Google+ Followers

۱۳۹۷ دی ۱۵, شنبه

جون سگ

ساعت ٢١:٢٧ پانزده دي نود و هفت
اگر فكر مي كنيد اتفاق خاصي افتاده اشتباه مي كنيد. دومين روز متوالي ست كه كيسه آبگرم توشي ازم جدا نشده و مزه شراب گنديده زير زبونم ريشه دوونده.هوا خيلي سرده و من شاخك هاي شهوديم به كار افتاده. مي دونم رد پايي دنبالم مي كنه . اين چند روز سر خيابون امير آياد كه رسيدم يادم افتاده چرا براتون نگفتم بابا سه تا سره قناري داشت. روزي كه ديگه نبود سرنوشت عجيب شون شروع شد. سره قناري ايي كه پيش من بود روزاي اول ميخوند بعد كم كم فهميد اوني كه بايد باهاش سوت و ساز بزنه ، ديگه نيست و از يه جايي به بعد فقط پشت و رو منو نگاه كرد و يك روز حتي ديگه نگاهمم نكرد! مثل برگ خشك شد افتاد.
قصه دوتاي بعدي روايت شده ديوونه شدن.يكي شون سرش شروع كرده به لرزش و اون يكي دور خودش مي چرخيده. اونا اصلن كنار نيومدن با نبودن بابا. آدميزادو بيين! 

۱۳۹۷ دی ۹, یکشنبه

کسی برای نشستن روبرویت داشته ای که حرفهایش را برایت نوشته باشد که یادش نرود؟
 کسی که از تو بپرسد چقدر وقت می خواهی برای دوست داشتنم؟ کسی که ذکر کند حرف دلش را؟ 
از دور تمام شمع های روشن را که دیدم، آخیشی از سر دل کشیدم و فکر کردم دان. 
سیگارم را بیرون تکاندم و کمی آبجو نوشیدم. 
آیدا
سخن بگو 

۱۳۹۷ دی ۵, چهارشنبه


سینگل لایف استایل

من باب رابطه امروز وقتی بندای کفشمومی بستم فهمیدم راستی این همه زور می زنیم که به دنیای بیرون بگیم یه رابطه ای درون وجود داره ؟ 
اصن اون رابطه کار می کنه اونوقت با اون همه زور و فشار؟ کس می دونه چه جوری می گذره وقتایی که توی خونه یکی گشنه تر از اون یکیه و کی اول از همه می دوئه توی آشپزخونه؟ کی می دونه آیا مراسمات با هم بودنشون حوصله اون یکی رو سر می بره یا نه ؟ کی می دونه شبا وقت با هم خوابیدنشون چقدر بغلشون صمیمانه س؟ کی به کی غالب تره ؟ کی از کی بیشتر برای اون یکی مایه می زاره؟ چی می گذره واقعا؟ 
بعد اینارو روی هم جمع کنی و ضربدر تپش قلبت وقت دیدار کنی ، میشه همون کیفیت ابراز رابطه در بیرون؟ 

بندهای کش تموم شدن اما یه بار سنگین منو از یه بند خلاص کرد. که به کسی چه کجای زندگیت با کسی هستی یا نیستی؟ چرا انقدر برای هم تعریف می کنیم اون بهم چی گفت و من بهش چی گفتم  ؟ کیفیت درونی کجا می ره و کی می بینه و کی می شنوه؟ 
برای همینه مجرد بودن یک کیفیت است نه یک وضعیت. روزمو با این حال شروع کردم .

۱۳۹۷ دی ۲, یکشنبه

از نامه ها

سلام 
روزهای بسیاری است روی ماهت را ندیدم اما چند دقیقه پیش نامت را صدا زدم. می دونی هنوز فکر می کنم آدمها یک گوش متحرک دارن برای کسانی که دوستشون دارن و می تونه فارغ از فیزیک در جهان معلق در حال حرکت باشه. 

راستش رو بخوای مدتهاست خیلی کمتر بهت فکر می کنم و آدمها رو کمتر شبیه تو می بینم توی خیابون. اما دیشب و پریشب بدون اینکه قبلش بهت فکر کرده باشم خوابت رو دیدم. حتی وقتی بیدار شدم خوابم یادم نبود و امروز صبح وقتی رسیدم کتابخونه موقع کارت زدن دیدم شت روز تولدته. 
خیلی خنده داره اما من هنوز وقتی باهات صحبت جدید دارم می چرخم رو به جایی که آخرین بار دیدمت. جنوب شهر. امروز می تونستم برات بلیط بفرستم مثل سالهایی که با هم بودیم و هر سال می رفتیم سفر. می تونستم برات یه ایمیل یا یک مسیج بفرستم ، یه آهنگ یه عکس یا ویدیوی آیل نور لاو اگین لیدی گاگا رو یا یه پیغام مسخره و حتی یه آرزوی از اون مسخره تر. اما هیچکدوم رو نفرستادم. 
من همه شعرهایی که ترانه سراها هنوز نگفتن رو پشت موتور وقتی تَرکِت می شستم بهت گفتم نه ؟ یا وقتی که داشتی پنجره ها رو رنگ می کردی برای عضله های تنت آهنگ ساختم؛ نزن زیرش! برای همین هیچی فایده نداشت. وقتی کسی رفته؛ رفته. اتفاقی که می افته اینه که کسی که می ره باید بره و نباید هر از گاهی بری جلوی دست و پاشو بگیری. 
اگر خواستی شمع فوت کنی ، نفست بلند باشه.
تولدت مبارک 

۱۳۹۷ دی ۱, شنبه

دیدی که مجنون آخر کار چه آهستگی را لمس کرد؟

روز چهارم
خاطرت هست آن راهب بودایی که به مجنونی گفت گودالی بزرگ را از آب رودخانه فقط باکاسه‌ای پر کند؟ دیدی که مجنون آخر کار چه آهستگی را لمس کرد؟ چه هر جیرجیرکی را می‌شنید؟ شاید همین لازم‌شان باشد، که ابروهای در هم رفته‌ی این مردمان از هم باز گردند و غرولند‌های بی‌وقفه‌شان به فرجام رسند.
+

