۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه

تن ها


کلید پشت در نیست؟ مهم نیست...

این سبک برای عموم زوجها رایج است. همانطور که در تصویر ها دیده می شود غالبا" نر، ماده را از پشت در آغوش می گیرد. بی اینکه به مسائل شهوانی فکر کنند طرفین و اکثر مواقع در فرکانس های ابتدای خواب و ابتدای بیدار شدن اتفاق می افتد. این گونه است که باید حواست باشد و هزار البته که بی حواس این کار را کردن خیلی دلنشین و خواستنی است. من اسمش را بغل امنیتی گذاشته ام چرا که فکر می کنم همیشه کسی هست که در روبرویت نمی بینی اش اما می دانی پشت تر حواسش به توست. کسی هست که همه هست ها متعلق به اوست و خط بطلان بر همه نگرانی ها می کشد. 

پرنده های خوش راه


۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

زنگ زد که خانم پول را واریز کردم. حساب را دیدم که اشتباه فهمیده و خیال کرده همه را سرمجموع داده ام این قیمت. زنگ زدم که آقای ِ من، اشتباه کرده اید. خواست که خیلی ببخشمش و پول را برگردانم به حساب و شماره کارتش را فرستاد. نام فرستنده قوی دل بود. چند لحظه به نامش نگاه کردم. دل قوی دار که سحر نزدیک است؟ زنگ زدم گفتم آقای ِ من، بیایید ببرید. گفت خانم ِ من شما ضرر می کنید. گفتم نه، شما بیایید. آمد و وقت بردن اثاثیه خودش برایم قصه گفت. تعریف کرد که دو بودند و از هم جدا شده، تک شده بودند. حالا می خواهند آشیانه از نو بسازند. داریم کمک می کنیم خوشگل لونه ای داشته باشند. دست هامو توی جیبم مُشت شده فرو کردم. فشار دادم تا نبارم. از ته گلو از خودم صدای اوهوم تولید کردم و بعد گفتم چه خوب. چه اشتباه قشنگی کرده بودید آگهی را اون جوری که دل تان خواسته خوانده بودید. ما آدم ها قصه خودمان را داریم. من، شما، ایشان. اسباب و اثاثیه از فصل خسته شده بودند، کوچ کردند در قصه وصل ِ دیگری. چه کوچ قشنگی. 
در سرم تعدادی حشره موذی راه می رفت. کنار پرده لاجوردی روی زمین نشستم. چه چوب های خوشگلی دارد. قدی و بلند. چقدر این پنجره دیدار طلبکار است. این پنجره را ساخته اند تا آدم های عاشق که از لبه پرتگاه عشق و دلهره رد شده اند، هم آغوش هم شوند. 
روی سنگ های مربع شکل زمین که برق می زنند از بس تمیز شده اند، نشسته ام. کُتم را بر تن دارم و مقداری اندوه سرد و نمناک. بیرون پنجره هوا بغضی است. این طور باید باشد که مرد این لاجوردی غریب را کنار بزند و زن را از زمین جمع کند و با ضریب زاویه خیلی کم موربی تکیه بدهد بر خودش. آخ که تکیه بدهد بر خودش. چقدر دوست دارم این حالم را که وقتی کیبرد می کنم( مینویسم) و موزیک گوش می کنم ناگهان اشک از گوشه گاه چشمم سُر می خورد و می غلتد پایین. شاید چیزی که می نویسم اصلا اشک نداشته باشد اما دلم وقت نوشتن نازک می شود. رنگش رو به همه رنگ های مات و آرام می رود. خودم را ندیده ام اما همان زن زیبایی می شوم که پشت همه علف های بهاری شعر های فروغ نشسته و ساز می زند. 
داشتم می نوشتم که باید  پشت این پنجره ها شانه های یک مرد را که نمی گفته اما می خواسته تکیه گاه باشد را تصویر کند. زن؟ موهایش کوتاه است. چشم هایش از امید برق بزند. هر وقت دلش خواست پلک هایش را ببندد و هر وقت خواست چشم باز کند. 
حالا اینطوری است اما که یک سکانس از آنچه باید گذشته و ماجرا به این شکل هست شده که این چارچوب و لاجوردی جور این قصه نشدند. روی سنگ از نشیننده خالی است. سنگ ها سخن نمی گویند اما قصه ها دارند. برای همین بر روی سنگ می نویسند. 

