۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

از اون جمعه شب هاست. من می گم آدما در هر شرایطی باید با هم حرف بزنن. بگن. بشنون. فکر کنن. عوض بشن. همه ی حرفم همینه. کمی توی تاریکی نگاه می کنم. معلومه نارحتم. بر می گردم به خودم. معلومه خوشحال نیستم. از چی؟ از موندن. از دور نشدن. از بند. از بلاتکلیفی... 
حرف را شروع می کنم. باید بالاخره روزی پانسمان ها را باز کرد تا خوب شدن اتفاق بیفتد. حتی اگر درد داشته باشد ابتدا به ساکن. 

۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

هشتگ خوشی های کوچک زندگی زاناکس

توی همین روزها بین همه اتفاقای اخیر، دست می گیرم به لحاف غولم و زیر لحاف رو می بینم که چه با یه شلوارک جین سکسی خوشحالم وچه کوتاهیش با تیشرت تنگ مشکیم قشنگه. آدمی که من باشم موی سشوار شده پف دار و فر فر دار طبیعی خودم با رژ زرشکی می تونه برام یک تلاش مضاعف باشه درست وقتی که خیلی خسته رسیدم خونه و دارم می رم که بمیرم بعد یادم می افته اوه قول تلاش مضاعف دارم. بلندمی شم کته زیره و شیوید و کاری می زارم با ماهی دودی و می پرم توی حموم و دوش می گیرم و بعدش یه تیپ خونگی مشتی می زنم. آدمی شدم که توی دقیقه 97 هم می رم توی وقت اضافه با خودم. نتیجه اش شده این که ساعتها می تونم بشینم قصه غصه جدایی و وصل کسی رو بشنوم و توش خیلی کول باشم که آدمه باور نکنه این ور داستان هم من همین بودم. 
کلام، هیچ‌جا به قدرِ مواجهه با مرگ، به قدرِ مواجهه با سوگ، و سخت‌تر از همه برای تسلای عزیزی که عزیزتری را از دست داده، ناتوان نیست. هر کلمه‌ای، هر جمله‌ای، و هر یادداشتی عقیم و ابتر است در مقابل هیبت اتفاقی که افتاده. در برابر عمق اندوهی که سوگوار تجربه می‌کند. در برابر رنجی که از سر می‌گذراند. شاید از همین روست که سوگواری، که خاک‌سپاری و سوگواری پس از آن، آیینی جمعی‌ست. جمعی که کلام در حاشیه‌ی حضورش قرار می‌گیرد و به جای واژگان، بدن‌ها و آغوش‌ها و شانه‌ها حائل تو می‌شوند در برابر رنج.

آن‌که در تنهاییْ خبر مرگ عزیزی را می‌شنود، رنج بیشتری با خود حمل خواهد کرد. آیین حضور در مراسم سوگ، عزاداران را از حمل واژگان فرسوده و مستعمل می‌رهاند و هم‌دلی حضورشان در کنار هم، تسلای خاطری می‌شود بر جان‌ای که سوگوار است. آن‌که در تنهایی به سوگ می‌نشیند اما، تمام وزن اندوه خود را به تمامی بر شانه‌های خود و بر واگویه‌هایش، بر واژگانش حمل می‌کند. و نفس می‌بُرَد.


+

۱۳۹۵ اسفند ۱۶, دوشنبه

او رسمن او را می خواهد


من را از من ببرید


از اون روزاییه که داره بارون می آید.می تونم یک طومار بنویسم از اینکه برای همه تون می دوم، پشت همه تون وایسادم، خیالتون از بابت همه چی راحت باشه، زندگی هنوز خوشگلیاشو داره، آی زندگی سلام، بلا شیطون دلم و ... اما می تونم فی الواقع همون موقع فُحش رو بکشم به خود ِ دروغگوی نامردم. به خود ِ حسودم. چرا آدمیم که دست از سر خودم بر نمی دارم ؟ 

خوبی ِ سوراخ

خوبی ِ دکه هایی که یه سوراخ داره فقط اینه که اون ور ماجرا این ور ِ ماجرا رو نمی بینه. مثلا یعنی چی ؟ یعنی اینکه اون خانومه که می گفت شناسنامه من فقط دستش رو می دیدم که دراز کرده از سوراخ بیرون و شناسنامه رو می دادم بهش. اون نمی دید که من یواشکی بین اون همه شناسنامه آدم ِ زنده ، فقط یه شناسنامه رو که دو تا سوراخ ِ لعنتی داشت رو ماچ کردم. 

۱۳۹۵ اسفند ۹, دوشنبه

مطبخ ناردونه داره خوب می ره جلو. صبح بعد از چایی رفتم رسپی های جدید رو برای سفارش فردا چک کردم. همه شون سر بلند بیرون اومدن. زنگ زدم رشت که برام باقالی برای باقالی قاتق بفرستن. پرسید دیگه چی می خوای؟ گفتن سبزی خالواش و ترش و واش و زنبیل حصیری دلمم رو هم بفرستن. فردا شب باید مرغ مخصوص ناردونه، سه جور سالاد جدید و غذای چینی برای شب آماده کنم. پس فردا هم یک جور دیگه سفارش دارم. تخته چوبی و چاقوی آشپزی مورد علاقه شف رو گرفتم. می خوام شف وقتی غذا می پزه همون آدمی باشه که الکی خوشه. امروز می رم اسفناج تازه از بازار محلی می گیرم. 
آخر پسنجر خیلی منو گرفت. که ما جا موندیم از مقصد و زود بیدار شدیم. اما توی گم شدن باید خودمو پیدا کنم. برای همین ناردونه رو سرپا نگه می دارم. 

۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

روپوش آبی می پوشم. جین آبی. نه برای کسی. برای خودم. بین جلسه ،تلفن زنگ می خورد. داشتم فکر می کردم ارده ام را کجاها بی پایان رها کردم. مثل یک بادکنک. نمی دونم چی را کجا رها کرده ام. فکر می کردم بهشون که نور تلفنم منو به خودم بر می گردونه. یواش می گه مرسی برای دیروز. مرسی برای اینکه عشقت منو توی زندگی نگه می داره. صندلی رو ترک می کنم. امروز آفتاب در شهر هست. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۷, چهارشنبه

متحد


اونطوری که فیلم allied پیش می رفت من کم کم داشت خوابم می برد که اتفاقا هم برد. صبح هم فیلم بین گفت آخ که نبودی.. که بعد که تو رفتی من نشستم بقیه فیلم رو دیدم و فهمیدم تو چقدر صافی... که چه نگاهت شبیه... عصر زودتر میای خونه باز ببینیمش؟ 
عصر اما خیلی کار داشتم دیرتر رفتم و اون قبل ِ من خونه رسیده بود. نشستم دیدم که چه عه!  

یه جایی حتی همه دروغای دنیا هم برات دیگه مهم نیست. فقط می خوای بودن راست بوده باشه. یادت می ره این همون آدمی نیست که فکر می کردی بوده. فقط برات مهمه چشماش تو رو جوریده و قلبش شبا کنارت زده...آخ.

منو می دونی کجا می بره؟ اونجایی که مامان دلش خیلی تنگه. طاقت نمیاره می گه آخه شما که کنارش نخوابیده بودید..و آدم لال میشه. همون بهتر که هیچی نگه آدم. 
حالم شبیه کسی ست که جنگ تموم شده... نمی دونه چی داره، چی نداره... خونه اش کجاست.. کی مونده و کی نمونده... نمی دونه خمپاره بعدی کِی و کجا می خوره... فقط می دونه باید شب رو سر کنه . اونطوری که دلمو خوش کردم بنفشه افریقاییا تا عید غنچه کنن. عید داریم آخه اصن؟ خری هستم منم آ.

همین الان که دارم اینو می نویسم یهو تالاپ تلگرامه صدا می ده و می فهمم مامان از این مسیجای سند توو آل برام فرستاده. می دونی از یه جایی به بعد دقیق می شی. بوس به "رنج آدم رو دقیق می کنه".
 خط به خط می خونی مسیج مامانت رو. می دونی حتمن وقتی خیلی حوصله اش سر رفته بوده برات این مسیج رو فرستاده و کلی هم با خودش کلنجار رفته و یه جاهاییش حرفایی بوده که خودش هیچ وقت نتونسته بهت بزنه... همون مسیج رو با دقت می خونم این بار به جای اینکه دو خط اولش رو بخونم و متناسب با اون یه استیکر پیدا کنم و تالاپ بفرستم بره، براش می نویسم که برات دنیارو به آتیش می کشم. من که هستم برات من که نمُردم مامان. کاش خدا این استیکرارو از زندگی ما برداره. اما شایدم خوبه. نمی دونم. اما بنظرم آدم چهار تا خط بنویسه طرف دلش آروم می گیره. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۳, شنبه

رسیدم خونه
چراغ خونه روشنه
چه حس خوبیه قبل تو کسی خونه باشه و شب بارونی وقتی می رسی یه سوسی تخم مرغ و قارچ منتظرت باشه و فیلم هم پلی شه...زندگی همینه ها 

۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

با حوصله تیکه های سیر رو توی کره طلایی می کنم و تیکه های فیله رو بهش اضافه می کنم. اون طرف تر اسفناجا دارن برق می زنن... یه فیلمی بود توش رویا نونهالی و گلشیفته بودن... صبح به صبح زنبیل حصیری می گرفتن دستشون و راه می افتادن به خرید ماهی تازه و سبزیجات و ... . از اونجا یه روز بهم گفتن تو زندگیت اینو داره ها... من گفتم خب. 
گوشه شب نشینی همین طوری که فیله های شکم پر از اسفناج و خامه و مخلفات توی فر دارن طلایی می شن، به صدای خنده آدما فکر می کنم... به مهرداد که از کما برگشته ... روی گوشیم می افته صبا... من می خونم بابا و فکر می کنم یعنی این موقع شب چکارم داره. چه خوبه باور من از واقعیت قویتره. صبح بخیر 
هشتگ ناردونه و هشتگ خانم نادرونه در اینستا

۱۳۹۵ بهمن ۱۶, شنبه

این یک آگهی تبلیغاتی نیست :)

اگر روزی سفارش غذایی به نام پست های این محل و یا نام این وبلاگ را دیدید، بدانید و آگاه باشید که غذاهای خانگی که همیشه با آب و تاب نوشته شدند و خوانده نیز شدند حالا توسط عموم خورده نیز می شوند. 
همیشه با خودم فکر کرده بودم که آشپزی حالم را خوب می کند و کشف ادویه های کشورهای همسایه و شهر های کشورم جزیی از زندگیم هستند که یک جا باید دِینش را ادا کنم. یه روزی یه جایی یه خونه ایی حیاط دار ، به همون شکل خونه حق ِ منه از این دنیا که توش غذا بپزم و منوش چلو کباب کوبیده و لقمه زعفرونی نباشه. چی باشه؟ ایناباشه: 
خورشت تُرش و واش مربوط به خطه سبز شمال کشورم 
کباب کُماج که شبیه نوعی خورشت است و با ماهیچه و آلو و سیر و فلفل دلمه ای رنگی و آب انار طبخ می شود 
باقالی قاتق جان
ته چین گوشت و بادمجان و دارچین
چاینیز فود 
انواع پاستا 
سبزیجات
باقالی پلو با ماهیچه سرآشپز
مغز لوبیا پلو با گوشت طبخ شده با گرد غوره در زیر برنج
لوبیا چشم بلبلی پلو
حلیم بادمجان مخصوص سرآشپز
میرزاقاسمی کجایی بیا و ببین
و از این قبیل ...
شما را به خدای بزرگ می سپارم 

۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

6 ثانیه به عکس نگاه کنید


مرا میلی است با دیوار


صبح است ساقیا


دراز می کشم توی کاناپه ی غولم. کاناپه غول کاناپه ای ست که رنگش رسما دلت را گرم کند و بتوانی پایت را با خیال راحت در اون دراز کنی و یکی بتواند تو را تنگ در بغل بگیرد و اگر دلش خواست ماچت هم بکند. کاناپه غول کاناپه ای ست که خیلی مختصر بتواند تو را پناه باشد از این دنیای بی سر و ته. هم تو را سر باشد و هم تو را ته . 
دارزا کشیدم روی کاناپه غولم و ساعت تقریبا 7 غروب است. گلدونها از سقف آویزونن و اونها هم مثل من سردشونه. پتوی چارخونه مو کشیدم روی خودم و رمان منِ بعد از تو رو به زبون اصلی با همه زورم می خونم. چند ساعت قبل غذای تایلندی خوردم ولی توی دلم سُرسُره ی بلندیه که هعی منو می زاره اون بالا و سُر می ده پایین. زنگ زدم به مامان. خیلی غروب جمعه بود خونه شون. خیلی زیاد. منم توی دلم هم غروب جمعه هم 14 فروردینه و هم عصر عاشورا. خزیدم توی کاناپه ام و کتابم دستمه و فیلمم گذاشتم. یک چشمم بیرون از پتوس و هوا بی ناجوانمردانه سرد است. 

۱۳۹۵ بهمن ۱۱, دوشنبه

بچرخ به چپ... خوبه ... این دکتره که داره اینو می گه و از پشت منو نگه می داره با دستش و قلبمو فشار می ده به بیلبیلک اکو. من هم هر از گاهی نفسم رو از درد حبس می کنم و بعد دوباره نفسم رو بیرون می دم. هیچ وقت تا حالا اکو نکرده بودمو بنظرم وقتی می رید اکو همراه داشته باشید. هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفته اما صد در صد هم نیست موضوع. 
موقعی که داره مهر دوم رو می زنه روی نسخه می گه سوگ و ادامه جمله هم میگه. سوگ منو با خودش می بره توی کتاب می افتر یو و اینکه تازه صفحه های اولشم کلی مونده از ماجرا. خدافزی می کنم و دکتر رو شاید هرگز نبینم دیگه. 

۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه

گوشی بابا برام قدر جایزه اسکار ارزشنده. هعی می رم سراغش هر روز ازش یه چیزی کشف می کنم و می زارم بقیه اش رو برای روز بعد، طوریکه تا آخر ِ دنیا هیجانی برای زندگی داشته باشم. حتی اس ام اس های ایرانسل رو هم می خونم. با دقت! 
یکی بهم گفت رنج آدم را دقیق تر می کند. بیا بوست کنم که اینو گفتی. 
همیشه یک سر نخی برای اینکه با هم حرف بزنیم این بود که بابا می گفت این اس ام اس آهنگ پیشواز ِ منو بخون ببین باید چکارش کنم؟ منم خیلی به طور تکراری می گفتم کاریش نکن پاکش کن! 
اما الان... الان فکر می کنم هیچ چیز را پاک نکنید. می خوام یک بیلبورد اجاره کنم توی چمران شمال. بزرگ بنویسم هیچ چیز را پاک نکنید. 
بابا یک خصلتی داشت که من می ستایمش و اون این بود که همیشه خیلی یواشکی صوت و ویدیو می گرفت از آدم هایی که فکر می کرد ممکنه یه روز نباشن و یا اینکه یک روز بزگ شن. مثلا از بچگی ما، نوارهای کاست سونی که لیبل زرد کاهی و قرمز داره موجوده که توش ما خیلی معمولی داریم با هم حرف می زنیم و اونم اصولا توی روزای جمعه که بابا تعطیل بود اتفاق می افتاد. توی گوشیش هم فیلم گرفته ... بابا و مامان و ناردونه و نوه خونواده و مامانِ بابا و آقاجون رفتن باغ و نشستن دور هم می زنن و می رقصن. ناردونه برای گرمتر کردن فضا به رقصنده که مامان ِ باباست شاباش می ده و مامان ِ بابا هم معتقده که دود از کُنده بلند می شه و خیلی شادمان اون وسط قر می ده. فیلم خیلی قدیمی نیست و تا حالا بابا رو نکرده بوده فیلمو. حالا دو تاشون نیستن. ناردونه و بابا. اهَم مطلب اینه که بابا هیچ وقت فکر نمی کرد خودش قبل از تمام کسایی که ازشون فیلم گرفته بره. برای همین کمترین کسی که فیلم ازش موجوده خودشه. آدم های اطراف رو با دقت ببینیم. تا می تونید ازشون فیلمو عکس و صدای یواشکی بگیرید. از خودتونم بگیرید. فکر کسایی که بعد ِ شما می مونن رو هم بکنید. هنوز چند تا آهنگ توی گوشی بابا هست که گوش نکردمش و این امیدوارم می کنه به زندگی و اصل مطلب اینه زندگی ادامه داره. 

