Google+ Followers

۱۳۹۶ آبان ۲۸, یکشنبه


صادقانه وایسادم لب پرتگاه جایی که خیالمم نمی رفت یک روز اینجا بایستم. دارم می شمرم اینبار هم. تا چند؟ تا چهل... هر بار تا چهل می شمارم و نمی خوام چهل و یک رو باور کنم جتی. یک لجِ درونی بزرگ. اگر تا چهل اومدی اومدی. نیومدی می پرم... پرتاب. می دونم می میرم اما راهی ندارم هم.فکر می کنم آیدا نوشته بود  می خوام نباشه که خیالم راحت بشه که نیست. من می گم کاش نبود که من اصلن نیم دونستم هست. 
همینطوری که لب پرتگاهم و خودم رو در معرض این ریسک قرار دادم حالم شبونه وقتی دارم از ماشین پیاده می شم اینطوریه که تو آخه چه می دونی که همین آدمی که من باشم چقدر از انکار سرکوب های تو تونستم چه شبها حماسه های فیزکی خلق کنم که حالا خودم قلبم از شدت لذتش درد می کنه؟ که کاش هیچ وقت من اون حماسه آفرین نبودم ... 
این درسته که آدما تنشون به یکی عادت می کنه؟ لعنتی ... لعنتی... لعنتی ...
لطفا نباش... به خواب هم نیا... 

۱۳۹۶ آبان ۲۲, دوشنبه

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای...



در ساعت ۲۲:۵۵ ‪ روز ۱۰ شهریور ۱۳۴۱ شمسی مصادف با اول سپتامبر ۱۹۶۲ زمین‌لرزه‌ای به قدرت ۷/۲ ریشتر شهرستان بویین‌زهرا در جنوب استان قزوین را لرزاند. زمین‌لرزه‌ای که یک شبه زندگی مردمان منطقه را زیر و رو کرد، گروهی را بی‌خانمان کرد و هزاران نفر را به کام مرگ کشید.


من نمی دونم چرا بویین زهرا زندگی می کرده. من متعلق به سه آرزوی غم دیده هستم. امروز صبح خیلی زود وقتی هوا شبیه صبح نبود، چشمامو باز کردم و به شوفاژ که تکیه دادم یادم افتاد عده ایی زیر آوار هستند و عده ای سرما زده. ته دلم مچاله شد. من متعلق به خانواده ایی هستم که فقط یک بازمانده از بویین زهرا برایشان باقی ماند و او خواست که سایه شود برای زنی که بعدها من ناردونه نامیدمش. مرد و ناردونه تصمیم گرفتند سایه شوند برای طفلی که مادرش را زمان تولد از دست داد و پدرش هرگز او را نخواست. ته دلم یخ زد. من حاصل سه پیوندم بین مردی که زن و دو فرزندش را زیر آوار از دست داد و من او را پدر بزرگ می دانم، زنی که هیچ وقت مادر نشد و کودکی که هیچ وقت مادر و پدرش را ندید. من حاصل این سه پیوند غریبم. صبح توی گرگ و میش خونه این غم روی تخت دست انداخت دور گردنم و صدای گریه ام را وقتی سعی می کردم سرم را در بالشت فرو کنم تا گل ها رسید. یک ور اجدادم زیر آوار درد می کند سالیان ِ سال. 

۱۳۹۶ آبان ۲۰, شنبه


تراتپیست ها بعضی وقتها حرفهای درست و حسابی می زنند. اینجا توی دو تا از ساختمونای بلند شهر در خیابان ولیعصر دو تا تراپیست دارم برای دو تا پروژه زندگیم که یکی ش از اون یکی مهم تر می نموده ولی من نمی دونم کدومشه. 
توی ال ای توی یکی از ساختمونا بلند شهر یک تراپیست دارم که ریشه م رو از ته درمان می کنه و وقتی داشت بهم توضیح می داد برای چی باید جمع کنم و بروم و #او مرا نمی خواهد یعنی چه! یعنی آدمهایی هستند در زندگی که رویای تو را نمی توانند. رویای تو را نمی توانند را تا درک کنم نورون های مغزم به فنا رفت.

خاصیت مکانیزم دفاعی من بعد از برک آپ مهمونی رفتن، مست کردن، گریه کردن، غر زدنو ... نیست. خاصیتم اینه چهار تا کنفرانس با رنج بالا برای خودم ست می کنم و شیرجه می زنم وسط ریسک. دهنم صاف می شه اما خوب بعدش که تریبون رو ترک می کنم حس می کنم نخواست که نخواست فدای سرم. من به اندازه کافی خوب هستم که بتونم حرف بزنم. هنوز انقدر جان دارم که بتونم بایستم و عزم راسخم را به کار ببندم تا در ورد یک نظریه که بود و نبودش در زندگی برایم اهمیت نداشته بخوانم و توضیح بدهم. اینها کارهای خیلی معمولی هستند که به سان طنابی می مانند در چاه روزهای تاریک تا بتوانم به هم گره بزنم و خودم را بکشانم همان جایی که بودم. همان جا بودن هنوز ایده ای ندارم خوب هست یا نه اما به هر حال برایش تلاش می کنم. شبها رانینگ می پوشم ومی دوم و صبحها هنوز خورشید بیرون نزده رانینگ می پوشم می دوم. کتاب می خونم. روزانه می نویسم. بودن ِ بعضی از آدمها در زندگی شبیه یک رد شدن ِ ساده نیست. برای همین تا مدتی حس می کنی نیاز داری تا خودت را درک کنی ببینی کجای زندگی قرار داری. 

