۱۳۹۴ شهریور ۲۰, جمعه

جایی برای روزهای آخر


دو نفری ها


صبح است ساقیا


راه رفته


از روز سحر

راه می روم و تکرار می کنم کِی می توان نرفتن؟ نمی توان نرفتن. بعد نفس عمیق می کشم و لباس هایی که بوی سافتلن می دهند را تا می کنم و خودم را توی آینه نگاه می کنم. دو کیلو ششصد گرم کم شده ام. تاثیرش را از روی قوس ها تشخیص می دهم. لباس ها را می زارم توی کشو. باید کم کم آماده شوم برای چهل دقیقه دیگر خانه را ترک کنم. ساعت دوازده با جمعیت زنان حمایتگر ملاقات دارم و بعد از آن باید بروم باشگاه. نیم تنه و شورت ورزشی آبی فیروزه ای ام را می پوشم. روش نوشته 08. روی آن مانتو گل دار، شال سیاهم را سر می کنم و سالاد و پوره سیب زمینی ام را بر می دارم و در را پشت سرم می بندم. وقتی می رسم تقریبا همه رسیده اند. این ها خیلی شهامت دارند. من یک لایه از چشمم پوست می اندازد. یکی داشت از کودکی اش می گفت. اولین باری که حس جنسی را کشف کرده. که چقدر دوست پدر رحم نکرده به سن و سالش. حس بعد کشفش را می گفت که هم از کشف این حس هیجان داشته هم ترسیده بوده و اشک می ریخته و هیچ کس نفهمیده چقدر راه بسته است برایش. یاد خاطرات یک گیشا افتادم. بعد سکوت درخت ها و چمن ها را شکستم و برایش کف زدم...
آفتاب صبح فردا پهن شد توی اتاق خوابم. کم کم خودم را از تخت بدرقه کردم. همین که با دوست تکست می کردم نخود پلو و شیوید و برنج ایرانی و سبزیجات معطر را دم کردم. خانه از هر دو طرف آفتاب دارد. شمال و جنوب. گل ها را آب می دهم، دوش می گیرم و خانه را ترک می کنم. باید یادم بماند شاید برای هستی اولین نباشم اما اولین و آخرین خودمم. هم آب و هم سقا منم


۱۳۹۴ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

یه سایه امن

تخمین زده ام تا الان بیست ساعت روی این پرژه کار کردم. حالا شدن سه تا. مثل سه بچه شیر به شیر که تا یکی را آب می دهم آن یکی دلش تاب سواری می خواهد و اون یکی خوابش می آد. خودم را گذاشتم روی دور *3 و دارم سوت می زنم. شنبه خیلی دره بود. اما دره ای در قله. الان خیلی خوبم. چرا؟ یک جایی نوشته بود چترت را برعکس کن روی یک بیلبوردی. همانجا فهمیدم توی دره زیاد نخواهم ماند و فقط باید این تصمیم بزرگ را بگیرم و رد شوم. ننه من غریبم بازی هم ندارد. وقتی حجم اندوه را مثل توپی دستم گرفتم و لمس کردم فهمیدمش. برای همین الان خیلی بهترم. بین تمام این سه بچه برایم تمرین گذاشتند برای روز اجراء. امروز که رفته بودم و قصه اش را برایم گفتند دیدم اسم اجرای ما سایه است. ما همیشه سایه مونو دنبال می کنیم. از یه جایی به بعد سایه مون ما رو دنبال می کنه. از تمرین برگشتم و دارم چند خطی می نویسم و برسم به لیست تو دووهام. 

۱۳۹۴ شهریور ۱۴, شنبه

گاهی آدم دست خالی می ماند.
از آن شنبه های گس و کشدار که تمام روز رسیده ای به پروژه و عصر با خط سفید می روی پای قراردادت امضا می زنی و بعدش نمی دانی چه. از آن شنبه های شبیه آن عصر بین درخت کاج های بلند. از آن وقت هایی که دلت هیچ کسی را جز آن که هیج وقت ندیدیش نمی خواد. از آن روزهایی که در طلوعش هزار غم غروب غربت دارد. آخ جمله قبل چقدر غین داشت. غین قلبم را مچاله می کند. نفسم را بند می آورد...هیچ اتفاقی نمی افتد. آدم های بازنده فقط باید تصویر رویایی که کاپ را به آغوش می کشیدند فراموش کنند و فراموشی حجم بی انتهای خیالت را نابود می کند.

۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه

هم تب داشتم هم نمی توانستم توی تخت تکان بخورم. همه بدنم به یکباره در عرض پنج دقیقه وقتی نشسته بودم از پشت شیشه ها تمرین را نگاه می کردم از درد فشرده شده بود. باورم نمی شد درد می توانست انقدر وحشی باشد. با این حساب هر دو ساعت تمرینم را ایستادم و بعد وسایلم را جمع کردم و کلید لاکر را تحویل دادم و توی راه چهار عدد پرتقال خریدم و خودم را رساندم خانه. اولین پرتقال امسال از شدت هجوم درد بود. بیست و چهار ساعت گذشته است و توی تخت خوابیده ام و فکر می کنم در پنجاه و شش روز اخیر چقدر دویدم. از اینکه پاییز شما دارد می آید و پاییز من چند روزی است آمده بسیار زیر پوستم موسیقی شادمانی طوری برپاست. هفته در پیش رو باید پروژه اخر را تمام کنم، فرم های سازمان را تحویل دهم و برای دعوای ادرس های مجازی نقشه صلح بکشم. دیروز دعوت گروه جدید را پذیرفتم. صبح مشکی قرمز پوش رفتم از پله ها بالا و تقریبا همه آمده بودند. به اسم خودشان را معرفی کردند و دست دادند. بعضی ها را به اسم می شناختم. این مسولیت و تعهد کمی مرا می ترساند. هنوز راه های طولانی رفتنش را نمی تابم. اما دیروز حتی ساعت رسمی را هم اعلام کردم به جمعیت زنان حمایتگر. چقدر کار دارم. الان می خواهم بخوام انگار که من آدم برنامه های فردا نیستم. 

۱۳۹۴ شهریور ۹, دوشنبه


بالاخره قطار دوم هم صحیح و سالم رسید به مقصد و همه مسافرها پیاده شدند. میم را نگه داشتم از یکصد و چند نفر. خودش می خواست پیاده نشود، من هم گفتم بمون. 
یک طنز قشنگی دارد مستر بکس در وبلاگش که یک روزی از ترو و تازه بودن کباب دل و جیگر مرغ نوشته بود من دلم می خواست دست ببرم توی عکس و تکلیف دلم را یک سره کنم. یک روز اگر اشتباه نکنم در باب غذای گیاهی نوشته بود. چشمام گرد شده بود و گفته بودم مستربکس؟ با آن حجم علاقه به کوبیده؟ نه بابا! چه کاریه ؟ 
تا اینکه دوره خودم شروع شد و شتر دم خونه ما خوابید. خوشحالم که آخرین تکه استیک توی یخچال رو قبلش خورده بودم و مهمانی باقالی پلو با ماهیچه دقیقا در شب قبل شروع دوره واقع شده بود. اینها همه لطف کردگار می تواند باشد که تو را از باقالی پلو با ماهیچه و روغن کرمانشاهی که وعده اش را به دوستانت دادی و خودت صبح با کلی ذوق فلفل سیاه روی آن سابیده ای و زعفرانش را دم کرده ای فیض ببری و صبح آن روز سلام داده ای بر سبزیجات. سلام کاهو، هویج، جوانه ها، قارچ عزیزم، حضرت بادمجان، کدوهای قلمی، نودل و روغن های گیاهی. زندگی را می بینی؟ گوشتخواری می گذرد و این نیز بگذرد. همه داستانش اینه. 

حالا شب نون نوشته بیا شام پیشم و چون قطار ایستاده شبیه آدم هایی هستم که وقت دارم تا حرکت بروم توی ترمینال گشتی بزنم. نون نوشته دم پختک؟ نوشتم آخ که اعیونی گیاهخواریست. 

۱۳۹۴ شهریور ۸, یکشنبه

همه چیز همانطور که دلم بود برگزار شد. نیمه شب تهران را می پاییدم که چه آرام ش نیست. رسیدم خانه خواب نمی برد مرا. از آن صبح هایی بود که باید تقویم را به اشک خونت قرمز می کردی و می نوشتی الا یا ایها الآدم من امروز تعطیلم.
بین روز تکست آمد بچه برادر را آوردند برویم لوازم التحریر اول مدرسه اش را بخریم؟  یک هو دلم پاییز شد. چه زود هفت ساله شد. چقدر زمستونی که آمده بود سرد بود. شب تولدش مست بودم و تولد مرد بود. پسر بچه هفت ساله ای که امروز کیف و کفش و دفترهایش را با وسواس انتخاب می کرد منو کوچ داده بود سالهای دور اول های مهرم.
هوای خانه همانقدر پاییز است که باور نمی کنید. خوابم نبرده و نشستم اسکرول می کنم. کار؟ خیلی دارم. اما دلم چای سبز و دارچینمه. امروز زاناکس حالش سی و یک شهریور است. در دلش ترشی انداخته.

