۱۴۰۴ مرداد ۱۶, پنجشنبه

دریای سیاه

چمدونشو از روی ریل بر داشتم . چند وقت پیش نوشته بود چه سختشه برگرده کشورش گفتم یهو دیدی خودم بردمت .

حالا واقعا من اونو برده بودم و اون منو !

دم در اومده بودن استقبالش. دوست داشتم این مدل خوشامد گویی رو‌. آدرس هتلمو دادم تا منو برسونن . هتل خیلی دور بود و یه جای پرت وسط دریا .

انگار کسی که میخواد گم بشه اونجا اتاق بگیره که حتی رسپشنش رباتیکه .

تب داشتم و قبل پرواز برام دارو گرفته بود . ازش خواهش کردم برو و نمون نگران . جمله معروفم من خوبم برو !

خوب بودم برای نوع مراقب بودنش ، همزمان خوب نبودم برای نوع مراقب بودنش که نگرانم بود .

ماه رو توی اتاقم از پنجره میدیدم همون موقع یکی تکست داد چه صدلی شمس لنگرودی خوبه ؛ بی اینکه بدونه داشتم به صدای شمس نگاه میکردم .

چند دقیقه بعد تلفن زنگ زد . لطفا غذاتونو تحویل بگیرین .

پت تای وسط دریا نفرستاده بود ، که فرستاد !


از نظر روحی نیاز دارم وسط همون دریا باشم و‌تو نری !



۱۴۰۳ شهریور ۱۰, شنبه

نوشتم متاسفم نمی تونم. برو سفر . 

توان نوشتن نه حتی بسیار ستودنی ست. ما حتی موقعی که می نویسیم نه همانقدر در معذوریتیم که میخواهیم چشم در چشم بگوییم نه . 

میخواستم هیچ کس را نبینم و جامعه ام محدود شود. تمام پل های ارتباطی که به جهان نشان می داد من هستم را ببندم که هیچ پلی نباشد. برای خودم می خواستم این کار را کنم و کردم. روز چهارم همان تب و لرز معروف مخوف یقه ام کرد. کجا ؟ همت شرق بعد از پل مدرس. جایی که از همه غرب و خانواده دورم. 

همه ؟ غرب؟ خانواده ؟ می شه آنها را نام ببری و دست از سر خودت و آقای هاید برداری؟ غرب  و شرقی باقی نمونده لطفا آن را ببین و بعد با خیال راحت برگرد به شمالی ترین شرق کوهستانی ! به خانه ات . زن . کوتاه بیا ! 

همان جا توی اتوبان تلفن هاید را گرفتم که لطفا بهم یه چیزی بگو و حرف بزن تا دووم بیارم تا مرکز درمانی. او ادامه داد اما قول دووم آوردن قول طولانی ایی نشد. با سرعت بالا ماشین را کشیدم لاین کنا رو ترمز. 
خودم را انداختم بیرون ماشین . اولین موتور من را دید و برگشت. هنوز آدمهایی هستند که فارغ از غرب و شرق و احساس برایت دست از کار و زندگیشات بشورند. دست و صورتم را شست و بعد گفت نترس. تا جایی که برسی با تو میام. 

همین جمله مثل سوخت نجاتم داد. تا جایی که برسی... همین را تکرار می کردم و می رفتم و از پنجره برای آقای موتوری دستم را بالا نگه داشتم که یعنی رسیدم و برو . 

روز چهارم روز سختی بود. نور غروب را روی دیوار خونه کوهستان می پاییدم و از هر تغییری با زاویه کج عکس می گرفتم. من از این تب و لرز کوفتی می ترسیدم که از راه رسید. برای هیلینگ منتظر نشانه بودیم که خودش می رسید کم کم .

