Google+ Followers

۱۳۹۶ مهر ۲۴, دوشنبه

جمشید آدما یادشون می ره همه طلوع های خورشید رو؟ 
راستی این درد،فراموشی که نداره درمونم داره؟ 
راستی جمشید آخر قصه ی ما رو کی بگه؟ تلخ نیست خیلی؟

راستی جمشید آدما از چه وقت یادشون رفت عهد چیه وفا چیه؟ 
خاک و خُلی
از جنگ برگشتم
بیسیم چی نیم دونه ما بردیم یا باختیم...
هیچ کسی این ورِ خط نیست
باز منم
جنگنده ای که نمی دونم چرا همیشه زنده می مونه


آینه‌ی قدی حقیقت گاهی ناگهان می‌افتد و مقابل چشمان‌مان تکه‌تکه می‌شود. و چونان همان مثل معروف بخش‌هایی از آن در دست هرکس که مقابل‌اش باشد، باقی می‌ماند. آدمی مثل من معمولی که نه ادیب است و نه فیلسوف، وقتی در مقابل کسی قرار می‌گیرد که گوش‌هایش را می‌فشارد که حقیقت را نشنود یا چشم‌بندی محکم می‌بندد که واقعیت را نبیند، آن‌هم وقتی می‌داند بخش بزرگی از حقیقت نسبی کدام‌سمت ایستاده است، از یک‌جایی به‌بعد زور نمی‌زند؛ آدمی مثل من می‌ایستد، نگاه می‌کند، عبور می‌کند. پیشترها حرف می‌زدم، توضیح می‌دادم، توضیح می‌خواستم. حالا در بزرگ‌سالی در مقابل بزرگ‌سالی آدم مقابل‌ام، وقتی می‌بینم سمت غلط را گرفته یا وری از ماجرا را که بدبختانه عمق‌اش را می‌داند اما غرور یا تعصب یا هر واژه‌ی دیگری نمی‌گذارد از آن عبور کند چون نیمی از ماجرا خود اوست، هویت گره‌خورده‌ی اوست، درست در یک‌لحظه‌ی عجیب، ایست می‌کنم. سر تکان می‌دهم و می‌گویم باشد تمام حقانیت جهان برای تو. و هرچه درو کرده‌ام، برای نشان دادن آن‌بخشی از حقیقت که نزد من است پیش‌کش می‌کنم که بیا ببر، دیگر چیزی برای دلبستگی به این تکه‌ها وجود ندارد. این عبور خوب است، نرم و آرام‌بخش است. آن آدم را برای همیشه می‌سپارم به‌دست همان بخش از ماجرا که دوست داشت باشد، به آن فریبی که آرام‌اش می‌کرد، به انسان حقایق مطلق. بعد جارو و خاک‌انداز را می‌آورم و خرده‌ها را جمع می‌کنم، جاروبرقی می‌کشم و تمام. این‌لحظه، سرشار از سبکی‌ست؛ سبکی شیرین بلوغ دیرحاصل اما نهایتا دست‌یافته.  
*
+

منم به نظرم الان که چند ساعت بعد از عبور از بلندترین پل زندگیمم فکر می کنم چه فایده ای داشت حرف زدن، توضیح دادن، توضیح خواستن؟ باید که می گذاشتم و می گذشتم. کسی که می خواد بمونه می مونه. کسی که می خواد بره می ره. 
الان دارم اینطوری فکر می کنم کاش دیروز اینارو خونده بودم. 

قال کارپه

 من آدمِ غریزه‌م. غریزه‌م بهم می‌گه تمام چیزایی که داری رو، بذار همین‌جا، و بگذر. عبور کن، بی‌حرف. دلم نمی‌خواد دوباره یه خونه رو با دستای خودم خفه کنم و روحی که توش دمیده‌م رو ازش بگیرم. کار بیهوده‌ایه. منطق‌ش درسته‌ها، اون حرمتی که نگه داشته نشده و اون خشم و اون عصبانیت و تمام اینا رو هم می‌فهمم، اما من این آدم نیستم. من آدم گذاشتن و گذشتن‌ام. این بار طبق غریزه‌م رفتار می‌کنم. زندگی بی‌ثبات‌تر و عجیب‌تر و بی‌ارزش‌تر از این حرفاست که آدم بخواد مدام به درست و غلط و منطقی و غیرمنطقی فکر کنه. یه‌هو چشم باز می‌کنی می‌بینی شدی باربرِ زندگی. نمی‌خوام باربر باشم. دلم می‌خواد اون‌قدر بی‌نیاز باشم و بی‌اهمیت باشه اشیا برام، که هر وقت لازم شد به اندازه‌ی یه چمدون بردارم و برم.