۱۳۹۴ شهریور ۴, چهارشنبه

نشست روی سن و جلوی تماشاچی ها از ته دل اشک ریخت که کاش آدم بمیرد اما نمیرد و بشود روزهای قبل عروسیش... می خواست برنگردد... چقدر خستگی در آدمها واژه های کمی دارد برای تعریف... از استیصال کمی باید برای این روزگاران واژه بسازند. در انتها مردمان ایستاده بودند و کف زده بودند.

۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

دوشنبه معمولی می باشد

بیدار شدم و دوش گرفتم بعد رفتم دفتر. امروز حس کردم باید صورتم را بیشتر سمت آفتاب بگیرم. کمی به ناردونه فکر کنم و کمی هم صدای خنده های لوگان را توی دلم روشن کنم بشنوم. با نون حرف زدم گفت دیت دیشب خوب بوده و هنوز برای زنها بوسیده شدن دستشان توسط مرد ها لذت بخش است. یادم افتاد این صحنه را از نزدیک چند شب پیش هم دیدم. امروز توی شرکت جدید هم جلسه داشتم و حسادت همه زنها هنوز برایم جالب است. شب بعد از تمرین باید بروم کمی کلم بروکلی بخرم. الان هم از پشت میز بلند می شوم می روم کنار پنجره تا ببینم حال گیاههای رو به آفتابم چطور است.

۱۳۹۴ مرداد ۳۱, شنبه

یک ماهی تابه بزرگ پیاز رشته ای نازک سرخ کرده ام، یک ماهی تابه کدو و یکی دیگر قارچ سرخ کرده ام. یک ظرف عدسی ساخته ام و یک ظرف خوراک لوبیا. همه اینها غذای مرد راههای تند و سخت است.
صدای جوی اب وسط روستای کودکی دم غروب آفتاب، حوالی ساعت هفت و نیم عصر توی گوشم است که همیشه کسی در راه نشسته بود و چشم به راه مسافری بود. حالا من اما با این همه غذا دراز کشیده ام و چشمی به راه ندارم.

۱۳۹۴ مرداد ۲۸, چهارشنبه

کی بوده گفته تنها صداست که می ماند؟ من یه بوسش کنم. اما تصویر هم هست. دست خط هم هست. بو هم هست. 
از دورهمی ها بود که کسی تارش را می زد و یکی بلند تر و بقیه آهسته تر می خواندن با او.
... و هیچ ضبط صوتی صدا را آن طور که قلب تو می گیرد، نمی گیرد. آیا این منحصر به فرد نیست؟ 
صدایش را روی یک موزیک ضبط کرده... از صبح ساوند کلود من است. من ساوند کلود هستم. 

۱۳۹۴ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

داشت می گفت اولین دیدارها آدم را آب دیده می کند. گفت اولین بار که توی موسسه دیدمت سخت بودی. همان روز یکی دیگر هم همین را گفت. دیروز اما سعی کردم دیگر سخت نباشتم و ربان قرمز لطفا نزدیکتر نشوید آدمها را بردارم بیارم جلوتر. رفتم جلو و او را که گفته بود اگر مرا دیدی و شناختی برایم بگو، سلامش کردم.  مستان سلامت می کنند طور.
داشتم کتاب می گرفتم و پشت جلد کتاب رو می خوندم. دوشنبه ها شده رسم که ببرم خودم را بین درخت های بریده شده و زندگیم را فُرم بدهم. درست انگار خودم را شبیه گِلی می بینم که خودم نشسته ام پای سفالگری و خودم را فُرم می دهم. همه زندگی اینست. ما خودمان را فُرم می دهیم با عاشقی، بعد ترش با فارغی، بعدش با مهاجرت، بعدش با سفر...کسی زد روی شانه ام. برگشتم نگاهش کردم. پرسید اسم شما ... خیلی با مکث و تردید شروع کرد حروف اسمم را هجی کردن. نگاهش کردم و گفتم بله. حالا با همه وجود اسمم را می دانستم. آدم ها اگر خودشان را یاد بگیرند کم کم درخت ها هم آدم ها را می شناسند. 