از شیخ فضل اله شمال خارج شوید

یه روزی بیاد که وقتی می پیچی توی همت قبل از بیلبورد تبلیغاتی بهنام بانی ، قبل از سازمان انتقال خون، قبل از برج میلاد یه راه خاکی باشه که تا حالا نبوده. یه جاده که اینور و اونورش درخته و پاییزش هیچ وقت تمومی نداره. تعجب کنم چرا ندیده بودمش تا الان؟ چرا نپیچیده بودم توش؟ واقعیه ؟ توهم زدم؟ نکنه به خاطر دوم دی هست. می خوام برم ببینم ته ش دریاچه داره؟ جاده ش رو به پایینه یا رو به بالا؟ شهر توش دیده می شه ؟ دوده داره؟ کسی هست؟ هس؟ هس؟ هس؟ صدام بپیچه توی جاده سه بار تکرار شه...|

جاده های جدیدی که هنوز آسفالت نشدن. ته ش یه خونه باشه که توش یکی منتظره آدم مونده. خیلی وقته توی خونه های شهر کسی منتظر کسی نیست. یا من ندیدمش لااقل... کسی که موهاش یک کم بلند تر از معموله . سازش جا مونده توی تراس پاییزیه تنها خونه ی جاده. 


نزدیک خونه شم. صدا بزنم... کسی اینجا هست؟ هس ؟ هس ؟ ... صندلیش داره تکون می خوره و کتابشو برعکس گذاشته تا صفحه شو گم نکنه. کسی که قبل از اینکه بگه من هستم، هستنش نمود واقعیت باشه... لولای در چوبی صدا بده... یکی بگه بالاخره دیدی جاده رو؟ اومدی ؟ 

24 ساعت بی وقفه تاب بخورم


از وقتی تصمیم گرفتم ناخدای کشتی های توی ساحل نباشم ...

مهمونها که رفتن همه ی نورون های مغزم گفتن هی تموم شد. همه خونه هنوز پر از گل بود وحس می کردم سنگ تموم یعنی این نقطه ای که ایستادم. چقدر آدم می تونه از نقشی که باید داشته باشه در زندگی راضی باشه و از ایفای اون نقش راضی تر؟ حالا همون حس رو داشتم.
 کیت رو صدا کردم و رفتم سمت اتاق خواب تا ظرفها رو می شورن و جمع کنن، لباسهامو در آوردم و دمر خوابیدم روی تخت تا با روغن ماساژ بگیرم. نمی تونستم صبر کنم تا فردا. بین تمام مهره های کمرم جاهای خالی ایی از آدمهایی بود که نبودن و آدم هایی که بودنشون معنا بخش جدیدی از زندگی نبود و سعی کرده بودم تمام قد وایسم تا کسی به خاطر این جاهای خالی نریزه. 
حالااین جاهای خالی باید پخش می شدن توی همه ی تنم و ساعتهای اول بامداد وقتی شهر توی سکوته بهترین زمان بود. چهل روز روی رژیمم موندم و کیت همین طور که دستاش روی مهره های ستون فقراتم می ره و میاد داره تعریف می کنه از کیفیت اتفاق. من؟ از این نتیجه هم راضی ام و فکر می کنم به جلسه ی کاری فردا ساعت دو. یعنی می رم؟ 
از وقتی تصمیم گرفتم ناخدای کشتی های توی ساحل نباشم و کارهایی که من نکنم زمین نمی مونن رو رها کنم حس کردم خودم به خودم نیازمندم. برای همین از تخت که اومدم پایین وسایلم رو جمع کردم و سفارش کارها رو کردم به خانم الف و نیمه شب برگشتم سوییت خودم. فرو رفتم توی تخت و تمام روز تا فردا خوابم کش اومد و بیداری هیچ وقت پیروز میدان چشمهام نبود. 

۱۳۹۷ آذر ۲۶, دوشنبه

هواشناسی: فردا آفتابی ست


به صدای دریا گوش کنیم


عهد بستید تا حالا ؟ 
حالتون بعدش چطور بوده؟

صبح است ساقیا


کمی مانده به سرخی


از عکس هایی که می بینم 
از لذت هایی که می برم 
قدر بلاگ خوندن 
شبا که بر می گردم خونه و پاهامو فرو می کنم توی لحاف توسی خنک غولم . 
عکس دیدن 
عکس دیدن 
کتاب خوندن 
فیلم دیدن 
خیال کردن 
خیال کردن 

دونفری ها


کمی مونده به شب انار

روزهای شلوغ و شبهای شلوغ تر. سطح شهر رو طی می کنم و گاهی شیشه ی ماشین رو می دم پایین می بینم چقدر آدمها به هم نزدیکن و دورن. توی تخته شاسی زرده که همه روز باهامه لیست کارایی که باید تا دو روز دیگه انجام بشه رو می برم و دونه دونه تیک می خورن و مشت مشت بهشون اضافه می شه . اینکه یکی از اعضای خانواده ات خوشحال باشه یکی از حس های قشنگ دنیاست که آدم نمی تونه با چیزی عوضش کنه. اندازه یه هزار پا براش بدو بدو دارم. 
8 ژانویه یکی از آدمهای دور تاریخی جغرافیایی می آد ایران . رفتن یا نرفتن ؟ کار ؟ زندگی ؟ هنوز خیلی خود نمی دونم . اینروزا می دونم که خیلی با خودم مساله دارم که باید جواباشونو خودم بنویسم و تموم شن. جراتشو؟ انگار جا مونده زیر آخرین جایی که زیر آبی رفتم و نفس کم آوردم و برگشتم بالای آب. 
از اونور دلم می خواد ژانویه برم سفر. دور شم. 
از اون ور هنوز سالسامو دوباره شروع نکردم. چطوره که اینهمه آدم یه پارتنر سالسا نتونستیم با هم پیدا کنیم ؟ البته که از پیام های بسیار صادقانه تون که جهت آشنایی تصویری بهم ریکوئست دادید خیلی شادمون شدم. 
از اون ور دفاع ؟!
خیلی وقت بوده که انقدر باری به هر جهت برنامه ها مو هوا نکرده بودم. 

