Google+ Followers

۱۳۹۷ شهریور ۲۳, جمعه

سه شنبه معمولی

زس رو از توی سالسا شناختم. کمی فان مسلک بود. همینطوری که آدمو می چرخوند، دل آدمو شاد هم می کرد. با زس چمن رو شناختم. زس منو یاد فشم، کیف کوله ی سفری که توش ظرفها مرتب چیده شدن، گوشی بلک بری، مهاجرت، ریسک، عصرهای پاییزی که برف میاد توی باشگاه انقلاب و رستوران ارمنی خیابون ویلا و خیلی چیزای دیگه میندازه. 
وقتی زس رفت، ما خیلی هم از هم نرفتیم و در نهایت برآیند با هم بودن و بی هم بودن ما به نقطه ی صفر میل نکرد. 
از سفر که بر می گشتم پیغام داشتم ببینیم همو برای همین یک روز معمولی رو به عصر تصمیمم گرفتم بین شلوغیای خونه بگم بیاد. 
با هم نشستیم دمنوش و سوهان خوردیم. لباسش از روغن سوهان چرب شده بود شستم براش به چوب لباسی آویزون کردم خشک شه. با هم حرف زدیم راجع به کاک، آدم هایی که می رن،آدمهایی که میمونن، شیمی ، فیزیک و ... . با هم ترش و واش خوریدم و به نظرش به تبلیغات کلامی من درباره خودم کم کم نزدیک شد. فرداش که برگشتم خونه دیدم لباسش رو برداشته برده و تی شرت منو تا کرده گذاشته روی مبل. 
همون آدمهایی که بین شلوغیای خونه می تونن بیان باهات بشینن به ماجرا سازی، می تونن حس امنیت دزدیده شده ازت رو بهت برگردونه و تنهایی رو باهات شریک شن. 

پیرهن بلند می پوشم و شال هندی سر می کنم راه می افتم سمت شیلا.
باید تنم رو ببرم جایی که حجم اندوه پخش بشه توی همه تنم. شیلا جزء کسایی هست که می دونه باید ناخناش تمیز و مرتب و لاک دار و مانیکور شده باشه و نور اتاق چقدر باشه، روغن چه بویی بده و حوله و سنگ داغ چقدر می تونه مرحم باشه. 
وقتی ولم می کنه به حال خودم و می ره بیرون فکر می کنم هنوز زنده ام و نفس می کشم. گرفتگی رگ انگشت شصتم باز شده و حالا اون رگ اصلی که دنیا توش ریخته شده بسته است. 
شمع ها دارن با صدای مانترای ناماسته می سوزن و من زیر حوله های توسی یواش، لخت پنهان شدم.
 درد؟ دارم. 
خودمو بلند می کنم می برم تا توی نشیمن. خونه ی شیلا پای کوه هست. من بهش می گم می رم کوهپایه هر وقت بایدمه رفتن اونجا. پنجره رو باز می کنه باد خنک و نور چراغای شب بریزن وسط خونه . همینطوری که دارم چایی می خورم می گه هیچ وقت کسی رو ندیدم توی تمام این سالها که بدنش انقدر آماده رفتن باشه. خیلی آروم شالمومی ندازم دورم که برم. 

۱۳۹۷ شهریور ۲۰, سه‌شنبه

فردا روزیه که بابا واقعا نیست. دختر کوچیک خونه مهمون داره برای آشنایی با خانواده. ما الان واقعا معنی خانواده بودن رو بدون بابا بلد نیستیم. و همین باعث می شه شبا هر کدوممون بخزیم توی اتاق و خونه خودمون و بهم نگیم چقدر داریم سعی می کنیم پای رفتن بابا وایسیم. 

واقعا آدما چقدر واقعی ان ؟

با ماشین کمپ اومد دنبالم. هم دیگه رو با شلوار شیش جیب و جیپسی گریل و مرد کوه و کمن دیده بودیم قبلا.  هر دومون غریبه بودیم برای هم با کفش عروسکی و لباس مردونه. توی راه که می رفتیم تعریف می کرد که به یکی که آرزوی اسب سواری داشته گفته بیا کره خر داریم اسبامون تموم شده و من می خندیدم با اراجیفش. موقع خدافزی گفت می شه ازت بخوام یک کم بغلم کنی؟
یادم اومد نیمه شب که رسیده بودیم کمپ چطور بی که نیازمند کسی باشه آتیش درست کرده بود با دقت. چطور چیزبرگر زغالی ردیف کرده بود و چطور واسم چادر زد برم توش لخت شم برم دریاچه. واسم یه طوری بود که حس نیازمندی حداقل در حد ابراز ازش نمی گرفتم اما الان مثل اینکه واقعی دلش بغل می خواست. گفتم حتمن. آغوشش کشیدم و چند دقیقه بهش فرصت دادم تا خودش رو جا کنه توی فضایی که هیچ دلش نمی خواست آغوش کسی باشه و بعد موقع رفتن گفت یادم رفت بهت بگم چقدر خوشگل و دلبری. 
واقعا آدما چقدر واقعی ان ؟
بیدار که شدم یادم اومد چند ثانیه قبل دستش رو گرفته بودم توی خواب که کسی نفهمه با هم نیستیم. چقدر فاصله خواب و بیداری کم و مسخره ست. سرم از میز نخواستنش درد می کرد و دلم نمی خواست ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح بخوابم باز تا ببینم این واقعیت توی رویا هم واقعیه. 