روز هفتم چشمم را توی خونه باغ باز کردم. پرنده ها می خوندن و هنوز دلم هیچ کسی و جایی از جامعه را نمی خواست. به آقای هاید گفتم به دو تا اجاق سنگی با هیزم برای پاییز نیاز داریم. به هر چیزی که برای ادامه دادن امیدوار کننده است. 
هیزم های چیده شده نشان از ادامه دادن دارن . من به هیزم ها، به غذای روی آتیش دل بسته ام . 
آقای هاید کمی نگاهم کرد و سرش را تکان داد. ما به راحتی از حرف نزدن هم لذت می بریم. 

۱۴۰۳ مرداد ۲۷, شنبه

 فکر کردم خانواده یعنی همین. همین شکل از ارتباط. هر نسبت و قومیت و خویشاوندی، معنی خانواده نیست. گاهی حتی والدین و خواهر ها و برادرهای آدم، خانواده اش نیستند. خانواده یعنی کسانی که بخاطر خویشانشان خود را تطبیق بدهند، در کمی و فزونی مشارکت داشته باشند، با هم حرف بزنند و سعی کنند هم را بفهمند، اصلا بخواهند که قلق گفت و گوی هم را یاد بگیرند. آنکه تواناتر است‌ همیشه آن بالا نماند، بیاید پایین تر و با بقیه حرکت کند. هم را بلد بشوند، نیازهای هم را ببینند.


زن ها همیشه حواسشون هست به غذای قبل یا بعد از سکس. به مراقبت های قبل و هارمونی رایحه بادی اسپلش و عطر و بادی لوشن. 

مردهایی دیدم که حواسشون بوده به اینکه چند دقیقه بعد از حموم وقتی هنوز مو خیسه و هنوز خیلی خشک نیست مون بلان مشکی را روی موها و نبض گاه ها خالی کنن.

مردهایی ددیم که به رنگ و بو و تمیزی و خنکی ملحفه های تخت مورد طبع و سلیقه ی زن هم فکر کردن. می خواستن همه چیز به ارگاسم نزدیکتر باشه . 

زن یا مرد از یک جایی به بعد هر کدام به لذت بیشتر بردن توامان شان فکر کردن بازی را بهتر تمام کردن و اونجایی که وقت سکون و کم شدن نورها و حتی کمی خواب و لختی تن رسیده، هول رفتن نبودن و دلشون توی زمین بازی همینطور پت و پهن بوده . 

حالا همین را بردار ببر توی شهر کوچیکی نزدیک ال سالوادور، بعد از ساعتها موج سواری و خستگی تن . یک میز کنج اتاق بزار با دو شات ویسکی . زمان ؟ حوالی هفت و نیم غروب . نزدیک دریا . با کمی صدای موج ها و آدمهایی که بیرون در انتظار دیدن غروبن. غروب ساکن اتاق و آسمون بیرونه . 


۱۴۰۳ مرداد ۲۲, دوشنبه

 خوبه. کلاب می ره. سکس می کنه. خودشو می فهمه. دلش کمتر برای بقیه می سوزه. چاک زندگی رو در حقیقت پیدا کرده. 

همینطوری راه می ره وسط خیابون و توی آفتاب منو می گیره. چی توی سرش گذشته که منو گرفته. می گه یه روزی که یه اتفاقی بیفته می تونم بهت بگم دیگه غصه هیچی رو نخور.

با خودم فکر می کنم یعنی ته کلاب و سکس و آفتاب و آزادیش این بود ؟ که اگه یه اتفاقی بیفته زنگ بزنه به من اینو بگه ؟ اصلا مگه اون خبر داره از من ؟ 

از خوبیهای مرگ

آدم خیالش راحت میشه باباش که مُرد دیگه رابطه کاملا یک طرفه و انتزاعی می شه جلو بره . 