۱۳۹۷ آذر ۲۳, جمعه

جوجه شماري آخري پاييز

سفر كه بودم زنگ زد كه برگرد الان ميخواهم باشي؛ نيستي پيش نمي ره كارها ر تو را براي تمام جاي خالي ها به اضافه خودت ميخواهم. نه با اين ادبيات چون وسطش كمي سداي جوجه در آورد كه بي مرغ مادر مونده و پناه مي خواهد. برگشتم و توي تخته شاسي زردم شروع كردم به نوشتن ليست برنامه هاش و هر از گلهي مسيج دادم كه نگران نباش من هستم؛ از كارهايي كه پيش رفته گزارش دادم كه آرومتر باشه و وقتهايي كه گريه داشت خونه رو براش مهيا كردم. خوابم كم شده و دقيقا ٧ روز باقي مونده تا چهل روزم تموم شه و اصلا يادم نبود كه توي روزچهلم قرار است اوضاع عوض شود. 

*

ديشب كه دير وقت تئاتر بودم براي اولين بار با صداي بلند گفتم من به آينده فكر نمي كنم و الان رو براي الان زندگي مي كنم تا بعد . اگر اوضاع بر وفق تر مرادم نباشه هيچ لزومي براي تغيير شرايط زندگيم ندارم و شرايط الان رواله برام.

*

با ميم ديالوگ مي كردم مي گفت عاشق يه پسر اروپايي شده و چون اون يك رابطه از راه دوري داره ترجيحا داره بيقراري ش رو قرار مي كنه و ... وسطاش گفت دوست برزيليم گفته كامان برو باهاش. منم اينطوري بودم كه بعدي هم نگفته ها و همينطوري از توي ابراي دور سرم از ري اكشن خودم شاخ درآوردم.

*

دوست هاي از راه دور ناگهاني توي زندگيم بيشتر رنگ دارن تا دوستي هاي قديمي چند ساله بعضا. آدم هايي كه اول شناختمشون بعدا ديدمشون. آدمايي كه حرف براي گفتن داشتن ؛نه به سبك اي اس ال پليز! 
از سرماي هواي زندگي دروني شون و يا لذت هاي زندگي با خودشون حرف زدن و قصه زندگيشون رو روايت كردن تا برن سراغ من كي بودم همسايه كي بود!(خيلي مودبانه سعي كردم بگم).

*

من آدم قصه هاي واقعي ام.

۱۳۹۷ آذر ۷, چهارشنبه

از نترسیدن، ترسیدن

سه روز هست دارم می گردم دنبال اینکه چرا دو تا نقطه به هم وصل نیم شن. ده بار بشتر الفبا با الفبا از اول تا آخر رو چک کردم تا اینکه تصمیم گرفتم دست از گشتن بردارم و کمک بگیرم. دهنم باز موند که چطوری نفهمیدم چهار تا کلمه اول آدرس دهیم اشتباه بوده. انگار اینکه برای یکی نامه فرستاده باشم و منتظر جواب نامه باشم وقتی آدرس کشور و شهرم رو ننوشتم. ازم بعید بود و بعد دیدم از بس شلوغه توی سرم. ده تا کار رو دارم با هم می برم جلو. به مقداری شیطنت، شوخ و شنگی نیازمندم که خوب سفر این امکان رو بهم می ده. احتمالا هفته بعد کمی دور می شم. می رم دیدن مهر. نه که تونسته باشم 7 روز از کیهان جدا شده باشم. باید نصفه نصفه برم. اینروزا دارم روی شادیهای کوچیک زندگی تمرکز می کنم. روی دیدن طلوع و خورشید حتی. هر چقدر بزرگه همونقدر هم کوچیکه. 
دیشب بعد از دیدن خورشید که با رفتنش رنگ سرخ و کبودی و تاریکی رو بترتیب پاچید توی آسمون، خواهر دلمم ی خواست حرف بزنه برای همین طول مسیر رو با من اومد و دیدم چقدر بزرگ و شجاعه تا خودشو از ترساش بکشه بیرون و ببینه چی می خواد چی نمی خواد و چقدر پاش می مونه. من؟ طبعا هم از شجاعتش ترسیدم و هم از اینکه رد می شه و درجا نمی زنه توی یه مرحله خوشحال شدم. 

۱۳۹۷ آذر ۴, یکشنبه

ساعت هنوز 7 صبح نشده. چند دقیقه مونده. تلفنمو از بغل تخت بر می دارم چک می کنم. خبری نیست. برای صبحانه مهمون دارم، باید دوش بگیرم بعدش هم می خوایم فیلم ببینیم. صدای بارون می خوره به پنجره ی اتاق خواب. هنوز توی تخت جمع شدم توی شکمم و دارم ریز ریز به مسائل پراکنده فکر می کنم. اوه یادم می آد آخرین تماس دیشب چقدر سر اظهار نظرهای بی اجازه رنجیدم و زمانیکه کسی انقدر شهامت نداره بعد از اجازه گرفتن که آیا می خوای مثلا نظرمو در مورد سلامتیت بدونی یا نه ، خیلی مستقیم نظرشو بگه و تیکه های تیز صحبتش رو کادو پیچ نکنه شروع می کنه به اظهار نظر. یادم افتاد اینجوری شده که دیوارمو با آدما بالا نگه می دارم و خط قرمز دارم باهاشون ... در هر حال الان داره بارون می آد و دیشب تموم شده. 
گوجه ها رو می شورم می ریزم توی میکسر با سس فلفل و نمک و زرد چوبه می زارمشون روی گاز. کره آب می کنم برای نیمرو و فلفل سبز شمال و نارنج و عسل و مربا و پنیر می زارم توی ظرفا و با حوله م بر می گردم توی حموم داغ. بعد با حوله موهامو جمع می کنم و چایی دم می کنم و پنجره ها رو باز می کنم تا پیچکای روی دیوار روبرو که حالا شرابی شدن از شدت پاییز . 
کم کم نفر اول و دوم با نون تازه از راه می رسن. از اینکه هر بار میزرو جمع کنم و بپرسم شیر گرم می خورید یا آب پرتغال، چای یا نسکافه خسته نمی شم . از اینکه ماگ ها رو هر بار مرتب بشورم و بچینم توی ظرفشویی خسته نمی شم. همینطوری که دارم فیلم می بینم، فکر می کنم زن بودنم کجا پنهان شده و یادم می افته همیشه فکر می کردم مردها وقتی جایی زندگی بهشون سخت می شه پناه می برن به الکل، کار یا ورزش یا سفر... خودمو از درون قیاس می کنم نصفه نیمه و بلند می شم سوپ گرم شیر و مرغ و قارچ روبراه می کنم و همینطوری که سوپ رو توی کاسه ی سفالی آبی می زارم جلوشون، آماده می شم به قرار کاریم برسم و خونه رو ترک می کنم. هنوز داره بارون میآد. قرارمو تموم می کنم می رم سان رو کافه زیر بارون ببینم. چایی گرم می خورم و به صدای کلاغا توی باغی ککه سطش نشستم گوش می کنم. سان یه قسمتی از گذشته رو می گه که من هیچ به یاد نمیارمش. چقدر فراموشی در انسان بی که خودش بدونه کار می کنه و نجاتش می ده. یه اتفاقایی در گذر زمان در بی زمانی اتفاق می افته. نمی دونی دقیقا از کِی و کجا شد که تونستی گذر کنی از یه حادثه و پیشامد و مرحله ای. سان برام می گه همونقدری که عمیق تر شدی هنوز داری خیلی کار می کنی؛ یه زمانی بزار و بعد شروع کن به زنانگی هات که انقدر ناب بودن. 
برمی گردم خونه. نور کم روشن می کنم و می رم توی تختم. فیلم می بینم و صدای تلفنمو می بندم. هنوز بیرون بارون می آد و امروز یه روز معمولی بود به نظرم.