۱۳۹۴ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

نوشته بودند قرار است شهاب سنگ بگذرد از آسمان. دلم را برداشتم بردم دم رودخانه. شب رودها خیلی مبهوت کننده اند. سنگ های کف رودخانه را نمی بینی اما صدای رودخانه را با همه وجودت می شنوی. سنگ ها و آبها با هم این صدا را درست می کنند. درخت ها در شب را جایی که هیچ نوری جز نور طبیعی ماه نیست دیده اید آیا؟ ببنید. یک سایه سیاه بزرگ و با ابهت. یک پل نفرروی چوبی دست ساز پیدا کردم که از این ور رودخانه می رفت آن ور دورخانه. روی پل که اندازه شانه هایم بود. نشستم سرم را گرفتم به جهانی که به آن تعلق دارم. آسمان جهان ابدی من است وقتی چشم هایم را می بندم. آخ که به تار مویی بند زمینم و چه دارم کنده می شم. جیرجیرکها از هیچ چیزی برای خلق یک شب پر از شهاب سنگ مهتابی کم نگذاشتند. من؟ حالا چقدر دور شده بودم. 

۱۳۹۴ مرداد ۱۴, چهارشنبه

چای سبز با طعم شیر را داد دستم و نشست پشت پیانوش. لاک های قرمز داشت و دلش را نواخت اما من نتوانستم قصه ام را ساز کنم. فقط توانستم تصور کنم چقدر در دلش گیاه معلق دارد که ریشه هایشان از خاک جدا شده اما هنوز زنده اند و نفس می کشند و می خواهند زنده بمانند. 
همه جا زمزمه است؟ زمزمه ی عشق نهان ِ من و توست.
انگار کن خبر فروپاشی دولتی را به رئیس جمهور در ایمیلی داده باشند و او از درون فرو ریخته باشد و از بیرون با شما به فیلم دیدنش ادامه داده باشد و فرو خفته باشد.

۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

خوانندگان عزیز رسیده ام خانه. فاصله محل کار تا خانه زیاد نیست. هوا چند درجه سانتی گراد بالای صفر است. کولر روی دور تند هو هو می کند. چای سبز و دارچین با نبات دم کرده ام. اگر کمی دقیق باشید من صدای حل شدن نبات را می شنوم. دیروز سالروز مرگ فریدون بود. برگشته ام توی اتاق تا ادامه کتابم را بخوانم. چند دقیقه پیش زیر یک شعری از خود شاعر نقل کردم اما بین ما هیچ نیست و تنها با هیچ، هیچ کاری نمی توان کرد...

داشتم شب را تمام می کردم و کِرِم صورتم را می مالیدم که گفت آخر هفته دور شویم. سکوت کردم. گفت کمپ، ستاره ... گفتم خبر می دهم و خزیدم زیر ملحفه خوشبخت سفید رنگم. صبح نوشتم خوش بگذرد نمی آیم. برای ماندن هیچ کاری جز بیکاری نداشتم. مقاله جدید ثبت شده بود و توی تسک هایم نوشته بودند کمتر از یک ماه تحویل فلان. همینطور که زل زده بودم به دیوار سفید روبرو فکر کردم حالا تحویل هم نشد، نشد. دلم می خواست همه آخر هفته را که آدم های دور و برم کوچ کرده اند دور ترها، همین جا باشم. نزدیک به خودم. روی همین تخت. پشت همین پنجره که از چارچوبش می خواهد کنده شود از بس خیال بیرون برش داشته. پشت همین پرده ها که توسی سفیدش حالم را سایه می زند. باید همان جا که قرارت را از کف داده ای، خوش قرار شوی. این بار دور شدن برایم کار نمی کرد. می خواستم از نزدیک تنهایی را ببینم. دست ببرم توی عمق عجیبش و خلاء ناباورانه اش را لمس کنم. می خواستم روی موج خش خش رادیو سیگنالهایی که صدا را هر از گاهی می آورند را با عمق جان بشنوم. اینجا کسی بود به نام تن که به تنهایی من نیاز مبرمی داشت. نمی بایست رهایش می کردم. 