۱۳۹۶ آبان ۱۶, سه‌شنبه

کاش صدای همه ی رضاها در هستی باقی بماند:/ سلام بابا

درحالیکه آدمی که حالا نیست بخش بزرگی از زندگی‌ات بوده، ذهنت ازش پر است و دوست داری حرفش را بزنی، یک خاطره ساده تعریف کنی، چیزی که بعدش آه و حسرت و اشک نباشد. اما هربار که از او حرف می‌زنی فکر می‌کنند از فقدانش می‌گویی. فقدانش چسبیده به یادش و هرجا از رفته‌ای یادی شود مثل حیوان گرسنه از راه می‌رسد و همه‌چیز را بو می‌کند و می‌لیسد. این است که دیگر او را از حرف‌هایت هم حذف می‌کنی. تا فقدان کامل شود.
صدایش خیلی زنده در گوشم است و نفرینش: آتش بر دهانت. طرز خودنویس دست گرفتنش، و ژستی که وقتی می‌خواست به چیزی عمیق فکر کند می‌گرفت. چندوقت بگذرد وضوح صدای رضا از حافظه‌ام می‌رود؟ کاش هیچ‌وقت.  
++

۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

دیشب بافتنی توسی پوشیدم بوت مشکی زدم به باد پاییزی. من می زنم به باد که باد نزنه به من. شام خوردم. حرف زدم. مثل کسی که "ادامه دادن" انتخابشه. شب وقتی بامداد شد برگشتم خونه. 

۱۳۹۶ آبان ۱۳, شنبه

آخرین فعل ِ رفتن

حالم شبیه یه وقتیه که رفته بودم اسکی. وقتی پریدم دیدم افتادم توی سرزمینی که هیچ رد پایی از هیچ کسی ازش نیست. توی اون چند ثانیه ایی که روی هوا بودم، یاد حرف یکی افتادم که گفته بود زمستون از زیر پاهای تو در اومده... یعنی حالا اینجا قراره توی زمستون برای همیشه تموم بشم؟ نمی دونم چقدر روی هوا بودم اما اونجا هیچ وقت نمی دونستم قراره چی بشه.
اینا رو همه رو هاید گفت. 
وقتی اومده بود وسایلارو ببره. دنیا حالا یک حباب توو خالی خیلی خیلی بزرگه که صدای خودم که توش در نمی آد توی گوشم می پیچه. بی عکس العمل ترین زن ِ دنیا منم که حالا نشستم زاناکس کیبرد می کنم.
 اگر نمی نوشتم " فعلِ رفتن خیلی فعل است" هیچ وقت چنین رفتن هایی بر سرم نمی اومد؟ یک جایی کریستین بوین نوشته بود اونی که رفته رفت، هیچ وقت کسی نمی دونه چی به سر اونی که مونده میاد. 
یک وقتهایی چشمهای سرخ پر آب ِ خوشرنگِ دلبرش رو که می دیدم، می دیدم داره ذره ذره خونه رو سانت می کنه با چشماش. یه روایتی بود توی قصه ی ما که بلند بلند فکر کن جونم. فکر کنید بین اون صدای بریده بریده زنی که غرورش رو توی مهر ماه از دست داده یکی بگه میشه بلند بلند فکر کنی؟ هاید بگه آخه سلول سلولش ... تو خیلی بزرگ بودی توی این رابطه ... شما بشنوید همونطور صداها رو بریده بریده. گریه غالب بر حرف... بغض غالب بر گریه ... یک شب انتحاری ... جوابش رو جز این نباید می دادم که " رابطه های بزرگ آدم ها رو کِش می آره هم قدِ رابطه، اینجا منی در کار نیست... " . بعدش یه جای بزرگ ِ لعنتی خالی که توی تن ِ هر ماجرایی لق می زنه. هیچ وقت چیزی اندازش نیست. 
خرسندم که آینده قدی رو از روبروی در وردی برداشته بودم تا تصویر خودمو که تکیه دادم به در تا درِ آسانسور بسته بشه رو از روبرو نبیدم. از روبرو دیدن کجا، از درون تا ابد ثبت شدن کجا؟! 
میشه وقتی دارید می رید در گوش آدم نگید دوستت دارم؟ می شه حالا که رفتن انتخاب، جبر یا هر کوفت و زهر و ماریه دیگه فاعل عشق نباشید؟ 
من می نویسم خوبم، شما بخونید هلاک شدم. 

۱۳۹۶ آبان ۹, سه‌شنبه

به ز



بعد از اینکه تصمیم گرفتم کسی رو معلق نگه ندارم و اولین نفر خودمم که نباید معلق در قولهای به عقب افتاده کسی باقی نمونم با خودم فکر می کردم کجاها اینکار رو با بقیه کردم ؟ کجاها این معلقی به بقیه درد آورده؟ مسئولیتهای من معطوف به اون رابطه فقط نمی شه و زندگی مثل یک سی دی نیست که آهنگهاش عوض شه بلکه یک نوار کاسته که پشت هم ضبط شده و اگر جاییش پاره شه پاره شده دیگه و به یک بخشی از یک کل آسیب زده. 
 من تصمیمم رو گرفته بودم و دیدم زنی که بدون لجبازی با یک چیزی تموم شده باشه چه شکلیه. 
 یاد وقتی افتادم که بابا منو برد دندونپزشکی تا دندونهامو ارتودنسی کنه. اگر قرار بود دندونای مرتب داشته باشم باید دردش رو تحمل می کردم تا همه چیز سر جای خودش قرار بگیره. 

۱۳۹۶ آبان ۸, دوشنبه

فیزیک+شیمی+منطق

هیچ وقت اون چیزی که انتظارش رو داری اتفاق نمی افته. بعضا اون اتفاقی می افته که اصلا برات معنی هرگز با تعداد "ز" بسیار داره. 

هیچ وقت فکر نمی کردم بخوام لوگان رو ببینم باز. اون روز صبح که دیدم نوشته چه نزدیک و چه دور و چه دلتنگتم، یاد وقتی افتادم که روی سرسره دبی از کف سرسره جدا شدم و پرت شدم هوا و توی اون چند هزارم ثانیه فکر کردم هیچ وقت به زمین بر نخواهم گشت و احساس کردم هُری ریختم. خدایا رسما داری شوخی می کنی ؟ وقت این آغاز رجعت هاست؟ 
نتونستم از زیر بار این مسئولیت در برم و قبول کردم. آدمها پیچیده ترین خلقت دنیا هستند. از بوی عطری که می مُردند ، نخواهند مُرد دیگر. طاقت شان زیاد می شود و موقع خداحافظی- دقیقا همون جایی که همیشه ترمز دستی همه جات کشیده می شد- کمی نگاه می کنی و می تونی پاتو بزاری روی گاز و بری. هر چقدر اون آدم بگه تو کمیکالی و فیزیکالی استاندارد خاص جهانی! تو تصمیم گرفتی جایی که خلاف ارزشهاته نری.