۱۳۹۳ اسفند ۵, سه‌شنبه

ای آدم هایی که در پلاس زاناکس را برایم مرور می کنید بوس بهتون . و اینکه الان پلاس میم را می دیدم که چشمم خورد به این. خواستم بگویم سایه ام قرار گرفت. می روم و پهن می شوم جای دیگر زندگی. قصه جابه جایی واقعیتی بیش نیست. 

هشت پا را قورت دادم. نزدیک پایان ساعت کار بود که برگشتم دفتر. موسیقی گوش دادم و چند کار را سرو سامان دادم. یک بار سنگین بالون شده بود و الان در آسمونا براش دست تکون می دادم. چه خوب.
یک قورباغه هم دسر بود. مقداری از وسایلم همچنان ته مانده گذشته مانده بود خانه. پله ها را رفتم بالا و بین راه همسایه های قبل را دیدم. می گفتند چقدر یادت هستیم. آقای قاف تعریف می کرد چند روز پیش دم پختک داشتیم یادت کردیم. داستان دم پختک این بود که یک روز وارد پارکینگ شدم دیدم بوی پلویی می آید مدحوش کننده که دارچین هم دارد. حیا را قورت دادم و از لای درز خانه ها بو کشیدم و خانه متهم را پیدا کردم. زنگ زدم و خانم آقای قاف در را باز کرد. سلام خوشحال طوری کردم و پرسیدم ببخشید غذا چی دارید؟ دو نقطه دی! پاسخ آمد دم پختک. گفتم لطفا یک بشقاب همراه با چاشنی غذا بدهید که دارم میمیرم برایش. این را بسط دادم در زندگی که هیچ جا مدیون اعضا و جوارح قلبی و شکمی ام نباشم. هر که و هر چه را دوست داشتم بگویم. بادا باد. آقای قاف زنگ زد خانم قاف در را باز کرد و من را با شوک و خوشحالی  توامان دید. رفتم بالا و کارتن ها را مرور کردم. چند تا دفتر دست نوشتم را برداشتم و الباقی را گفتم ببخشید برود نمی خواهمشان. همه تاروپودهایی که سالها گمشان کرده بودم را هم دادم بروند. آنی که به تنم سالها دوخت نشد، زین پس هم نشود به! پله ها را پایین می آمدم که خانم شین را دیدم. چشم هایش خیس شد وقت خداحافظی و گفت همیشه تو را پشت سر مرد می بینم در خیالم که داری پله ها را بالا می آیی. کاش درها قفل شوند و هرگز نروی دیگر. آغوشش کشیدم و از درهای بسته گذشتم. 

۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه

هفت ثانیه عکس را حض دیدار کنیم


خیال ماندن نباشد


مهم نبود پریدن؟


دو نفری ها


از قصه ها

روز اول را رفتم خانه مادر ِ پدری. همه بچه ها بزرگ شده بودند. چند روز پیشش با هم حرف زده بودیم. دریا کنار بود. خواسته بودم با هم تا جایی برویم اما نبود. حالا زنگ زده بود. خواسته بود بار و بندیلش را از دریا کنار بردارد بیاید نزدیکتر. گفته بودم می روم سفر. پرسیده بود با کی جواب داده بودم همسفر طبعا. او هم نبود تنها می رفتم. سالها بود دلم می خواست بین ماسه ها راه بروم و سکوت شنزار ها را بشنوم. گفت شب می رسد و بار و بندیل جمع می کند برای همراه شدن. همین که انقدر نا خواسته می خواهد، آدم را می میراند.شب زنگ زد که رسیدم، چی بیارم؟ خودت و اسباب راحتی ات را. خدا حافظی کردیم و قرار شد صبح، طلوع را بیرون خانه ها ببینیم. هر کسی طلوع خودش را دید و هر کسی خانم و آقای دالوی خودش بود. هوا سرد بود و باد عجیبی می وزید. پوست را می سوزاند و کمی بعد تر هوای گرم مطبوع پشت پنجره ها دلت را روشن می کرد. بین راه می ایستادیم و هیزم روشن می کردیم و چای ذغالی و املت بر پا می کردیم . لذتش برایم آنجایی رنگی رنگی تر می شد که نقشه باز می کردم که راه را بجورم و پیدا کنم از کجا داریم می رویم و کدام جاده را باید بپیچیم.  به الباقی تلکس می کردم و جواب می آمد در راه روانند. حال دیدن نا دیده ها دلم را جلا می داد. رها بودم و فکر رسیدن در سرم نبود. غروب رسیدیم به جایی که خودمان اسمش را رسیدن گذاشتیم. کلاهش را داد کشیدم سرم. یک کنده بزرگ آوردند تا بین دو چادر روشنش کنیم تا صبح شود. نوشیدنی های گرم و لذت تماشای آتش و باقی همه سکوت. چه می خواستم؟ همین را. چه می خواهم؟ آن همه رهایی را. 

۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه

هر بار که سرم را بالا گرفتم و روی زانو ها ایستادم، شد! هر باری که گوش به دیگری دادم و دست دراز کردم، نشد! 
«وقتی می‌داند خیلی دوستش دارم و آسیبی بهش نمی‌زنم چرا فرار کند؟» اما گفتم: «این یک راز ناگفتنی ست بین من و پرنده‌ها.» +

۱۳۹۳ اسفند ۱, جمعه

الف را نشان داد که کارش را عوض کرده و نون را که بعد از تعطیلات می رود سر کار جدید. بین شان من نشسته بودم. من را که کلا می روم جای جدید. از محیط که خارج شدم زنگ زد که می خواهی نروی؟ دارم می میرم از عذاب وجدان جا به جایی ت. برای اتفاقهایی که با اصرار در زندگی دیگران رقم می زنیم، نمیریم لطفا. به قدر کافی وقت داریم قبل از تصمیم گیری به همه چیز خوب فکر کنیم. بعدش اما مسئول باشیم و بایستیم. خودم شاید نبوده ام خیلی جاها که این آدم هی رخت می کشد و جوانه میزند. به هر حال. 
بعد از ظهر دیروز را بعد از مدتها ماندم خانه. بیرون نرفتم. باران دل سیری بارید. چایی ریختم و به "بیدار شدن و رویا دیدن" فکر کردم. دراز کشیدم روی تخت و سقف را دیدم که چقدر سفید است و رد چشم در آن نمی ماند. می خواستم بروم افتتاحیه گالری. جاش دوش گرفتم و خودم را در خانه پرستاری کردم. 

۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

منو آشتی بده با نوشتن. 
داشت می دوید که پاش گیر کرد به مرد و با صورت خورد زمین. اولین چیزی که در صورتش دیدم چشمهایش بود. درشت و زیبا و پر اشک. انگار کسی را یافته بودم که دلم می خواست بغلش کنم. دلم می خواست پا به پایش اشک بریزم. دلم می خواست صبر کنم تا بزرگ شود و معشوقه اش شوم. صورتش را گرفتم رو به بالا و بین ترس از خون صورتش تنها توانستم بگویم تو چقدر زیبایی. اشک هایش بند آمد و من نفسم. آدمی به آغوش های گنگی پناه می برد که خیال نمی برد.  

۱۳۹۳ بهمن ۱۹, یکشنبه

دور شویم


حال


دُردانه های شهر دلم


خانه پدری محتمل یک راز بزرگ مدفون در زیرزمین خانه بود. بعد از بی حال نوشت دیروز، فهمیدیم که وقتی یک رازی را از درون با خودت حمل می کنی و نمی خواهی به کسی یا کسانی آن را بگویی از درون آن را به سان طب سوزنی در راستای بردار ایکس و ایگرگ و زد بر خودت با ضریب زاویه های متفاوت فرو می کنی و ناگهان از درون خالی می شوی. طب پزشکی فوق را خودم به تنهایی کشف کردم. به درمانگری که رسیدم تصمیم گرفتم سوزن ها را بیرون بکشم و دستکش را در بیاورم و آدم های فرضی را به صورت حقیقی بنشانم روبرو و تنها به یکی از حالت های ممکن این بار را زمین بگذارم. عواقب؟ بله دارد. هر دارویی عوارض دارد. دو پاره تن را نشاندم و گفتم اینجوری کردم. نمیدانستید بدانید. آنها گفتند آهان و بعد شیون ها سر دادند و جامه بدریدند. نتیجه؟ کمی بعد آرام شده بودند و من آرامتر. توانسته بودم دوازده ساعت بدون اینکه خواب تعریف ماجرا را برایشان ببینم بخسبم. الان؟ بهترم. 
زیر پل توی اتوبان بغلم کرد محکم؛ گفت غصه نخور. گفتم نمی خورم. وقتی رفت شبم سپیده زده بود. 