۱۳۹۷ آذر ۲, جمعه

از شریعتی می اومدم پایین دلم اُملت خواست. فکر کردم به کیو . نزدیکترین رفیق. یک اپلیکیشنی باشد بتوانی حالت را بزاری مبدا و آنچه دلت می خواهد را بگزاری مقصد و خودش بگوید چند دقیقه دیگر میرسی و چقدر از تو تا مقصدت فاصله هست. این بار که اپلیکیشن نبود خودم زدم به هوای دلم و دیدم کیو مناسب ترین فرد است. زنگ زدم کیو گوجه داری گفت دارم.، تخم مرغ؟ دارم... تو فقط نون بگیر. ده دقیقه دیگه رسیدم بودم. یادم افتاد سوتین نبستم و بهتره از کیو یک پیرهن مردونه مورد علاقه م بگیرمو بپوشم روی تاپم. وقتی رسیدم یک کلاه مردونه هم روی چوب لباسی دم در هم آویزون بود. کلاه بر سر گذاشتم و یاد حرف رحمان افتادم که آدمها در با هم بودن مقداری از بینش خودشونو روی سر همراه شونمی زارن. صدای کردم هی کیو ببین منو و انگار هم که کلاه بهم اومده باشه . یک پیرهن مردونه از کمدش داد بهم و یادم رفت بهش بگم که پیرهن مردونه با پای لخت یک فانتزی خیلی دلبرانه ست وقتی معشوقه خونه معشوق می مونه و صبح که بیدار می شه می خواد خیلی هم لخت به نظر نیاد. 
 کیو گوجه ها رو ردیف کرده بود منم از کابینت بهش نمک وفلفل و زردچوبه زدم و کیو رو صدا کردم توی اتاق تا برام گیتار بزنه و من یک کم بخونم. کمی بعدترش داشتیم دور میز خیلی ژاپنی املت و نون و پیاز و سودا می خوردیم و حرف می زدیم. کیو خیلی حرف نیم زنه و از اون آدماییه که کنارش عجله ندارم که برم و خودش می دونه باید چه فیلمی رو برای اون حال آدم بزاره. 

آگهی نیازمندیها یک پارتنر مرد برای سالسا

شبیه قطب شمال سفید و آبی شده خونه. روی کاناپه روکش آبی مسخ آروم کشیدم با کوسن های توسی مسخ. شبا می رم توی کاناپه کتاب می گیرم دستم و می خوابم . روزا بیدار می شم به صدای بارون، محیط بیرون و اتفاقهای درونم گوش می کنم. چقد ردنیا آروم آروم اجازه داد از روش رد بشم. دلم می خواد بین این جا و اونجا همینطور توی خواب و بیداری در رفت و آمد باشم. اینروزها کمتر غذا میخورم، بیشتر کتاب می خونم، کمتر معاشرت می کنمو دارم فکر می کنم باید برم سالسا برقصم. به یک پارتنر سالسا که مبتدی هم باشه عیبی نداره، قد +180 ترجیحا و خوش ذوق نیازمندم. این متن از یک جایی تصمیم گرفت صرفا آگهی نیازمندیها باشد. از خواننده تقاضا می شود دست به دست متن را بچرخاند. لطفا مرد در آی دی samirrraaaf اینستاگرام پیدا کند مرا.

۱۳۹۷ مهر ۲۹, یکشنبه

مربی صداش می آد که اومده خونه مامان. من توی اتاقم و چپیدم توی تخت مامان و اصن دلم نمی خواد برم بیرون. بوی بادرنجبویه می آد کنار تخت که دم کشیده و تلفنم زنگ می زنه که نوبت توست که بری توی مطب اما من هنوز توی تختم. همونطوری بلند می شم موهامومی بافم شل پشت سرم و مانتومو می کشم تنم و سلام می دم می گم بر می گردم. هنوز نمی دونم احساسم به حضورش توی خونه مامان آدم می تونه چی باشه. می رم تا تحمل استانه درد و دکتر می گه دیسک و سینه لطفن دیگه حرص خوردن درونی رو استاپ کن.
من از بیرون خیلی آدم مسلط به شرایطی ام و می تونم چهارده تا سیب رو توی هوا بچرخونم اما خب بدنم الان داره می گه گند زدم. بر که می گردم خونه بوی کباب تابه می ده و انار دون شده روی میزه. کی دون کرده؟ مربی!
کی؟ 
پاییز. 
من؟ طبعا یاد ناردونه ملایمم می کنه. 


نور دورنت امروز چقدر است؟
نور درون اونجاییه که با خودت در صلحی و تصمیم می گیری زندگی رو راحت بگیری و رنگ ها رو عمیق ببینی و مزه ها رو دقیق بشنوی. 
مهر اون روز باهام از راه دور حرف می زد که به نظرم ماتیک قرمز نزن و بزار لبهات رنگ خودش باشه. وقتی از کیفیت خارج شی، از کمیت خارج می شی. از راه دور که کتاب ها و دیوارها و همه چیز رو می بینم دلم برای بیابونش تنگ می شه. قبلا توی پست هام گفته بودم مهر توی بیابون زندگی می کنه.  صداش می آد که هفت روز بیا اینجا و از کیهان جدا باش. 
پروفسور مهر قبلا ایران زندگی نمی کرده و خیلی راحت و بی رودربایستی حرف می زنه. داشت برام می گفت هر پریزی برای یه نوع ورودی ساخته شده. چرا به چاکرای سکس ، چاکرای مایندت رو وصل می خوای کنی؟ هر چیزی باید بره سر جای خودش. 
یک توی یک
هفت توی هفت. تمیز و مرتب!
همینطوری نگاهش می کنم می گم هوم فهمیدم اما در حد عمل نمی فهممش. چکارش کنم ؟ نور درونم اتصالی می کنه که اینطوری. مثل روزی که می خواستم از این پل معلق رد شم و درونم قبل از افتادنم ازم جدا شده بود.