۱۳۹۷ شهریور ۱۰, شنبه

بی وزنی، ترنم هشیاری

از بیابون ها رد شدم. داشتم می رفتم پیش مهر. مهر اسمم رو می دونست و سالها بود خونه رو ترک نکرده بود. از خونه خیلی تصور درستی نداشتم. از مهر هم. 
از بیابون ها و کوه و خاکی ها گذشتیم. دیوار خونه کاهگلی مدرن بود اما وقتی داخل حیاط شدم چند تا ساختمون متفاوت از خونه بود. معماری عجیبی بود. نه مدرن نه سنتی. 
برگشتم برم درو ببندم. جالب بود وقت رسیدن گفت در بازه اومدید ببندید. از ماشین پیاده شدم و درو بستم از پشت درختهای انار شنیدم یکی داره سلام می ده. همه حیاط پر از انار های دور از هم بود. هم پر، هم دور! مثل تمام اتفاقهایی گوشه قلبمون که پز از افتادن هستن اما چقدر دورن. مثل ما انسانها پر از دیگری که فرسنگ ها از او دوریم.  
گیج و مات خونه بودم که یه نردبوم داشت زیر سقف عجیب خونه جا به جا می شد و همه دیوارای نرسیده به سقف پر از کتاب بودن. دور تا دور همه خونه جای کتابا توی دیوار خالی گذاشته شده بود و می تونستی با نردبون از زمین جدا شی و به کتابا برسی. بهم گفت بشین. نشستم . یه جام نوشیدنی خیار و ریحون درست کرد برام. خیلی نمی فهمیدم چی می گه. همینقدر که گفت تو کی هستی؟ فهمیدم باید حرف بزنم. بعد گفت سوالت چیه؟  من اصلا سوال نداشتم. 
تمام طول معاشرت هیچ وقت آدم این شکلی نداشتم توی زندگیم. صاد داشت میز ناهار می چید. توی یه ظرف بلند شیشه ای پر از گلهای وحشی صحرا بود توی آب و گوجه های تازه. 

مهر بهم گفت می دونی هانی باید بره. 
صاد گفت هانی سگشه. هانی دو سالشه
 گفت الان که تموم شده باید بره.
 صاد گفت خونه موندن رو داره می گه. چهل ساله سر به خیابونا نزده.
 مهر گفت صاد چرا انقدر دیر آوردیش؟ 
صاد خندید و گفت آره واقعا. 
گفت پس حالا که آوردیش دیگه نبرش... 
یاد کلهر و آزاده افتادم. 
به طرز عجیبی زیباو ساده بودم اون روز مهر راست می گفت. 
مهر گفت اگر توی خیابون می دیدمت حتمن می ایستادم و نگاهت می کردم. 

من تشکر کردم!به قول صاد یه جناب سرهنگ تمام عیار!
مهر منو یاد گارسیا می نداخت که وقتی فهمیدم تاریخ هامون از هم دوره و جغرافیامون نزدیک حس خواستنش توی قلبم یخ کرد. 

مهر رها بود با هیچ کسی زندگی نمی کرد. سالها بود از همسرش رها شده بود . من نمی دونم کی و حتی کجا! اما می دونم نمی ذاشت خیلی از آدمها بدونن کجاست و ببیننش. 
زندگیش توی این بیابون مدرن بود. آی پدش رو برداشت و گفت حرف بزن تا من ازت عکس بگیرم. مهر می دونست من یک جایی جا موندم. عکاسی هم یه جوری جا گیری اجباری در زمانیست که از اکنون گذشته. داشتم به این فکر می کردم که کلاه گذاشت سرم. گفت کلاه آگاهی سرت گذاشتی و دورت رو بستی. این همه طنازی پشت اینهمه قدرت جا نمی شه و فقط داری خودتو خسته می کنی. یه سری کاغذ گذاشت جلوم و خودکار گفت بنویس. شش تا سوال ازم بپرس. من حتی یه سوال هم نداشتم اما جواب دادم فقط شش تا؟

برامون غذا درست کرده بود روی یه اجاق خاص صحرایی و نشیمن های دورش توی یه حیاط که از شیشه ها پنهون نبود. همه جای خونه برای من عجیب بود. توی زمان گیر می کردم وقت نگاه کردنش. 
سوال اول رو که پرسیدم ،جوابش شد اینکه بلند شد دستمو گرفت گفت با من بیا.درِ یه اتاق که روش نوشته بود stop رو باز کرد و منو برد داخل و درو بست. یه اتاق بزرگ که یه دوش خاص داشت و محل حمام کردن روی یک دایره چوبی با ارتفاع حدود سی سانتی متر به شعاع دو متر بود . یه روشویی اون ور اتاق بود و یه پنجره قدی به سمت یه حیاط دیگه که من ندیده بودمش و یه آتیش گاه اون ور تر از حیاط دیده می شد. 
توی یکی از دیوارا از نیم قد من تا بالا قفسه حوله های تا شده رنگهای خاص بود و پایین دایره چوبی پر از گل و گلدون و گیاه. نور به تمامی ریخته بود توی اتاق . گفت لباسهات رو در بیار و دوش بگیر. برات یه لباس می آرم که فقط همینو بپوش. حوله های تمیز توی قفسه ست. داشتم فکر می کردم نکنه خودش می خواد وایسه و توی عجیب ترین حموم دنیا چشم بر نداره از من ؟ که یهو رفت و برام یه پیرهن آورد و یه کیسه کوچیک با مزه که توش یه شُرت بک لس سیاه الیاف نرم و نازک توری بود. 
لباسامو کندم و فکر کردم چه خوب که صاد هست و این یعنی من نمی میرم و باید برم روی چوب و بعدش دوش رو باز کنم. بعد از کلنجار زیاد جسمی حاضر شدم با آب یخ دوش بگیرم و مهر رو صدا نکنم و نپرسم آب رو چرا یخ کردی؟ دیدم نقطه استیصال آدم آیا در عجیب ترین حمامِ وسط بیابون باید باشه؟ اینجا تموم میشه گذشته؟