خیلی هم قشنگ


برگشتم دیدم همه جمع شدن دور هم و انگار می خوان برن وسط زمین ِ مسابقه... وسط را خالی کردن و با یک کیک و شمع های روشن مواجه شدم ... خیلی روز از روزی که قرار بود برای اولین بار خودم برای خودم شمع روشن کنم و خودمم خاموش کنم. خیلی دالوی طور. به هر حال اصلا توی ذوقشون نزدم و خیلی خودم رو آماده جلوه دادم که می تونم الان هر چی شمع بدید رو فوت کنم و اصلا هم نفس کم نمیارم. می تونم توی مسابقات دهه فجر دو میدانی شرکت کنم و مقام اول رو بیارم. می تونم لبخند بکارم توی عکسامو بزارم منو محکم ماچم کنید ... آدمم دیگه ... هر کاری می تونم بکنم. شما باور می کنید؟ 

۱۳۹۵ بهمن ۳, یکشنبه

زندگی به روایت خانم زاناکس


ساعت ابتدای بامداد 
قهوه می ریزم توی قهوه جوش لب به لب و شیر گرم می کنم. بوی قهوه توی خونه پیچیده و همه اشیاء بی خواب شدند. فکر می کردم قصه از وسط داستان شروع میشه اما امشب وقتی با یک حال هر چی بشه شده نشسته بودم سالاد سزارم رو می خوردم فهمیدم قصه خیلی وقت بوده شروع شده و من نیمه کاره می دیدم....
پریشب فیلم دختری در قطار رو می دیدم. گاهی ما مطابق با خواسته ی آدمها فکر می کنیم و همون فکر رو زندگی می کنیم. ما به اندازه ایی که خودمون فکر می کنیم خوبیم و هر اندازه که بدیم اصلا مهم نیست. اینطوری بهتر نیست؟ چرا بهتره. احساس می کنم اینجوری کمرِ شلوارم رو باز کردم و راحت تر نفس می کشم. خانم دکتر بهم می گفت تو همینی که هستی. چقدر آدم خیالش با خودش آروم میشه... آروم... نرم... بی انتها... بی اندازه...

ساعت بینا بین بامداد و سحره... بالاخره که باید شروعش کنم... تو به من همه چیز بخشیدی؛ همه چیز یعنی فقدان را می خوام بنویسم. مفصل... خط به خط... با آداب خودم... یا برای همیشه می مونه کنج گنجه ی خودم، یا شماها هر جا دیدیش می گید این زندگی به روایت خانم زاناکسه... شما می دونید نطفه اش با بوی قهوه و بینابین دیدن چویس شکل گرفته و عجب توده ی آبی خاکستری عجیبی بهش نشسته بوده... 

۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

خودم را وادار می کنم که شب برم بین جمع؛ خودم را وادار می کنم که قوی باشم؛ خودم را وادار می کنم که صبح زود برم دادگاه؛ خودم را وادار می کنم که به ثبت نام دانشگاه فکر کنم؛ خودم را وادار می کنم که آشپزی کنم؛ خودم را وادار می کنم بین قفسه ها خرید کنم؛ خودم را وادار می کنم خانه را مرتب کنم؛ خودم را وادار می کنم که هوای رابطه هایم را داشته باشم؛ خودم را وادار می کنم که خودم را وادار کنم... آخه چرا؟ 
خونه رو همون طور به هم ریخته ترک کن، سعی نکن از حالا تنها باشی و هر وقت که دلت خواست تا می تونی تنها باش، میم نوشته تا می تونی گریه کن، فست فود و دلیوری رو گذاشتن برای همین روزها، هر کسی رفت به سلامت و هر کسی اومد خوش اومد، درسم نخوندی مهم نیست ... خودت رو به هیچ چیز وادار نکن فرزندم ... به قدر کافی وادار بوده ایی. 

ساعتهای غروب جمعه است و تنها نشسته ام وسط خونه.منظورم از وسط دقیقا وسط است. نه کمی اونورتر و نه کمی اینورتر. لباسهای توی کمد رو ریختم روی کاناپه و هیچ جایی برای نشستن نیست. مرحله بعدیِ کار جایی در بی نهایت ِ زمان تعریف شده و اصلا معلوم نیست قراره کجا و کِی جمعشون کنم. یادمه بعداز ناردونه یک ماه رفتم سفر و هزار بار از عجز از همه گسستم و در نهایت شش ماه بعد به معنای واقعی درد  دوم را به جانم خریدم. یک جایی می خوندم رنج آدم را دقیق تر می کند و چقدر راست می گه. همه چیز که از معنای بقیه مهم و واقعی هستند، میروند به حاشیه و نا کجا آباد . انگار هیچ وقت نبوده اند و چیزی باقی می مونه که فقط برای تو مهمه و توی اون لحظه ها رو با عجیب ترین کمیت اسلوموشن ضبط می کنی. 

همینطوری که رانندگی می کنم توی سکوت یهومی گم وای. مثل روز اول که باورم نمی شد. چقدر از آدمهایی که می رن و فقط من را به یادمی سپارند خسته ام.

فقدان

تو به من همه چیز بخشیدی. همه چیز یعنی فقدان. 

۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه


هیچ وقت نمی دونستم ممکنه قبل از اینکه بابا رو از دست بدم، توی قلبم انقدر دلتنگش باشم و این دلتنگی تا بی نهایت ادامه پیدا کنه. صحنه ی بردن بابا یک صحنه نیست. یک فیلم است روی تکرار تا همیشه. اضطرار برای انجام هیچ کاری ندارم و حس می کنم چقدر از زندگی خالی شدم. هیچ چیز خوشحالم نمی کند و طبعا هیچ چیز غم انگیز تری وجود ندارد. برایم از دست دادن یک پروسه بیرحم و نامرد است که هر چه خواسته بر سرم آورده. 