کی به کیه ؟ 


پایان

مثلا  
همه آدمای دنیا با صدای یک بوق ممتد پایان جهان رفتن لب نزدیکترین ساحل
که تموم شدن دنیا رو ببینن 
سگم می فهمه ما باید بریم لب دریاچه جلوی خونه 
آخرین بار ِ 
سگم آواز می خونه 
نه بی قراریم 
نه قراری دیگه داریم. 
روز بزرگیه 
همه با هم تموم می شن
دیگه هیچی از دیروز مهم نیست 
حتی از فردا !
بهترین اتفاق اینه 
هیچ دلتنگی ایی دیگه وجود نخواهد داشت 
سگم آواز می خونه 
هر دو دریاچه رو می بینیم 
و همه چیز بکر می مونه برای راند ِ بعدی زمین. 



همین 

زاناکس 

۱۴۰۳ تیر ۱۵, جمعه

صبح اون روز که بیدار شدم از ذهنم گذشت تنها کسی که می تونه این قصه رو بشنوه ومنه پیچیده رو بفهمه و بعد بگه از کجای قصه بگم بهتره آیداست . آیدا حتی اگر دو بار هم زاناکس را خوانده باش کفایت می کند. 
آن روزها زیاد ایرانشهر می رفتم . برای همین رفتم یک موتور خریدم. از کافه تایپ یک شیرارده می گرفتم و می رفتم خیابان پایینی سمندریان و حرف می زدیم. یک روزی یک دختری با شلوار زاپ دار خیلی زیاد از جاش پاشد و قصه شو گفت. قصه از غلت خوردن توی اعتیاد نشات داشت تا که یهو دیدم دستمو بردم بالا و دارم می گم حقیقت اینه که ... 

چند هفته بعدش برای آیدا نوشتم. یعنی درست همون صبح اون روز که بهش فکر کردم . آیدا نوشت می رم سفر میام بعدا . نوشتم خبر از تو پس. اصلا چند هفته قبل ترش حتی وقتی ایرانشهر بودم داشتم فکر می کردم پشت پلاک بیست و هشت م و برای آیدا نوشتم. برام نوشت اونجا چیکار می کنی ؟ منم نوشتم کلاس دارم. 


آیدا رفت. منمدیگه ایرانشهر نرفتم. قصه رو هم براش نگفتم. یکی از بچه های کلاس یه روز زنگ زد. بیا گپ بزنیم. از قضا اون روز نزدیک هم بودیم و غصه از غرب تهران به شرق تهران نداشتم. رفتم و براش قصه گفتم. گفت کاش رکوردش می کردیم. جلسه دوم بهم گفت باورت می شه شاید شنبه برم ؟ گفتم کجا ؟ گفت از ایران . 


رابطه بین ادامه دادن گفتن قصه و رفتن آدمها از ایران و من که هر چقدر مطمئن بودم به گفتن الان ازش می ترسم رابطه موازی ایه . 

اصلا الان کهمی نویسم به نظرم میاد چرا این قصه برای من انقدر عجیب به نظر میاد ؟ اصلا پُخی هم نیست بابا. یه حال استمراری رها کردنش با بوق ممتد تلفن توی گوشمه.


 در من زنی ست

همین 

۱۴۰۳ خرداد ۶, یکشنبه

زن دیگه از اونجای زمان به بعد چی براش مهمه ؟ 

از چیا می ترسه ؟ از آینه روبروش ؟ 



ساعت چند دقیقه مونده به دوزاده ظهر . نیاوران

می گه چطور اینهمه چیز پیدا شده ؟ این با مختصات وضعیت سه ماه پیش اصلا همخونی نداره

خودش میدونه احتمالا 


ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه . جردن 

برام می گه دیگه احتمالش کم شده اما هیچ وقت احتمال هیچ نمی شه .ما برای برگردوندن شرایط تلاش می کنیم 

لباس می پوشه و می ره دو تا خیابون بالاتر پای دستگاه برای جابه جایی پول. اون حالا کمی پایینتر از احتمال زندگی می کنه و از زدن هر دکمه ایی شک داره . دکمه های دستگاه ای تی ام نا معتبر ترند یا دکمه های ادامه این زندگی ؟ 

