۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه
۱۳۹۴ اردیبهشت ۳, پنجشنبه
از داستان ها: اردیبهشت در من و من در پاریس روان است
پ ن: اولین داوطلب نوشته شد. خوشحالم که زاناکس خوانی می کنی داوطلب عزیز.
۱۳۹۴ فروردین ۲۸, جمعه
۱۳۹۴ فروردین ۲۶, چهارشنبه
به تعدادی داوطلب جهت نوشته شدن نیازمندیم
۱۳۹۴ فروردین ۲۵, سهشنبه
۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه
۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه
دور باشیم اما نزدیک
۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سهشنبه
۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه
خونه هزار تا یاد و یادگاری داره
۱۳۹۴ فروردین ۱۵, شنبه
۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه
۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه
سه: دور شویم
سفر را انداختم برای بعد تر. دلم میخواست بروم کمی خلوت کنم. برعکس نیاز بوده حتما؛ رفتم خیلی هم شلوغ کردم. آنجای ماجرا را یادتان هست نوشته بودم دور همی ها همیشه یک داستان در انتهای سفر دارد؟ قرار داستان از این قرار است که بهترین خاطره سفرت را بگویی. بهترین خاطره ها همیشه بخش شنیدنی ماجراست و آنجاییست که هر کس درونش را برای شما کالبد شکافی میکند. نگاهش به آنچه بر او گذشت. حالا این بار جمع شده بودیم دور شومینه و ساعت به عمود آفتاب نزدیک بود. چای و شیرینی می خوردیم. اول های سفر بود. یک جایی را یادم است که گفتم بهترین خاطره در زمین برایم تولد این بچه بود. جایی که پشت در اتاق زایمان خبر دادند بچه دختر است برایم سوت پایان پسر سالاری در خانواده بود. آنجا که توانستم کم کم موهایم را در آینه روی شانه هایم ببینم و مچ پاهایم را زیر دامن توی خنکای بهار احساس کنم. شاید همیشه برایم داشتن شلوار آرمی و پلیورش از بهترین ها باشد اما یک جایی دلم دیگر آنها را به زور نمی خواست. حالا بچه بزرگ شده و برایم زن بودن اتفاق زیبایی است. میان ماجرا تعریف کردن دیدم داستان جدایی را هم تعریف کرده ام و دارم قصه را به خوبی و خوشی می بندم . آدمی است دیگر. گاهی بی هوا قصه اش را تعریف می کند و همه بعدش می روند تنفس. خوشحالی ام از اینکه نه چانه ام لرزید و نه دستم را در تراس بزرگ با دانه های باران قسمت کردم. من؟ خیلی دور شده ام.
دو: دور شدم
ساعت به سحر نزدیک. حوله ام را برداشتم و زیر دوش آب گرم کم کم بیدار شدم. موهایم را زیر باد گرم سشوار رها کردم و کوله ام را بستم. حالا باید چکمه هایم را می پوشیدم، خانه را ترک می کردم و دور می شدم.
خیابان ها خیس باران روزهای بهارند و ساعت هنوز به سحر نزدیک است.
یک: نزدیک شدم
ملنگ بودم. ساعت از صبح گذشته بود. دلم می خواست ناشناخته ای ببینم، بشنوم. هجای آواها بلند تر از حد معمول بود و من بین دیدن و ندیدن تاب می خوردم. انگار کن آویزم کرده باشند از یک میخ و هنوز خانه ام را پیدا نکرده باشم. قارچ خام را نمک می زدم و زیر نور دانه های ریز نمک را می ستودم. چه الماس شکل. چه من مانده بودم در نگاه کردن. در من زمین خانه کرده.

