موهامو برگردوندم پیچیدم دور حوله توسی و چند دقیقه طول کشید تا با خودم به توافق برسم که نباید سوتین ببندم. نوک سینه مو سرکوب نکنم پشت قواعدپارچه ها. 
پابرهنه خارج شدم از حموم و مهر گفت راه برو و بعدا بشین و چای گرم بخور. خودش رفت. صاد داشت توی آشپزخونه یه کارایی می کرد. 
موسیقی انگار توی فضایی که باورم نمی شد علف زده بود جون گرفته بود رفته بود توی پیاز موهام، زیر ناخنام، توی مردمک چشمام. انگار یک سرهنگ تمام بودم که اسیر شده بودم و حالا هیچ قدرتی نداشتم.  


دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

تمرکز نداشتم 

وقتی می نوشتم وسطش یارم می رفت چایی می خوردم وسط ظهر می دیدم یه خط نصفه نیمه روی مانیتور یا روی دفترم هست. 
حتمن یه جایی مساله دارم. اینطوری خیلی نبودم پیش زمینه داشتم اما انقدر قوی نبود. الان همه چی نوک زده شده رها می شه توی روز و انرژیم هدر می ره.
تمرکز نداشتم ... 
بهتر بود برم خونه . رانندگی نکنم برم خونه و مغزم رو خاموش کنم. بهتر بود از شهر برم بعدش. بهتر بود حتی رانندگی نکنم. بهتر بود ندونم کجا می رم. برای همین رفتم.
اینارو نوشتم و رفتم. 

۱۳۹۷ شهریور ۵, دوشنبه

 فلسفه وجودی کوه به نظرم اینه به جاهایی که سختته وارد نشو. سختی و سنگی درد داره . وقتی می بینی ازت یه اسم هم باقی نمونده، بین همه ثبت لحظه هات 4 تا عکس باقی مونده باید که قلبت تند بزنه، باید که رد بشی از این مهلکه ... باید که زمان زود بگذره. بعضی وقتا یه لنگره که کشتی رو نگه می داره و بعضی وقتا یه لنگره که باعث سقوط کشتی می شه . 

۱۳۹۷ مرداد ۲۸, یکشنبه

فول آو اسکای



سه سال پیش همچین روزی... 
این دقیقا همین جمله ای بود که وقتی از یکی از پیچ های جاجرود می پیچیدیم گفتم به نفر کنار دستیم و بعدش اون پرسید و من ادامه دادم و یک بار دیگه آسمون دلم پر از ستاره شد از این قصه... 

خیلی مسخره و خیلی جدی من هنوز این فیلم رو توی سرم هر بار پِلی می کنم خوب می شه حالم و اما بعدش سکوت... کسی نمی دونه غیر از من چون فقط یک مردمک تک تک لحظه ها رو و فقط یک قلب تک تک احساسات رو تجربه کرده... 
  تصمیم گرفتم شب بیست و یک مرداد که آسمون شهاب سنگ بارون بود، شهررو ترک کنم و دور بشم. برم یک دریاچه نزدیک شهر... 
خیلی از نیمه شب گذشته بود که از ماشین پیاده شدیم. یکی از همسفرهام اسمش ادوارد بود که ادی صداش می کردن و من هیچ وقت ندیده بودمش. بقیه رو هم تقریبا. سکوت مطلق و آسمونی که انگار پاپیون شده بود دم گردنت . تا جایی برای چادر زدن و پهن شدن کیسه خوابها پیدا کنیم ادی خیلی با مهارت آتیش درست کرد. یه کیف داشت که توش همه چی بود. مثل لوله فوت کنی و سنگ چخماخ و ... 
تا به خودم بیام نشسته بودم دم آتیش همینطور ساکت. اسممو پرسید و من داشتم خودمو معرفی می کردم کی ام و چی ام. چقدر مسخره آخه که آدما از اسم و سن آدم می فهمن کی هستیم و چی هستیم؟ برای همین خیلی طولانی نشد و بعد مشغول نگاه کردن به برگر های ذغالی و آسمون پر از شهاب سنگ شدم... 
شب توی مسیر باد فرو رفته بودم توی کیسه خوابم و زیر لب آهنگ می خوندم... آسمون می دیدم... هاید دقیقا یه شهاب سنگ از سه سال پیش بود که خورده بود وسط برهوت زندگی من ... الان که سه سال بعدشه دراز کشیده بودم لب یه دریاچه بکر... کمی اون ور ترش چند تا جوون داشتن هنگ درام می زدن و بوی علف می خورد به کوه اون ور دریاچه و پرت می شد توی مشامم. 
از لای کیسه خواب فهمیدم صبح شده دستمو بردم توی جیب شلوارم و با گوشیم یه عکس از این طلوع خوشگل لعنتی گرفتم که دیوونه کننده بود ... کم کم اومدم بیرون خودمو کش دادمو بعد لباسمو دونه دونه کندم... آب آینه بود از نور، از کوه، از ما ... 
خیلی وقت بود رویا داشتم برم بپرم توی آب یخ دریاچه ای خیلی خیلی خیلی دور... فرو که رفتم توی آب تمام تلالو خورشید تنم رو از زیر آب زلال دریاچه فرو رفت توی بافت وجودم... هم سطح چشمام آب بود و نور و آب بود و نور... آخیش ... چه خوب شد زنده موندم تا این لحظه ... 
شده فکر کنید چه خوب نجات دادم خودمو تا این لحظه ؟ برای من شد ... همون جا تک و تنها وسط یخی آب ... همونجا که دیدم دو تا قایق بسته شده کنار آب...
آدمی براستی جایی وسط نجات ها و رویاهایش زندگی می کند .  

