Google+ Followers

۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

دیدم اگه من نکنم کی بکنه؟ یه وقتایی واقعا همین فعله. زنگ زدم امروز وقت داری یک ساعت همو ببینیم. منتظر بود گفت آره. چرا آدما منتظر می مونن آخه؟ برو بزن بکوب سهمت رو از این دنیای لعنتی بگیر لامصب. خلاصه که آماده شدم برای اومدنش. منگوی مشکی پوشیدم. موهامو از فرق باز کردم کشیدم پشت سرم گوجه کردم. ارایش سیاه بدون ماتیک و عطری که خودش خریده بود رو هم زدم. آدما بنظرم با بوی عطر مورد علاقه شون رام می شن. نمی شن؟ می شن! 
رسید. معلوم بود که زیر این همه سر سختی و فشار من شونه هاش درد می کنه. خیلی آروم بغل داد و نشست. اول خوب گل های روی کانتر رو دید که تازه است. شاید با خودش فکر کرده کی اومده گل آورده، یا خودم کی حالم خوب شده که گل خریدم؟ بعد چند بار به هم گفتیم چه خبرو به هم گفتیم سلامتی هیچی اما هر دو می دونستیم خبرمون بوده که بی روی اون یکی آرومی نبوده. خیلی واضح. خوب من دیدم باید معذرت خواهی کنم که رفتم وایسادم روی ارزشهاش و زدم پاره و پوره کردم شون. دیدم چشم توی چشم می تونم انجام بدم این کارو اما گوش روی قلب بهتر جواب می ده. گذاشتم سرش رو روی قلبم و گفتم ببخشید که نتونستم درک کنم داری از ترس هات رد می شی و ببخشید که همه ی اون چیزی که خودم مسئولش بودم رو انداختم به دوشت و نشستم کنار و نگاه کردم. بعد انگار خیالش راحت شده باشه که می تونه از من نترسه، گفت مسئول بودم که نتونستم از ذوق داشتنت بگم زندگی ممکنه گاهی چه سخت باشه و ترسیدم هیچ وقت نداشته باشمت. همین طوری کم کم اوضاع رو به بهبود رفت. لباس پوشیدیم رفتیم بیرون چرخ زدیم باقالی پلو با ماهیچه خوریدم و برگشتیم خونه. یه طوری که درک کرده بودیم هر چی بشه بشه، دوست که هستیم. 

شد یکسال از آخرین عکس. پارسال که لباس گشاد گوجه ای پوشیدم و شبونه توی راه برای مامان گل خریدم بابا هم بود. به همین سادگی یک آدم عزیزترینت از توی قاب روزگار برای همیشه حذف میشه. 

۱۳۹۶ خرداد ۲۸, یکشنبه

در آینه


قول دادم به خودمو به شش نفر بشینم قول ماجرا رو بنویسم. از همان نگاه زُل شروع کنم که به چی فکر کردم و توی سرم چیا رو مرور کردم. همین قدر ساده و همینقدر سخته. ولی هیچ راهی جز این ندارم. همین جا بمونم هیچکی حتی خودم صدای خودمو نمی شنوم.

۱۳۹۶ خرداد ۲۲, دوشنبه

نگاههایی که خودت از توی چشمت حس می کنی داری برق می زنی و زل زدی و داری پشت صحنه یک فروپاشی رومی بینی، هیچ وقت از جلوی چشم خود آدم نمی ره. از اون سر نگاهها بود. داشت داد می زد که ایکس و ایگرگ تاج سرم هستند و من فکر می کردم الا یا ایها الساقی... نگاه می کردم روی صحنه آهسته همه چیز رو می دیدم ... تموم که شد فکر کردم خوب هانی دیدی ؟ آره دیدم اما الان نمی تونم باهات حرف بزنم خوب؟ خوب! به سکوت گذشت. حرفی نمی مونه که . می مونه ؟ 
وقتی توی یک بازی دو طرفه خواسته هات رو می گی و می شه محکوم ماجرا فکر می کنی با خودت که اصلا وات د فاک . ماست تراپی کردم. خوابیدم و چند باری بین خواب بیدارم کرد؛ از بس توی خواب داد می زدم و ترسیده بودم. چرا همه دادهایی که توی بیداری نزدم، توی خواب توی گلوم خفه می شن؟ اینجا همون جایی بود که با خودم مهربون شدم که حالا که می خوای ترک کنی هر کاری دلت می خواد بکن. چپیدم توی سینه اش وقتی دستش رو از زیر گردنم رد کرده بود. بوش همون بود و داشت روی سرم دست می کشید. یک بار وقتی داد می کشیدم توی خواب بیدارم کرد و گفت نترس من اینجام. نترسم؟ واقعا؟ اینجایی؟
 به همه چیز در یک صحنه آهسته شک کردم و همه باورهام ترور شد. چه قدر به خودم برای ادامه راه نیاز دارم. حتی اگر قرار باشه بشینم یک مسیر بسیاری رو و همون نشستن عین ِ مصداق طی طریق باشه. برای همین این بار از خداحافظی باید خیلی زخم با خودم حمل نکنم. 

