Google+ Followers

۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

همینطوری که می نویسم یکی داره میخونه. چه خوبی تو که داری می خونی. ادم می فهمه سیمش به دنیا وصله.
نوشتیم نه کافه. کم کم و با فاصله رسیدیم. همه مون از یه کاسه سوپ خوردیمو به بیکن هم رحم نکردیم. شب که بیرونمون می کردن که برن خونه هاشون فکر کردم همین چند نفر آدم می ارزن به بقیه. این ور ترازوی جهان سنگین تره. 
طلوع من... طلوع من...
همینقدر که وسط راه یادم افتاد لباس ها رو جا گذاشتیم و خندیدیم و دور زدیم یعنی همه راه رو رفته بودیم. 
گفت دو ساعت دیگه می رسونمت... خسته شدی؟ یک ربع بعد داشت لباسامو آویزون می کرد و رسیده بودیم. بالاخره کسی مرا جایی برد که نمی دونستم کی می رسم و کجا می رسم و همین حالم رو خوب کرد. 
باید می رفتم برای خودم کاری کنم. ترس از ارتفاع داشت منو می کشت و من نشسته بودم تا کارشو بکنه. بلیط گرفتم و وقتی داشتن معلقم می کردم همه جور التماسی کردم که نمی خوام... نمی تونم... اما اونجا هیچ کس گوش نداد بهم و طنابم رو رها کردن و زیر پام رو خالی. حالا من مونده بودم و مفصل هایی که می لرزید. چقدر برای خودم عزیز بودم. چقدر این دوره ریسک برام کار کرد. 
آسمون همون رنگیه که من عاشقشم. توسی و آبی یواش که داره کم کم نور خورشید پهن می شه توش. نور سرخ خورشید. لب ساحل هیچ کسی نیست. هنوز ماه براق و سفید و کامل پشت سرمه. یک نگاهم به ماهه و یک نگاهم به طلوع. همین طوری که دریا داره کار می کنه زیر لب می خونم " هوای تازه ی دریایی می خواد..." . اونور تر کم کم خورشید پیداش می شه و با سرعت خودش رو از عمق دریا جدا می کنه. دیدید طلوع رو انقدر عمیق و ساکت و خاص؟ 

۱۳۹۶ مرداد ۱۶, دوشنبه

چراغ راه

والک می دونید چیه ؟ یه سبزی کوهی که توش گل های درشت بنفش داره و توی پلو بریزی پلو سبز و صورتی و تُرش می شه. دیشب همین که دوش گرفتم و نشستم به خوندن کتاب دیدم بهتره برای شام مرغ و سبزی کوهی و والک و ریواس و آلو با پیاز و سیر بپزم. نتیجه خیلی عالی بود و یک بار دیگه فهمیدم به خود ایمان دارم و ایمان به خود چراغ راهم است یعنی چی. 
سالها بود حتی بعد از اینکه ماشین رو عوض کرده بودم نرفته بودم سراغ چند تا دفتر که پشت ماشینم بود. تصمیم گرفته بودم بیارمشون و بشینم بخونمشون به جای اینکه این همه عمر با خودم بردمشون اونور و اینور. چند تا بودن و بازشون کردم. موضوع بر می گشت به پونزده سال پیش. هر صفحه ای رو باز می کردم پر از حس غم داشتن بود. یه جاهایی زندگی به نظرم خوب بود من از بس رفتم توی بار مسئولیت این و اون تا دردم بگیره. که چی آخه؟ بلد نبودم شاد باشم. مساله از این بوده. یه تعهد که انگار باید ناراحت باشم انگار. بابا راحت باش چته آخه؟ تصمیم گرفتم یک بخش بزرگی از زندگیمو که نصفه نیمه ولشون کردم تموم کنم. برای تموم کردنشون باید جدا شم برم از این بخش های ریز ریز. دفترها رو بستم. کلی نامه لای دفتر ها بود که نوشته بودن دلتنگمن یا ازمن ناراحتن یا دوستم دارن. اون روزا همه تموم شدن برای چی اینا باید بمونن؟ به هیچ وجه! 
آماده شدم و وقتی می رفتم بیرون همه رو ریختم دور. زندگی من یک بخش هایی داری که واقعا عالین:) بهتره برم سراغ اون بخشا. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۵, یکشنبه