قایق های خانم زاناکس

قایق های خانم زاناکس 
همیشه حس می کنم زمین هم خشکی داره هم آب اما توی خشکی هم ما خیلی ساکن نیستیم و همه چیز در حرکته. شاید بهتره بگم که ما فکر می کنیم خونه مون روی آب نیست اما خونه مون روی آبه. 
داشتن یا نداشتن بعضی از آدمها هم همینه. فکر می کنیم داریمشون اما نداریم . یا حتی فکر می کنیم نداریمشون اما داریم. همین رو می خواستم بنویسم دقیقا. خداحافظ

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

بادیه سرایی

خیلی از نیمه شب گذشته نشستیم دور میز ایمین روبروی تراس و چراغای شب می درخشن. . همه مون گرمیم هوا هم گرمه. همینطوری که عسل داره کیک می بره هر چقدر فکر می کنم اسمش رو یادم بیاد که بگم من نمی خوام ، یادم نمی آد. همه می خندن به حافظه برترم. بلند می شم برم آماده شم که برم صدای موبایلم می آد دینگ. 
توی راه رفتن همینطوری که باد گرم می خوره به صورتم می بینم یه مسیج داده یه ادم دور و پرت  . با خودم فکر می کنم چقدر کار نمی کنه برام اصلااین چیزا. یه جاهایی برای خودمم عجیبم که چطور به حریم شخصیم آدمای گذشته نزدیک بودن؟ از بس با خودم آبی سبز یواشم و این رنگ بنظرم واقعی ترین رنگ دنیاست.

۱۳۹۷ مرداد ۹, سه‌شنبه

دونفری ها


تا سبزی هست زندگی باید کرد


گردآوری ها


پاییز همین حوالی ست


شاپری رنگین کمون


دور شویم


ده دقیقه با زاناکس

می دونید؟ 
من توی خونواده خیلی سنتی بزرگ شدم. هیچ زنی درس نمی خونه. هیچ زنی رانندگی نمی کنه. هیچ زنی ، زن نیست! مثلا نمی گه من این مرد/ زن رو نمی خوام دیگه. نمی دونه ارضاء شدن یعنی چی!
من تصمیم گرفتم ببینم و بشنوم بخونم و بدونم و از همه چیز توی زندگیم ارضاء شم. 
اینروزا  سالیان سال هست جدا شدم و از زندگی سابقم مثل یه دوره هفت ساله یاد می کنم که توش هم اشتباه داشتم و هم موفقیت. توش یه چیزی داشتم که تصمیم گرفتم امرزو بنویسمش تا همیشه یادم باشه. 
روزی که تصمیم گرفتم جدا شم لخت بودم. توی خونه از حموم اومده بودم و متوجه شدم اوضاع زندگی ایی که توش وفاداری نیست فقط جفاست! لباس پوشیدم تا مغزم رو از افکار مردم و ترس هام لخت کنم و زنگ زدم به مرد ماجرا که بیا بالا حرف دارم. بابا خیلی سعی کرد این اتفاق نیفته و همیشه گفت من پیر شدم توی پنجاه سالگی. گرچه من بهش قول دادم مثل مرد وایسم و خم نشم و خم نکنمش اما اون فکر می کرد لباس سفید و کفن و از این حرفا. چندبار دلم خواست برش دارم ببرمش بیرون بشینیم دور میز اروندکنار و بهش بگم بابا می دونی چی شد؟ براش تعریف کنم تمام وقتایی که چیزی نمی شنیدی ازم نه اینکه حرفی نباشه، بود و من نمی گفتم تا تو اذیت نباشی ولی واقعا همون روزی که تصمیم گرفتم برم باهاش حرف بزنم توی صحت و سلامتش شد آخرین دیدار ما!