جای خالی بابا اندازه همه دنیا بزرگ شده و هر لحظه حس می کنم شاید کره زمین منفجر شود از این جای خالی. از اینکه در را باز نمی کنه و نمیگه که خوب بابا چه خبر؟، قلبم از جا کنده می شه.

حال کسایی که برای دیدن من میان رو نمی فهمم چون حال منکه دیدنی نیست. ساعتها به طرز پیوسته ایی از پی ِ هم می رن و هیچ عقربه ایی از هیچ عقربه ایی کوتاه نمی اد . 

۱۳۹۵ دی ۱۸, شنبه

انگار که خوابم کابوس می بینم 

صداش رو گوش می کنم. دم غروب خونه باغه و سوز می آد. می گه بابا بیا خونه. روز تعطیل موندی توی اون خونه چکار؟ بیا من منتظرتم باشه؟ .... 
هزار تا غروب به تاریکی نرسیده توی سینه م دارم. یک سینه می خوام سرمو با سقوط مطلق بندازم روش و بگم هر چی توی گلومه. بابای آدم هر چی باشه بابای آدمه. می فهمی چی می گم؟ 
انگار خانم هایده توی ویدیو کلیپش که آفتاب داره غروب می کنه و گوشه چشمم رو پاک می کنه و می خونه دستم از دست تو دور این شروع ماجراست... دیگه چیزی نمی مونه برای گفتن. 

۱۳۹۵ دی ۱۵, چهارشنبه

همه بدنم خسته است. دادگاه برایم یک قورباغه بوده که انگار یک لقمه چپش کردم. خوابم می آد همه روز و حقم می دونم که زیر آفتاب زمستون ولو شمو به همه جهات کُش بدم خودمو. دیروز بعد از وقت طولانی از نظر خودم رفتم آشپزخونه و باقلاقاتق و ماهی درست کردم. این یعنی من دلم شمال می خواد. یعنی دلم سفر می خواد. می خواستم هفته بعد برم جزیره، نشد. 
نه از سر رضایتم دارم نمیرم. بلکه دارم ریز ریز از درون غر می زنم به خودم. شکل خودم نیستم انگار.
اون روز بعداز یک سال قهوه جوشمو در اوردم و برای خودم شیر قهوه درست کردم. چرا یادم رفته بود یک روزی برایم چقدر عزیز بوده. دلم می خواد چمدونمو ببندم برم اما با طناب انگار بستم خودمو. اون سندروم سادیسم یک هفت قبل از هفته ی بعد داره می شینه توم. با اینکه کلی دارم تدارک می بینم که نشینه. همه چیز که برام الان مهمه اینه که از شبیه قبل شدن گریزانم.

۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

صبح است ساقیا


به خانه نرسیدم خیلی وقته انگار. شب ساعت چند دقیقه به بامداد می رسم و روی کاناپه لوبیا پلو گرم می کنم می خورم. شور انداختم امسال و کیفیتش عالی شده. خیلی خودم به خودم می بالم. آخرین بار که شور انداختم ، اولین بارم بود. فرداش برای همیشه زندگیم عوض شد. خانه را ترک کردم با همه عشقی که به مرزه ها و شیودها و ترخونهای توی دبه داشتم. با همه ذوقی که فلفل های قرمز رو ریسه کرده بودم و اویخته بودم... یا همه خیارشورها منزل را به تلخی پشت سر گذاشتم... آه ای زندگی خیلی خری... 
صبح زود ساعت موبایل را خاموش کردم. از انباری بوت مشکی مو برداشتم و دامن کوتاه مشکی و تاپ گوجه یی دلبرمو. شب می خوام خودمو ببرم بین اون همه صدا. نه که الان دلم بخوادش. در راستای اون همه کُنج خونه و زندگی جدی می خوام برم که شوخی بگیرم همه چیو. دیشب وقتی از آخرین میتینگ بر می گشتم خانم لوپز بهم گفت سخت نگیر... 

۱۳۹۵ آذر ۳۰, سه‌شنبه

خیابونهای فردای یلدا خلوته. همه خوابن هنوز. انگار شهر واقعا خیابون استقلال بوده و تا صبح بیدار. من از یلدا می ترسیدم. وقتی ناردونه رفت به این فکر کردم یلدا چه غمی داره. اما کمی بعد تر که جدایی سایه انداخت روی غم رفتن ناردونه، فهمیدم دیگه غم نداره، حالا دیگه ازش می ترسم. از بلندی شب یلدا می ترسیدم... 
سین سال اول برام ترسش رو قورت داد. منو برد بزم و حافظ خونی و ... . اما ترس که با یه ضربه نمی میره. دیروز یادم اومد دیدم حالا انقدر این ترس رقیق شده توی زندگیم. می دونم یه شبیه فقط یک دقیقه طولانی تر. مثل تمام شبایی که دلم میخواسته کسی باشه و نبوده. خیلی رقیق... الان که دونه های قهوه رومی ریختم توی آب و بعد قهوه از هم می پاشید و توی آب رنگ پس می داد، دیدم چه شبیه همون ترسه شده... رقیق ... اما نه که رنگ قهوه خیلی واقعی باشه و نه که رنگ آب بشه مثل اولش! یک همچین حالتی. 