۱۳۹۶ خرداد ۲۱, یکشنبه

دکمه قرمزه

برای این‌که در سرزمین گَل و گشاد نسبیّت گم نشم، یه اشل ساده رو مد نظر قرار می‌دم. «هر آن‌چه بر خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز مپسند». یه اشل ساده‌ی انسانی. معمولا در غالب موارد جواب می‌ده. یه جاهایی اما اینم کار نمی‌کنه.

تو برنامه‌ی «مومنت‌س آو تروث»، یه قسمتی بود که مجریه از اول اعلام کرد این قسمت حتا برای منِ مجری هم توو ماچه. مومنت‌س آو تروث یه برنامه‌ی تلویزیونیه با جایزه‌ی نیم‌میلیون دلاری؛ به شرط این‌که راست بگی. در حضور خانواده و دوست و آشنا و آدمای عزیزت و دشمنات و کل مردم آمریکا و چه بسا دنیا بتونی راست بگی. تا این‌جاش به نظر ساده و بدیهی میاد. این که یه آدم تصمیم می‌گیره فارغ از اعمالی که انجام داده، و فارغ از پیامدهایی که ممکنه براش داشته باشه، به هر قیمتی راست‌شو بگه. حالا به خاطر پول، به خاطر هیجان، به خاطر تطهیر نفس یا هر دلیل دیگه. تو انتخاب می‌کنی که نو متر وات راست‌شو بگی. دتس ایت. یه جایی اما، یه سوالایی، از راست‌گفتن و دروغ گفتن فراتر می‌ره. مرزهای جدیدی رو رد می‌کنه. تو همین قسمتی که دارم می‌گم، یه دختره شرکت کرده بود به همراه پدر و مادر و خواهر و برادر و همسرش. دختره منیجر یه بیوتی سالن بود. تو سوالای اول، که سوالای آسون برنامه‌ست مجری حین گپ خودمونی ازش پرسید به نظرت آدم درستکاری هستی؟ دختره جواب داد آره. بلافاصله سوال برنامه رو مطرح کرد که این بود: آیا از جایی که مسئولیت‌ش به عهده‌ی تو بوده پول دزدیدی؟ دختره جواب داد آره. خب دختره جواب برنامه رو درست داد، اما پارادوکسه هم بود دیگه. طی سوالای بعدی، معلوم شد دختره ته دلش همسرش رو (که یه پلیس بود) سرزنش می‌کنه که باعث شده معاشرت‌هاشون محدود شه. معلوم شد روز ازدواج‌شون هنوز عاشق دوست‌پسر قبلی‌ش بوده. معلوم شد بعد از ازدواج، با مرد دیگه‌ای به جز همسرش خوابیده و حتا از دوست‌پسر سابقش دعوت کرده بودن بیاد تو برنامه با این سوال که «اگه الان ازت بخوام همسرت رو ترک کنی و بیای دوباره با من باشی آیا حاضری این‌کارو بکنی؟»، که در جواب این سوال، خواهر دختره «دکمه‌ی قرمز» رو فشار داد. دکمه‌ی قرمز مال وقتیه که یکی از دوستات یا بستگانت صلاح می‌دونه تو به اون سوال جواب ندی و به زعم خودشْ تو رو از اون مخمصه و عواقب احتمالی بعدی‌ش نجات می‌ده. دکمه‌هه رو اما فقط یه دفعه می‌شه فشار داد و بعد از اون باید به تمام سوالا جواب بدی وگرنه پولی که بردی رو می‌بازی. سوال بعدی این بود که آیا  بعد از ازدواج با کسی به جز همسرت خوابیدی؟ دوربین می‌ره روی صورت شوهرش، پدر، مادر، خواهر، برادر، خود دختره. و دختره جواب می‌ده آره. مجری از شوهره می‌پرسه چه حسی داری؟ به نظرت وقت‌ش نیست مسابقه رو ترک کنه؟ پسره می‌گه نه، دیگه حرفی نمونده واسه زدن. حرفی نمونده واسه نگفتن. سوال بعدی اینه: آیا به نظر خودت آدم خوبی هستی؟ دختره جواب می‌ده آره. ولی مسابقه جوابش رو دروغ اعلام می‌کنه. این‌جا همون پاشنه‌ی آشیل آدماست. آدم به زعم خودش بزرگ می‌شه و عوض می‌شه و مسئولیت اعمال و رفتارش رو به عهده می‌گیره و الخ، پای همه‌ی عواقب کاراشم وای میسته؛ یه جاهایی اما، یه گوشه‌های پنهانی ته دلش، اگه ازش بپرسن آیا آدم خوبی هستی یا نه، پاسخ درست رو بلد نیست. یا فکر می‌کنه که بلده، اما می‌بینه داره خودشو گول می‌زنه.

اون‌جاهایی که می‌گم ممکنه حتا اینم کار نکنه همین جاهاست. همین جاهایی که دیگه پای اکت در میون نیست. پای احساسات در میونه. احساسات و عواطف انسانی. با تمام پیچیدگی‌ها و پنهان‌کاری‌ها و زوایای عجیب و مختلفش.