دلش می خواست لباس لنین گلدار بلندشو که تا حالا نپوشیده بپوشه 

دلش می خواد دیگه برنگرده پای میز کار 

دلش می خواد خرید پروژه روبرو رو متوقف کنه 

دلش می خواد چند شب پیش عشق کوچولوش بخوابه 

دلش می خواد دیگه ننو رو نبینه 

دلش می خواد مجبور نشه به چشمای کسایی که دوسشون داره نگاه کنه و دروغ بگه 

دلش می خواد ثبور باشه 

دلش می خواد بدونه که دلش چی می خواد 

دلش می خواد بره کت با بی که بدونه تا کی 

دلش می خواد هاید رو بغل کنه 

دلش می خواد می تونست بنویسه برای کسی : نفسم به نفسای شما بنده 

دلش می خواست بند باشه اما نیست  

۱۴۰۳ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

همه رسیدن خونه کوهستان . شرت سفید پوشیدم و سوتین آبی خیلی خیلی یواش . انگار ابرها آب شده باشن توی آسمون از لحاظ رنگ. بعد پیرهن سفید بلند پوشیدم با وجود اینکه می دونستم موقع سلام بر خورشید رفتن پشت سری ها سر از همه زیر پیرهن ممکنه در بیارن اما تحمل هیچ بندی نداشتم . 

وقتی مهمونهای خانه کوهستان را می دیدم می دونستم یکی هست که احتمالا از اینجا بارها مرا خوانده اس. شاید مسیر رنجی که بردیم با هم یکی ست یا هزارتا شاید دیگر. 

موقع حرف زدن گفت از زمان وبلاگ ... با خودم فکر کردم فقط نمی دونم از زمان زاناکس یا زمان قبل تر ... خودم هیچ وقت نتونستم برم قبل زا زاناکس را بخونم . اوج منجلاب زندگی بود. یک جایی که دیگه دلم شبیه دشت های جاده رشت شد گفتم آهان باید بشینم پای یک وبلاگ دیگر. پای خانم زاناکس.

زاناکس با معرفت تر از من بود. من رفتم و اون نرفت. خانم زاناکس برای با من بودن از یک قرص آرامبخش دکتر امیدی شروع شد. گفت خانم می خوای ادامه بدی با زندگی ؟ با صد و بیت کیلو بغض گفتم هوم . گفت خانووم ، زاناکس !

بعد تر دیگه خانوم زاناکس بارها طناب انداخت ته چاه و من را نجات داد اما اینکه حالا توی خونه کوهستان یکی از اینجا آمده باشد بیرون و شبیه غول چراغ جادو واقعی شده باشد برایم باور نکردنی بود . مثل چی ؟ مثل هیمنقدری که نمی تونم تصور کنم توی اون خونه چوبی بغل دریاچه توی قطب زیر جنگل پر از برف بمونم کل زمستون رو . 

وسط های ماجرا یک جایی دلم می خواست آدم ها با خودشان تنها باشند. یا بهتر است بگویم می خواستم او با او تنها باشد. تنهایی واژه 

پر از معنایی در زمانهای متفاوت در زندگی من بوده 

همین 

 ازم پرسید می خوای به کی بگی ؟ 

گفتم بهش فکر نکردم

گفت می شه به من  بگی من خیلی وقته برای دیدنت حاضرم بیام 

 (من اما برای دیدن آدم ها انگار حاضر نیستم) سکوت کردم 



چند ساعت بعد داشتم جلسه قبل از استانبول رو جا به جا می کردم دیدم یکی که میاد اون یکی میره . یعنی  می تونستن برسن به هم توی فرودگاه جلسه کنن و منم نباشم . برای من نشستن سر این جلسه سختمه . خلاصه زندگی همینه

نوشتم همو ببینین جلسه کنین چون بعدش که هر دو بیاین و باشین احتمالا من رفتم 

نوشت نرو 



 


۱۴۰۳ اردیبهشت ۴, سه‌شنبه

هنوز تبم را کم می کنه 

حواسم پرتم را مرتب می کنه 

به مغزم خط می ده 

اومدن و اینجا رو خوندن 

جای هیچ کتابی رو نمی گیره  

۱۴۰۲ دی ۲۰, چهارشنبه

صدای رفتن ت درد می کند

داشت تعریف می کرد روزهایی که می روی صدای رفتنت را می شنوم. 