۱۳۹۷ مهر ۲۲, یکشنبه

قبل از اینکه طوفان بگیره دم در خونه ش ترمز کردم. زنگ زدم برداشت. توی تمام این سالها نزده بودم که بیقرار و دلتنگم. برداشت گفتم پایینم . اومد خوش بو . کله ش بغل کردم مثل یه بزغاله فرو رفت توی بغلم. من اما فرو نیم رم توی بغل کسی. خیلی وقته. گفت برگرد مثلا گفتم نه من می تونم و نه من می تونم. خیلی تاکیدی. 
از دیشب انگار یه چاه توی شکمم کنده ن از خلی بودن درد می کنه و فکر می کنم نرو جانم. سراغ کسایی که گذاشتی و رفتی، نرو. 
کفشایی که از پا کندی و دیگه اندازه ت نیستن فقط دردت میارن. نرو. دلم که سوز می کشه از توو چی ؟ 

۱۳۹۷ مهر ۱۷, سه‌شنبه

بعضا"، زنان بعد از جدایی به کیفیت کار در زندگی پی می برند.
آنها را دوست می دارم.

هیلینگ

هیلینگ نجاتم داد. 
دو روز قبل از جراحی بیدار شدم و رفتم روی پل یک صبحانه خوردم و بعد رفتم آزمایش دادم به درخواست خودم. می دونستم باید یک چیزی توی بدنم تغییر کرده باشه. خیلی مطمئن دکترارو مجبور کردم آزمایش و اسکن مجدد کنن. خیلی مطمئن مثل کسی که توی دقیقه نود و هفت گل پیروزی می زنه روی تخت اسکن از نتیجه دلم می خواست لباسمو در بیارم و دور بیمارستان بدوم. 
نتیجه؟:
-همیشه اولین و اخرین کسی که بهش باید اعتماد کنم خودمم. 
- گاهی نا امیدی مثل یک سیاه دره ی تاریک می مونه که لازمه بری توش و تنهایی خودتو بغل کنی و هیلینگ کنی. 
- امروز فردای واقعی شد برام. 
حالم؟ بهترم. برگشتم پشت میز کار و زندگی و جلسه و مپینگ. 

۱۳۹۷ مهر ۱۰, سه‌شنبه

زاناكس اثر كن لطفا!

چند سال پيش وقتي زندگي رو ترك كردم چمدون بستم با مقداري كتاب رفتم دبي كه آفتاب زمستوني تنم رو گرم كنه،شنا كنم،كتاب بخونم،راه برم،سوال جواب ندم و برگردم.
اينروزا يكي از كتاباي نجات اونروزارو كنار تخت دارم اما هنوز نجات ندارم. هنوز اميد رو توي نقطه درست ذهني و جسميم جا ننداختم. تصميم گرفتم به مامان بگم بايد برم خونه قبل از تشخيص بعدي و تنها باشم. همه چي خراب شده بود خونه. يخچال تقريبا تعطيل و گلدونا پژمرده. دارم ركورد مي زنم كار نكردن و هيچي از پاييز نفهميدن رو. انقدر تب دارم كه كولر روي تند روشنه و تنم توي تخت دنبال جاهاي خنك ملحفه مي گرده(ملافه؟). هنوز خونه هم تابستونه .چرا مهر دو ساله نا مهربونه؟ 
ديروز براي خودم كدوي حلوايي و سوپ و خوراك ماهيچه پختم.مربي زنگ زد برنداشتم.باورکردن آدما ميبينم چقدر مث جاده چالوس پر پيچ و خم تر شده. شرح حاله بالاخره پاييز منم مي آد. 

۱۳۹۷ مهر ۵, پنجشنبه

تموم اين چند روز سطح اميدم به زندگي رسيده به صفر.توي تخت خوابيدم و جاي دلم براي تخت خونه خودمم تنگ نشده.نگران گلاي گلدونم نيستم. در يك هزارم ثانيه ديدم توي بيمارستانم و زير مرفين هاي پي در پي. نگران هيچ كس حتي خودمم نبودم. زندگي برام عزيز نبود. فردا صبحش شنيدم بچه ي پگاه به دنيا اومده.كي كي بود مي گفت هر تولدي يعني خدا به انسان اميدواره؟ اما الان من نه به خودم نه به انسانها و نه به خدا. 
شدت درد جسمم رو داد مي زنم گاهي ناخودآگاه روي تخت اما درد درونم خيلي ساكته. انقدري كه وقتي از سي تي اسكن خارجم مي كنن اشكام فقط شره مي كنن پايين. 
ياد راديو چهررازي افتادم و پاييز و جمشيد و دلبر. پاييزم رو اصلن نفهميدم از ساعات يك بامداداش با مسكن سر كردم تا الان. 
مربي هر روز مي اومد تا بين بيابووووووووون برهوت رگاي دستم يك رگ پيدا كنه و سوزن رو با احتياط فرو كنه توو. واقعا اينهمه احتياط لازمه؟ نه نيست .
مربي برام گرين مايل رو از توي هارد مي زاره و ازم مي پرسه چرا نمي خواي ادامه بدي؟ 
صداش توي گوشمه و ميبينم كم كم دارم از سطح صفر اميد صدامو بهش مي رسونم نه كه ادامه نداده باشم! دادم اما نشد. 
مي گه نميخواي دوباره سعي كني؟ مي گم نمي تونم. 
بدون تعارف گفتم. 
رفتم زير دوش و درو بستم. هزار بار به مرگ فكر كردم. به قلبم كه من وايسونمش. هزارو پونصد تا شات تصوير از جاهايي كه پاك شده بودن تق تق تق اومدن خوردن توي صورتم.هيچ وقت تا حالا با صداي بلند گريه نكرده بودم. به خاطر هيچ كس تصميم گرفتم درو باز كنم حوله بپيچم دورم و برگردم به تخت بزارم خوابم ببره جاي مرگ. 