لذا در بهترین حالت، من فوقش بتونم بهت بگم کاری رو که حدس می‌زنم ممکنه ناراحتت کنه انجام نمی‌دم. در حالی که نه قطعیتی وجود داره تو واقعا ناراحت می‌شی یا نه. نه قطعیتی وجود داره که حدس من درسته یا نه. و نه حتا قطعیتی وجود داره که آیا من به شعار خودم وفادار می‌مونم یا نه. آیا به وفاداری‌م در اون لحظه اعتقاد دارم یا نه. و آیا اعتقادم واقعیه یا فیکه؟ اگه دستگاه دروغ‌سنج بهش وصل کنن بوق می‌زنه یا به خیر می‌گذره؟
+

خوشم انقدر خوشم زبون ازش قاصره ولی اونوری

 زاناکس ِ روحانی درون رفته یه جایی گم شده که نمی تونم پیداش کنم. غر هم می زنم. ایراد هم می گیرم. پاره هم می کنم. خوش اخلاق هم نیستم. انگار هیچ وقت من نبودم این سالها و یا یه خواب زمستونی بودم که بیدار شدم و نمی تونم از پس غول درون هم بر بیام الان. 
کسی هم نیستم که چادر ببندم به کمر و هدف هام مثل فنر صبح ها از تختم پرتم کنه پایین. صبح ها فقط ریمایندر ساعت رو تمدید می کنم و باز تمدید می کنم. ورزش؟ نچ! کُچ اونروز زنگ زد. کسی که دو سال پیش پوست مبارک رو تا ساعت 11 شب می کند و سرحال تا سه صبح بیدارم نگه می داشت. قاعدتا جوابش رو ندادم. راه می رم انگار دارم خودم رو مثل گاری با خودم می کشم. چه آدمی شدم آخه؟ چه خبره ؟ آدم فقط نیاد توی وبلاگش خوشحالیاشو قاب کنه. بیاد بگه بابا یه روزای بلند مدتی هم هست که فقط با عشق جا مدادی سیلیکون و رنگ های یواش داری زندگی رو می بری جلو ول کنی زندگیه از روت رد می شه له ت هم می کنه .
از خونه هندوها می ام بیرون. فکر می کنم به حرفاشون. چه راحت دارم می دم بره همه ایمانمو. بردارن ببرن یعنی؟ تموم؟ یعنی برم این راهو؟ نرم؟ اشتباه اومدم؟ ریسک دارم می کنم ؟ داری تنها می زاریم؟ می خوام جا بزنم ؟ با دو تا سوال رفتم پیش مشاور با صد تا برگشتم. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه

تمام مدت توی خونه باغ موندم. در همین حد پارچه توسی انداختم روی دوشم رفتم بیرون که به سگ ها غذا بدم و یک گل سفید کندم از این ریزها گذاشتم کنار گوشم و برگشتم خونه باغ. خونه باغ رو هاید می شست حسابی. همه باغ رو آبیاری می کرد وصدای شر شر آب که باز بود صدای ممتد توی گوشم بود. کلاغا می اومدن از توی سرسرای خونه باغ گردو می بردن خیلی شیک و تمیز. گربه ها هم تا پادری توی خونه می اومدن و همونجا می شستن تا در نقش مادر براشون غذا ببرم. 
مرغ و رب انار درست کردم توی ظرفای گل سرخی و گل یواش سفید و گلبه ایی و زر یواشتر از یواش و یاسی چیدم توی گلدون گذاشتم روی میز. هاید شب کباب به راه کرد و من هی توی هوای نرم و لطیف کش اومدم و بیدار شدم و خوابم برد. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه

می خوام اینو بگم همیشه فکر کردم آقای یونیریوس می تونه فقط و فقط کسی باشه که آدم یه وقتایی بابایی صداش کرده و با صدای پرویز پرستویی دلش ریخته. یه تلفیق عجیبی از قهرمان جوونی و بچگی. یه کسی که هیچ کسی جاشو نمی گیره و آدم اگر آدم باشه باید حوالی یه وقتایی از سی و چند سالگی فکر کنه آخرشم همون آقا. 

یک تی شرت مشکی با شلوار اسپرت کتون خاص زیپ عمودی دار از روی ران پوشیده. آدم نمی فهمه واقعا وقتایی که می خوای  بری زیر تانک این لباس شخص مورد نظر باید باشه واقعا؟ اونطور مشکی و هات؟ اون طور دست تا بالای آرنج توی آفتاب سوخته؟ 
من همینطوری به خانم زاناکس دلداری دارم نه هانی اینا فیکه. تو برو حرفت رو بزن. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۲, جمعه

همین طور که دارم آمار می خونم دارم شجریان گوش می کنم. می گه از گلوی من ... از گلوی من ... دستاتو بردار.. چه سطح شعوری 
ای کم شده وفای تو، این نیز بگذرد
و افزون شده جفای تو، این نیز بگذرد