گل رز دوم میر سه می زارمش توی تنگ بلور بلند تا نیم تنه قدم. کنار رز اول. همه چیز تکراره اما تکراری نیست. با این حجم خواستن چقدر نخواستم و دووم آوردم. احساس می کنم قوی ترم. وایسادم پای خودم و می بینم داره. لباس می پوشم . دیرتر می رسم و می بینم کسی جایی منتظرم هست. قدم یم زنم خیابان نهم ... هشتم... 

بابا مردِ. سر قولش موند. همه چیز رو درست کرد.

۱۳۹۶ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

نگذار کسی بداند ما چه جوری همدیگر را دوست داریم. نگذار کسی بفهمد عشق یعنی چی. خب؟ گفتم خب. گفت: این چیزها فقط مال من و توست. خب؟ گفتم خب. بند بند انگشت‌هام را می‌بوسید و می‌گفت خب؟ و من فقط نگاهش می‌کردم. اینهمه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود که حالا یکباره همه‌اش بریزد توی بغلم؟ صداش نور بود نگاهش نور بود حضورش نور بود. می‌ترسیدم یکوقت پلک بزنم نباشد، می‌ترسیدم تنهام بگذارد برود و من توی تاریکی گم شوم. می‌ترسیدم. گفت: به هیشکی نگو! خب؟ گفتم: خب.
از خواب که پریدم تمام صورتم خیس بود. دلم پنجره نمی‌خواست، سایه‌های درخت نمی‌خواست، گوشواره نمی‌خواست، صدای سورملینا می‌خواست که توی سینه‌ام می‌سوخت مثل آتش که حجم اتاق را پر کرده بود. تب داشتم. دلم آب یخ می‌خواست. گفتم یه قرص تب‌بر داری؟ جوابم را نداد. توی بغلم خوابش برده بود.  دست به موهاش کشیدم گفتم: عزیزم، عزیزم!

+
- خیلی دل برات تنگه
+اوهوم می فهمم
- چه خوبه که می فهمی

نامه ای برای

برای خودم دمنوش زیره، چای سبز، لیمو عمانی،به لیمو و سنا گذاشتم روی میز. ناخنارو رنگ کرم یواش زدم. آرمان می گه دردا که دوری... می خوام نامه بنویسم. برای کجا؟ معاونت محترم توسعه 
برگشتم خونه از پیش بابا. مستقیم رفتم توی تخت. زیر باد کولر. زاناکس زدم. چشمهامو بستم. بابا بهم قول داده همه چی رو درست می کنه. 

۱۳۹۶ مرداد ۶, جمعه


مامان زنگ زد. غروب جمعه بود. فقط تونسته بودم زنگ بزنم به میم. گفته بود بپرسم چیزی ازت؟ گفتم نه اصلا. گفت پس بیا اینجا. جلوی پنجره قدی خونه میم وایساده بودم رو به کوچه و می گفتم وقتایی که بارون می آد بمون خونه و نرو سرکار. اون می پرسید خودوس درست کنم یا گل گاو زبان؟ خودوس عزیزم... مامان زنگ زد گفت دارم می رم امامزاده. گفتم عه چه خوب. عصر جمعه است کاش برای منم 14 تا نمک بگیری بزاری اونجا. خیلی جمعه بود. 
به علی که باور دارم وقتی می گفت خیلی سخت جایی گیر کردم و چشماش پرآب شد. تونستم فقط بگم می فهمم و اون یه نفس راحت کشید که چه خوب که می فهمی. اما اونم می فهمید؟ 
وقتی می رفت یهو برگای خیابون ولیعصر شروع کردن به ریختن. خیلی واقعی وسط پاییز برگا می ریختن. 