می خواهم محو شوم در گستره افق


۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه

وقتهایی که نداریم حسرت داشتن و یا آرزوی داشتن ما رو سوق می ده به جُستن. دو نفری های خانم زاناکس رو یادتونه؟ اون موقع ها زاناکس واسه خودش یه شب من داشت از همه دنیا... 
خونه مادربزرگم توی تهران یه جایی شبیه عشرت آباد مستر بکس که توی آشپزخونه اش یه پوستر از یه خانم ژاپنی بود که شیر دوشیده بود توی دشت و دَمَن و داشت می رفت خونه احتمالا. اصولا همه ما توی آپارتمانهای آهنی مون یه جایی شبیه مدینه فاضله داریم که می شه رویامون. اما اگر یه ییلاق داشته باشیم باز هم انقدر در جستن عکس طبیعتیم؟ شاید نه! چون برامون صحرا و دشت می شه مثل اتوبان شهر که همیشه داریمش. 
وقتی کفش کوه نداشتم همیشه به پاهای کوهنوردا توجه می کردم... وقتی هنوز دوربین عکاسی نگرفته بودم همیشه مجموعه ای از گرداور های آرزوهامو در وبلاگ داشتم. هنوز هم عکس قایق و پارو دارم چون خودش رو ندارم. اما همه اینها رو گفتم که بگم حالا خیلی چیزاهایی رو داریم که یک روزی از پسِ ذهنمون گذشتن. 
دراز کشیده بودم پشت درختای خشک شده زمستون و کنار رود و دورتر از پل چوبی که از وسط رودخونه می گذشت. سرم رو تکیه داده بودم به قفسه سینه اش که دراز کشیده بود روی تخته سنگ. باد تند و تیز زمستون از لای یقه ی لباسم می گذشت و می رفت که برسه به مقصدش. بادها همیشه می رن و می رن ... بی مقصدن ... آفتاب گرم و کشدار زمستون از همه دنیا انگار فقط به ما می تابید. حواسش بود که عه چه این تصویره آشناست... ما گاهی توی تصاویر آشنایی که زندگیشون می کنیم بهمون یه تلنگر می خوره. حالا که زیر آفتاب زمستون روی تخت سینه اش خوابیدم فکر می کنم توی تلنگرم. تلنگری که کش می آد از خورشید تا سیاره زمین... چشمام گرم می شه و دلم می خواد این سکانس تموم نشه. 
عصرش نشستم روی جایی که نشست بهم از رویاهاش گفتن. حالا انقدری به هم دوست شدیم که اصلا شبیه رعایت آداب و معاش قبل نیستیم. داشت می گفت تا خرداد تموم می کنه. این نه تمومه نه شروعه. چیزی ست در مسیر باد. 

۱۳۹۵ آذر ۲۳, سه‌شنبه

ساعت نزدیک بود بشه بامداد که پیچیدم توی خروجی پروازهای ورودی. هنوز توی سالن انتظار نرسیده بودم که پیجر اعلام کرد پروازش نشسته. چقدر قویتر از همیشه، انگار که مطمئن باشه از کارش دستمو گرفت تا برم همسفرهاشو ببینم. وقت برگشت پرسیدم چند تا خوابت میاد می دونستم دلش چایی می خواد و بیداری اما خواب هم می بردتش. هم دیر خوابیدم و هم صبح یادم رفت چند شنبه است و باید برم کار کنم. از آفتاب زمستونی کشدار طلایی که افتاده بود روی دیوار اتاقم فهمیدم صبح شده و کمی حواسمو جمع کردم فهمیدم باید برم اما خوب خسته تر از هر بایدی بودم. شب مسافر داشتم. کیت می خواست بره و چون پروازشون صبح زود بود قرار شد بیان پیش من بساط باقالی پلو ماهیچه راه بندازم براشون. خیلی وقت بود خونه صدای خنده و دوست نشینی تا دم صبح رو ندیده بود به خودش. دم رفتن کمی چرت زدن و رفتن برای اتفاقای خوب زندگی. 
یه اتفاق تازه است انگار برام. نمی دونم ادامه داره یا نه اما رفتنشون منو به غم نزد. انگار می دونستم یه بایده . قبلن تر چه سخت تر از آدما کنده می شدم. از خودم راضیم برای همه چیزی که کم یا زیاد توی این یک سال بودم. حتمن که باید همینطوری می گذشته و هیچ چیز بهتری نیست که می شده باشه که نبوده باشه. این یه باوره عمیقه که ایمان بهش حالم رو خوب می کنه. دریچه زندگی به ریسک بازه. 

۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

خوب می دونه اینروزا که خونه امن و پناه منه باید یه جایی به زور خفتم کنه تا کسی که دو ماهه داره برنامه ریزی می کنه تا بالاخره منو ببینه به صورت کافه چی بخواد ازم بپرسه سفارش دادم یا نه. دارم می گم بهش که خُلقم برگشته. دلم دوپس دوپس و پارتی و شلوغی رو چند دقیقه کوتاه تحمل می کنه و بعد دلم می خواد برم زیر لایه پوستین ِ توسی ِ نرم و گرم تختم. حتی وقتایی که خونه ام کمتر بپرم توی آشپزخونه و غصه اینکه لوبیا سبزم مثلا تموم شده رو نخورم. 
می گه چرا؟ می گم شاید مال سنه. میخنده. زیتون سیاه می خورم و یادم می افته عه این من بودم که همیشه آدما رو جمع می کردم دور هم. الان آدمها رو از خودمم منها می کنم. 


فال حافظ می گه دوری و مغروری. تا کِی آخه خرِ من ؟ من فورواردش می کنم برای مری. مری می گه بابا حافظ دیگه براتون چکار کنه؟ قرار فیکس کنه؟ می گم نه. می گه من بکنم؟ می گم نه. می گه خودت. می گم نه. همش می گه میشه می گم نمی شه. 