بعد صداها را وصف کرد. صدای خرت خرت برسی که به موهات می کشی. بعد خِررررررررررت را کشید به اندازه ای که نشان دهد موها بلند است. بعد صدای تق تق راه رفتنم را در آرود . بعد هوووووب صدا داد که صدای بیرون کشیدن ریل کشو بود. بعد صدای روشن شدن پریز را در آورد و بعد خیلی محکم و با تاکید چند بار تَق با تاکید بر فتحه صدای بستن در ورودی را تداعی کرد. 

اینجا یعنی من رفتم و احتمالا دیگر صدایی نیست. 

همه ی اینها را که می شنیدم توی سرم تایپ می کردم که صدای رفتن چقدر می تواند دردناک باشد. گاهی لحظه ای که آدمها واقعا تمام می شوند و می روند لامصب بی صداست و این دردناک ترین صدای جهان است. آدم اصلا نمی فهمد دیگری همان لحظه که من داشتم در زندگی خودم وول می خوردم رفت! بعدتر صدای رفتنش در می آید. آن وقت از درون جهان آدمی پر از همهمه می شود . خِرت خِرت ، های های ... 

چه سعی بیهوده ایی به نوشتن صدای رفتنی که درد دارد می کنم! 

همه ی این سالها سحر، به وقت نشنیدن صدای رفتنت بیدار شدم و نشستم خوب گوش کردن را تمرین کنم. صدایی که ارتعاشش قلبم را می لرزاند. 


۱۴۰۲ دی ۳, یکشنبه

از نامه ها

 آقای یونیورس

صبح به خیر 
امروز اینجا صبح پس از بارانه 
خورشید نارنجی رنگ پخش شده روی کوه های برف زده و انگار نور نارنجی توی دنیا روشنه 
از راه رفتن برگشتم و چایی با کیک سیب و دارچین دست ساز خودم می خورم 
احساس مسرت و بودن دارم 
دو روز دیگه شهر رو ترک می کنم 
زندگی بسی جاودانه در این لحظه نیکوست 

۱۴۰۲ آذر ۲۴, جمعه

درد فقدان می تواند برایم در مورد کنده شدن مو از برس کسی که رفته برایم ملموس باشد

 همین که امروز اینجا هستم و زاناکس می نویسم یعنی روز وجشی ایی نبوده تا الان. 

صبح ها کار بهم حمله میکند و تا شب دست از سرم بر نمی دارد. گاهی بین روز مثل کسی که وسط اقیانوس پرت شده سرم را بالا می آورم و چند قلپی آب توی حلقم را برمی گردانمو باز غرق می شوم. 

داشت همه چیز نرم و آروم و لولوک پیش می رفت تا وقتی که آقای یاردانقلی پرید وسط ماجرای کاری. اینکه چطور بهش برخورد نکنم دست خودم بود و لی اینکه او هر روز با یک تریلی 18 چرخ از روی اعصابم رد شود نه !
امروز که زاناکس می کنم در حقیقت دارم از جدیدترین اتاق کارم زاناکس میکنم . از این اتاق خوشحالم ؟ 
نمی دونم ! بی میلی یا بی تفاوتی قبل از یک تصمیم دارم درونم. 

اتاق نور خوبی دارد و خانم میم پر واضح است که خیلی با من حال نمی کند. خیلی طبیعی است. آدم جای من را دوست داشته و حالا او را برده اند و من را گذاشته اند براش. درد فقدان می تواند برایم در مورد کنده شدن مو از برس کسی که رفته برایم ملموس باشد چه برسد به رفتن هم اتاقی. 