الان می دونم کسی که گاز می ده می ره چه جوریه. حالا می دونم هاید چطور گاز داد و رفت و اون موقع سوخت ماشین بنزین نیست. چیزی میان این دو از رابطه می سوزه و ماشین با شتاب بیشتری حرکت می کنه. 
برای اینکه فکر می کردم هیچ وفت این رویارویی پیش نخواهد آمد و من نمی تونم و نمی خوام ، اما شد و خواستم و تونستم خوشحالم. خوشحالم قدردانیاز یک آدم  به وقت بخشش همه زخم هام رو یاد گرفتم. 
اگر به تصمیم خودتان گذشته را تمام می کنید از عوارض آن بدانید بعدش کمی حالت تهوع خواهید داشت. راه نجات اینست: توی اتوبان ریلکس کنید، شیشه ها رو بدید پایین. به پاییز یه انگشت شصت نشون بدید حالا که دمار از روزگارتون تا فیها خالدون در آورده. یک موزیک آروم بزارید و خونه نرید. برید جایی که تختش با شما حرفی برای گفتن ندارو تخت بخوابید.

۱۳۹۶ آبان ۷, یکشنبه

لطفا محتاط باشید! به دنیا دل نبندید. اونجایی که باید بخوابید، بخوابید.


نوشته الان حرف بزنیم؟ چی بگه آدم آخه؟ 
گفتم نه بزاریم برای بعدتر. آدمه دیگه با خودش خیال می کنه این که یارم بود شبا من ستاره اش بودم چی شده که الان شب می خواد بزاره برای بعدا؟ همه ی " نکنه" های عالم هجوم می آرن به قلب آدم. می فهممش . می دونم فکر می کنه نکنه حالا ستاره یکی دیگه شده شهاب سنگش؟ خبر نداره که بابا چه دوغی؟ چه کشکی؟ 

گفتم خوب بزن کوتاه. می گه بنظرت حرف زیاد داریم ما؟ حقیقتا من اصلا یادم نمی آد حرف زیادی با هیچ آدمی داشته باشم.
بعد دوسالها آدما می رن دوراشونومی زنن می آن می گن ندیدم به فیزیک و شیمی تو! آدم نمونه توی گِل واقعا؟
نمی شه دایورت کنیم این نقل قول رو روی کسی که تازه رفته؟ که چی بشه حالا؟ کسی که بخواد بخوابه می خوابه. 
یادمه روزی که برای همیشه بابا رو جا گذاشتیم و برگشتیم خونه احمقانه ترین و تاریکترین شب تولد دنیام بود. همون موقع این من بودم که باید خودمو می زدم به خواب که نزدم... حالا اگر بیدارم مساله اینه سزاوار این بیداری ام! مسئولیت خودمه. خودم باید برش دارم.
به نظرم دنیا یه طوریه آدم همیشه وقت دلتنگی برای کسی می فهمه برای یکی توی دنیا از اون دلتنگ تره و همین باعث می شه بالاخره بفهمی اوکی اینم آلموست دان می شه.
همینطوری که روی مواضع خودم جدی ایستادم هعی با تعجب می گه تو بدجنس نبودی. اون نمی دونی جنس سوهان می خوره عوض می شه. یه سنگ هم باشی توی یه رودخونه بمونی سه سال بعد آب تورو شکل داده. من نه یه تخته سنگ! 
پاییز عجیبیه. انقدر توی زندگیم همه چی داره به شدت طوفان جا به جا می شه که به نظرم برگ درخت در سطح جهانی نمی ریزه. 
صبح که از تخت جداشدم یک نگاه کردم. تخت با آدم حرف می زنه؟ دیدید؟ می گه چرا گذاشتی بره؟ مگه برات چشماشو باز نمی کرد صبحا؟ مگه برات یواش نمی خندید نمی گفت سلام؟
روتختی رو می کشم که تخت رو نبینم. انگار یه تختی باشه که انگار هیچ وقت عشق بازی به خودش ندیده باشه، نه آغوشی، نه آرامشی، نه شبی، نه روزی... 
آهنگ دشتی بای دیفالت توی خونه در حال پخشه. مهم نیست واقعی هست یا نه. من که می شنومش.



۱۳۹۶ آبان ۶, شنبه

زمان شروع پایان هاست و رجعت پایان یافته هاست؟

ما همه به آدمهایی اجازه داده ایم دوباره برگردند و دوباره فرصت داده ایم شروع کنند و شروع کنیم.
ما همه، زمانهای زیادی امیدوار بوده ایم؛ امیدوار به شرایط و امیدوار به رابطه هایمان.
فرصت دادن و دوباره به مسیر برگشتن هیچ ایرادی ندارد اما همیشه شواهد را ببینیم.
آیا شواهدی واقعی از رشد و آرامش وجود دارد؟
آیا شواهدی از درک شدن و تکرار نشدنِ گذشته وجود دارد؟ 
آیا شواهدی از حرکت وجود دارد یا همه چیز در سیکلی همیشگی گیر کرده است؟
ادامه ی بعضی مسیرها و رابطه ها ادامه ی آسیب است.
آسیبی که خودمان انتخاب میکنیم به خودمان بزنیم.
حواسمان به شواهد باشد.
و بیشتر از همه، حواسمان به رویاپردازی هایی که ما را از دیدنِ حقیقتِ پیش رویمان، دور میکند.
حواسمان به خودمان و زخم هایمان باشد.
گاهی هیچکس در ادامه ی آسیب مقصر نیست، غیر از خودمان و امید واهیِ خودمان به رخ دادنِ یک معجزه ی بزرگ! 
زیرش تگ شده بود پونه مقیمی 

صبح با این چشمامو باز کردم. براش یه آیکون گوش فرستادم. بعد دیدم لوگان بعد دو سال نوشته چقدر از نزدیک دلتنگم! آدم می مونه خوب تا الان روی ترن بودم، ظاهرا دارم وارد تونل وحشت هم می شم. پتوی نرم ِ غولمو پس می زنم لباس می پوشم. می بینم بیرون اتاقم مامان و خواهر همیشه در صحنه م خوابن. آروم خونه رو ترک می کنم. 
توی راه فکر می کنم چه فکر می کردم سخته اما گذشت. الان زمان شروع پایان هاست و رجعت پایان یافته ها؟ 
زندگی چقدر گشاد می تونه باشه که اینهمه آدم بیان و اینهمه آدم برن؟ دیدم برای هاید نوشته بودم کسی که توی پاییز بره دیگه بر نمی گرده. یک جوری رفته، انگار هیچ وقت نبودیم. هیچ وقتا! انگار ساعت زنگ زده باشه و رفته باشم سرکار. 
الان یه غروبیه حدود سیزده سال پیش که دارم به اینکه منتظر، متعهد، سر به راه بام یا نباشم فکر می کنم. 
چقدر تجرد سخت و ساده است. از دور سخت و از درون ساده. اینش حالمو کم کم خوب می کنه. کم کم کسی که گذاشت رفت رو می زارم می رم. 