اون سبکی بار هستی، باید از همین‌جاها شروع شه. باید از همین جاها اجرایی شه.

۱۳۹۶ مهر ۱۴, جمعه

یک کم پست شاد بنویسم ؟
بنویسم. 
همینطوری که نشسته بودم فکر کردم چرا بیخودی سه سال از ترس پیاده روی سوییچ ازم جدا نمی شه؟ همینطوری بی مُخ همون لحظه ماشین رو آگهی کردم و شش ساعت بعدش ماشین رو فروختم و یاروهه اومد ماشین رو برد و من مثل این کارتونا وقتی داشت می رفت یه آهنگ تعجب عجیبی توی سرم بود از این دو دو تا چهاتا نداشتنه! چه خوب می شد همه جای زندگی همینطوری باشما. 

جمعه ای صبحونه که خوردیم گفتم خوب حالا وقتشه لباس ارتشیامو بپ.شم برم به جنگ. رسما لباس رزمی پوشیدم موهامو ریختم دورو برمو شال گردن رزمی و راه افتادم شریعتی. اون کوچه پس کوچه های غربی ش یک سری خونه قدیمی داره که یکی از اونا درش سبزه بغل رودخونه و سه برِ. اینطوری که یک درش رو به حیاط طبقه ی اول باز می شه و اختصاصیه طبعا و بعد یه حیاط کوچولو سر در میاری از اتاق خواب. اون یکی درش وسط هال خونه باز می شه و گفته شده تا به حال هیچ کسی این در رو باز نکرده و آخرین که اصلی ترین دره از یه در عجیبه کوتاه! خونه فی الواقع سه درِ. به خلوت کوچه اش فکر می کنم که روبروی خونه کافه ست، به قدیمی بودنش، به درختای کنار رودخونه، به دلم که الان دیگه خونه نوسازش نمیاد... هر طرفی رو نگاه می کنم می بینم خوب مگه چند سال زنده ایی؟ 
از خونه بینی می رم سمت اینکه یه ماشین عجیب ببینم و بعدش خیار و گوجه و زنجبیل می خرم می رم خونه. لوبیا پلو دم می کنم... دوش می گیرم... تراس رو باز می کنم تا به اندازه کافی یخ بکنم و بعد فیلم می بینم. زندگی یه آدم بی عار و بی ته که نه اصلا پروژه داره ، نه مطالعه، نه کار، نه هدف و منظور اینطوریه؟ 

۱۳۹۶ مهر ۱۰, دوشنبه

دیشب تراس رو باز گذاشتم خوابیدم. یک هوای خنک و لطیف پاییزی پهن شد روم. 
روی تخت دراز کشیدم و فکر کردم چقدر نیاز دارم تند تند خودم رو با خودم مواجه کنم. به خودم بگم کجاها از خودم ناراحتم و بعدش برای جاهایی که با خودم راحتم خودم رو بغل کنم. 

بیدار که شدم تیو یک اتاق آبی با سقف چوبی و پرده ها کشیده بود. اما دست راستم یک پنجره به بیکران جنگل بود. یادم اومد از شب قبل هنوز خوشحال نیستم. این پنجره چی می شد؟کجای دلم می زاشتمش؟ لباسامو پوشیدم و از تخت خارج شدم. یک جایی از زندگی باید خودت رو وسط بهشت موعود بزاری و خودت رو ببخشی. مجازاتگر خودم نباید باشم از بس فالش زدم خارج از توقع خودم بودم. 
همین یک پنجره گاهی از همه دنیا کافیست. 

۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

از کوه برگشته و انگار کوه کنده ام. اندازه خرس گرسنه اما بی حس از هر نوع خریدی . فقط دلم یم خواهد برگردم به تخت و تخت من را در خودش غرق کند. دوش م یگیرم. یک هفته ست هورمونها هر غلطی دلشان خواسته کرده اند و الحق که منم کم ننه من غریبم بازی در نیاوردم. مثلا دراز کشیدم و فکر کردم نا ندارم دیگه وایسم در حالیکه رفتم موزه و قدر فیل ایستادگی داشته م. 
اون روز تصمیم گرفتم با دامن مخمل کبریکی بلندم موتور سوار بشم. کجا؟ توی تهران! طبعا پاهامم به قدر کافی در انظار عمومی بود. (دیکته م غلطه؟) 
خلاصه برگشتم به دوش و تخت و دراز کشیدم توی تختم. روی بالشتم یک حوله صورتی یواش نه خیلی نو پهن می کنم این موقع ها که موهای خیسم رو پیچیدم توی حوله و یک حس من خیلی کول و نایس و تمیز و مرتب و لاکچری ام با خودم دارم و یک نوع خاصی از معاشرت با خودمه که انگار دارم به خودم فخر می فروشم. مرد دید عه وا این رفت مثل مرغ توی تختش. اومد جاش دادم توی تخت و بعد پتوی خنک کشیدم. خوابیدم. می دونی؟ ساعت چند عصر که بیدار می شی گرسنه و له از عضله درد باید یکی انقدر بلد باشه خرت کنه که پاشی کباب تابه ای درستکنی،چایی بریزید و بشینید به گپ از مینو خانوم تعریف کردن که اطوره زن جوان و کارآمد خاطره هاته بگی. 
بدونی فردا نداریش دیگه. حتی همین حالا هم نداریش یک حسی در تو ایجاد می کنه که انگار هستی ولی بیهوشی. راحتی. سبکی. اصن بزنن پاره کنن بدوزن. تو چی می فهمی ؟ هیچی! راحت. 

درد و درمون

شجریان جان می گه که خوب شد درمون اومد داشتم فکر می کردم کلا پروسه دنیا همینه درد میاد بعدش درمون می آد و درمون قبلیه چند وقت بعدمی شه درد و یه درمون جدید میاد و همینطور یک دور باطل داره ماجرا. مثلا اینطوریه که سینه مادر رو از بچه می گیرن چیزی که درمون بوده براش وقتی دنیا اومده بوده و گریه می کرده، حالا باید ترکش کنه و خوب نیست دیگه و شده درد همین نداشتن درمون، جاش شیشه شیر می دنو شیشه هه می شه درمون فعلا. بعد شیشه هه هم درده و باید ترک شه می شه سوپ... همینطوری بیا بالا... بعد می شی 18 ساله تا قبلش رابطه بد بوده اما حالا باید بری یکی رو بشناسی وقتی شناختی باید با بعدی کمک کنی به خودت تا قبلی رو یادت بره... بعد یک سری تراپی می ری و اصلا روشت رو عوض می کنی ... همینطوری هعی چرخ می زنی توی دنیاهه.. 