همینطوری که احساس کردم زور آخر کار کردن رو دارم می زنم در اتاقمو بستم و خودمو تنها گذاشتم با خودم. چند ساعت بعد ویزا اومده و وقتی از تهِ دلت می خواد کسی بره، واقعا می ره. می رسه به فرودگاه و پروازهای خارجی هم ردش می کنن از گیت و بدون بای بای هم اون حجم اعتقاد به اعجاز جواب می ده. 


همینطوری که خیلی با خودم همه چی سختمه می رم تست بدم. کلا همیشه در سختیا یهو به سر قله فرود می آمو تست رو قبول می شم و توی دفترم می نویسم هعی فلانی تو بار خودتی نه یار خودت. 


توی شلوغی خونه بچه کوچیکا حس می کنم چه حرفی ندارم برای گفتن و چه کسی که براش یه چایی ببرم. چایی خودمم یخ می کنه و هنوز احساس می کنم دلم نمی خواد دیگه خیلی جاها باشم. می خوام سازی باشم که خودم خودمو بزنم. چشم آدما منو می زنه. 


۱۳۹۵ آذر ۱۷, چهارشنبه

نشستم دارم حواسمو پرت می کنم. هیچ وقت انقدر منتظر نبودم تا کسی از پیشم بره. همیشه وقت خدافزی یه ته نمه بغضی می کردم و فرو می خوردم. حالا این آدما جای پارسال منن که دونه دونه دارن می رن. وقتی داشتم کوله بارمومی بستم تا برم خودمو بتکونم و بیام. ویزای محترم هنوز نیومده و پرواز محترم هم صبح سوخت شد. من اما همچنان به معجزه اعتقاد دارم و معجزه برایم اتفاق می افتد. دارم فکر می کنم چقدر از زندگیم رو برای اینکه آدما نرن، آدما برسن دعا کردم. کجاهاش خودم بودم؟ یک جاهایی انگار خودخواهانه خودم بودم و یک جاهایی هم اصلا وجود خودمو از ریشه زدم. چقدر بی تعادلی می بینم.  دارم فکر می کنم که چند ساعت از روزمو برای دیگران وقت می زارم چقدر خودم ؟ باز هم اوضاع همون بی تعادلیه. دارم فکر می کنم چقدر از موقعیت های ستاره بودنمو می دم به بقیه حالا چه ازش خوب استفاده کنن و چه نکنن و دلم بسوزه، ... 
در نهایت خود دوستیم انگار اوضاعش ردیف نیست. به هر حال همچنان بر همانم که آنم. 
دیشب بر خلاف استرس ویزا و سفارت رفتم پاستاپزی دلخواهم. دل سیر سزار و پانا و بال تریاکی خوردم. خیلی وقت بود داشتم از گشنگی نمی مردم. الانم دارم می نویسم که حواس خودمو پرت کنم. لطفا دری باز شود. ندا می آید می شود، می شود، می شود... 

۱۳۹۵ آذر ۱۶, سه‌شنبه

وقت رفتنشه


برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟برم یا نرم؟ برم یا نرم؟ برم یا نرم؟
بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم؟ یا نزنم؟ بزنم یا نزنم ؟ بزنم یا نزنم؟ بزنم یا نزنم؟ 