۱۳۹۳ بهمن ۱۸, شنبه

یک کم چیز های بی ربط می خواهم بنویسم. خوب همین جا اگر حوصله ندارید با بوس از هم خداحافظی کنیم. 
دلم از آدم ها خالی است. گرم نیست. چند روز طولانی می شود این حس. آن روز خواستم توضیحش بدهم واسه کسی اما نتوانستم. توضیح دادنی نشد. سرم هم یک حفره تخم مرغی دارد که خالی است. هوای زمستان دارد شانه خالی می کند به بهار. از بهار که انقدر زورش رسیده به زمستان خشم دارم. وقتی موزیک می خواند یک هو کلافه می شوم. حوصله صدا ندارم . جنس موهایم خشک شده. ناخن هایم را از ته گرفته ام. حتی دارند بر خلاف همیشه لایه لایه می شوند. داشتم معروفی می خواندم. یک لحظه مکث کردم و یک جمله ای سر در کله پوکم نوشته شد که " چقدر آدم کسی را ندارد که به او بگوید کسی را ندارد." 
خیلی بی رمق چند دقیقه پیش میزم را ترک کردم و رفتم تا بانک. بانک ها برایم همیشه نشان روزمرگی و دنیای بی شور و حال هستند. از درون رفتم به درون. بی شور و حال رفتم به بی شور و حال. همیشه از این روزها ترسیده بودم. الان شجاعانه می دانم که این روزها ادای ترس دارند و من این ادا را باور کردم و کمی افت کردم. آدم های اطراف در این حال تاثیر می گذارند. نباشند خودت روی خودت تاثیر می گذاری. بله! مثل همیشه رسیده ام به آنجایی که دلم می خواهد بعضی ها نباشند. دلم می خواهد ساعتها زیر آفتاب کش و قوس بدهم خودم را. دلم می خواهد هیچ کسی هیچ کاری نکند. دلم را آشپزی هم خوب نمی کند الان. انگار سُرنگ انداخته باشند و خالی کرده باشند همه ام را. چرا فکر می کردم همه ام را گم کرده ام؟ همه ام را کشیده اند. انگار خودم نیستم. چقدر خوب نیست که دارم غر می زنم.  

۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

دارم فسنجون زندگی ام را می پزم. نه گردو دارم نه رب انار. هیچ دستور طبخی هم نیست. فسنجون روحی می پزم. این طوری که پای حرفم با همه سختی ای که ممکن است در راه باشد، پس نمی گذارم و یک بار دیگر پهن نمی شوم روی زمین که بروم خواب زمستانی. بیدار با موزیک آرام بی کلام می رانم تا بانک و می گویم آقای بانک لطفا برس حساب ما را که دیر زمانیست باید رسیده می شده و کال مانده. بعد تر فاز بندی می کنم پروژه را و با اسبم قاه قاه به ماجرا می خندیم. اینطوری که اول همه چیز را می فروشم بعد الباقی را بار کامیونک می کنم و بعد با  اسباب اثاثیه راه می افتم توی خیابانها خریدم را کامل می کنم و بعدش توی خیابانها با بلند گو داد می زنم یک جایی می خواهم. جدید، نو، آرام، نور مناسب، جایی بریا روزهای آخر، جایی که از آن کوچ کنم و به آن کوچ تر کنم. جایی برای دو نفری ها، جایی برای هی فلانی زندگی شاید همین باشد ها، جایی فرای ترس آدم ها، جایی ماورای باور همه و همه و همه. 

۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

لطفا اگر کسی از دیده رفت از دل برود.

چند ماه پیش میم نوشت دوستم چند روز است خانه من اتراق کرده و پنیک کردم. نوشتم عه و دیدم چه اینطور بودم. در اتراق قبلی دوست پنیک نکردم و چون شتر مرغی سرافراز سرم را بالا گرفتم. اما بار دوم وا دادم. نه به خاطر اتراق به خاطر نداشتن پرایوسی. به خاطر اینکه کنترل دمای خانه را هم ندارم. آدمی ساعت یازده ظهر دلش می خواهد برود پای یخچالش و برای خودش اسپنیش املت درست کند اما دریغ از یک لیوان شیر. چرا؟ چون صدای اوووووممممم می پیچد توی مغزت و قیافه ات را هیچ سیمبلی هنوز نتوانسته بکشد. 