این شد که توصیه می کنم شام و ناهاراتونو با مامان و بابا و هر کسی که دوسش دارید عقب نندازید برید و بنوشید و حرف بزنید. 
بعد از اینکه هاید تموم شد مثل دور مذاکرات ایران و آمریکا مرد ماجرا وقتی فهمید هایدی وجود نداره، سعی کرد بیاد و سنگ تموم بزاره اما می دونید چی شد؟ بعد اینکه یه چیزی توی شما تموم میشه، همه ی سنگ تموما براتون وجهه ی سنگ پا داره. نمی شینه اونجا که باید بشینه، حالتونو خوب نمی کنه، حرفتون نمی آد که بزنید ، هر چقدرم گریز بزنید که فلانی ( نفرات این مابین) هم کمبودایی داشت اما خودتون دیگه آدم ِ سابق نمی شید. 

فلذا این شد که من تصمیم گرفتم خیلی عَلَم دار برم سراغ بابا. بابا که نه ! یه تیکه سنگ مسخره که چشمای خوشگلش رو کَندن روش. بگم بابا اروند کنارمون شد اینجا! خاک به سر دنیا اما دیدی من تلاشمو کردم و نشد. 
این روزا که می گذره هر چند که من هیچ وقت آدم ِ تنها زندگی کردن نبودم و همیشه یه کُلونی دوست و رفیق داشتم و یه موقعی هم که هاید بود، من اما دارم فکر می کنم آیا زندگی به همین تنهایی سزاوار ِ خوب بودن نیست؟ 
مثلا دیروز که برگشتم خونه دیدم چقدر برداشتن کانتر تبدیل کردن سوییت به یه نیم استودیو حالمو عوض کرده. برای خودم چرخ میخورم و دم نوشم رو دم می زارم و ماهی و زیره پلو دم می کنم. والاع!  جهنم که نباید بشه دنیا. یکی بوده که حالادیگه نیست. کیفیت بودنش؟ هوم طور بوده و همین بسه. هول هولی در بیای نفس نفس بریده بپری وسط ماجرای بعدی که چی بشه؟ نه ، اصن من آدمش نیستم. باید صبر کنم حالم جا بیاد و الانم که نزدیک سال ِ خداحافظی مونه فکر می کنم چه خوب که نپریدم وسط ماجرای دیگه و چه خوب که زانوی غم بغل نداشتم. 
همین چند روز پیشا که بلیط می گرفتم از ترمینی رُم به فلورانش داشتم فکر می کردم شایدم خودمم رفتم و اینروزا خیلی هم کم نمی شنوم راجع به تغییر و گذر. 

همین که سالیان سال توی فیلد درمانی کشور یک مثلا مهندس آی تی بودم و ام بی ای خوندم ، پر از خلاقیت توی کارای تیمورکم و تک ورک کار خوبی ام و فنون مذاکره و فروش می دونم وآشپز خوبیم و می رونم و از زندگی ارضاء می شم بنظرم مهارت های خوبیه برای گذر از سنت گرایی به مدرنیته برای زنیه که من باشم. 

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

پارسال بعد از جولای شده آگوست
امسال چی می شه ؟

خودخونی

رفتم سراغ آرشیو خونی پارسال.
همچین روزی ...
چقدر دور و چقدر همزمان نزدیکه. یه پست دیدم دلم برق زد توش. +

اضطراب جدایی

اینو می دونم که اگر مونده باشی اما همیشه فکر کنی بالاخره که چی؟ می شه اضطراب جدایی. همین از پا درت میاره. 
چیزی که امروز دارم توی روابط می بینم. ترس از رفتن، دلیل خوبی برای موندن نیست. 

دلم برای نوشتن فیوریتهام تنگ شده بود .خیلی وقته نمی رسم بیام بلاگرمو دل سیر بخونم
الان اومدم بدو بدو آیدا رو باز کردم اینارو بنویسم و اونو بخونم و برم. دارم مسیر رو اینطوری طی می کنم که هفت تیرمو همه ی فشنگ هاشو دونه دونه خالی می کنم و در آخر می خوام خودشم بزارم روی میز زندگی تحویل بدم و برم. این تصویریه که از خودم دارم برای روزهای نزدیک.
هفت سال پرژه ای که دستم بوده و مثل بچه ی نداشته ی هفت سالم می مونه رو دارم با اصرار خودم تحویل می دم. نه تنها اون، بلکه دونه دونه شونو.
یه روز هم که خونه بودم شروع کردم قاشق و کاسه و بشقاب هر که که خونه من بوده رو جمع کردم بردم بهشون بدم. نمی خواستم از هیچ کسی چیزی بمونه توی زندگیم. 
فکر می کنم آدمها به روزهای خلوت و با خود بودنشون خیلی نیاز دارن. من دارم نمی دونم جزء آدمها به حساب می آم یا نه. امرو زمی خوام برم خونه. آره خونه! همون سوییت که الان داره فلت می شه و دیوایدر های وسط خونه رو برداشتم ازش. دیوایدرهایی که بین من و زندگی هم فاصه می نداختن مثل پست و کار وابسته و ... . 
دیروز وقتی آرشا و سارا رو می دیدم برای مراسم که چقدر با هم بودن براشون مهمه تا تور و ... دلم آروم گرفت. اینو هم باید اعتراف کنم که دریا هم هجوم برد به قرنیه م . بعدش رفتم توی هوای باز نشستم روبرو و نگاه کردم و اجازه دادم هوا یک کم منو بخوره و من یک کم هوارو و به حرفایی که روی همین پله ها چند ساعت پیش زدم فکر کردم. خودمو دیدم که وقتی تصمیم می گیرم نمونم، چقدر شدت خواستنم برای رفتن زیاده. 
اومدم اینارو بگم خیلی کلی و برم. جزییاتشونو خودم خیلی دوست دارم. 