سنایی

جایی برای روزهای آخر


دیوار قشنگِ دلم


بیچاره دلم

گوشه شالم رو دور اون یکی گوشه شالم گره کوچیک زدم و ولشون کردم به امون خدا حالا تا دلش می خواد باد بتابه توش. از پله ها رفتم پایین. هیچکس نمی دونست پایین پله ها نارنجک بستم به خودم و پرت کردم خودمو زیر تانک عادتهام و عشق هام. نمیدونم از کجا جرات مند شدم اما این کارو کردم. اینروزا می دونم خیلی خوش خلق و خو نیستم طبیعت هم این رُکن خشنمو هی به خودم بر می گردونه که فرزندم آرم باش، رم نکن اما یک اصلی در زندگیم هست که همه رنجی که می برم از جاهایی است که پا گذاشتم روی ارزش هام. بنابر اون اصل شدم مثل قهرمان قصه ی فیلم فیوری. نشستم و می گم آرزوهام و این تانک خونه ی منه. وایسادم شدم ارتش سری. اشک می ریزم و شلیک می کنمو طبعا" کسایی که روبرومن پاره ای از دلم هستن. بر می گردیم به عنوان متن. بیچاره دلم. 

۱۳۹۶ خرداد ۹, سه‌شنبه

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۹, جمعه

سوپر گوشت امید

خیلی هارش و خسته از حجم کارهای لازم به انجام توی خرداد ماه و ترس اینکه نکنه منفجر شم اومدم خونه. کمی پاچه گرفتم، غر زدم... هاید رسید به دادم. گفتم کلافه ام و احساس می کنم یه به هم ریختگی توی رگهام دارم. گفت جمع کن بریم خونه باغ. حس کردم چطور رها کردم این همه تخمی که گذاشتم رو؟ اما می دونست که باید برداره و ببره. خودش رفت توی اتاق خواب و جمع کرد یک ساک برام. زنگ زد به کیت و سان تا خودشونو برسونن. منو برد گوشت فروشی توی راه. دوستی که بداند حال دوست با گوشت فروشی و قصابی امید خوب می شود کم است این روزها. برای همین نمی دونم چطور گوشه نشینی کنم کسی که گاهی یک جاها از شدت بلد بودن من را غافلگیر می کند. به خودم که میام می بینم دارم والک کوهی و سبزی خوردن می خرم تا آبگوشت درست کنم ناهار.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

توجه بفرمایید: زاناکس یک لایف استایل کول است

استفاده از زاناکس یه عادت نیست، یک سبک زندگیه. می تونی زاناکست رو با ماگ سبز یواش ساده بخوری و وایسی رو بروی پیچکایی که پیچیدن به دیوار و رسیدن طبقه ی سوم و آروم یک نفس عمیق بکشی و طبیعتا باید شلوارک توسی و تاپ صدری تنت باشه و سوتین هم نبسته باشی و بهعد لیوان رو بزاری لب کانتر و کتاب رو برداری و بچپی توی تخت. 
استفاده از زاناکس یک سبک زندگیست که می تونی شب وقتی هیچ کسی توی خونه نیست که بنویسی وقتی همه خوابن و در حقیقت وقتی خودت برای خودت همه ایی، زاناکس رو می خوری و احساس می کنی همه چیز اون ور پیچ ، کمی جلوتر قراره آرومتر بشه و همه دره ها قراره فرو برن توی مه ِ سنگین عجیبی که هیچ وقت تا حالا ندیدیش. 
استفاده از زاناکس یک سبک زندگیست که می تونی بعدش بری توی کاناپه کرم کمرنگ همیشگی خودت رو از پشت فرو کنی توی بغل اون بابایی که آروم داره سه دقیقه اول فیلمی که پلی کرده رو می بینه و احساس کنی هیچ لیست تو دووووووویی نداری که انجامش بدی و تموم شده همه چی ... 
استفاده از زاناکس یک سبک از زندگیه... زاناکس قطعا خاص ترین سبک می تونه باشه.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه

انگار خیابون تراستِ وره گرفته همه شهر رو و پهن و پهن تر شده. پنج شش تایی زدیم بیرون از ساختمون. صدای خنده مون بلنده. هیچی نداریما. آس و پاس. خوشحالیم فقط از فکرای قشنگ مون که نشستیم دور هم و قرار شد بعد اینکه صبحا رفتیم دوییدیم بپریم  توی آب... انگار همه دنیا شراب شده ریخته توی خونمون. دلمون داره ضعف می ره...