۱۳۹۶ آبان ۱, دوشنبه

مگه تو نخونده بودی " فعل رفتن خیلی فعل است" ها رو؟ پس چرا این طوری؟ این موقع؟ چرا توی پاییز؟ چرا همون روز که اومده بودی؟ 
دکتر داشت می گفت کم کم رشد می کنه، اینطوری نیست که سریع همه جا رو بگیره. خیلی مهربون و آروم و بی دلهره می گفت. همون موقع داشتم فکر می کردم مهر آدما توی قلب ما چی ؟ کم کم رشد می کنه یا اینطوریست که یهو همه بدن رو می گیره؟ توی عکس و اسکن ها می افته که قلب صحیح و سالمه؟ که باور پاره پاره شده؟ می شه یه پت اسکن از امید به زندگی گرفت که ببینیم کجاهاشو واقعا باید ترمیم کنیم و کجاهاشو داریم تلقین می کنیم؟ خیلی خوبه آدم سیکل آروم آروم رو باور کنه. آروم آروم پا گرفتن. آروم آروم همه چی. آروم آروم عشق ورزی. آروم آروم رفتن. 

۱۳۹۶ مهر ۳۰, یکشنبه

اقرار شرم روی دوش آدم رو کم می کنه وگرنه نجاتت نمی ده.

از یه جایی به بعد ته دلت بهت دروغ نمی گه که اون آدمی که توی بغلشی داره می ره. برای همه عمر یه اسکرین شات از میزان نور با زاویه اش که روی پوست تنش تابیده بوده و پرزهای کوتاه مو پشت کتفش رو وقتی از پشت تنگ در آغوش کشیدیش یادت می مونه و می مونه و می مونه. 

می خوام اینو بگم که می دونستم ساختمونی که ساختم و دکورش کردم و گلدونای خونه و تمام خاطره ها همه با هم قراره بمونیم زیر آوار اما هر کسی از کوچه رد شه یه احمقه که خونه رو سرپا می بینه و اگر کسی ویرونش رو هم ببینه نمی تونه میزان خسارت و جان باخته رو پیدا کنه. مهم اینه موقع ساختنش چه خوش بودم . چه های بودم. پر بودم از شال های بلند نخی گردن توسی، لاجوردی، کرم، آبی همه از نوع یواش. کول بودم و شاد ترین زن جهان. 
ای ایها الناس می گن اقرار آدمو خوب می کنه. نه خوبه خوب ها! همین که می تونی دیگه سرتو نگیری پایین و دروغ نگی خوبه. قصه های هاید  تموم شده. والسلام و نامه تمام. 
پ ن: یاد یه پستی افتادم توی روزای اول که بابا رفته بود که با بغض پر از درد و اشک سیل آسا نوشته بودمش که نمی دونم زندگی قراره از اینجا چه شکلی بشه ... اما الان می دونم استخون دردام کم کم خوب می شن... دیگه منتظر نیستم تا انتخاب شم... دیگه خودخواهم. دیگه به عشق یه لبخند ِ کج ِ یه وری می زنم. دیگه خیلی به آدما دقیق نمی شم. تمایلی ندارم به تمایل. 
می بینم که نمی تونم خوب بخندم اونجاهایی که نقابام عوض می شه. می دونم که روزای آسونی نداشتم. می دونم که برای خودم تنها کسی هستم که می دونم. می دونم که قبل از اینکه معشوق، خواهر، دختر، عمه، مهندس، دوست و هر چی باشم "زن" هستم. 
حالا شبا مامان خود به خود یه لیوان آب می آره بالا سرم و هر روز می گه هر چی بود تموم شده. تو خوبی. تو بهترینی. تو می تونی. ببین کی داره اینا رو می گه؟ مامان! ببین کی دکمه از نظرها پنهان رو زد؟ همه آدمایی که گفتن ما هستیم. تو بهترینی. تو می تونی. 
منذر، پاییز تو هم کم خواب می شی؟ 

۱۳۹۶ مهر ۲۴, دوشنبه

جمشید آدما یادشون می ره همه طلوع های خورشید رو؟ 
راستی این درد،فراموشی که نداره درمونم داره؟ 
راستی جمشید آخر قصه ی ما رو کی بگه؟ تلخ نیست خیلی؟

راستی جمشید آدما از چه وقت یادشون رفت عهد چیه وفا چیه؟ 
خاک و خُلی
از جنگ برگشتم
بیسیم چی نمی دونه ما بردیم یا باختیم...
هیچ کسی این ورِ خط نیست
باز منم
جنگنده ای که نمی دونم چرا همیشه زنده می مونه