۱۳۹۶ شهریور ۲۰, دوشنبه

نامه ای به خودِ خرِ عزیزم

سلام خودم 
هنوزم داری اشتباه فکر می کنی که مریخیها ونوسی ها رومی فهمن. نه نمی فهمن. انقدری که توجه براشون به یک موضع خاص از زندگیشون مرتبط می شه. بعضی وقتا آدم نمی دونه باید خوشحال باشه که یک نفر بهش دروغ می گه می فهمه یا نه ؟ یک طور بلاتکلیفی. 
خوب عزیزم دلبندم خودت رو جایی قرار نده که مجبور شی دروغ بگی. خودت رو جایی قرار نده که از اولویت نبودن درد بیاد. خودت رو جایی قرار نده که کسی که باید باشه نیست. خودت رو جایی قرار نده که پیاده داری می ری تا خونه حس کنی هنوز چراغا خاموشن و امشب حتی خودمم دلم نمی خواد برم روشنشون کنم و تصمیم بگیری بری یک جایی تخت بگیری بخوابی. خودت رو جایی قرار نده که هفت سال بعد فکر کنی عه عه اونجا بودما... توی یک قدمی خود ِ خرش... چکاری بود کردم آخه؟ خودت رو اونجاها قرار نده خودِ خرِ عزیزم. 
خودت رو جایی قرار نده که همش سرویس کنی خودت رو. خودت رو جایی قرار نده که مجبور شی الکی لبخند بزنی و پای همه مکالمه هات بگی خوبم مرسی. خودت رو جایی قرار نده که وقتی می خوای تنها نباشی، تنها باشی و وقتی می خوای تنهای باشی، تنها نباشی! 
خودت رو جایی قرار نده که فکر کنی خیلی پایینه دستت اون بالاها نمی رسه، همیشه چارپایه ای و نیروی بالابرنده ای نیست و طبعا جایی قرار نده که از اون بالا واهمه ی سقوط داشته باشی. 
خودت رو جایی قرار نده که دوش امن ترین، راحت ترین جایی باشه برای اینکه یک زن رو ببری برای پناه و گریه کردن. خودت رو جایی قرار نده که همه بهت تکیه کنن و جاشون روی تو بمونه. 
خودت رو جایی قرار نده که دلت چلوکباب بخواد اما موندی توی خونه یا یکی فکر کنه آخی! دست آخر هیچکی فکر نمی کنه و تو از لیلا حاتمی توی رگ ِ خواب هم احساس حماقت بیشتری کنی و در آخر یک گربه هم بغلت ندن. 
خودت رو جایی قرار نده که دل هیچکی و دل خودت حتی برای خود ِ خرِ عزیزت بسوزه. خودت رو جایی قرار بده که بتونی بزنی قد شونه ی خودت و بگی فقط خودت. 
همینطوری به عادت خوب گل خریدن برای خودت ادامه بده. 
همینطوری پیرهن بلندت رو بپوش و برو کافه کن. 
همینطوری سفر کن. دور شو. هر وقت دلت خواست برگرد. 
همینطوری درخواست کار جدید کن. 
همینطوری یک روزایی نرو سرکار بی که از قبل خبر داده باشی. 
همینطوری خود ِ خر ِ عزیز ِ خودت باش. 

۱۳۹۶ شهریور ۱۹, یکشنبه

از نظر من پاییز شد و تموم شد و رفت این تابستون. اسمش تابستون نبود. تیرش سخت ترین تیرها بود.
یک لیوان وسط شکمم پایین قلبم تصور می کنم دارم که وقتی بد اخلاقم داره از خون یا زهر پر می شه و از درون بد اخلاقم با خودم وقتی پر می شه و لبریز با آدمای بیرون هم بد اخلاقم. چرا وست ورد می بینم بد اخلاق تر می شم؟ 

۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه

به مرد گفتم نه من ناردون می خوام... گفت برای چی ... گفتم برای یک غذایی
حال نداشنتم توضیح بدم ناردونه رو. با مشورت با هم رسیدیم به معجون که برای مرغ به شدت توصیه میشه. صبح ساعت هشت داشتم ناردون رو بار می زاشتم . صبحونه بخورم. پیرهن بپوشم. برم دریا. یک حال معلقیم با آدمها. نمی دونم الان کجای دنیام با خودم. آدم ها کنارم هستن از خودم مطمئن نیستم. مطمئن نیستم که تا یک ساعت بعد بخوام باشن یا نه. مطمئن نیستم می تونم تعهد کنم بلند مدت بودنم رو. مطمئن نیستم نخوامشون حتی. 

۱۳۹۶ شهریور ۵, یکشنبه

دارم بادمجونا رو سرخ می کنم. اون ضلع آشپزخونه شیرموز درست کردم. روی گاز دارم غذا چینی آماده می کنم. شین داره شهر رو ترک می کنه برای همیشه. می خوام باهاش حلیم بادمجون بخورم. حالم؟ انگار سبکم. 

۱۳۹۶ شهریور ۳, جمعه

آزادی عمل

خواب لشگر کشیده و من به دلخواه تسلیم. ساعتها روی کاناپه بیدار و خواب می رم. فکر می کنم همه چیز خودشون یه پایان مشخصی داره. بیخودی زور نزنم و این گوشه چرتمو بزنم، بیگ لیتل لای ببینم، پیتزا سفارش بدم، شب شد شمع ام رو روشن کنم و بین اش حسابی بخوابم... هر وقت دلم خواست هم از کاناپه مهاجرت کنم به تخت. فردا شنبه است؟ فردا هم مهم نیست یه چیزی می شه خودش. 

۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

مریم قبل اینکه بره تورنتو بهم یاد داده بود هیچ وقت اون چیزی که فکر می کنی نمی شه، یه چیز دیگه می شه. به مرور زمان دیدم راست می گه. 
اینبار وقتی جواب آزمایشها رو دیدم فهمیدم بازم راست می گه. 
دیروز مریم نوشت هیچ جا نرو فقط بیا خونه من. نوشتم آخه دلم نمی خواد حرف بزنم. گفت باشه تو بیا حرف نزن. به این سطح از شعور اجتماعی رسیدن آدمای محدود اطرافم که می رم خونه شون بالشت و پتومی دن وسط خونه هر جا بخوام می خوابم. خونه رو تاریک می کنن و ساعتها همونجا توی سکوت مطلق می گذره. صدای آب پاش می آد که داره به گلها آب می پاشه. می دونید؟ رفیق زیاد داشتم همیشه. اما از همه اونایی که فقط برای تبریک روزهای تولد روی فیس بوک و لایک روزهای زندگیت در اینستاگرام هستن دیگه هیچ توقعی ندارم. برام مثل یک آدمی هستن که نیستن. برای چند نفر محدودی که بلدن بودن رو کنار آدم توی زندگی خوشحالم. نفهمیدم چند و نیم شب بود که اون یکی از راه رسید. بو می کشن از بس وفادارن. اصلا وفادارها در دنیا شامه ی قوی ایی دارن. ماچ بهشون. نشستیم سه تایی دور میز کچیلی کوکو و ماست و همه چی خوردیم. کچیلی کوکو نوعی غذای شمالی است که فقط می دونم خوشمزه است.  
خوشگل ترین سوییت دنیا مال منه. امروز اینو صبح وقتی دراز کشیده بودم توی تخت فهمیدم. یادم افتاد اون روزی که آگهیش رو دیدم توی روزنامه 36 متر ذوق کردم و دوییدم برم ببینمش. من اولین نفر بودم رسیدم و بعد شد مثل صف سنگکی. خوب به قیافم نمی خورد می خوام و می تونم که سوییت بخرم. به طرف سپردم مال من تموم. سوییت هیچی نداشت اما همین که حموم و توالتش از هم جدا بود و جاشون معقول بودم برام عالی بود. همین که بدونم دارم توالت خودم رومی رم و نباید منتظر شم یکی دوشش تموم شه برام یک آپشن بود. یا برعکس وسط توالتم کسی دوشش نمی گیره. اصلا همین که روی قید زمان نیست برام هیچ کدومش عالیه از بس همیشه فکر کردم هر چی تند باشه همه چی بهتره. تند تند درس بخون . تند تند برو سرکار. تند تند برس به مقصد و تند تند برگرد. همین که صبح نور پخش می شه همه جای آشپزخونه و گلام حالشون با نور خوبه برام از دنیا بس نیست؟ همین که اتاق خوابم تراس داره و حمومم پایین تختمه خیلی لوکیشن خارق العاده ای هست. همین که می تونم از حموم برم جلوی در خونه لخت شمع روشن کنم برای دل خودم و کسی از توی چشمی منو نمی پاد و خر خودمه واحد برام عالیه. همین که هست برام خوبه. حالا بعدا می شه بزارمش روی ماشین سوییت بر ببرمش نوک یه برج مناسب سوارش کنم. خدارو چه دیدی شاید تکنولوژی همین کار رو کرد. 
الان سوییت کابینتای سفید  با لبه های فیلی داره. تخت و پرده ی فیلی داره و حالا که کفش پارکت فیلی نیست یا سفید خیلی دیگه برام دغدغه نیست. اون با من کنار اومده من با اون. امروز غنچه های لیلیوم سوییت باز شد و این آخرین خبره. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