در روزگاری که فقدان ما را پاره کرد دیگر انتظاری از کسی برای استقبال از تغییر نیست. 

دیروز جلوی در کافه سیگار روشن کرد داد دستم. با خودش فکر کرد سیگار حالم را خوب می کند ؟ کاش با خودش هیچ وقت نفهمد درون سرم چقدر اوضاع قمر در عقرب است. چقدر بین خواستن و نخواستن هر چیز لحظه ای هستم . چقدر بی ثباتم . حتی در مورد دوست داشتن بابا هم شک دارم. 

به نظرم دلتنگی امروز در دهخدای وجودم اینجویست که حسرت  احساسهایی که هیچ وقت با بابا تجربه نکردم که تبدیل به خشم شد و کاور زیباتری به نام دلتنگی می پوشد تا کسی نفهمد ما خیلی هم پدر دختر نایسی نبودیم . دلتنگی توهم و یا دروغی است که به خودمان میگوییم تا با احساسات پشت ماجراهای خودمان مواجه نشویم . 


۱۴۰۲ آذر ۴, شنبه

 پاک نمی شود!
نه می شود وایتکس بریزیم چیزی که دلمان نمی خواهدش پاک شود و نه می شود وایتکس بریزیم حال ما تمیز شود. 
چه باید کرد آقای ابی ؟ 

آنا گاوالدا یک کتابی دارد به نام "من او را دوست داشتم " که در تمام جابجایی های اندک زندگی ، آن را در قفسه کتاب ها حفظ کردم و به جعبه های خداحافظی نفرستادم. 

چرا ؟ 

قصه اش در من ناتمام باقی ماند . شبیه آخرین خداحافظی آناستازیا با هود در سریال بانشی! وقتی نتوانست او را تمام کند ( بُکُشد ) برگشت و با او خوابید( انگار خودش را کشته باشد). 

بهتر است بگویم من با قصه کتاب نا تمام مانده ام و البته حالا کم کم به این نتیجه می رسم که همیشه ما با یک آدمی یا موضوعی نا تمامیم و دلمان برای برگشتن به او تنگ می شود. 

قصه کتاب این طور بود که مرد و زن در فرودگاه یا هتل های مختلف جهان هم را ملاقات می کردند و قصه با هم بودنشان را سر می کردند. همین! بی هیچ ادامه ایی در رابطه. بی هیچ رسمی و اسمی. 




۱۴۰۲ آبان ۲۸, یکشنبه

برای همه چیز هایی که نداشتنشان را زندگی کردم و می کنم سیگار دوم را روشن کردم. غروب از شهر شروع شده بود و خودش را کشان کشان کشیده بود تا پایین جاده کوهستان. احتمالا کمی دیگر تاریکی تمامش را می ریخت توی خانه. 

موسیقی پخش می شد ولی نمی دانم چی! خودم را رساندم به تخت توسی تا بتونم به قرار تلفنی م مسلط باشم. یاد بابا افتادم! لعنتی. یادش را چطور از شهر کشانده بود اینجا ؟ شاید سنجاق سینه شده بود به غروب. 


یاد هر کسی می افتادم یک سیم خاردار توی گلوم می رویید. حتی یاد سبزی فروش پایین محل که شب تصادف کرده بود و ضارب فرار کرده بود. 

تماس تلفنی را زودتر از همیشه تمام کردم. زمین خیلی می چرخید. حتی سُر می خورد. خودم را رساندم تا دوش و بعد توی مغزم تکست کردم ویش یو ور هیر. برای آدم درستی نوشتم ؟ اصلا فرستادم؟ 

تا حالا درگیر کِش اومدن زمان شده بودم اما زمین نه . من می رفتم جلو، زمین می رفت جلوتر. همه چیز دور بود و دورتر می شد. اما زمان؟ نه ! زمان انگار نبود! 
در زمین بی زمان گیر افتاده بودم.