چند ماه پیش میم نوشت خوبی؟ نوشتم خوبم خداروشکر هیچ کسی نیست که بند گردانم باشد. الان؟ باتلاق. 

کلاس زبان فرانسه نیست که لغت و گرامرم خوبتر از بقیه باشد. از برچسب تو که خوبترین بودی و مقایسه منزجر می شوم. هر که هستم باشم. گاهی خودم ترازم را می گیرم و ناراضی ام. باید جوابش را به خودم پس بدهم صرفا.سر میم سلامت که می گفت شما سوپور خودت باش. 

دلتنگی تنها مخصوص آدم های دور نیست. ممکن است کسی پیشت باشد که مانند قبل نباشد و تو دلت برای گونه خاصی از او تنگ شود. پس صرفا دلتنگی مخصوص آدم های دور نیست! سخت ترین دلتنگی دیروز به نظرم آمد که ، با کسی باشی اما دلتنگ دیگری باشی و با دیگری باشی اما دلتنگ کسی باشی. از دعاها می تواند باشد که لطفا اگر کسی از دیده رفت از دل برود. 

۱۳۹۳ بهمن ۷, سه‌شنبه

دور تر شیم


دور شویم


فعلِ رفتن خیلی فعل است


پشت پنجره ها


صبح است ساقیا


پشت پنجره ها


دُردانه های شهر دلم


ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود؟‌ نبود؟ بود اتفاقاً.

گفتم: «این که بزرگ شده‌ایم به معنای این نیست که دیگر دچار نمی‌شویم، که چون می‌دانیم که وصل ممکن نیست و همیشه فاصله‌ای هست بی‌خیال این حرف‌ها شویم، که معناش این است که اگر دچار شدیم، اگر رسیدیم، اگر نرسیدیم و وقتی که به جدایی محتوم رسیدیم بلدیم خودمان را جمع و جور کنیم، انگار که هیچ اتفاق مهمی نیفتاده است (بماند که در درون می‌دانیم چی مهم بوده و چی نبوده).» +

۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

همیشه فکر کردم جاهای سخت زندگی آدم ها بمانم و بعد بروم. جاهای سخت طبعا تعریف های متفاوتی دارد برای هر کسی. یکی از جاهای سخت وقتی بود که ناردونه سه ما زندگی اش افقی شد.( سلام کارپه). کنار تختش خوابیدم و شبها برایش آب پرتغال طبیعی می گرفتم تا صبح قبل از خروج خانه گلویش را با آب پرتغال تازه کند. هر وقت صدایم زد زود بیدار شدم و دروغ گفتم که بیدار بودم عزیز جانم. 
این بار هم خواستم دوست بداند هستم. گفتم تو برو من دو کوچه بالاتر می مانم. هر جا حس کردی نیاز داری فقط زنگ بزن. همین که بدانی کسی در جغرافیای نزدیکت هست، حال تاریخت را خوب می کند. گفت باشه. رفتم نشسته کافه. یک لاته لطفا. قهوه چی میز شماره سه را داد. نشستم و سرم را تکیه دادم به دیوار و به آدم های اهل برو و بیا را نگاه کردم. با حوصله قهوه ام را هم زدم. تلفن زنگ زد که باید صبر کنم. گفتم بیا با هم صبر می کنیم. آمد. صبر کردیم. زنگ زدند و خوشحالیش را که دیدم خیالم اقیانوس آرام شد. اعتراف می کنم در مغزم یک دستگاهی دارم همیشه وصل به اینترنت که گاهی پست های دلچسبی در وبلاگ پست می کند که هیچ جا ذخیره نمی شود. اما خاطرم هست پست چیزی حول این محور که آدمی باید کسی را داشته باشد تا وقت خوشحالیش دستهایش را مشت کند و بکوبد به او، می چرخید. 
الان می خواستم یک چیزی بنویسم که به کل یادم رفت و اینارو نوشتم که! 
حس آدمی را دارم که چند قدم مانده به روبان قرمز اما نشسته و نمی تواند برخیزد.

۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

کمی کنار اتوبان ایستادم. تلفن را با صحنه آهسته پرت کردم صندلی کنار. آفتاب داشت غروب می کرد. آسمون کبود بود. قلبم آسمون بود. موزیک را روشن کردم. کمی فرو رفتم درصندلی و خودم را کمک کردم تا شجاعانه خودم را بغل کند. 
برداشتم به کل گذاشتم کنار تا جهانم را عوض کنم . شاید خیلی کوچک باشد اما همیشه زمان بسیار زیادی را در نت چرخیده ام و صرفا صرف آن د نت بوده و بس. اگر خواسته بودم مقاله بخوانم جان داده بودم و می دهم. اما از اینجا شروع کردم که زمان چیست؟ چقدر زمان داشته ام و چقدر زمان دارم؟ چقدر دارم واقعا؟ نو بادی نوز. بعد از یک هفته سرجمع حضورم در فیس بوک شاید نیم ساعت بوده. رفتم عکسش را با موی کوتاه و انگار آّبی تیره خوشگلش را در گالری دیده ام و برگشته ام. رفته ام تولدت تبریک نوشته ام و برگشتم. آیا واقعا باید می نوشتم هم جای سوال است واقعا! کمی قبل از حادثه است زمان. هیچ کسی نمی داند چه قرار است اتفاق بیفتد اما همه انگشتها را کراس کرده ایم. 

۱۳۹۳ دی ۲۹, دوشنبه

چند سال گذشت. عین یک بچه مریضی که در خانه داری و به خاطر خودت و نه به خاطر بچه آن را هرگز بیرون نمی بری. می ترسی نگاهت کنند. می ترسی اشکت از مشکت سرازیر شود. اما بچه من چند تا کاغذ بود. چند تا همش! بعد از چند سال در یک روز سرد زمستانی در کشو را باز کردم و پاکت را برداشتم. از لای پاکت نگاه کردم دیدم اوه اوه خودشان هستند. توی پاکت از سیبری سرد تر! 
کت نپوشیدم. پالتوی سیاه بلند پوشیدم. این پالتوی روزهای سخت زندگیست. خانم پشت باجه پرسید علت؟ گفتم. همه برگشتند نگاه کردند و من به بُرش شیشه بری که چقدر با دقت نیم دایره را شکل داده هر چه بیشتر مثل جغد دقت کردم. تلفن را برداشت. شرح واقعه را با موضوع بلند بلند داد و همه از من جغد تر. خلاصه کاغذ ها از پاکت در آمدند و من از پشت باجه ریش خندی بهشان زدم که برید بابا پی کارتون. صدای توی دلم: یوووه یوووه یووویووو. 
شب دور میز گرد سالن نشستیم. پرسید راستی تو تجربه داری؟ این بار دقت نکردم. سرم را بالا گرفتم. مثل قناری. لبخند را روی لبم چفت کردم و گفتم. داشتم. خوبش هم داشتم. صدای توی دلم: تکرار مانع کسب است. 

۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

کلید را پشت در بگذارید که تا دم در نیایید .چون طبعن او می داند در چنین وضعیتی انتظار زنگ در هم چقدر کشنده است .بعد قطع می کنم گوشی رو .آدرس هم برای چنین آژانس هایی به صورت اتصال به گوگل مپ بسیار واضح و مبرهن است .تکنولوژی ساخته ایم برای توی قبر پس؟ +

رویشگاه مو


دیواری ساخته ام از تو که روزهایم را به آن تکیه دهم


تک درخت


تن ها


که چه سخت است

آن‌جا که در مسیرتان به نازنینی برخورد می‌کنید، در آغوشش بکشید، ببوسیدش، دوستش بدارید و از تهِ دل بخواهید که راهش را برود. نترسید از دور شدن. رودها را از رفتن باز ندارید که گنداب می‌شوند.+

۱۳۹۳ دی ۲۴, چهارشنبه

نوشتم گاهی باید رها کنی تا هر طور می خواهد پیش رود و بعد پست کردم رفت. 
برداشت یک: حکیم شرق ترافیک سنگین. تابلوی بالا سر هر روز نوشته "ترافیک سنگین محدوده هر جایی که هستی تا آزادگان". (سلام زیر دوش جان.) گوشی را از توی کیف غولم یک دستی حین رانندگی کشیدم بیرون. شماره رو تایپ کردم و بعد نوشتم چی شد... اما بی اینکه بفرستم بره گوشی رو هل دادم توی کیف. نوشتم تا مغزم هعی جمله سازی بی خود نکنه و نفرستادم چون به نظرم اگر قرار بود معلوم شه، معلوم می شد! دیشب وقتی نشستم کنار شومینه گوشی دینگ صداد داد. چی شدش معلوم شد. نتیجه؟ خوشحال ترین حال و بد حال ترین حالت را به کسی مفروش. من مالک حالم هستم. پس هستم!