۱۳۹۷ خرداد ۱۸, جمعه

من جاری در من

از یک گذشته و همه رفتن. اخرای هفته می شینم سازمان رو برنامه ریزی می کنم. البته نیمی از سازمان رو و بقیه ش رو شنبه شبا. دو سری هست که خواستم کسی که باهام شروع کرد باشه. قبل شروع برنامه ریزی ماسالا و چایی و اینا سفارش می دیم و حسابی می خنده با همه. من می دونم خیلی خنده هاش واقعی نیس اما واقعی نبودن بعضی از آدما که به خاطر بقیه واقعی نیستن خوبه. با هم برنامه می نویسیم فکر می کنیم برای این هفته و حالا که همه رفتن ما نشستیم یه چیزایی می گیم که فکرشو نمی کردم یه روز تلاوت کنم اینارو. 
داشتم می گفتم روزی که میم تا شهر اسکورتم کرد و الان می خواد بیاد کار کنه با من اما من خصوصی میاد وسط کارم پنیک می کنم. اونم می گه هون هون می خوای بیاد من باهاش حرف بزنم ... برگشت از راه فکر می کنم چه نایس تو دو شده همه چی. 
بعضی وقتا از صرف اینکه به تله دُم نمی دم ، و اینقدر بی نگرانی فردا دارم زندگی می کنم، اینقدر برام مهم نیست خواهر و برادر دارن چی کار می کننو فکر می کنم زندگی خودشونه من چه کار دارم ، به فکر فرو می رم. این اپیزود از خودمو ندیده بودم. چند ماه پیش رفتم پیش یه خانمی که رگ گیری می کرد حین ماساژ و اصلا ماساژ سافت و خوشحال نبود و از ثانیه اول داد می زدی و می اومدی بیرون. از اولین نشونه که داد دهنم باز موند. می دونی چی گفت ؟ گفت چند وقته بیرون رابطه موندی داری خودتو رج می زنی که این رگ دستت انقدر گرفته؟ من دهنم باز موند و نشونه بعدی که انگشت پامو گرفت و گفت هجران بابا باعث شده مهره کمره ت درد کنه می بینی ؟ 
من ندیدیم حقیقتا و زان پس خودمو به تمامی بهش بستم و همه درد رو به جونم خریدم. خیلی صادقانه گفت می دونی باید بی رگ شی؟ گفتم اوهوم و الان می بینم بی رگ ترین عالم هستی شدم. 
وقت برگشت لوگان مسیج زده که تو نباشدی! نوشتم نباشد یعنی چی ؟ گفت یعنی بی نظیر بودی . من فکر می کنم همین صرف فعل بودن ماجرا رو در عمیق ترین حالت ممکن به قهقرا می بره. خب حقیقتیه که هیچ رفته ای از من نبوده، که برنگشته باشه و همینه که می دونم دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن فایده نداره . 

۱۳۹۷ خرداد ۱۱, جمعه

از تگرگ باهار خیس می شم می شینم روی دیوار لب رودخونه. می بینم داره چوب می چینه زیر کتری زغالی تا آتیش نبازه به بارون. از اون ور سیر و گوجه ها رو برای اُملت هم می زنه تا ته نگیره روی آتیش. دارم نگاه می کنم به جریان قوی ِ روخونه که گل آلوده. به این فکر می کنم هر چی هست توی مغز شکل می گیره قلب بد نام شده. توی مغزم هزار تا احساس تفکیک نشده دارم. صدام می کنه که چایی زود می خوری؟ سرمو تکون می دم می گم هوم. اُملتمو روی همون دیوار می خورم، حتی چاییمو، حتی نونو پنیر و گردومو .
توی راه برگشت از رابطه هاش می گه منم گوش می کنم. بین ش خیلی فحش می ده. بد دهنی برای بعضی از آدما یه جوری سبکه زندگیه. 

۱۳۹۷ خرداد ۲, چهارشنبه

آدم ها


زخم ها زد راه بر جانم ولی زخمِ عشق آورده تا کویت مرا

در یک لحظه خاص می بینی دیگه آدم قبل نیستی.
می بینی که چقدر سختته با همین جسم بری باز از اول بشی معشقش. دخترش. مادرش. هر چیزی که فکرش را کنی.
داشتم لوگان را بررسی می کردم که غده روی دستاش کمی بزرگتر شده اما وقتی نسخه می نویسه دوست داره غده تکون می خوره. به نظرش شیکه. ساعتش رنگ آبی دلربایی داره. بوی عطرش هنوز خاصه و هیچ کسی هیچ جای ایران این بو رو نمی ده. اما من چی؟
وایسادم تابلوی خونه شو دیدم. طرح شلوغی که می شد از بین خط و خطوط سری و همسری رو پیدا کنی شاید که از حوصله من پیدا کردنش حتی توی قاب عکس خارجه.
دارم فکر می کنم سختمه برم مثل قبل باشم. اون مال زندگی قبلیم بوده شاید قبلا. یادمه از اینکه بیسکوییت بخوری و بریزه جایی استرس می گرفت. شام سفارش داد گفتم بشینیم روی تختت بخوریم؟ گفت باشه.
هر چقدر مثل دریا پیش می رن آدمی از اون ور مثل بچه ای که از آب بترسه پس می رم من.
زندگی ما آدما یک سری حفره داره که پر از فرآیند عبور عابرهایی است که می آن و این حفره ها رو شکل می دن و می رن. هر کی به طریقی می آد و با حالی می ره.
اینو فهمیدم که از اون حفره ها پر شدم. چطوری؟ نمی دونم. 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۹, شنبه