۱۳۹۴ مرداد ۷, چهارشنبه

با قاب طلایی بنویسید: ترس از بسته شدن در



آلمانیها یک اصطلاح خوبی دارند برای گروهی از ترسهای ناشی از زندگی در دنیای متمدن که مزمن و رایج هم هست در بسیاری از فرهنگها و ورژن وطنی اش هم که بحر طویل است اصلا. می گویند  *" ترس از بسته شدن در" 
 کاربری اصطلاحش هم برای کسی است که فرضا روشنی بسیار حاکی از تعدد شمعهای روی کیک تولدش یا حاصل تفریق عدد روی تقویم دیواری  از عدد توی شناسنامه اش یا ظهور چروک جدیدی کنج چشمش یا حقیقت قد کشیدن فرزندش یا معدل سنی همکلاسی های دانشگاهش را می بیند و فکر می کند ای وای... کار من و زمانم دیگر تمام است و عمرم رفت و الان  برای همه چیز دیر شد...
بیماری هول و هراس ناشی از تمدن، سندرومی است که هر از گاهی می آید و می رود و شاید هم نمی رود هرگز. همیشه  میتواند  از هر گوشه ای بروز کند و روی دامن زندگی طرف بنشیند و برنخیزد. عین وقتی که مثلا توی فرودگاه همه راهرو ها را گلچین گلچین رفته ای و سر صبر دل بازی کرده ای و خدانگهدار گفته ای که ناگهان می بینی گیت دارد بسته می شود و اگر نجنبی مانده ای پس بی نگاهی به پشت سر می دوی. مثل وقتی که هی منتظر پیدا کردن "آدم" ش مانده ای و عوض و بدل کرده ای و اما به آنی دیده ای گویا دور و برت دایم خلوت و خلوت تر شده و انگار کسی نمانده روی زمین و تو کرگدن تنهای زمینی و می نشینی و برای تصویر تنها ماندنت در سالهای بعد بغض می کنی. می خواهی اسمت را بنویسی دانشگاه ولی چون شنیده ای که خواهرزاده دهه هشتادی ات دارد پذیرش از کره مریخ می گیرد از جوگندمی مویت شرم می کنی و می گویی ولش کن. جشن ازدواج تک تک دوستانت رفته ای یا بچه هاشان را برده ای پارک پس به اولین کج و کوله ای که سر راهت سبز می شود می گویی بیا ازدواج کنیم ... بالاخره دست به یک کاری می زنی یا از کاری صرف نظر می کنی...همه هم از ترس نرسیدن. از ترس تنها ماندن. از ترس پیر بودن. از ترس نزاییدن.
 ترس از بسته شدن در، به دید من از سر اتلاف وقت و مواجهه با نتیجه اش نیست. از سر به موقع اش جیک جیک مستونت بود و فکر زمستونت نبود هم. چنین هراسی که از سر ندانستن است. ندانستن اینکه آنورتر هم راستش چندان خبری نیست. گیرم که یک مدرک شد سه تا و یک همسر رسید به فرزندان و نوه ها.  گیرم که به جای اخذ تخصص در بیست و سه سالگی، دارد می شود یک شغلی  در چهل و سه سالگی. به جای پرش های مرحله به مرحله و رسیدن به خط پایان زندگی  قبل از چروک خوردن پستان و دور لب، یک جایی اصلا خسته شده ای و دلت نخواسته بروی جلوتر... مگر واقعا چه می شود؟