آدرس می آد روی صفحه گوشی. آدرس سفارش فردا ناهاره برای لوبیا پلوی خونگی با ته دیگ و گوشت خورشتی گوسفندی. ه مسیج داده می شه این چند روز ساپورتم کنی و ازم کم نشی؟ می نویسم آره آره حواسم بهت هست. میم مسیج داده شب بریم نمایشگاه عکس ببینیم؟ می گم باشه بعد اینکه ه رو بردم تراپی شاید کج شم اونوری. هنوز گوشه ذهنم به لوبیا پلوی خونگیه. روی صفحه مانیتور رزرو هتل بازه و هنوز بعد دو روز نمی دونم واقعا آدمی هستم که بتونم مامان رو که حالا وقتی بابا نیست ادعای مسافرت با من رو داره ببرم سفر یا چی ؟ خیلی سختمه و وقتی تصور می کنم باید برم با مامان مثل یک چند پای عجیب ناشناخته می شم و همه عضلاتم منقبض می شه. 
از اون ور هاید می دونم سخت ترین جای زندگیشه اما امان از بی عملی که سخت ترین کار دنیاست که از پسم بر بیاد کاش. بشینم و نگاه کنم. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

همینطوری که می نویسم یکی داره میخونه. چه خوبی تو که داری می خونی. ادم می فهمه سیمش به دنیا وصله.
نوشتیم نه کافه. کم کم و با فاصله رسیدیم. همه مون از یه کاسه سوپ خوردیمو به بیکن هم رحم نکردیم. شب که بیرونمون می کردن که برن خونه هاشون فکر کردم همین چند نفر آدم می ارزن به بقیه. این ور ترازوی جهان سنگین تره. 
طلوع من... طلوع من...
همینقدر که وسط راه یادم افتاد لباس ها رو جا گذاشتیم و خندیدیم و دور زدیم یعنی همه راه رو رفته بودیم. 
گفت دو ساعت دیگه می رسونمت... خسته شدی؟ یک ربع بعد داشت لباسامو آویزون می کرد و رسیده بودیم. بالاخره کسی مرا جایی برد که نمی دونستم کی می رسم و کجا می رسم و همین حالم رو خوب کرد. 
باید می رفتم برای خودم کاری کنم. ترس از ارتفاع داشت منو می کشت و من نشسته بودم تا کارشو بکنه. بلیط گرفتم و وقتی داشتن معلقم می کردم همه جور التماسی کردم که نمی خوام... نمی تونم... اما اونجا هیچ کس گوش نداد بهم و طنابم رو رها کردن و زیر پام رو خالی. حالا من مونده بودم و مفصل هایی که می لرزید. چقدر برای خودم عزیز بودم. چقدر این دوره ریسک برام کار کرد. 
آسمون همون رنگیه که من عاشقشم. توسی و آبی یواش که داره کم کم نور خورشید پهن می شه توش. نور سرخ خورشید. لب ساحل هیچ کسی نیست. هنوز ماه براق و سفید و کامل پشت سرمه. یک نگاهم به ماهه و یک نگاهم به طلوع. همین طوری که دریا داره کار می کنه زیر لب می خونم " هوای تازه ی دریایی می خواد..." . اونور تر کم کم خورشید پیداش می شه و با سرعت خودش رو از عمق دریا جدا می کنه. دیدید طلوع رو انقدر عمیق و ساکت و خاص؟ 

۱۳۹۶ مرداد ۱۶, دوشنبه

چراغ راه

والک می دونید چیه ؟ یه سبزی کوهی که توش گل های درشت بنفش داره و توی پلو بریزی پلو سبز و صورتی و تُرش می شه. دیشب همین که دوش گرفتم و نشستم به خوندن کتاب دیدم بهتره برای شام مرغ و سبزی کوهی و والک و ریواس و آلو با پیاز و سیر بپزم. نتیجه خیلی عالی بود و یک بار دیگه فهمیدم به خود ایمان دارم و ایمان به خود چراغ راهم است یعنی چی. 
سالها بود حتی بعد از اینکه ماشین رو عوض کرده بودم نرفته بودم سراغ چند تا دفتر که پشت ماشینم بود. تصمیم گرفته بودم بیارمشون و بشینم بخونمشون به جای اینکه این همه عمر با خودم بردمشون اونور و اینور. چند تا بودن و بازشون کردم. موضوع بر می گشت به پونزده سال پیش. هر صفحه ای رو باز می کردم پر از حس غم داشتن بود. یه جاهایی زندگی به نظرم خوب بود من از بس رفتم توی بار مسئولیت این و اون تا دردم بگیره. که چی آخه؟ بلد نبودم شاد باشم. مساله از این بوده. یه تعهد که انگار باید ناراحت باشم انگار. بابا راحت باش چته آخه؟ تصمیم گرفتم یک بخش بزرگی از زندگیمو که نصفه نیمه ولشون کردم تموم کنم. برای تموم کردنشون باید جدا شم برم از این بخش های ریز ریز. دفترها رو بستم. کلی نامه لای دفتر ها بود که نوشته بودن دلتنگمن یا ازمن ناراحتن یا دوستم دارن. اون روزا همه تموم شدن برای چی اینا باید بمونن؟ به هیچ وجه! 
آماده شدم و وقتی می رفتم بیرون همه رو ریختم دور. زندگی من یک بخش هایی داری که واقعا عالین:) بهتره برم سراغ اون بخشا. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۵, یکشنبه