آینه‌ی قدی حقیقت گاهی ناگهان می‌افتد و مقابل چشمان‌مان تکه‌تکه می‌شود. و چونان همان مثل معروف بخش‌هایی از آن در دست هرکس که مقابل‌اش باشد، باقی می‌ماند. آدمی مثل من معمولی که نه ادیب است و نه فیلسوف، وقتی در مقابل کسی قرار می‌گیرد که گوش‌هایش را می‌فشارد که حقیقت را نشنود یا چشم‌بندی محکم می‌بندد که واقعیت را نبیند، آن‌هم وقتی می‌داند بخش بزرگی از حقیقت نسبی کدام‌سمت ایستاده است، از یک‌جایی به‌بعد زور نمی‌زند؛ آدمی مثل من می‌ایستد، نگاه می‌کند، عبور می‌کند. پیشترها حرف می‌زدم، توضیح می‌دادم، توضیح می‌خواستم. حالا در بزرگ‌سالی در مقابل بزرگ‌سالی آدم مقابل‌ام، وقتی می‌بینم سمت غلط را گرفته یا وری از ماجرا را که بدبختانه عمق‌اش را می‌داند اما غرور یا تعصب یا هر واژه‌ی دیگری نمی‌گذارد از آن عبور کند چون نیمی از ماجرا خود اوست، هویت گره‌خورده‌ی اوست، درست در یک‌لحظه‌ی عجیب، ایست می‌کنم. سر تکان می‌دهم و می‌گویم باشد تمام حقانیت جهان برای تو. و هرچه درو کرده‌ام، برای نشان دادن آن‌بخشی از حقیقت که نزد من است پیش‌کش می‌کنم که بیا ببر، دیگر چیزی برای دلبستگی به این تکه‌ها وجود ندارد. این عبور خوب است، نرم و آرام‌بخش است. آن آدم را برای همیشه می‌سپارم به‌دست همان بخش از ماجرا که دوست داشت باشد، به آن فریبی که آرام‌اش می‌کرد، به انسان حقایق مطلق. بعد جارو و خاک‌انداز را می‌آورم و خرده‌ها را جمع می‌کنم، جاروبرقی می‌کشم و تمام. این‌لحظه، سرشار از سبکی‌ست؛ سبکی شیرین بلوغ دیرحاصل اما نهایتا دست‌یافته.  
*
+

منم به نظرم الان که چند ساعت بعد از عبور از بلندترین پل زندگیمم فکر می کنم چه فایده ای داشت حرف زدن، توضیح دادن، توضیح خواستن؟ باید که می گذاشتم و می گذشتم. کسی که می خواد بمونه می مونه. کسی که می خواد بره می ره. 
الان دارم اینطوری فکر می کنم کاش دیروز اینارو خونده بودم. 

قال کارپه

 من آدمِ غریزه‌م. غریزه‌م بهم می‌گه تمام چیزایی که داری رو، بذار همین‌جا، و بگذر. عبور کن، بی‌حرف. دلم نمی‌خواد دوباره یه خونه رو با دستای خودم خفه کنم و روحی که توش دمیده‌م رو ازش بگیرم. کار بیهوده‌ایه. منطق‌ش درسته‌ها، اون حرمتی که نگه داشته نشده و اون خشم و اون عصبانیت و تمام اینا رو هم می‌فهمم، اما من این آدم نیستم. من آدم گذاشتن و گذشتن‌ام. این بار طبق غریزه‌م رفتار می‌کنم. زندگی بی‌ثبات‌تر و عجیب‌تر و بی‌ارزش‌تر از این حرفاست که آدم بخواد مدام به درست و غلط و منطقی و غیرمنطقی فکر کنه. یه‌هو چشم باز می‌کنی می‌بینی شدی باربرِ زندگی. نمی‌خوام باربر باشم. دلم می‌خواد اون‌قدر بی‌نیاز باشم و بی‌اهمیت باشه اشیا برام، که هر وقت لازم شد به اندازه‌ی یه چمدون بردارم و برم.

اون سبکی بار هستی، باید از همین‌جاها شروع شه. باید از همین جاها اجرایی شه.

۱۳۹۶ مهر ۱۴, جمعه

یک کم پست شاد بنویسم ؟
بنویسم. 
همینطوری که نشسته بودم فکر کردم چرا بیخودی سه سال از ترس پیاده روی سوییچ ازم جدا نمی شه؟ همینطوری بی مُخ همون لحظه ماشین رو آگهی کردم و شش ساعت بعدش ماشین رو فروختم و یاروهه اومد ماشین رو برد و من مثل این کارتونا وقتی داشت می رفت یه آهنگ تعجب عجیبی توی سرم بود از این دو دو تا چهاتا نداشتنه! چه خوب می شد همه جای زندگی همینطوری باشما. 

جمعه ای صبحونه که خوردیم گفتم خوب حالا وقتشه لباس ارتشیامو بپ.شم برم به جنگ. رسما لباس رزمی پوشیدم موهامو ریختم دورو برمو شال گردن رزمی و راه افتادم شریعتی. اون کوچه پس کوچه های غربی ش یک سری خونه قدیمی داره که یکی از اونا درش سبزه بغل رودخونه و سه برِ. اینطوری که یک درش رو به حیاط طبقه ی اول باز می شه و اختصاصیه طبعا و بعد یه حیاط کوچولو سر در میاری از اتاق خواب. اون یکی درش وسط هال خونه باز می شه و گفته شده تا به حال هیچ کسی این در رو باز نکرده و آخرین که اصلی ترین دره از یه در عجیبه کوتاه! خونه فی الواقع سه درِ. به خلوت کوچه اش فکر می کنم که روبروی خونه کافه ست، به قدیمی بودنش، به درختای کنار رودخونه، به دلم که الان دیگه خونه نوسازش نمیاد... هر طرفی رو نگاه می کنم می بینم خوب مگه چند سال زنده ایی؟ 
از خونه بینی می رم سمت اینکه یه ماشین عجیب ببینم و بعدش خیار و گوجه و زنجبیل می خرم می رم خونه. لوبیا پلو دم می کنم... دوش می گیرم... تراس رو باز می کنم تا به اندازه کافی یخ بکنم و بعد فیلم می بینم. زندگی یه آدم بی عار و بی ته که نه اصلا پروژه داره ، نه مطالعه، نه کار، نه هدف و منظور اینطوریه؟ 

۱۳۹۶ مهر ۱۰, دوشنبه

دیشب تراس رو باز گذاشتم خوابیدم. یک هوای خنک و لطیف پاییزی پهن شد روم. 
روی تخت دراز کشیدم و فکر کردم چقدر نیاز دارم تند تند خودم رو با خودم مواجه کنم. به خودم بگم کجاها از خودم ناراحتم و بعدش برای جاهایی که با خودم راحتم خودم رو بغل کنم. 

بیدار که شدم توی یک اتاق آبی با سقف چوبی و پرده ها کشیده بود. اما دست راستم یک پنجره به بیکران جنگل بود. یادم اومد از شب قبل هنوز خوشحال نیستم. این پنجره چی می شد؟کجای دلم می زاشتمش؟ لباسامو پوشیدم و از تخت خارج شدم. یک جایی از زندگی باید خودت رو وسط بهشت موعود بزاری و خودت رو ببخشی. مجازاتگر خودم نباید باشم از بس فالش زدم خارج از توقع خودم بودم. 