ترس خورده هایی که به نظرشان همه تند تند رسیدند و اینها هیچ شدند و زندگی پوچ گذشت، که الان فلانی ها همه سه بچه وچهار نوه و تجربه پنج ازدواج دارند و اینها هنوز یک دیت خشک و خالی آنلاین هم ندارند؛ که عکس می بینند و آه می کشند از بساری ها که هنوز به چهل نرسیده، دو خانه و سه ویلا دارند و تا خاک شاخ آفریقا را هم به توبره کشیده اند و اینها تازه می خواهند بروند دوبی را ببینند؛ ...خب که چه؟
دیگر از کشور چین که تندتر و زودتر و "بشو"تر نداریم که... من هر کدامشان را می بینم در بیست و پنج سالگی دکترا دارند با یک بچه مجاز در بغل و کلی سفر که صد تا دوربین با خودشان برده اند و از همه سوراخ هایش هزار تا عکس گرفته اند. خب؟ الان چه کار باید بکنیم؟ ما آن شکلی نیستیم. برویم بیابان همگی خودمان را حلق آویز کنیم؟
آن دکترای در بیست و پنج سالگی را خب شما در پنجاه سالگی ات بگیر اگر گرفتنش برایت مهم است. آن هزار تا سفر تند تند بدو بدو را شما دو تاش را برو با دل راحت و آدم موافق یا اصلا تنها و سر صبر. همه آن ویلا ها و خانه هایی که آقازاده ها و زد و بندکن ها در بیست و پنج سالگی سند زدند، شما تلاش کن یکی اش را یک زمانی بالاخره داشته باشی و چه سندش مال تو بود چه نبود یک جوری زندگی کنی که زیر سقفش قاه قاه بخندی و فیلم خوب ببینی و موسیقی به درد بخور بشنوی و برقصی و عشق بورزی. این بیست و پنج سال عقب مانده از همه تند ها و زرنگ ها و واردها و خرشانس ها و  "بِرِس" های این وسط را هم، خب بیشتر و آرامتر پیوسته زندگی کن. حالا ما نشد که بشویم وهی هر وقتی که اراده کردیم برسیم. قرار نیست که همه شکل هم باشند. یک گروهی هم این شکلی می شوند. در زندگی بعدی اگر بدبختی گرفت و باز مجبور شدیم دنیا بیاییم، یا خرگوش تند پا بشویم یا چینی ذوب در پیشرفت جهان-وطنی.صلوات بلند.
برای پایان کار این یکی عمر، به قول همین آلمانها:  وقتت را به گفت و شنود چرندیات تلف نکن، دورت را خلوت کن و دو سه تا رفیق اصل داشته باش و آبجویت را خنک نگه دار. 
مسابقه نیست جدی. مگر که بیمار مسابقه دادن و شکست خوردن از سایه ات باشی. که خب... خیر پیش +

۱۳۹۴ مرداد ۵, دوشنبه

آش رشته غلیظ با پیاز داغ فراوون رو با لذت هر چه تمامتر می خوردم و کامنتم حینش بند نمی اومد از بس دلم خواسته بودتش. اما کمی بعدترش وسط جدا کردن سیب زمینی های خیس نخورده قیمه و ریختنشون روی پلو خواسته بودیم وایسیم پای یک قول. از آنجا به بعدش را خیلی یادم نیست. فقط خاطرم هست چند قدم تا گالری رفتم و گردنبند را دادم تا تعمیرش کنند و یک قبض گرفتم و وقتی برگشتم یادآوری کردم برود تا دیر نشده. رستوران می شود شبیه گیت پروازهای خارجی گاهی. جمله های آخر هم یادم هست و هر شب قبل از اینکه چشم هایم را ببندم زمان را به یاد می آورم. از کجا؟ از همان لحظه گفتار آن جمله ها که چشم دوخته بودم به لبهایش تا ادای کلماتش را ضبط کنم که تکرار می کرد متعهد، متفکر و عاشق ... و بعد دست های هم را فشردیم و مثل غریبه ها به احترام خداحافظی مان ایستادیم. چند ثانیه بعدترش او پشت ستونها رفته بود و من سر کشیدم تا باز ببینمش و او برگشت تا باز ببینتم و برای هم دست تکان دادیم و قول دوری مان را آغاز کردیم. 

۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه

در آستانه سرما


کسی که نمی خواهد برود طبیعتا نمی رود. اما آیا ماندن ما در جایی که می دانیم کسی نمی رود و دلمان هم ریش است عقلانی است؟ اینکه کسی را دوست داری اما برای خودت دوست داری مفهومش هزار تا دفتر صد برگ سفید و خالی است. یک روزی آن ور میز داشت برایم از آدم های زیر پل پناه گرفته می گفت. راست هم می گفت. یک روزی طوفان هم آمده بود و ما زیر یک پلی که هر دو پناه گرفته بودیم ، هم را دیده ایم. حرف حسابش این بود ما از ترس بر گردباد ها رفتن زیر پل مانده ایم. من چه کار کردم؟ نباتم را از چای آوردم بیرون. شیرین تر نمی خواستم بشه. می خواستم سرم را از زیر پل بیاورم بیرون و بی اینکه به آسمون نگاه کرده باشم دست هایم را فرو کنم در جیب و بروم. کمی چایی خوردم و از زیر پل آمدم بیرون. کمی نور زیاد بود اما شب هم بود.