قلبها دارای حافظه اند


صداش رو از اون ور خط وقتی داره با کس دیگه ای حرف یم زنه می شنوم. 
می گه کمی رو به راه نیستم. 
قلبم می شنوه و می دونه اون صدا از اون ور خط که بک گراند تماس اصلیه برای کیه. قلب آدم حافظه داره. مغز یه باور پوچه 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۸, جمعه

دیدم که زنگ زده و روی گوشیم یک بک گراند آبی دریا افتاده و وقتی جواب تلفن رو می دم  می شنوم که صداش می لرزه و می گه می خوام حرف بزنم... 

همه چیز با همه چیز به طرز مشروعی در ارتباط است

* آ.س می گه هر کی هر کاری رو می کنه، همه کارارو همون طوری می کنه.

من هر وقت به این جمله فکر می کنم می بینم خیلی راسته و وقتی مطمئن می شم راسته رفتارهای بیرونی رو به حین سکس ربط می دم و شروع می کنم به حدس زدن. اعتراف می کنم این یکی از تفریحات سالم بنده س . 

م.ه وقتی می ری پیشش برات از بیرون غذا می گیره. باهات ساعتها فیلم می بینه و اونور اتاق سیگار خودشو می کشه. یه جاهایی یه نظرهایی در مورد فیلم می ده و یه جاهایی هم می آد برعکس تی وی دراز می کشه رو به پرده ها و پاهاشو مثل من تکیه می ده به مبل و بلند بلند به فکرای بلندبلند من گوش می کنه. دستشو می زاره زیر سر آدم و هیچ حرکت زیادی دیگه ای نمی کنه. مثل گربه اگر ناز بخواد می آد سرشو فرو می کنه توی کف دست آدم و ناز می شه و می ره. 
به نظرم شخصیتش طوری ست که کار خودشو توی سکس راه می ندازه و به تو هم گوش می کنه هر از گاهی و خیلی هم از خط قرمزات نمی گذره اما پرایویسی خودشو داره. منطقش کار می کنه و خیلی هم رها نیست. اما همونطوری که می تونی توی راه بهش زنگ بزنی که گشنمه نیم ساعت دیگه می رسم، برام غذا سفارش می دی و می پرسه کباب یا پیتزا ، می تونی بهش مسیج بدی امشب بغل می خوام هستی یا چی ؟! 


م.ک خودش بادمجونارو پوست می کنه و من نشستم روی کاناپه غولم دارم بی فور مید نایت می بینم. خودش آبغوره و وسایل سالاد شیرازی خریده اومده. گوشت رو می جوشونه و داره پیازارو به قاعده خلالی می کنه... من اونور دارم زیر چشمی خیلی زیر پوستی نگاهش می کنم ببینم چی به چیه! رسمن داره توی آشپزخونه خونه من چیکار می کنه؟ در دارچینو باز می کنه و بو می کنه می گه به به ادویه محبوب من!! چه جوری فهمید دارچین کجاست؟ چیزی نتیجه گرفتم؟ نه والاع. همین که فقط خیلی یه دوسته راحتیه بنظرم بهترین نتیجه بود. رسمن بعد از افتر میدنایت داشت خوابم می برد و واقعیتشم اینه دوست ندارم شبا کسی توی خونه م بخوابه. دلم می خواد با شورت راه برم و چهاردیواری اختیاری رو با همه پوست و استخونم لمس کنم. برای همین نود درصد خوابم می اومد و نه درصد هم خودمو زدم به خواب و اون با نوازش موهام داشت رسما کمک می کرد به یک درصد باقی مونده و من هی صدای خودمومی شنوم که دارم تکرار می کنم پس تو چه جوری می خوای بری لعنتی؟ من اگر بخوابم تو چه جوری می ری؟ اونم هی می گه می رم می رم... همونطوری که نفهمیدم دارچین رو چه جوری پیدا کرد نفهمیدم چه جوری دستش رسید به مغز کله من و فرق موهام!
بسطش که بدم به ارتباطش با جمله ی اول پست فوق، اینطوری می شه که حواسش به اون چیزایی که مورد علاقه ش هست لابد و به یه سری ریزه کاری ماجرا که ممکنه مورد علاقه یکی مثل من باشه نیست لابد. در هر حال خیلی راحته و خیلی هم حرف نمی زنه و خیلی موضوع براش عمل گرایانه س. 
من؟ آدم جزییاتم. آدم حرفم. آدم توجهم. سختم. به این آسونیا دم به تله نمی دم. 


۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۷, دوشنبه

کاسه ی شهر دلم



دارم ریحونا رو می ریزم توی بو قلمونا و بادمجون سرخ می کنم و گوجه. پنیر پارمزان رو می سابم رو کاهوها . بلیز مشکی می پوشم و شلوار آرمی. ناخنامو کوتاه و کرم مات می کنم. موهامو خیلی طبیعی پشت سرم می بندم. خونه بوی شمال می ده. ریحون توی خورشت بیداد می کنه. منو عاشق می کنه. چقدر قشنگ ترشُ واش میپختم توی رامسر. شیوه ی آشپزی ما و خرید و خوراک و فیلم دیدنمون شده بود یه لایف استایل. تو نیستی و من الان دارم به زندگیم ادامه می دم. همه چیزایی که تو داشتی رو تقسیم کردم توی آدما و سهم عشق رو خودم برداشتم. از پسش بر می آم. بالاخره باید توی این دنیا یه آدمایی از یه آدمایی که خیلی هم کول بودن با هم جدا بشن تا یه داستان جدید شروع بشه و خوبیه ماجرا اینه من اینو پذیرفتم. همینه که عصر می رم برای خودم مروارید می خرم و بر می گردم خونه. 


امروز کلا خونه م بود. دلم زیاد بیرون نمی خواست. همین که سر راه بادمجون و مروارید بخرم بس بود. این روزا همه ی دنیا بسیج شدن بگن دوسم دارن. خیلی بامزه شده. شبا توی میل باکس و مسیج باکسم به چند نفر که دورن شب بخیر می نویسم. 
میم زنگ می زنه که نیم رم فرودگاه دلم غذا شمالی می خواد میام پیشت. شب وقتی می ره مسیج می ده خیلی خوب بودی و بود. منم می نویسم باشه بخواب به فرودگاهت برسی. 
می دونم دنیا هم داره تمام وجودشو می زاره. اما من می دونم تو نزدیکی. همین روزا سر می رسی. زنگ می زنی. من دیگه بلیز مشکی و ارمی نمی گوشم. می تونم ملحفه پیچ از توی تختم بیام بیرون و درو باز کنم و تو رو مستقیم ببرم توی تخت و توی بغلت بخوابم. می دونم تو نزدیکی. همه می دونن. 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۶, یکشنبه

يكشنبه در خانه

يادم افتاد يكشنبه صبحه.جلسه ندارم.دلم ميخواد توي بغلم جا بمونم تا توي ترافيك و دود.ارديبهشت و دلم استانبولي با گوجه و سيب زميني و تره فرنگي تازه ميخوادخب قانع شدم كه نرم دفتر و فرو رفتم زير ملحفه خنك بهاريبعد تر كه بيدار شدم ديدم يك مقاله و پوستر كنفرانس و پاورپوينت بايد بفرستم واسه استادامخونه رو جارو و تميز كردم،دوش مفصل گرفتم و با حوله برگشتم تا مقاله مو بفرستم.چايي و شيريني خونگي خاله هما هم داشتم توي تخت.ميشا از صبح روي گليم پايين تخت خوابيده.خودش مي دونه رنگ طوسيش ست شده با اتاق خوابم.
وسطاش ياد حرفاي آدماي اينروزا مي افتماكس مي گفت تو ترين بودي و من جووني كردم يه جاهايي؛منم گفتم هوم مي دونم و حالا دوري عواقبشه.يه جايي بين حرفام نوشتم دو يو وانت هير مي؟ نوشت آفكورس
وقتي زنگ زد گفتم اين جمله چه آرزوي هر كسي هست از طرف يكي.گفت هوم اوني كه واسه تو آرزوست رو بگو؛ بگذريم.
ساعت از ظهر گذشته و توي كاسه سفالي آبي-سورمه ايم استانبولي با عطر تره فرنگي دارم با سالاد شيرازييه چيزي شبيه پوره سيب زميني آماده كردم واسه وقتايي كه دلم يه چيزي ميخواد.سالاد كاهو و شيرازي آماده توي يخچال و مهمترين قسمت ماجرا اينكه آينه ها رو كه روي كمد بود از جا كندم.
يه روز واسه هايد طرح آينه ها رو فرستاده بودم نوشته بودم دلم ميخواد داشته باشمشون.شب با اينه ها اومد و با حوصله انگار خدا بخواد كشورهارو بچينه روي نقشه كره زمين،با هم چيديمشون روي كمد
حالا اين زمين كه نيروي جادبه نداره وكشوراش از هم جدا شدن بايد از نقشه حذف بشهيك يكشنبه ارديبهشتي تصميم گرفتم بمونم و ديناميت ببندم زير روزي كه دلم ميخواست داشته باشمشون!
كاردك انداختم زير تك تك شون و گاهي نوشته هاي روشونو با صداي بلند خوندم و دستمم بريد و دم نزدم.
آينه ها رو چيدم توي بگ قرمز برن سركوچه!
يه جايي چند دقيقه پيش ميخوندم دلتنگي يه طوريه آروم آروم مي آد يهو همه ت رو مي گيرهالكي روماتيك بازي اگر نخوام در نيارم مساله اينه وسطش دلم تنگ بابا هم شدحالا چرا؟ 
نمي دونم

به هر حال من زني هستم كه دلم براي هواي ارديبهشت و عشق ميره.توي سوييتش يكشنبه ي تميز و جذاب و آرومي داشته و حتي ميشا هم اينو فهميده.