همین یک پنجره گاهی از همه دنیا کافیست. 

۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

از کوه برگشته و انگار کوه کنده ام. اندازه خرس گرسنه اما بی حس از هر نوع خریدی . فقط دلم یم خواهد برگردم به تخت و تخت من را در خودش غرق کند. دوش م یگیرم. یک هفته ست هورمونها هر غلطی دلشان خواسته کرده اند و الحق که منم کم ننه من غریبم بازی در نیاوردم. مثلا دراز کشیدم و فکر کردم نا ندارم دیگه وایسم در حالیکه رفتم موزه و قدر فیل ایستادگی داشته م. 
اون روز تصمیم گرفتم با دامن مخمل کبریکی بلندم موتور سوار بشم. کجا؟ توی تهران! طبعا پاهامم به قدر کافی در انظار عمومی بود. (دیکته م غلطه؟) 
خلاصه برگشتم به دوش و تخت و دراز کشیدم توی تختم. روی بالشتم یک حوله صورتی یواش نه خیلی نو پهن می کنم این موقع ها که موهای خیسم رو پیچیدم توی حوله و یک حس من خیلی کول و نایس و تمیز و مرتب و لاکچری ام با خودم دارم و یک نوع خاصی از معاشرت با خودمه که انگار دارم به خودم فخر می فروشم. مرد دید عه وا این رفت مثل مرغ توی تختش. اومد جاش دادم توی تخت و بعد پتوی خنک کشیدم. خوابیدم. می دونی؟ ساعت چند عصر که بیدار می شی گرسنه و له از عضله درد باید یکی انقدر بلد باشه خرت کنه که پاشی کباب تابه ای درستکنی،چایی بریزید و بشینید به گپ از مینو خانوم تعریف کردن که اطوره زن جوان و کارآمد خاطره هاته بگی. 
بدونی فردا نداریش دیگه. حتی همین حالا هم نداریش یک حسی در تو ایجاد می کنه که انگار هستی ولی بیهوشی. راحتی. سبکی. اصن بزنن پاره کنن بدوزن. تو چی می فهمی ؟ هیچی! راحت. 

درد و درمون

شجریان جان می گه که خوب شد درمون اومد داشتم فکر می کردم کلا پروسه دنیا همینه درد میاد بعدش درمون می آد و درمون قبلیه چند وقت بعدمی شه درد و یه درمون جدید میاد و همینطور یک دور باطل داره ماجرا. مثلا اینطوریه که سینه مادر رو از بچه می گیرن چیزی که درمون بوده براش وقتی دنیا اومده بوده و گریه می کرده، حالا باید ترکش کنه و خوب نیست دیگه و شده درد همین نداشتن درمون، جاش شیشه شیر می دنو شیشه هه می شه درمون فعلا. بعد شیشه هه هم درده و باید ترک شه می شه سوپ... همینطوری بیا بالا... بعد می شی 18 ساله تا قبلش رابطه بد بوده اما حالا باید بری یکی رو بشناسی وقتی شناختی باید با بعدی کمک کنی به خودت تا قبلی رو یادت بره... بعد یک سری تراپی می ری و اصلا روشت رو عوض می کنی ... همینطوری هعی چرخ می زنی توی دنیاهه.. 

۱۳۹۶ شهریور ۲۰, دوشنبه

نامه ای به خودِ خرِ عزیزم

سلام خودم 
هنوزم داری اشتباه فکر می کنی که مریخیها ونوسی ها رومی فهمن. نه نمی فهمن. انقدری که توجه براشون به یک موضع خاص از زندگیشون مرتبط می شه. بعضی وقتا آدم نمی دونه باید خوشحال باشه که یک نفر بهش دروغ می گه می فهمه یا نه ؟ یک طور بلاتکلیفی. 
خوب عزیزم دلبندم خودت رو جایی قرار نده که مجبور شی دروغ بگی. خودت رو جایی قرار نده که از اولویت نبودن درد بیاد. خودت رو جایی قرار نده که کسی که باید باشه نیست. خودت رو جایی قرار نده که پیاده داری می ری تا خونه حس کنی هنوز چراغا خاموشن و امشب حتی خودمم دلم نمی خواد برم روشنشون کنم و تصمیم بگیری بری یک جایی تخت بگیری بخوابی. خودت رو جایی قرار نده که هفت سال بعد فکر کنی عه عه اونجا بودما... توی یک قدمی خود ِ خرش... چکاری بود کردم آخه؟ خودت رو اونجاها قرار نده خودِ خرِ عزیزم. 
خودت رو جایی قرار نده که همش سرویس کنی خودت رو. خودت رو جایی قرار نده که مجبور شی الکی لبخند بزنی و پای همه مکالمه هات بگی خوبم مرسی. خودت رو جایی قرار نده که وقتی می خوای تنها نباشی، تنها باشی و وقتی می خوای تنهای باشی، تنها نباشی! 
خودت رو جایی قرار نده که فکر کنی خیلی پایینه دستت اون بالاها نمی رسه، همیشه چارپایه ای و نیروی بالابرنده ای نیست و طبعا جایی قرار نده که از اون بالا واهمه ی سقوط داشته باشی. 
خودت رو جایی قرار نده که دوش امن ترین، راحت ترین جایی باشه برای اینکه یک زن رو ببری برای پناه و گریه کردن. خودت رو جایی قرار نده که همه بهت تکیه کنن و جاشون روی تو بمونه. 
خودت رو جایی قرار نده که دلت چلوکباب بخواد اما موندی توی خونه یا یکی فکر کنه آخی! دست آخر هیچکی فکر نمی کنه و تو از لیلا حاتمی توی رگ ِ خواب هم احساس حماقت بیشتری کنی و در آخر یک گربه هم بغلت ندن. 
خودت رو جایی قرار نده که دل هیچکی و دل خودت حتی برای خود ِ خرِ عزیزت بسوزه. خودت رو جایی قرار بده که بتونی بزنی قد شونه ی خودت و بگی فقط خودت. 
همینطوری به عادت خوب گل خریدن برای خودت ادامه بده. 
همینطوری پیرهن بلندت رو بپوش و برو کافه کن. 
همینطوری سفر کن. دور شو. هر وقت دلت خواست برگرد. 
همینطوری درخواست کار جدید کن. 
همینطوری یک روزایی نرو سرکار بی که از قبل خبر داده باشی. 
همینطوری خود ِ خر ِ عزیز ِ خودت باش. 