۱۳۹۷ شهریور ۲۳, جمعه

سه شنبه معمولی

زس رو از توی سالسا شناختم. کمی فان مسلک بود. همینطوری که آدمو می چرخوند، دل آدمو شاد هم می کرد. با زس چمن رو شناختم. زس منو یاد فشم، کیف کوله ی سفری که توش ظرفها مرتب چیده شدن، گوشی بلک بری، مهاجرت، ریسک، عصرهای پاییزی که برف میاد توی باشگاه انقلاب و رستوران ارمنی خیابون ویلا و خیلی چیزای دیگه میندازه. 
وقتی زس رفت، ما خیلی هم از هم نرفتیم و در نهایت برآیند با هم بودن و بی هم بودن ما به نقطه ی صفر میل نکرد. 
از سفر که بر می گشتم پیغام داشتم ببینیم همو برای همین یک روز معمولی رو به عصر تصمیمم گرفتم بین شلوغیای خونه بگم بیاد. 
با هم نشستیم دمنوش و سوهان خوردیم. لباسش از روغن سوهان چرب شده بود شستم براش به چوب لباسی آویزون کردم خشک شه. با هم حرف زدیم راجع به کاک، آدم هایی که می رن،آدمهایی که میمونن، شیمی ، فیزیک و ... . با هم ترش و واش خوریدم و به نظرش به تبلیغات کلامی من درباره خودم کم کم نزدیک شد. فرداش که برگشتم خونه دیدم لباسش رو برداشته برده و تی شرت منو تا کرده گذاشته روی مبل. 
همون آدمهایی که بین شلوغیای خونه می تونن بیان باهات بشینن به ماجرا سازی، می تونن حس امنیت دزدیده شده ازت رو بهت برگردونه و تنهایی رو باهات شریک شن. 


پیرهن بلند می پوشم و شال هندی سر می کنم راه می افتم سمت شیلا.
باید تنم رو ببرم جایی که حجم اندوه پخش بشه توی همه تنم. شیلا جزء کسایی هست که می دونه باید ناخناش تمیز و مرتب و لاک دار و مانیکور شده باشه و نور اتاق چقدر باشه، روغن چه بویی بده و حوله و سنگ داغ چقدر می تونه مرحم باشه. 
وقتی ولم می کنه به حال خودم و می ره بیرون فکر می کنم هنوز زنده ام و نفس می کشم. گرفتگی رگ انگشت شصتم باز شده و حالا اون رگ اصلی که دنیا توش ریخته شده بسته است. 
شمع ها دارن با صدای مانترای ناماسته می سوزن و من زیر حوله های توسی یواش، لخت پنهان شدم.
 درد؟ دارم. 
خودمو بلند می کنم می برم تا توی نشیمن. خونه ی شیلا پای کوه هست. من بهش می گم می رم کوهپایه هر وقت بایدمه رفتن اونجا. پنجره رو باز می کنه باد خنک و نور چراغای شب بریزن وسط خونه . همینطوری که دارم چایی می خورم می گه هیچ وقت کسی رو ندیدم توی تمام این سالها که بدنش انقدر آماده رفتن باشه. خیلی آروم شالمومی ندازم دورم که برم. 

۱۳۹۷ شهریور ۲۰, سه‌شنبه

فردا روزیه که بابا واقعا نیست. دختر کوچیک خونه مهمون داره برای آشنایی با خانواده. ما الان واقعا معنی خانواده بودن رو بدون بابا بلد نیستیم. و همین باعث می شه شبا هر کدوممون بخزیم توی اتاق و خونه خودمون و بهم نگیم چقدر داریم سعی می کنیم پای رفتن بابا وایسیم. 

واقعا آدما چقدر واقعی ان ؟

با ماشین کمپ اومد دنبالم. هم دیگه رو با شلوار شیش جیب و جیپسی گریل و مرد کوه و کمن دیده بودیم قبلا.  هر دومون غریبه بودیم برای هم با کفش عروسکی و لباس مردونه. توی راه که می رفتیم تعریف می کرد که به یکی که آرزوی اسب سواری داشته گفته بیا کره خر داریم اسبامون تموم شده و من می خندیدم با اراجیفش. موقع خدافزی گفت می شه ازت بخوام یک کم بغلم کنی؟
یادم اومد نیمه شب که رسیده بودیم کمپ چطور بی که نیازمند کسی باشه آتیش درست کرده بود با دقت. چطور چیزبرگر زغالی ردیف کرده بود و چطور واسم چادر زد برم توش لخت شم برم دریاچه. واسم یه طوری بود که حس نیازمندی حداقل در حد ابراز ازش نمی گرفتم اما الان مثل اینکه واقعی دلش بغل می خواست. گفتم حتمن. آغوشش کشیدم و چند دقیقه بهش فرصت دادم تا خودش رو جا کنه توی فضایی که هیچ دلش نمی خواست آغوش کسی باشه و بعد موقع رفتن گفت یادم رفت بهت بگم چقدر خوشگل و دلبری. 
واقعا آدما چقدر واقعی ان ؟
بیدار که شدم یادم اومد چند ثانیه قبل دستش رو گرفته بودم توی خواب که کسی نفهمه با هم نیستیم. چقدر فاصله خواب و بیداری کم و مسخره ست. سرم از میز نخواستنش درد می کرد و دلم نمی خواست ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح بخوابم باز تا ببینم این واقعیت توی رویا هم واقعیه. 