مرا بشنو از دور دلم می خواهدت


با صدای بی صدا

اتاق بوی رنگ و کاغذای نو می ده. یه رنگ خیلی خیلی یواش صورتی که باید حتمن دلت گلبه ایی باشه تا بفهمه پاچیدم به اتاق کارم. کم کم باید مرتب شم. سی سالگی از بیرون باید یواش باشه . دیروز که جلسه تموم شد دستمو گذاشتم روی شونه راستم و گفتم دان. تو یک پل رو با عبورت لرزوندی. اومدم بیرون آب انبه موز خوردم جلوی وزارت کشور و همین طوری که باد عمیق می وزید به درختا کم کم برگا ریختن پایین و قطره های بارون شروع شدن. چه کار باید می کردم ؟ خودمو بردم براش یک پیرهن نخی توسی یواش ِ کوتاه براش خردیم. اینطوری جمعه اصلا معلوم نبود جمعه است. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۸, جمعه

شنبه بارونی ئه

حس کردم از ده صبح راه رفتن و بیرون از خونه بودن تا هشت شب برام کافیه. دلم می خواست برم خونه حتی پیشنهاد دادم ماهی هم نخوریم و فقط بریم پناهگاه. نشستم و پهن شدم روی مبل. بلند شد روبروی آینه های زنبور عسلی وایساد توی تاریکی و حرف زد. می گفت که زمینم رو بهشت کردی دختر... من نگاه می کردمش... می گفت که چه همه چی رو معنی کردی و چه دیکشنری خوبی هستی ... من نگاه می کردم... اون هی می گفت... من هی نگاه می کردم. آدم بعضی وقتا ابراز احساساتش نمی آد. شاید احساسش رفته سر یه جوبی گیر کرده به یه شاخه... مثل یه لباس... اونجا گیره...
دلم می خواست اما نبود و نیست... 

خوابش رو می دیدم با بلوز زردش... اومد خوشحال . انگار از خوشحالی روی پاهاش بند نبود. رفتم سمتش که بگیرمش...سرمست و خرامان طور. گرفتمش دیدم روی صورتش دونه های خون... دستش خونی... گفتم چرا بابا ؟ گفت داشتم می اومدم خوردم زمین. بردمش با مامان دکتر...
این روزا که بارون می آد و بند نمی اد من شدم سد... می خوام که سیل نیاد -:

۱۳۹۶ اردیبهشت ۳, یکشنبه

دلم می خواد برگردم یونان. تسالونیکی. همون جا و همون لحظه که از شنا کردنم لذت می برم و کسی ساحا تقریبا نبود. همونجا که برگشتم به صندلیم و پیرهن توسی مو پوشیدم و فکر می کردم قرار خبرای خوبی بشه اما ته دلم بهش مطمئن نبود. دلم می خواد از یونان بر نگردم و بمونم برای همیشه. دلم یک دنیا می خواد که شش ششم اونو آب تشکیل بده و فقط غرق شم درش. واقعا اگه خشکی نباشه بنظرم بهتره همه چی. تکلیفت همیشه روشنه که زندگیت روی آبه. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

که چه همه ی عمر وقت تاوان دادن رسید جا زدیم، غر زدیمو فکر کردیم حق مون نبود... چه همه عمر نخواستیم تاوان بدیم و جزیی از برنامه مون نبود طبیعتا... دور حوض پارک نیاوران می دوم و دارم نگاه می کنم هنوز توی زندگی یک ریسک های کوچکی هست که می تونه آدم رو از جا بلند کنه. مثل دویست بار در ثانیه با اسکیت زمین خوردن.

۱۳۹۶ فروردین ۲۷, یکشنبه

دور شدن


اندر احوالات منو سوشی اِنا

دارم کِر می کنم. کم کم نم نم بارون زده روی شیشه و صبحه و دارم می رم آفیس. یادم می اد چرا بابا رو نبردم با خودم آفیس هیچ وقت؟بعد می گم عب نداره هانی. تمرینت چی بود؟ داشته ها ، نه نداشته ها ! بنابراین زنگ زدم به سوشی اِنا. خواب بود. گفتم بیدار شدی دوش گرفتی صبحونه خوردی  بهم بگو که ماشین بفرستم دنبالت امروز بیای آفیس من. من کار می کنم تو کتاب بخون. خیلی هم خوشحال شد . مثل بچه ای که ندارم که بیارمش دفتر کارم؛ مامی رو آوردم. الان نشسته رو به پنجره ی برج و داره کتاب می خونه. می گه اما من هیچ وقت نمی تونم جای تو باشم... جای تو کار کنم... می گم چرا؟ می گه خوابم می گیره. یک کم می خندم باهاش و بعد می بینم هنوزم باهاش آلومینیومم اگر تیر آهن نیستم. اما خوب خودش یه قدمی هست برای خودش. 

۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه


خیلی وقت بعد تر یادم می آد عه این روزا هم بوده.. انگار پنجره باز باشه یه باد خنک داره می وزه به دنیا و آدم هیچی تنش نیست جز یه پیرهن نازک حریر گشاد سفید... اونطوری ام... 
رفتم خونه باغ. بهار شده بود. پر از شکوفه... خونه باغ یک تم عجیبی داره .. ضمن اینکه بیرونی ، دورنی... 