۱۳۹۶ شهریور ۱۹, یکشنبه

از نظر من پاییز شد و تموم شد و رفت این تابستون. اسمش تابستون نبود. تیرش سخت ترین تیرها بود.
یک لیوان وسط شکمم پایین قلبم تصور می کنم دارم که وقتی بد اخلاقم داره از خون یا زهر پر می شه و از درون بد اخلاقم با خودم وقتی پر می شه و لبریز با آدمای بیرون هم بد اخلاقم. چرا وست ورد می بینم بد اخلاق تر می شم؟ 

۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه

به مرد گفتم نه من ناردون می خوام... گفت برای چی ... گفتم برای یک غذایی
حال نداشنتم توضیح بدم ناردونه رو. با مشورت با هم رسیدیم به معجون که برای مرغ به شدت توصیه میشه. صبح ساعت هشت داشتم ناردون رو بار می زاشتم . صبحونه بخورم. پیرهن بپوشم. برم دریا. یک حال معلقیم با آدمها. نمی دونم الان کجای دنیام با خودم. آدم ها کنارم هستن از خودم مطمئن نیستم. مطمئن نیستم که تا یک ساعت بعد بخوام باشن یا نه. مطمئن نیستم می تونم تعهد کنم بلند مدت بودنم رو. مطمئن نیستم نخوامشون حتی. 

۱۳۹۶ شهریور ۵, یکشنبه

دارم بادمجونا رو سرخ می کنم. اون ضلع آشپزخونه شیرموز درست کردم. روی گاز دارم غذا چینی آماده می کنم. شین داره شهر رو ترک می کنه برای همیشه. می خوام باهاش حلیم بادمجون بخورم. حالم؟ انگار سبکم. 

۱۳۹۶ شهریور ۳, جمعه

آزادی عمل

خواب لشگر کشیده و من به دلخواه تسلیم. ساعتها روی کاناپه بیدار و خواب می رم. فکر می کنم همه چیز خودشون یه پایان مشخصی داره. بیخودی زور نزنم و این گوشه چرتمو بزنم، بیگ لیتل لای ببینم، پیتزا سفارش بدم، شب شد شمع ام رو روشن کنم و بین اش حسابی بخوابم... هر وقت دلم خواست هم از کاناپه مهاجرت کنم به تخت. فردا شنبه است؟ فردا هم مهم نیست یه چیزی می شه خودش. 

۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

مریم قبل اینکه بره تورنتو بهم یاد داده بود هیچ وقت اون چیزی که فکر می کنی نمی شه، یه چیز دیگه می شه. به مرور زمان دیدم راست می گه. 
اینبار وقتی جواب آزمایشها رو دیدم فهمیدم بازم راست می گه. 
دیروز مریم نوشت هیچ جا نرو فقط بیا خونه من. نوشتم آخه دلم نمی خواد حرف بزنم. گفت باشه تو بیا حرف نزن. به این سطح از شعور اجتماعی رسیدن آدمای محدود اطرافم که می رم خونه شون بالشت و پتومی دن وسط خونه هر جا بخوام می خوابم. خونه رو تاریک می کنن و ساعتها همونجا توی سکوت مطلق می گذره. صدای آب پاش می آد که داره به گلها آب می پاشه. می دونید؟ رفیق زیاد داشتم همیشه. اما از همه اونایی که فقط برای تبریک روزهای تولد روی فیس بوک و لایک روزهای زندگیت در اینستاگرام هستن دیگه هیچ توقعی ندارم. برام مثل یک آدمی هستن که نیستن. برای چند نفر محدودی که بلدن بودن رو کنار آدم توی زندگی خوشحالم. نفهمیدم چند و نیم شب بود که اون یکی از راه رسید. بو می کشن از بس وفادارن. اصلا وفادارها در دنیا شامه ی قوی ایی دارن. ماچ بهشون. نشستیم سه تایی دور میز کچیلی کوکو و ماست و همه چی خوردیم. کچیلی کوکو نوعی غذای شمالی است که فقط می دونم خوشمزه است.  
خوشگل ترین سوییت دنیا مال منه. امروز اینو صبح وقتی دراز کشیده بودم توی تخت فهمیدم. یادم افتاد اون روزی که آگهیش رو دیدم توی روزنامه 36 متر ذوق کردم و دوییدم برم ببینمش. من اولین نفر بودم رسیدم و بعد شد مثل صف سنگکی. خوب به قیافم نمی خورد می خوام و می تونم که سوییت بخرم. به طرف سپردم مال من تموم. سوییت هیچی نداشت اما همین که حموم و توالتش از هم جدا بود و جاشون معقول بودم برام عالی بود. همین که بدونم دارم توالت خودم رومی رم و نباید منتظر شم یکی دوشش تموم شه برام یک آپشن بود. یا برعکس وسط توالتم کسی دوشش نمی گیره. اصلا همین که روی قید زمان نیست برام هیچ کدومش عالیه از بس همیشه فکر کردم هر چی تند باشه همه چی بهتره. تند تند درس بخون . تند تند برو سرکار. تند تند برس به مقصد و تند تند برگرد. همین که صبح نور پخش می شه همه جای آشپزخونه و گلام حالشون با نور خوبه برام از دنیا بس نیست؟ همین که اتاق خوابم تراس داره و حمومم پایین تختمه خیلی لوکیشن خارق العاده ای هست. همین که می تونم از حموم برم جلوی در خونه لخت شمع روشن کنم برای دل خودم و کسی از توی چشمی منو نمی پاد و خر خودمه واحد برام عالیه. همین که هست برام خوبه. حالا بعدا می شه بزارمش روی ماشین سوییت بر ببرمش نوک یه برج مناسب سوارش کنم. خدارو چه دیدی شاید تکنولوژی همین کار رو کرد. 
الان سوییت کابینتای سفید  با لبه های فیلی داره. تخت و پرده ی فیلی داره و حالا که کفش پارکت فیلی نیست یا سفید خیلی دیگه برام دغدغه نیست. اون با من کنار اومده من با اون. امروز غنچه های لیلیوم سوییت باز شد و این آخرین خبره. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