گل رز دوم میرسه می زارمش توی تنگ بلور بلند تا نیم تنه قدم. کنار رز اول. همه چیز تکراره اما تکراری نیست. با این حجم خواستن چقدر نخواستم و دووم آوردم. احساس می کنم قوی ترم. وایسادم پای خودم و می بینم داره. لباس می پوشم . دیرتر می رسم و می بینم کسی جایی منتظرم هست. قدم می زنم خیابان نهم ... هشتم... 

بابا مردِ. سر قولش موند. همه چیز رو درست کرد.

۱۳۹۶ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

نگذار کسی بداند ما چه جوری همدیگر را دوست داریم. نگذار کسی بفهمد عشق یعنی چی. خب؟ گفتم خب. گفت: این چیزها فقط مال من و توست. خب؟ گفتم خب. بند بند انگشت‌هام را می‌بوسید و می‌گفت خب؟ و من فقط نگاهش می‌کردم. اینهمه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود که حالا یکباره همه‌اش بریزد توی بغلم؟ صداش نور بود نگاهش نور بود حضورش نور بود. می‌ترسیدم یکوقت پلک بزنم نباشد، می‌ترسیدم تنهام بگذارد برود و من توی تاریکی گم شوم. می‌ترسیدم. گفت: به هیشکی نگو! خب؟ گفتم: خب.
از خواب که پریدم تمام صورتم خیس بود. دلم پنجره نمی‌خواست، سایه‌های درخت نمی‌خواست، گوشواره نمی‌خواست، صدای سورملینا می‌خواست که توی سینه‌ام می‌سوخت مثل آتش که حجم اتاق را پر کرده بود. تب داشتم. دلم آب یخ می‌خواست. گفتم یه قرص تب‌بر داری؟ جوابم را نداد. توی بغلم خوابش برده بود.  دست به موهاش کشیدم گفتم: عزیزم، عزیزم!

+
- خیلی دل برات تنگه
+اوهوم می فهمم
- چه خوبه که می فهمی

نامه ای برای

برای خودم دمنوش زیره، چای سبز، لیمو عمانی،به لیمو و سنا گذاشتم روی میز. ناخنارو رنگ کرم یواش زدم. آرمان می گه دردا که دوری... می خوام نامه بنویسم. برای کجا؟ معاونت محترم توسعه 
برگشتم خونه از پیش بابا. مستقیم رفتم توی تخت. زیر باد کولر. زاناکس زدم. چشمهامو بستم. بابا بهم قول داده همه چی رو درست می کنه. 

۱۳۹۶ مرداد ۶, جمعه


مامان زنگ زد. غروب جمعه بود. فقط تونسته بودم زنگ بزنم به میم. گفته بود بپرسم چیزی ازت؟ گفتم نه اصلا. گفت پس بیا اینجا. جلوی پنجره قدی خونه میم وایساده بودم رو به کوچه و می گفتم وقتایی که بارون می آد بمون خونه و نرو سرکار. اون می پرسید خودوس درست کنم یا گل گاو زبان؟ خودوس عزیزم... مامان زنگ زد گفت دارم می رم امامزاده. گفتم عه چه خوب. عصر جمعه است کاش برای منم 14 تا نمک بگیری بزاری اونجا. خیلی جمعه بود. 
به علی که باور دارم وقتی می گفت خیلی سخت جایی گیر کردم و چشماش پرآب شد. تونستم فقط بگم می فهمم و اون یه نفس راحت کشید که چه خوب که می فهمی. اما اونم می فهمید؟ 
وقتی می رفت یهو برگای خیابون ولیعصر شروع کردن به ریختن. خیلی واقعی وسط پاییز برگا می ریختن. 