استیک درست کردیم. خیلی کم وقت داشتیم توی خونه باغ بمونیم. به سگ ها غذای مفصلی دادم و بعد از صدای آب رودخونه فهمیدم خیلی پر آبه و رفتم دیدم تا نصف پل زیر آبه. فردا صبحش باز به رودخونه سر زدم تا توی روشنایی هم ببینم زیر آب رفتن و آب از سر گذشتن یعنی چی. 
خانم دالوی گفت این هفته مسئولیت پذیری تکلیف توست و شب مامورش را فرستاد تا دو تا ساعت در روز را فیکس کند برای چک کردن و منم اصلا مقاومتی نکردم. می دونم هر جا وادادم باختم ، هر جا دل دادم بردم. 
فکر می کنم لیست آدمای دور و برمونو محدود کنیم به آدمایی که بالای یک ساله ندیدیمشون و ببخشیمشون به دنیا بره بهتر. واقعا بعضیا با تابلوی توی خیابون فرقی نداره بودنشون توی زندگی آدم. فقط یه اسم هستن. یه روز شجاعانه می رم و صاف می کنم این موضوع رو باهاشون. 
اون روز هم با هاید حرف زدم. یک خروار ظرف داشتم برای شستن. دستکش دست کردم و گفتم می دونم چه بد قلق بودم این موقع و چقدر فکر کردم تو سیاهی یک جاهایی ... اما بهم سخت نگرفتی.. دمت گرم... خونت به جریان باشه الهی... 
بعدش حالم بهتر بود.. مهم نیست اون چه چیزایی گفت.. مهم اینه من حرفامو زدم. جای کشیدن طناب حرفایی که یک عمر به دوشمون کشیدیم روی شونه خیلی هامون زخم و زیلی مونده. قبول کنیم ... 


امروز ساعت 4 دانشگاه تهران جلسه دارم. صبح داشتم پشت فرمون با یاروئه توی دلم حرف می زدم یک لحظه دیدم جلوی ماشینم ترمز کرد. دنیا همین قدر خَرَکی کوچیکه . والسلام . 

۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

مساله اینه که واقعیت ماجرا مثل ماهی تابه الان خورد توی صورتم و مثل چینی ها صاف و پخ شدم. چقدر آدم می تونه یهو زیر آبی بره برای خودش و یهو سرش رو بیاره بیرون ماجرا و ببینه عه 3 من چه تابلوی به من توجه شود لطفا دارم. اینطوری که دو روز آف می شی که کسی بهت زنگ نزنه اما حقیقتش اینه که برای اینه که لطفا به من زنگ بزنید و من را تنها نگذارید. اما بالاخره که چی ؟ بالاخره که نفست بند میاد زیر اون مارمووز بازی. بالاخره که تابلوتو می زاری زمین و الان اون موقع ست که باید بری اعتراف کنی. هر آدمی کشیشی ست. برو اعتراف کن فرزندم که انقدر جفتک انداختی. چون صرفا مسئول نبودی. 

۱۳۹۶ فروردین ۱۹, شنبه


خوب فردا یا همون روز پست قبل طوفان شد. یه طور یکه خودم هم خودم رو نمی شناختم. خوب آدم باید منطقی باشه و هر کسی حق زندگی داره و حق هر کسی واقعا به من چه؟ 
همینطوری که می شینم توی خونه به این فکر می کنم که پرنده ها هنوز زنده ان و پرنده ی سفید حتمن منوپیدامی کنه.  از پنجره اشپزخونه یه پرنده می آد تو یک کم راه می ره و چرخ می زنه و بعد می ره سراغ پنجره و پر می کشه. همینطوری پر می کشه و می ره. 

بعضی چیزا واقعا از کنترلم خارجه. مثل ترس آدما. مثلا من با ترس تنها بودن سوشینا نمی تونم بجنگم. با ترس پیدا شدن من برای هاید هم. و ترس دو راهی زاناکس هم... 
سه روز تموم نیومدم آفیس. حسم این بود که بیام که چی؟ منتظر دکتر نشستم بیرون در. حس می کردم شاید یک لحظه افقی بشم. خودم رو بردم توی اتاق و خیلی با شهامت اشک هامو پاک نکردم. دکتر تَکرار می کرد که تو قوی هستی ... قدرتمند... الانم طبیعی هستی... همین هست که باید... بعد گفت باید به زاناکس سلام دوباره ای کنی. می خوای؟ 

حق با کنار کارماست

اعتیاد یعنی «لزوم» و لزوم مزخرفه. یه جوری زندگی کنید که برای الکل و دراگ و سکس و هویج، «شوق» داشته باشید. 
+