تنهای دنیا

نوشته برام وسط آمستردامم. واقعا وسط؟ 

محو آباد


گُل در گِل


دریمر

آدم ِ سرزمین رویام. اونایی که می نویسن زیر پروفایلشون دریمر، من توی ذهنم نوشتم. از خواب پریدم. هوا هنوز تاریک بود. باورم نمی شد که انقدر واضح همه چی رو یادم می اومد. خوام برد و صبح هیچی یادم نبود. 
چند ساعت بعد نوشتم باید ببینمت. اصولا فردا جواب می داد. همون موقع نوشت کجایی. آماده شدم راه افتادم. 
در باز شد. پشت دیوار نیم رُخش دیده می شد. بغل یواشی به طور شانه به شانه دادیم به هم. برایم گل گاو زبان ( دم نوش مناسب با آداب بی قراری) دم کرد.
چند ساعت گذشت به حرف. کمی بعد ترش سبابه ام را تنظیم کردم دیدم  ایستگاه خبری سلامتی می گه چقدرآرومم. گفت تو آرومی واقعا". لباس پوشیدم و برگشتم خانه. توی تخت. به سنت تابستان و هوای گرم و ملحفه سفید خنک. آدم خوشبخت است اگر دوستی داشته باشد که بتواند درباره دریمر بودنش به او بگوید. 

۱۳۹۴ مرداد ۲, جمعه

۱۳۹۴ تیر ۳۰, سه‌شنبه

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

نمی دونم این تویی که نوشتی یا نه. اما من می دونم این منم که دارم اینو می نویسم و حس می کنم یه روزی تو میای اینجا و اینو می خونی. همه نوشته های اینجا مال من نبودن و نیستن اما این مال منه. پاییز خواستنی ترین فصل سال بود برام و هست. پاییز بود که پله های موسسه رو می اومدم پایین و رسیدم به جایی که منو برای همیشه برد از روزهای دور به روزهای نزدیک امروز. اولین نفری که دیدم تو بودی. تو را با موهای مشکی. خواستنی. چرا؟ نمی دونم. همون موقع با صدای بلند به کنار دستیم گفتم این چه خوبه. دلم چه می خوادش. تو اون روزا منو اصلا ندیدی و یا اینکه نمیخواستی ببینی. چرا؟ نمی دونم.
یه روزی که داشتیم رو به یه آینه تمرین می کردیم دیدم موهام چقدر خوبن و اونجا تازه داشتم کم کم دست می کشیدم روی دلم. من از اونجا می دونستم تو یه روزی یه جایی از زندگی من قرار می گیری. اما نمی دونستم زمانش کی هست. من دیر کردم یا تو دیر کردی؟ اما تو امن ترین آدمی بودی که همه راه سفر می تونستم براش از خودم و ترس هام بگم. تو پیچیده ترین آدمی بودی که ساده ترین قلب رو داشته. یک جایی من خواستم دست بگیرم سمتت؛ ترس از دستگیری داشتم. یک جایی تو خواستی و نگرفتی. آخ که نگرفتی. اما بین همه خنده هام این روزها تو هستی. اینکه ناب و خالص خواستی تا پرنده توی دستت رو بگیری رو به آُسمون، چشماتو ببندی تا بال زدنش رو نیبینی اما صدای پر کشیدنش رو بشنوی.بین همه خنده هام یک " اشارات نظر نامه رسان من توست" هست.

۱۳۹۴ تیر ۲۸, یکشنبه

صبح ...


پشت پنجره ها


من تصمیم گرفته بودم و باید فقط استارت می زدم و راه می افتادم. اما واقعیتش این بود که پاهام روی پدال می لرزید و ممکن بود هر لحظه خاموش کنم. اینجای زندگی اما من می خواستم خاموش نکنم. 
قرار بود دوستام نباشن و با زدن دکمه ای انگار آدم ها قرار بود غیب شن. ترس؟ بله دارد. انسان ذاتا اجتماعی است. اما همون موقع آدم هایی که با آبلیمو بی رنگ شده بودن هم ظاهر شده بودن. فقط من نمی دیدم. باید صبر می کردم. همون فن صبر کردن تا باز شدن گل که توی پست های قبل نوشته بودم. لطفا ایمان داشته باشیم و صبر کنیم. روز های خوب ِ نرم ِ یواش ِ آبی سبزِ کم رنگ هم میان.

۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

لانگ تایم

خیلی خوشحالم که الفبا را خوب یاد گرفتم واصلا هم مهم نیست که دیکته کلاس اولم را از ته دفتر و از چپ به راست نوشتم و معلم بهم یک نوزده بر عکس داد و احتمالا انقدر خلاق نبوده که من را صدا کند و بپرسد چرا از آخر به اول می نویسی و جهان را هم واروونه می بینی آیا؟ 
در سفر بودم نیمی از نیمه شب گذشته بود. توی اینستاگرام اون پاکت بالا قرمز شد. کسی دایرکت نموده بود. ما با هم بزرگ شده بودیم و حالا این وقت شب مستاصل بعد این همه سال می خواست بپرسد آیا جدایی درد دارد؟ اینقدر برهوت شده بود که زمین ازجدا مانده ها خالی شده بود که او باید در گوگل ارث می گشت و می گشت من را که این همه دور وسط دره ای بین درختهای بلند زیر ابرها دنبال ستاره می گشتم را پیدا می کرد؟ لابد! 
اینکه درد دارد یا ندارد را چطور باید به کسی که هنوز آن ورِ خط مانده است حالی کرد؟ بهتر نیست بگویم کمی بیشتر فکر کن و خودت را شیر فهم کن که چرا می خواهی این کار را کنی که بعد تر خودت دو شاخ نمانی با خودت. خودم اما در نظرم مانده بود که چقدر با خانم میم  کیف شان کوک بود و همه با سبابه نشانشان می دادند به هم. اما روزگار است دیگر. انتخاب های خاص خودش را دارد. دیر یا زود.  پرسید حالا تو کجای کاری کمی مکث کردم و بعد گفتم از نظر مکانی ، کمی شرق تر از جایی که تو روی تخت خواب دو نفره تان تنها خوابیده ای... روی زمین... توی دره ای تاریک از نور و روشن از مهتابی که خودش را پشت ابرها پنهان کرده و رُخ نمی نماید... از لحاظ زمانی در آداب دوری و بی قراری. قبل از شب خوبی داشته باشی گفتمش که کمی خوابهای تنهایی خوبی داشته باش و در یک قابلمه قیمه و قورمه سبزی را با هم نپز. خط فاصله بین کلماتت نگذاری خودت هم بعدا نمی فهمی چی نوشتی.

۱۳۹۴ تیر ۱۴, یکشنبه

این متن ممکن است کمی طولانی شود و طبق سنت دیرینه می توانیم از ابتدای داستان با یک بوسه همدیگر را تا بستن صفحه نوشتن های خانم زاناکس همراهی کنیم. 
هفت روز پیش رفتم شهر کتاب. باید دو تا کتاب که تصوری از قطر آنها نداشتم را می خواندم تا دستگیرم شود من واقعا چه کسی هستم؟ وارد کتابفروشی محبوبم شدم و همان دو کتاب را نداشت. کجا و چه کسی در کدام سطر نوشته من دقیقا کیستم و می خواهم چه کار کنم. آدرس همتای خود را بهم داد و رفتم شهر کتابی دیگر را کشف کردم و از انبار یکی از آن دو کتاب داشته را آورد. اتفاقا خوشحال هم شدم کمی چون کتاب فرای تصور من قطور بود و زمان می برد تا تمامش کنم. دیشب تمام شد. نوشته بود کمی از من را و نزدیک آنچه من از خودم می دانستم را سوراخ کرده بود. خوب حالا که چه! که هیچ. 
فکر کنید با یک نفر آشنا شدید و هنگام معرفی گفت من بیل ویلیام هستم و شما به طور تجربی دانسته بودید از قبل که با همه ویلیام ها چلنج خواهید داشت. آیا در هنگام شناخت ویلیام جدید قیافه تان شبیه عقرب نمی شود؟ من می شوم. آخ که یک گونه مرموز از این شبه ویلیام هست در دانشگاه که رشد و نمو بسیاری دارند و همه را می خواهم گاز بگیرم. همین باعث شد صبح روی کاغذ بنویسم بنده می خواهم بروم. به کسی چه می خواهم کجا بروم واقعا! فقط می خواهم بروم. قبلش باید جواب نامه ویلیام را می دادم اما در متن پیس نویس نامه دارد که" با سلام و احترام" . اما این دروغ است. من چطور مراتب حالم از شما بد می شود را با شروعی اینچنین به عرض ویلیام ها برسانم. این شد که اومدم اینجا هر طوری دلم می خواهد بنویسم. 
دقیقا همین قدر سینوس و کسینوس دارد که باید این متن بالای متن قبلی باشد.