بیچاره

همونجایی که از گوشه ی چشمت می بینی طرف داره می آد سمتت همونجا دقیقا می خوای بزنی دنیا وایسه. نچرخه. چرا؟ چون نمی دونی اگه بهت برسه باید چی کار کنی؟ نمی دونی اگه بخواد بره باید چیکار کنه؟ نمی دونی برسه کاش زودتر یا کاش نره و بمونه همیشه؟

۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

وقتی با خودت صحبت می کنی تو را می بینم

اولین غذا پختن و اولین باری که طولانی و تنها تصمیم می گیری بمونی خونه یه حالی داره.  با کتاب می رم توی تخت. خوابم می بره طولانی جای همه شبایی که پریدم از خواب یا دیر خوابیدم. بعد سینه مرغ و جعفری و کمی نعنا و پودر سیر و رب انار می ریزم توی قابلمه غولم و دو پیمونه برنج ایرانی دم می کنم و می رم زیر دوش آب گرم. 

زیر دوش آب گرم همون جاییه که خود واقعی مو بردم همه ی اینروزا. وقتی بدنم درد می کرده، وقتی ترک آغوش کردم، وقتی خسته بودم نیمه شب از کار، وقتی دلم می خواسته توی بخار حموم از شونه چپ به شونه راست بشم. امروز از امور حقوقی اومده بودن آفیس می گفتن شما چقدر وزن از دست دادید. از اینکه متوجه شد نترسیدم از "از دست دادن" ترسیدم. گفتم آره . 
زیر دوش فکر می کنم خونه تمیزه و گلای سفید گلبه ایی الستر که بلندن بیرون توی گلدون چشم به راهن. بعد فکر می کنم  خوب یک بار برای همیشه سعی ام رو بکنم که برم . نتیجه اش مهم نیست. از نتیجه کلا خسته ام. از اینکه چشم بدوزم برای نتیجه حتی مهربون باشم خسته ام. ترجیح می دم ساعتها توی خلوت خودم هر چی ام با خودم باشم. 
می پیچم موهامو توی حوله. همه لباسای پشت در رو جمع کردم. همه جا خلوته. شیخ مرادی زنگ زده که بریم با هم شهر کتاب کافه کنیم ندیدم. مال چند ساعت پیشه. خونه بوی مرغ و جعفری می ده. زنگ می زنم وکیل. خیلی کوتاه و مختصر. مدارک.. مدارک... خوب خدافز. 
توی کاناپه می چپم غذا می خورم با ماست به قدر کافی. ماست دلم رو نرم می کنه. همینطوری که ثابتم کرات و سیارات و ستاره ها و زمین داره حرکت می کنه. به اینا فکر می کنم تا خوابم ببره. 

۱۳۹۶ مرداد ۱, یکشنبه

گاهی ما فکر می کنیم او رفته است و باید باز گردد ولی  نمی دانیم او مانده تا ما دنبالش بگردیم. مثل پسر بچه ای که زیر میز پنهان شده.
ساعت رسیده به بامداد. هنوز بیداریم. چند بار شنیدم که تو بهترینی.. ایده آل ترین... اما چقدر برای خواستن و داشتن و نگه داشتن  ایده آلها تلاش کردی عزیزم؟
توی نمی دونی خواستن تو چقدر درد داشته که نخواستنت آدم رو پودر کنه ؟ 

خودم را مرور می کنم


جای خالی بابا اندازه همه دنیا بزرگ شده و هر لحظه حس می کنم شاید کره زمین منفجر شود از این جای خالی. از اینکه در را باز نمی کنه و نمیگه که خوب بابا چه خبر؟، قلبم از جا کنده می شه.
یه روزی بی هوا یک شنبه هم می رسه. روزی که فکر نمی کردی بیاد. خیلی معمولی میای دفتر کارت. در رو از پشت قفل می کنی. تا از دستت بر بیاد هم  صورتت رو پاک می کنی. نزدیک ظهر حوالی دور بینی و چشم ها سه لایه از پوست برداشته شده و تو عادت کردی به فین فین. انگار که تازه فهمیده باشی یعنی الان کجاست؟