کافی سخت تر از آغوش توست .
صبح ها دوری تو، از خورشید برایم یک دروغ محض می سازد ،
عصر ها لمس وجود نازنینت غروب حقیقی ترین خورشید است؛
ببین جهان را چگونه برایم از این رو به آن رو می کنی  .
رادوینم ،
من یک مادرم!
جوان مرد کوچک من ،بزرگ ترین مرد دنیاست .
امروز
فردا
تا همیشه
سخت ترین اسفند ها را برایم بهار می کند .


برای رادوین و مادرش



سر به شانه

سر به بالا می بری بانو
جهان سراشیب می شود
سر به پایین می آوری
همه چیز فرو می ریزد
من در پایین ترین سطح وجود شما زندگی می کنم ...

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

بی خوابی

حاضرین شادی زحمت کارشونو با جمع شدن دور هم و نوشیدنی و رقص و خنده و عکس و از این قبیل جشن گرفته بودند .پیک ها پر و خالی ، سیگار ها روشن و فیلتر می شدند .دوربین ها چیلیک چیلیک عکس می گرفتند .گاهی هم در این بین روی کسی که در جمع  که در تهیه این کار هنری نقش نداشت زوم می شد و چیلیک .
اتوبان ممتد ادامه داشت و ماشین بی  هیچ سرو صدایی راهش را ادامه . زمان کمی کش دار تر از همیشه می نمود .یک پلک ساده یک ساعت طول می کشید انگار .ساعت را نگاه می کردم .چند بامداد بود .هنوز زمان دیرتراز دیشب و پری شب می گذشت . به یک زلزله چند ریشتری مشکوک بودم . ساعت روی دیوار هوس بازی کودکانه کرده بود گویی . صدای عبور ماشینهای توی خیابان از گوشم ورود و از چشمم دخول داشتند . تونل زده بودند تا توی سرم .بی هیچ نوری . ماه پاره ها همان اراجیف صبح پخش شده را پخش می کردند . ارجیفی که صبح ها زن ها ی خانه دار می بلعندشان و شب روی ما این هضم شده ها را بالا می آورد . صبح نمی شد . نمی شد . نمی شد ...

اتاق از هرای دیوان و هراس کرکسان آکنده است
چراغ را خاموش نکن می ترسم
زمزمه را نکش می ترسم
آه
که اگر امشب
تنها همین امشب
صبحی داشته باشد
دیگر جهان همیشه آفتابی خواهد بود

حسین منزوی
 

کنایه

بند ناف همان طنابی است که می برند
طناب دار همان طنابی است که گره می زنند
بریدن ؟
یا
گره زدن ؟

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

طناب

زمین شاهانه ترین تخت بود برای سرهای ما
حالا سر به دیوار
فردا سر به سقف ...

مبهوت

هنوز خوب نمی دانم که چشمهای تو را باید به شراب تعبیر کنم
یا
شراب را به چشمهای تو !

پنجره


stein


پر--------واز


۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

آتیش بازی


تقصیر تو نیست که رفتی
اما
آمدن ذره ذره وجودت را در جانم کسی باید گردن بگیرد .
اعتیاد به حجم حضور دستهایت ،
وقتی سیگارم را به لب هایم گره می زنم
زندگی ام را به آتش می کشد
اعنت به فلسفه فندک !
من که عادت داشتم خودم کبریت بکشم !
این نقشه ی شوم فندک و دستهایت
حالا چه آتشی بر پا می کند .

۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

لیلی

بهانه نیاور ماه ِ من !
شما مجنون بودی و بید را مجنون نامیدند ؟

صورتحساب

چشمهایت دارند تاوان فاصله ها را می پردازند
خیسند ...
حساب صورتت را داری می پردازی
با چشمهایت ؟ با اشک ؟
صورتحسابت پای من



آب و آتش

گاهی برای گریز از تمرکز روی موسیقی و جا ماندن توی کلمات و نوت هایش می توان موسیقی بلادی را انتخاب کرد که نه دیده ای و نه شنیده ای . اینگونه کمتر فکر می کنی . وقتهایی که یاد آوری کسی یا چیزی یا جایی یا هر چیزی در همان لحظه به قدر کافی آزارت می دهد باید بهشان یک کـــات بزرگ دهی . 
اگر زنده باشی زمان هست برای مرور . آدمی باید با زخم خود مدارا کند . آدمی باید گاهی سر به سر خودش نگذارد . چیزی نپرسد . چیزی نگوید . چیزی نشانش ندهد .
وقتی از خیابانی می گذرد و می داند چشم هایش الان میخ مکان خاصی ، مغازه ای یا جایی می شود باید دست بگذارد روی چشمهایش بگوید جان من ! نگاه نکن .همه چیز همان جای همیشگی است . بگوید این را گوش نکن برایت خوب نیست گلویت درد می گیرد ! آتش روشن می شود دودش می رود در چشمهایت و می سوزد ...
اینجا نرو .اصلا" آن خیابان با همه ی آسفالت هایش منتقل شده جای دیگری .راهش را بسته اند .
باید دستهای سردت را فرو کنی در جیبت و حالیش کنی این جیب !- همین جیب - امن ترین و گرم ترین جای دنیاست فعلا" .تقویم ها همه دروغ می گویند عزیز من .پای هیچ روز خاصی وسط نیست . 
باید اجازه ندهی فکر کند .گاهی باید بگذاری من درونیت استراحت مطلق کند . 

رینگ


$


سایلنس

یک جایی از فیلم Eat Pray Love است که لبز خودش را معرفی می کنید و با خنده می رود سراغ کسی و طرف دستش را دراز می کند و دست می دهند و بعد دستش را به سمت سینه اش می برد و به کارتی که روی آن چسبانده اشاره می کند :
silence


معروفی

گفتم: «می‌ترسيدم دست‌هام از دلتنگيت بميرد، حالا ديگر از هيچ چيز نمی‌ترسم.»
گفتی: «چرا اينجوری نگاهم می‌کنی؟ حالا که همه چيز توی من تمام شده؟ يادت هست من امنيت می
خواستم؟ يادت هست تب داشتم تنهام گذاشتی آن شب؟»
گله‌های تو و
کوتاهی‌های من برای تو کوه شده، دلتنگی من و خوبی‌های تو برای من کوه شده، دو تا کوه بلند بين من و تو فاصله است حالا که هردومان نمی‌دانيم با آن چه کنيم...