۱۳۹۷ شهریور ۱۰, شنبه

بی وزنی، ترنم هشیاری

از بیابون ها رد شدم. داشتم می رفتم پیش مهر. مهر اسمم رو می دونست و سالها بود خونه رو ترک نکرده بود. از خونه خیلی تصور درستی نداشتم. از مهر هم. 
از بیابون ها و کوه و خاکی ها گذشتیم. دیوار خونه کاهگلی مدرن بود اما وقتی داخل حیاط شدم چند تا ساختمون متفاوت از خونه بود. معماری عجیبی بود. نه مدرن نه سنتی. 
برگشتم برم درو ببندم. جالب بود وقت رسیدن گفت در بازه اومدید ببندید. از ماشین پیاده شدم و درو بستم از پشت درختهای انار شنیدم یکی داره سلام می ده. همه حیاط پر از انار های دور از هم بود. هم پر، هم دور! مثل تمام اتفاقهایی گوشه قلبمون که پز از افتادن هستن اما چقدر دورن. مثل ما انسانها پر از دیگری که فرسنگ ها از او دوریم.  
گیج و مات خونه بودم که یه نردبوم داشت زیر سقف عجیب خونه جا به جا می شد و همه دیوارای نرسیده به سقف پر از کتاب بودن. دور تا دور همه خونه جای کتابا توی دیوار خالی گذاشته شده بود و می تونستی با نردبون از زمین جدا شی و به کتابا برسی. بهم گفت بشین. نشستم . یه جام نوشیدنی خیار و ریحون درست کرد برام. خیلی نمی فهمیدم چی می گه. همینقدر که گفت تو کی هستی؟ فهمیدم باید حرف بزنم. بعد گفت سوالت چیه؟  من اصلا سوال نداشتم. 
تمام طول معاشرت هیچ وقت آدم این شکلی نداشتم توی زندگیم. صاد داشت میز ناهار می چید. توی یه ظرف بلند شیشه ای پر از گلهای وحشی صحرا بود توی آب و گوجه های تازه. 

مهر بهم گفت می دونی هانی باید بره. 
صاد گفت هانی سگشه. هانی دو سالشه
 گفت الان که تموم شده باید بره.
 صاد گفت خونه موندن رو داره می گه. چهل ساله سر به خیابونا نزده.
 مهر گفت صاد چرا انقدر دیر آوردیش؟ 
صاد خندید و گفت آره واقعا. 
گفت پس حالا که آوردیش دیگه نبرش... 
یاد کلهر و آزاده افتادم. 
به طرز عجیبی زیباو ساده بودم اون روز مهر راست می گفت. 
مهر گفت اگر توی خیابون می دیدمت حتمن می ایستادم و نگاهت می کردم. 

من تشکر کردم!به قول صاد یه جناب سرهنگ تمام عیار!
مهر منو یاد گارسیا می نداخت که وقتی فهمیدم تاریخ هامون از هم دوره و جغرافیامون نزدیک حس خواستنش توی قلبم یخ کرد. 

مهر رها بود با هیچ کسی زندگی نمی کرد. سالها بود از همسرش رها شده بود . من نمی دونم کی و حتی کجا! اما می دونم نمی ذاشت خیلی از آدمها بدونن کجاست و ببیننش. 
زندگیش توی این بیابون مدرن بود. آی پدش رو برداشت و گفت حرف بزن تا من ازت عکس بگیرم. مهر می دونست من یک جایی جا موندم. عکاسی هم یه جوری جا گیری اجباری در زمانیست که از اکنون گذشته. داشتم به این فکر می کردم که کلاه گذاشت سرم. گفت کلاه آگاهی سرت گذاشتی و دورت رو بستی. این همه طنازی پشت اینهمه قدرت جا نمی شه و فقط داری خودتو خسته می کنی. یه سری کاغذ گذاشت جلوم و خودکار گفت بنویس. شش تا سوال ازم بپرس. من حتی یه سوال هم نداشتم اما جواب دادم فقط شش تا؟

برامون غذا درست کرده بود روی یه اجاق خاص صحرایی و نشیمن های دورش توی یه حیاط که از شیشه ها پنهون نبود. همه جای خونه برای من عجیب بود. توی زمان گیر می کردم وقت نگاه کردنش. 
سوال اول رو که پرسیدم ،جوابش شد اینکه بلند شد دستمو گرفت گفت با من بیا.درِ یه اتاق که روش نوشته بود stop رو باز کرد و منو برد داخل و درو بست. یه اتاق بزرگ که یه دوش خاص داشت و محل حمام کردن روی یک دایره چوبی با ارتفاع حدود سی سانتی متر به شعاع دو متر بود . یه روشویی اون ور اتاق بود و یه پنجره قدی به سمت یه حیاط دیگه که من ندیده بودمش و یه آتیش گاه اون ور تر از حیاط دیده می شد. 
توی یکی از دیوارا از نیم قد من تا بالا قفسه حوله های تا شده رنگهای خاص بود و پایین دایره چوبی پر از گل و گلدون و گیاه. نور به تمامی ریخته بود توی اتاق . گفت لباسهات رو در بیار و دوش بگیر. برات یه لباس می آرم که فقط همینو بپوش. حوله های تمیز توی قفسه ست. داشتم فکر می کردم نکنه خودش می خواد وایسه و توی عجیب ترین حموم دنیا چشم بر نداره از من ؟ که یهو رفت و برام یه پیرهن آورد و یه کیسه کوچیک با مزه که توش یه شُرت بک لس سیاه الیاف نرم و نازک توری بود. 
لباسامو کندم و فکر کردم چه خوب که صاد هست و این یعنی من نمی میرم و باید برم روی چوب و بعدش دوش رو باز کنم. بعد از کلنجار زیاد جسمی حاضر شدم با آب یخ دوش بگیرم و مهر رو صدا نکنم و نپرسم آب رو چرا یخ کردی؟ دیدم نقطه استیصال آدم آیا در عجیب ترین حمامِ وسط بیابون باید باشه؟ اینجا تموم میشه گذشته؟

موهامو برگردوندم پیچیدم دور حوله توسی و چند دقیقه طول کشید تا با خودم به توافق برسم که نباید سوتین ببندم. نوک سینه مو سرکوب نکنم پشت قواعدپارچه ها. 
پابرهنه خارج شدم از حموم و مهر گفت راه برو و بعدا بشین و چای گرم بخور. خودش رفت. صاد داشت توی آشپزخونه یه کارایی می کرد. 
موسیقی انگار توی فضایی که باورم نمی شد علف زده بود جون گرفته بود رفته بود توی پیاز موهام، زیر ناخنام، توی مردمک چشمام. انگار یک سرهنگ تمام بودم که اسیر شده بودم و حالا هیچ قدرتی نداشتم.  


دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

تمرکز نداشتم 

وقتی می نوشتم وسطش یارم می رفت چایی می خوردم وسط ظهر می دیدم یه خط نصفه نیمه روی مانیتور یا روی دفترم هست. 
حتمن یه جایی مساله دارم. اینطوری خیلی نبودم پیش زمینه داشتم اما انقدر قوی نبود. الان همه چی نوک زده شده رها می شه توی روز و انرژیم هدر می ره.
تمرکز نداشتم ... 
بهتر بود برم خونه . رانندگی نکنم برم خونه و مغزم رو خاموش کنم. بهتر بود از شهر برم بعدش. بهتر بود حتی رانندگی نکنم. بهتر بود ندونم کجا می رم. برای همین رفتم.
اینارو نوشتم و رفتم. 

۱۳۹۷ شهریور ۵, دوشنبه

 فلسفه وجودی کوه به نظرم اینه به جاهایی که سختته وارد نشو. سختی و سنگی درد داره . وقتی می بینی ازت یه اسم هم باقی نمونده، بین همه ثبت لحظه هات 4 تا عکس باقی مونده باید که قلبت تند بزنه، باید که رد بشی از این مهلکه ... باید که زمان زود بگذره. بعضی وقتا یه لنگره که کشتی رو نگه می داره و بعضی وقتا یه لنگره که باعث سقوط کشتی می شه . 

۱۳۹۷ مرداد ۲۸, یکشنبه

فول آو اسکای



سه سال پیش همچین روزی... 
این دقیقا همین جمله ای بود که وقتی از یکی از پیچ های جاجرود می پیچیدیم گفتم به نفر کنار دستیم و بعدش اون پرسید و من ادامه دادم و یک بار دیگه آسمون دلم پر از ستاره شد از این قصه... 

خیلی مسخره و خیلی جدی من هنوز این فیلم رو توی سرم هر بار پِلی می کنم خوب می شه حالم و اما بعدش سکوت... کسی نمی دونه غیر از من چون فقط یک مردمک تک تک لحظه ها رو و فقط یک قلب تک تک احساسات رو تجربه کرده... 
  تصمیم گرفتم شب بیست و یک مرداد که آسمون شهاب سنگ بارون بود، شهررو ترک کنم و دور بشم. برم یک دریاچه نزدیک شهر... 
خیلی از نیمه شب گذشته بود که از ماشین پیاده شدیم. یکی از همسفرهام اسمش ادوارد بود که ادی صداش می کردن و من هیچ وقت ندیده بودمش. بقیه رو هم تقریبا. سکوت مطلق و آسمونی که انگار پاپیون شده بود دم گردنت . تا جایی برای چادر زدن و پهن شدن کیسه خوابها پیدا کنیم ادی خیلی با مهارت آتیش درست کرد. یه کیف داشت که توش همه چی بود. مثل لوله فوت کنی و سنگ چخماخ و ... 
تا به خودم بیام نشسته بودم دم آتیش همینطور ساکت. اسممو پرسید و من داشتم خودمو معرفی می کردم کی ام و چی ام. چقدر مسخره آخه که آدما از اسم و سن آدم می فهمن کی هستیم و چی هستیم؟ برای همین خیلی طولانی نشد و بعد مشغول نگاه کردن به برگر های ذغالی و آسمون پر از شهاب سنگ شدم... 
شب توی مسیر باد فرو رفته بودم توی کیسه خوابم و زیر لب آهنگ می خوندم... آسمون می دیدم... هاید دقیقا یه شهاب سنگ از سه سال پیش بود که خورده بود وسط برهوت زندگی من ... الان که سه سال بعدشه دراز کشیده بودم لب یه دریاچه بکر... کمی اون ور ترش چند تا جوون داشتن هنگ درام می زدن و بوی علف می خورد به کوه اون ور دریاچه و پرت می شد توی مشامم. 
از لای کیسه خواب فهمیدم صبح شده دستمو بردم توی جیب شلوارم و با گوشیم یه عکس از این طلوع خوشگل لعنتی گرفتم که دیوونه کننده بود ... کم کم اومدم بیرون خودمو کش دادمو بعد لباسمو دونه دونه کندم... آب آینه بود از نور، از کوه، از ما ... 
خیلی وقت بود رویا داشتم برم بپرم توی آب یخ دریاچه ای خیلی خیلی خیلی دور... فرو که رفتم توی آب تمام تلالو خورشید تنم رو از زیر آب زلال دریاچه فرو رفت توی بافت وجودم... هم سطح چشمام آب بود و نور و آب بود و نور... آخیش ... چه خوب شد زنده موندم تا این لحظه ... 
شده فکر کنید چه خوب نجات دادم خودمو تا این لحظه ؟ برای من شد ... همون جا تک و تنها وسط یخی آب ... همونجا که دیدم دو تا قایق بسته شده کنار آب...
آدمی براستی جایی وسط نجات ها و رویاهایش زندگی می کند .  

قایق های خانم زاناکس

قایق های خانم زاناکس 
همیشه حس می کنم زمین هم خشکی داره هم آب اما توی خشکی هم ما خیلی ساکن نیستیم و همه چیز در حرکته. شاید بهتره بگم که ما فکر می کنیم خونه مون روی آب نیست اما خونه مون روی آبه. 
داشتن یا نداشتن بعضی از آدمها هم همینه. فکر می کنیم داریمشون اما نداریم . یا حتی فکر می کنیم نداریمشون اما داریم. همین رو می خواستم بنویسم دقیقا. خداحافظ

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

بادیه سرایی

خیلی از نیمه شب گذشته نشستیم دور میز ایمین روبروی تراس و چراغای شب می درخشن. . همه مون گرمیم هوا هم گرمه. همینطوری که عسل داره کیک می بره هر چقدر فکر می کنم اسمش رو یادم بیاد که بگم من نمی خوام ، یادم نمی آد. همه می خندن به حافظه برترم. بلند می شم برم آماده شم که برم صدای موبایلم می آد دینگ. 
توی راه رفتن همینطوری که باد گرم می خوره به صورتم می بینم یه مسیج داده یه ادم دور و پرت  . با خودم فکر می کنم چقدر کار نمی کنه برام اصلااین چیزا. یه جاهایی برای خودمم عجیبم که چطور به حریم شخصیم آدمای گذشته نزدیک بودن؟ از بس با خودم آبی سبز یواشم و این رنگ بنظرم واقعی ترین رنگ دنیاست.

۱۳۹۷ مرداد ۹, سه‌شنبه

دونفری ها


تا سبزی هست زندگی باید کرد


گردآوری ها


پاییز همین حوالی ست


شاپری رنگین کمون