۱۳۹۵ آذر ۱۵, دوشنبه

خانم آیدا ممامس شده اند به حال من . به من که در مطلع الفجر بیدار می شم. صدای بارون پاییزی پشت شیشه ام می آد. به شب گذشته فکر می کنم که نه رفتم پاستا بخورم و نه رفتم زیر بارون با کیت بیرون. به شب گذشته فکر می کنم که از عصر چپیدم توی تختم و مریم گفت چون نمی خوای چون عواقب سخت نمی دی ... دیدم آخ که آره من آدم بی شرافتی در عواقب دادن هستم. مرد نیستم. پاش واینمیسم و خیلی هرزگونه خودم را دور می زنم. آدمم آخه ؟ از چی دارم می گذرم؟ هعی جمله مو وسط حرفای مریم شروع کردم که آخه .... مریم قطعش کرد. داشت با ترن برمی گشت پاریس. من باید برگردم وسط شانزلیزه دلم چند قدم با خودم پیاده برم. هیچ کسی هم نیست که نیست. کسی که می خواد باشه اصلا از اول بودنش معلومه. من چون خودم مثل سنجاب همیشه تق قضیه که در اومده زدم به چاک حالا توقع دارم درون آینه روبرو چی ببینم ؟ دنیا همیشه یه آینه بودی. حتی دودی هم نبوده که منو یک کم شیک تر نشون بده. خیلی بی رحمانه تمام لک ها و پیس ها رو به رخ آدم می کشه. 
زاناکس به قلم خانم کارپه اینطوری می شه که :
نشسته بودم پشت میز، خیره به صفحه‌ی موبایل. با خودم فکر می‌کردم هوووممم، شدنی نیست که نیست. یا یک قدم عقب‌تر، با خودم فکر می‌کردم حتا فکر کردن به این هم خنده‌دار است، خنده‌دار و محال. به این‌که چه دنیاهامان با هم متفاوت است و چه زبان‌مان با هم فرق می‌کند و چه نمی‌شود چه نمی‌خواهم چیزی بیش‌تر از همینی باشد که هست. چه نمی‌شود، قبول؛ چه نمی‌خواهم چیزی بیش‌تر از همینی باشد که هست؟ یکی توی سرم دارد بلندبلند یک لیست طولانی می‌نویسد. Pros and Cons. یکی خط اول ستون دوم می‌نویسد: از مراقب‌بودن و از مراقبت‌کردن خسته است، از ساپورتیو بودن فراری‌ست؛ و حق دارد. من؟ از مراقب‌بودن و مراقبت‌کردن خسته‌ام، از مادربودن خسته‌ام؛ و دلم بچه‌ی کسی بودن می‌خواهد، دلم مراقبت‌ و ساپورت‌شدن می‌خواهد. یکی توی سرم دارد لیست می‌نویسد. Pros and Cons. ستون Cons طولانی و طولانی‌تر می‌شود. لیست طویلی از تمام دلایل‌م برای چیزی جز این نبودن. لیست تمام قهرها و کج‌خلقی‌ها و سوء تعبیرها و دل‌خوری‌ها. لیست Cons او، شباهت عجیبی به خلق و خوی من دارد. و همین کار را سخت‌تر می‌کند. و همین یک «حق دارد» می‌گذارد جلوی تمام گزینه‌های منفی، یک «می‌فهمم»، یک «اوهوم»، یک «منم همین‌جور». و خب، خشم و سیمپتیِ هم‌زمان، مثل تمام یک‌سال گذشته توی ستون دوم موج می‌زند. نشسته‌ام پشت میز، خیره به صفحه‌ی موبایل. می‌نویسد «باید محبت‌ت بیشتر باشه به نظرم الان، و بهتره بابت چیزایی که گفتی، ولو به شوخی، حالا که به طرف‌ت برخورده یه عذرخواهی ساده بکنی». هنوز ایز تایپینگ است. جواب می‌دهم «بابت چیزایی که نمی‌دونم چی بوده معذرت می‌خوام:***». در ادامه از حجم خودخواهی‌م و از حجم بی‌توجهی‌م و از حجم بدرفتاری‌هام می‌نویسد. از تاثیری که روی او به عنوان طرف مقابل می‌گذارم. از تمام «چشم»هایی که توی این مدت به من گفته و تمام «چشم»هایی که من هرگز نگفته‌ام. خشمگین به نظر می‌رسد. هنوز ایز تایپینگ است. فکر می‌کنم اصلا ما که «طرف مقابل» هم نیستیم که؛ هستیم؟ فکر می‌کنم این مدل رابطه‌ی ما، رابطه‌ای که حتا اسمش را نمی‌شود گذاشت رابطه، این‌همه خشم و این‌همه قهر و این‌همه سیمپتی و دل‌بستگی ندارد که؛ دارد؟ تایپ می‌کنم «بابت انویینگ‌بودن‌م معذرت می‌خوام، و چشم، سعی می‌کنم رفتارمو اصلاح کنم». یکی توی سرم دارد از واکنش‌م تعجب می‌کند. دلم نمی‌خواهد بحث کنم. دلم نمی‌خواهد حرفم را به کرسی بنشانم. دلم نمی‌خواهد تمام دلخوری‌های مشابه و متقابل را به زبان بیاورم. خدا می‌داند که وقتی بی‌رحم می‌شوم با چه مهارتی می‌توانم طرف مقابل‌م را با چهار جمله‌ی کوتاه و ساده برنجانم و چه ساده می‌توانم حرف‌هایی بزنم که نباید. یکی توی سرم اما دارد بلندبلند تایپ می‌کند «معذرت می‌خوام، و چشم، سعی می‌کنم رفتارمو اصلاح کنم». و یکی توی سرم از واکنش‌م متعجب است. فکر می‌کنم چاره‌اش کمی دور شدن است، کمی فاصله گرفتن، برگشتن پشت سیم‌خاردارهای همیشگی‌م. فکر می‌کنم شاید همین‌هاست که باعث شده آن‌قدر ساده و بی‌کلنجار ایرادم را بپذیرم و عذرخواهی کنم و بحث نکنم و الخ. فکر می‌کنم «فاصله می‌گیرم، این‌جوری مجالی برای کج‌خلقی پیدا نمی‌شود اصلا. صورت مساله را پاک می‌کنم. ساده و راحت. مثل همیشه». هنوز ایز تایپینگ است. لیست بلندبالای رذایل اخلاقی‌ام تمامی ندارد انگار. نشسته‌ام پشت میز و به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کنم. یک جایی آن وسط‌ها، اسکرول می‌کنم به عقب. برمی‌گردم بالا. آن‌جا که نوشته «ولی خب، جات کنار شومینه‌م خالیه». یکی توی سرم دارد بلندبلند فکر می‌کند. دارد بلندبلند لیست می‌نویسد. Pros and Cons. ستون دوم دارد به ته صفحه‌ی آ-چهار می‌رسد. هه. ستون اول خالی مانده. با خودم فکر می‌کنم برای همین است که شدنی نیست. که نمی‌شود. که نمی‌خواهم. یکی توی سرم بلندبلند زیر ستون اول می‌نویسد «دوستش دارم اما، سیمپْلی».

۱۳۹۵ آذر ۱۳, شنبه

چو رود جاریم

داره بارون می آد. چرخی می زنم توی شهر کتاب دلم. اون باری هم که صدف اومده بود بارون می اومد. نشستم روی راحتی آلبالویی های ته سالن و چای لیمو عسل سفارش دادم و صدای سالار عقیلی می آد. یاد پرنده ی سفید صبحم میون انبوه برگای پاییز. تازه به شهر برگشتم از خونه باغ. داشتم به درختای بی برگی نگاه می کردم که از زمستون دردشون نمی اومد و می دونستن بهار هم وقت خودشو داره. خیلی زلالم و خیلی آروم همه صورتم خیس می شه...