آدرس می آد روی صفحه گوشی. آدرس سفارش فردا ناهاره برای لوبیا پلوی خونگی با ته دیگ و گوشت خورشتی گوسفندی. ه مسیج داده می شه این چند روز ساپورتم کنی و ازم کم نشی؟ می نویسم آره آره حواسم بهت هست. میم مسیج داده شب بریم نمایشگاه عکس ببینیم؟ می گم باشه بعد اینکه ه رو بردم تراپی شاید کج شم اونوری. هنوز گوشه ذهنم به لوبیا پلوی خونگیه. روی صفحه مانیتور رزرو هتل بازه و هنوز بعد دو روز نمی دونم واقعا آدمی هستم که بتونم مامان رو که حالا وقتی بابا نیست ادعای مسافرت با من رو داره ببرم سفر یا چی ؟ خیلی سختمه و وقتی تصور می کنم باید برم با مامان مثل یک چند پای عجیب ناشناخته می شم و همه عضلاتم منقبض می شه. 
از اون ور هاید می دونم سخت ترین جای زندگیشه اما امان از بی عملی که سخت ترین کار دنیاست که از پسم بر بیاد کاش. بشینم و نگاه کنم. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

همینطوری که می نویسم یکی داره میخونه. چه خوبی تو که داری می خونی. ادم می فهمه سیمش به دنیا وصله.
نوشتیم نه کافه. کم کم و با فاصله رسیدیم. همه مون از یه کاسه سوپ خوردیمو به بیکن هم رحم نکردیم. شب که بیرونمون می کردن که برن خونه هاشون فکر کردم همین چند نفر آدم می ارزن به بقیه. این ور ترازوی جهان سنگین تره. 
طلوع من... طلوع من...
همینقدر که وسط راه یادم افتاد لباس ها رو جا گذاشتیم و خندیدیم و دور زدیم یعنی همه راه رو رفته بودیم. 
گفت دو ساعت دیگه می رسونمت... خسته شدی؟ یک ربع بعد داشت لباسامو آویزون می کرد و رسیده بودیم. بالاخره کسی مرا جایی برد که نمی دونستم کی می رسم و کجا می رسم و همین حالم رو خوب کرد. 
باید می رفتم برای خودم کاری کنم. ترس از ارتفاع داشت منو می کشت و من نشسته بودم تا کارشو بکنه. بلیط گرفتم و وقتی داشتن معلقم می کردم همه جور التماسی کردم که نمی خوام... نمی تونم... اما اونجا هیچ کس گوش نداد بهم و طنابم رو رها کردن و زیر پام رو خالی. حالا من مونده بودم و مفصل هایی که می لرزید. چقدر برای خودم عزیز بودم. چقدر این دوره ریسک برام کار کرد. 
آسمون همون رنگیه که من عاشقشم. توسی و آبی یواش که داره کم کم نور خورشید پهن می شه توش. نور سرخ خورشید. لب ساحل هیچ کسی نیست. هنوز ماه براق و سفید و کامل پشت سرمه. یک نگاهم به ماهه و یک نگاهم به طلوع. همین طوری که دریا داره کار می کنه زیر لب می خونم " هوای تازه ی دریایی می خواد..." . اونور تر کم کم خورشید پیداش می شه و با سرعت خودش رو از عمق دریا جدا می کنه. دیدید طلوع رو انقدر عمیق و ساکت و خاص؟ 

۱۳۹۶ مرداد ۱۶, دوشنبه

چراغ راه

والک می دونید چیه ؟ یه سبزی کوهی که توش گل های درشت بنفش داره و توی پلو بریزی پلو سبز و صورتی و تُرش می شه. دیشب همین که دوش گرفتم و نشستم به خوندن کتاب دیدم بهتره برای شام مرغ و سبزی کوهی و والک و ریواس و آلو با پیاز و سیر بپزم. نتیجه خیلی عالی بود و یک بار دیگه فهمیدم به خود ایمان دارم و ایمان به خود چراغ راهم است یعنی چی. 
سالها بود حتی بعد از اینکه ماشین رو عوض کرده بودم نرفته بودم سراغ چند تا دفتر که پشت ماشینم بود. تصمیم گرفته بودم بیارمشون و بشینم بخونمشون به جای اینکه این همه عمر با خودم بردمشون اونور و اینور. چند تا بودن و بازشون کردم. موضوع بر می گشت به پونزده سال پیش. هر صفحه ای رو باز می کردم پر از حس غم داشتن بود. یه جاهایی زندگی به نظرم خوب بود من از بس رفتم توی بار مسئولیت این و اون تا دردم بگیره. که چی آخه؟ بلد نبودم شاد باشم. مساله از این بوده. یه تعهد که انگار باید ناراحت باشم انگار. بابا راحت باش چته آخه؟ تصمیم گرفتم یک بخش بزرگی از زندگیمو که نصفه نیمه ولشون کردم تموم کنم. برای تموم کردنشون باید جدا شم برم از این بخش های ریز ریز. دفترها رو بستم. کلی نامه لای دفتر ها بود که نوشته بودن دلتنگمن یا ازمن ناراحتن یا دوستم دارن. اون روزا همه تموم شدن برای چی اینا باید بمونن؟ به هیچ وجه! 
آماده شدم و وقتی می رفتم بیرون همه رو ریختم دور. زندگی من یک بخش هایی داری که واقعا عالین:) بهتره برم سراغ اون بخشا. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۵, یکشنبه

گل رز دوم میرسه می زارمش توی تنگ بلور بلند تا نیم تنه قدم. کنار رز اول. همه چیز تکراره اما تکراری نیست. با این حجم خواستن چقدر نخواستم و دووم آوردم. احساس می کنم قوی ترم. وایسادم پای خودم و می بینم داره. لباس می پوشم . دیرتر می رسم و می بینم کسی جایی منتظرم هست. قدم می زنم خیابان نهم ... هشتم... 

بابا مردِ. سر قولش موند. همه چیز رو درست کرد.