۱۳۹۶ فروردین ۱۴, دوشنبه


اینطوری ام که از گذر تاریخ دلم می خواد هیچی نفهمم. غر نمی زنم اما رسما خوب نیستم. ناشکرم؟ بله هستم. اون روز رفتم توی خونه بعد از هشتاد روز برای خودم و فقط خودم آشپزی کنم. کباب تابه ایی می خواستم درست کنم. رفتم به پرنده ی بابا سر بزنم. قلبم هُری ریخت پایین. گوشه ی قفس افتاده بود. توی همه ی این سی سال هیچ وقت ندیده بودم پرتده های بابا بمیرن. فقط دیده بودم وقتی یکی شونو دزدیده بودن چقدر بابا رفته بود توی لک. بعد یه روز که رفته بودیم پارک لاله پرنده هه بابا رو شناخته بود شروع کرده بود به حرف زدن. قشنگ خوشحالی هر دو طرف ( پرنده و بابا) مثل فیلم هندی بود. کاش ادمی می تونست مثل پرنده وقتی صاحبش رو می بینه حرف بزنه. من خیلی وقته انگار صاحبی ندیدم و حرفی هم نزدم. 
برای همین که من هیچ وقت مرگ پرنده های بابا رو ندیده بودم، بلد نبودم الان باید چه کار کنم. یک کم نگاهش کردم و گلوم سوخت. بغض؟ نمی دونم شاید بهش می گن بغض. نتونستم از زاویه خیلی نزدیک ببینمش. تلفن رو برداشتم و خبر دادم فلفلی... لطفا بیاید ببریدش... 
بعد یک سادیسمی توی وجودم افتاد که یعنی بابا هم کنج اتاق افتاده بوده؟ تنها بوده یعنی؟ چرا نتونستم اون روز لعنتی حرفامو بهش بگم ؟ رفتم ببینم فلفلی آب داشته ؟ یه چیزی از درون منو می خورد که حالا شد دو چیزی که از درون منو می خوره. 
اینطوری ام که اینروزا همه چیز به فاک ... نه من از ادما چیزی می فهمم و نه اونا از من. برای همه امروز یک چهارده فروردین معمولیه و من از اینکه نمی تونم خودمو هنوز جمع کنم حرص ناکم. که تا کی؟ که چی ؟ یه کاری کن. نمی خوای گیوآپ کنی؟ از دنیا چیزای بزرگ بخواه. نداد بهت هم بهش یه انگشت نشون می دی بالاخره. آدما رو نفهم دیگه. بسه شونه . داری خودت خودتو می خوری. چی بدتر از این ؟ 


۱۳۹۶ فروردین ۹, چهارشنبه

بابونه را می سپارم به بهار تا با دمای بهار خنک تر بشه. حالا راحت تر می رم زیر تانک. حس می کنم هر لحظه ممکنه انفجاری در پیش باشه و از طرفی هم می دونم بزرگترین انفجارات هم منو از هم نمی پاشونه. همینطوری روی یک خط صاف. وقتی آخرای اسفند پیام میلیونی شدن از بین المللی شدن یک کم قبل ترش برام اومد نشسته بودم توی تخت و غروب بود. هنوز هم مثل همیشه نمی دونم و هیچ بلد نیستم زنگ بزنم با جیغ بگم بابا اونی که می خواستم شد. همینطوری مثل یه جغد آروم پیام رو خوندم و بعد دراز کشیدم توی تخت توسی م. انگار سرم رو فرو برده باشم توی وان آب. یک حال عجیبی شبیه گلهای آبی که برای همیشه دم اجاق گاز لوگان جا موند.
آدم ها فکر می کنند توی عمق فاجعه می میرن اما من شبیه برت پیت بودم توی فیوری. توی تانک خودم. همونجایی که فکر کردم خونه مه و باید بمونمو بجنگم. موندم و انگار هم که برده باشم.
دیروز وقتی برگشتم خونه از کار دیدم فلفلی که نام جدید پرنده بابا بود گوشه قفسش روی زمین کز کرده و ... این سه نقطه همون اسمش رو نبره. پرنده های آدمی رو آدم ها با خود می برن هر جایی که خودشون باشن؟ عجب رسم خریه... من نمی دونستم باید چکار کنم. ترجیحا گوشی رو برداشتم و انگار زنگ زده باشم نعش کش بیاد ببره نعش رو. اونطوری... بعدش کباب ماهی تابه ای رو سماق سرخ پاشیدم و توی ماست، موسیر ریختم و برنج رو دم کردم. زندگی واقعا چه کار کرده با من که دمش گرم چه خوب درد نیومدن رو با سرنگ یک متری فرو کرده توی اعصابم. همه بدنم بوتاکس شده. قلبمم اخمش نمیاد. 

۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

ای کاشِ دلم


معشوقم


سرنوشت


از اون جمعه شب هاست. من می گم آدما در هر شرایطی باید با هم حرف بزنن. بگن. بشنون. فکر کنن. عوض بشن. همه ی حرفم همینه. کمی توی تاریکی نگاه می کنم. معلومه نارحتم. بر می گردم به خودم. معلومه خوشحال نیستم. از چی؟ از موندن. از دور نشدن. از بند. از بلاتکلیفی... 
حرف را شروع می کنم. باید بالاخره روزی پانسمان ها را باز کرد تا خوب شدن اتفاق بیفتد. حتی اگر درد داشته باشد ابتدا به ساکن. 

۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

هشتگ خوشی های کوچک زندگی زاناکس

توی همین روزها بین همه اتفاقای اخیر، دست می گیرم به لحاف غولم و زیر لحاف رو می بینم که چه با یه شلوارک جین سکسی خوشحالم وچه کوتاهیش با تیشرت تنگ مشکیم قشنگه. آدمی که من باشم موی سشوار شده پف دار و فر فر دار طبیعی خودم با رژ زرشکی می تونه برام یک تلاش مضاعف باشه درست وقتی که خیلی خسته رسیدم خونه و دارم می رم که بمیرم بعد یادم می افته اوه قول تلاش مضاعف دارم. بلندمی شم کته زیره و شیوید و کاری می زارم با ماهی دودی و می پرم توی حموم و دوش می گیرم و بعدش یه تیپ خونگی مشتی می زنم. آدمی شدم که توی دقیقه 97 هم می رم توی وقت اضافه با خودم. نتیجه اش شده این که ساعتها می تونم بشینم قصه غصه جدایی و وصل کسی رو بشنوم و توش خیلی کول باشم که آدمه باور نکنه این ور داستان هم من همین بودم. 
کلام، هیچ‌جا به قدرِ مواجهه با مرگ، به قدرِ مواجهه با سوگ، و سخت‌تر از همه برای تسلای عزیزی که عزیزتری را از دست داده، ناتوان نیست. هر کلمه‌ای، هر جمله‌ای، و هر یادداشتی عقیم و ابتر است در مقابل هیبت اتفاقی که افتاده. در برابر عمق اندوهی که سوگوار تجربه می‌کند. در برابر رنجی که از سر می‌گذراند. شاید از همین روست که سوگواری، که خاک‌سپاری و سوگواری پس از آن، آیینی جمعی‌ست. جمعی که کلام در حاشیه‌ی حضورش قرار می‌گیرد و به جای واژگان، بدن‌ها و آغوش‌ها و شانه‌ها حائل تو می‌شوند در برابر رنج.

آن‌که در تنهاییْ خبر مرگ عزیزی را می‌شنود، رنج بیشتری با خود حمل خواهد کرد. آیین حضور در مراسم سوگ، عزاداران را از حمل واژگان فرسوده و مستعمل می‌رهاند و هم‌دلی حضورشان در کنار هم، تسلای خاطری می‌شود بر جان‌ای که سوگوار است. آن‌که در تنهایی به سوگ می‌نشیند اما، تمام وزن اندوه خود را به تمامی بر شانه‌های خود و بر واگویه‌هایش، بر واژگانش حمل می‌کند. و نفس می‌بُرَد.


+

۱۳۹۵ اسفند ۱۶, دوشنبه

او رسمن او را می خواهد


من را از من ببرید


از اون روزاییه که داره بارون می آید.می تونم یک طومار بنویسم از اینکه برای همه تون می دوم، پشت همه تون وایسادم، خیالتون از بابت همه چی راحت باشه، زندگی هنوز خوشگلیاشو داره، آی زندگی سلام، بلا شیطون دلم و ... اما می تونم فی الواقع همون موقع فُحش رو بکشم به خود ِ دروغگوی نامردم. به خود ِ حسودم. چرا آدمیم که دست از سر خودم بر نمی دارم ؟ 

خوبی ِ سوراخ

خوبی ِ دکه هایی که یه سوراخ داره فقط اینه که اون ور ماجرا این ور ِ ماجرا رو نمی بینه. مثلا یعنی چی ؟ یعنی اینکه اون خانومه که می گفت شناسنامه من فقط دستش رو می دیدم که دراز کرده از سوراخ بیرون و شناسنامه رو می دادم بهش. اون نمی دید که من یواشکی بین اون همه شناسنامه آدم ِ زنده ، فقط یه شناسنامه رو که دو تا سوراخ ِ لعنتی داشت رو ماچ کردم. 

۱۳۹۵ اسفند ۹, دوشنبه

مطبخ ناردونه داره خوب می ره جلو. صبح بعد از چایی رفتم رسپی های جدید رو برای سفارش فردا چک کردم. همه شون سر بلند بیرون اومدن. زنگ زدم رشت که برام باقالی برای باقالی قاتق بفرستن. پرسید دیگه چی می خوای؟ گفتن سبزی خالواش و ترش و واش و زنبیل حصیری دلمم رو هم بفرستن. فردا شب باید مرغ مخصوص ناردونه، سه جور سالاد جدید و غذای چینی برای شب آماده کنم. پس فردا هم یک جور دیگه سفارش دارم. تخته چوبی و چاقوی آشپزی مورد علاقه شف رو گرفتم. می خوام شف وقتی غذا می پزه همون آدمی باشه که الکی خوشه. امروز می رم اسفناج تازه از بازار محلی می گیرم. 
آخر پسنجر خیلی منو گرفت. که ما جا موندیم از مقصد و زود بیدار شدیم. اما توی گم شدن باید خودمو پیدا کنم. برای همین ناردونه رو سرپا نگه می دارم. 

۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

روپوش آبی می پوشم. جین آبی. نه برای کسی. برای خودم. بین جلسه ،تلفن زنگ می خورد. داشتم فکر می کردم ارده ام را کجاها بی پایان رها کردم. مثل یک بادکنک. نمی دونم چی را کجا رها کرده ام. فکر می کردم بهشون که نور تلفنم منو به خودم بر می گردونه. یواش می گه مرسی برای دیروز. مرسی برای اینکه عشقت منو توی زندگی نگه می داره. صندلی رو ترک می کنم. امروز آفتاب در شهر هست.