برداشت دو: کلید انداختم در را باز کنم. آقایی ایستاده بود منتظر. پرسید خانم فلانی؟ گفتم بله فلانی ام. گل را داد و رفت. قبلا ترش توی دفتر روز نوشته بودم دیگر به تو ای موضوع خر فکر نمی کنم. 

برداشت سه: خواستم بروم آنجا اما نرفتم. شب برایم عکس فرستادند که کیک را بریدیم و شمع را فوت کردیم. حالم؟ دو نقطه دی. 

برداشت چهارم: داشتم پای گاز خامه را به شیر اضافه می کردم. اسب ها رسیدند که تو برو بشین. کمی بعد تر شراب ها، استیک با سس قارچ مبسوط روی میز بود. 

پرداشت پنجم: ساعت شش صبح بیدار شدند که رسم دنیا عوض. ما کیک را صبح فوت می کنیم و می خوریم. گفتم باشه. رسم دنیا عوض. 

۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

همین جوری های ایشان

شبم زود به خیر نشد. بر عکس خیلی هم دیر. یک جایی تمام تکنیک هایی که تا الان بلد بودی تا بتوانی مغزت را که با سرعت هزار تا می دود را ایست دهی، نمی شود که نمی شود. همان لحظه ای که نئو تمام کوچه ها را بارها در طول ماتریکس دویده و خیلی هم خارق العاده بوده اما رسیده به تلفن و یک جای کار لنگیده و نتوانسته برگردد. یک فن جدید در صحنه های بعدی هست که من و توی بیننده دل ریزشمان بند بیاید و خیالمان حداقل برای چند دقیقه آرام بگیرد. راه رفتن، پشت پنجره ایستادن و کوچه خلوت را نگاه کردن، لباس هایت را کندن، زیر پتو رفتن و حتی آغوش هیچ بالشتی کاری از پیش نمی برد.
آخر هفته قرار است اجراء داشته باشم. امروز چند طبقه مرکز خدید را بالا و پایین کردم هیچ ایده ای از پشت شیشه ها در دل و جانم رخنه نکرد. یک جور عجیبی خنگ می شوم نزدیک های اجراء. یکی از کارهایی که حجم عظیمی از اراده ام را می گیرد اینست که زنگ بزنم و کمی توجیه و بهانه به هم بدوزم و بگویم باشد هفته دیگر اما تا به حال که کار نیامد بوده و هست زین پس به گمانم. 
مصائب بعدی ام تعرض است. تعرض به چیزهایی که نمی خوام ایکس بداند. آدمی هستم با درهای آهنی شبیه دیوار که اصلا معلوم نیست در هستند. کبک طور اصلن. دلم نمی خواهد کسی همه چیز را با هم بداند. حتی اگر دانست هم به رویم نیاورد. چرا؟ چون تجربه خوبی نداشته ام. شاید هم کاملا با دنیای من غریبه باشد و اصلا تجربه ای در کار نباشد ولی همینم که هستم. مثلن دیشب بعد از اینکه تلفنم تمام شد دیدم از یک شماره روی تلفتنم پیغامی هست. اسمم در پیام بود. کیست که نمی شناسمش. خوب مام بود. مام با من مارپل نباش لطفا. این همه تمنای من است. همین قدر فاصله ملموسی که با هم داریم بگذار سر جایش باقی بماند. اینکه از من ده تا رقم داری به نظرم کفایت می کند. چرا می خواهی همه تلفن های عالم را که ممکن است من داشته باشم، داشته باشی؟ با خودم فکر کردم الان هر انگشتم ممکن است تیغ موکت بری باشد، پس چیزی ننوشتم. جای آن آب خوردم. شیر خوردم. آشپزی کردم. دو خط نوشتم و در آخر چراغ را خاموش کردم و در تاریکی سقف را نگاه کردم. تمام تلاشم را کردم تا ستاره ها، گوگل اِرس و هیچ کس پیدایم نکنند. 
آدم جدید که می‌بینم یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد نامرئی شوم. +