بیچاره

همونجایی که از گوشه ی چشمت می بینی طرف داره می آد سمتت همونجا دقیقا می خوای بزنی دنیا وایسه. نچرخه. چرا؟ چون نمی دونی اگه بهت برسه باید چی کار کنی؟ نمی دونی اگه بخواد بره باید چیکار کنه؟ نمی دونی برسه کاش زودتر یا کاش نره و بمونه همیشه؟

۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

وقتی با خودت صحبت می کنی تو را می بینم

اولین غذا پختن و اولین باری که طولانی و تنها تصمیم می گیری بمونی خونه یه حالی داره.  با کتاب می رم توی تخت. خوابم می بره طولانی جای همه شبایی که پریدم از خواب یا دیر خوابیدم. بعد سینه مرغ و جعفری و کمی نعنا و پودر سیر و رب انار می ریزم توی قابلمه غولم و دو پیمونه برنج ایرانی دم می کنم و می رم زیر دوش آب گرم. 

زیر دوش آب گرم همون جاییه که خود واقعی مو بردم همه ی اینروزا. وقتی بدنم درد می کرده، وقتی ترک آغوش کردم، وقتی خسته بودم نیمه شب از کار، وقتی دلم می خواسته توی بخار حموم از شونه چپ به شونه راست بشم. امروز از امور حقوقی اومده بودن آفیس می گفتن شما چقدر وزن از دست دادید. از اینکه متوجه شد نترسیدم از "از دست دادن" ترسیدم. گفتم آره . 
زیر دوش فکر می کنم خونه تمیزه و گلای سفید گلبه ایی الستر که بلندن بیرون توی گلدون چشم به راهن. بعد فکر می کنم  خوب یک بار برای همیشه سعی ام رو بکنم که برم . نتیجه اش مهم نیست. از نتیجه کلا خسته ام. از اینکه چشم بدوزم برای نتیجه حتی مهربون باشم خسته ام. ترجیح می دم ساعتها توی خلوت خودم هر چی ام با خودم باشم. 
می پیچم موهامو توی حوله. همه لباسای پشت در رو جمع کردم. همه جا خلوته. شیخ مرادی زنگ زده که بریم با هم شهر کتاب کافه کنیم ندیدم. مال چند ساعت پیشه. خونه بوی مرغ و جعفری می ده. زنگ می زنم وکیل. خیلی کوتاه و مختصر. مدارک.. مدارک... خوب خدافز. 
توی کاناپه می چپم غذا می خورم با ماست به قدر کافی. ماست دلم رو نرم می کنه. همینطوری که ثابتم کرات و سیارات و ستاره ها و زمین داره حرکت می کنه. به اینا فکر می کنم تا خوابم ببره. 

۱۳۹۶ مرداد ۱, یکشنبه

گاهی ما فکر می کنیم او رفته است و باید باز گردد ولی  نمی دانیم او مانده تا ما دنبالش بگردیم. مثل پسر بچه ای که زیر میز پنهان شده.
ساعت رسیده به بامداد. هنوز بیداریم. چند بار شنیدم که تو بهترینی.. ایده آل ترین... اما چقدر برای خواستن و داشتن و نگه داشتن  ایده آلها تلاش کردی عزیزم؟
توی نمی دونی خواستن تو چقدر درد داشته که نخواستنت آدم رو پودر کنه ؟ 

خودم را مرور می کنم


جای خالی بابا اندازه همه دنیا بزرگ شده و هر لحظه حس می کنم شاید کره زمین منفجر شود از این جای خالی. از اینکه در را باز نمی کنه و نمیگه که خوب بابا چه خبر؟، قلبم از جا کنده می شه.
یه روزی بی هوا یک شنبه هم می رسه. روزی که فکر نمی کردی بیاد. خیلی معمولی میای دفتر کارت. در رو از پشت قفل می کنی. تا از دستت بر بیاد هم  صورتت رو پاک می کنی. نزدیک ظهر حوالی دور بینی و چشم ها سه لایه از پوست برداشته شده و تو عادت کردی به فین فین. انگار که تازه فهمیده باشی یعنی الان کجاست؟ 

۱۳۹۶ تیر ۲۷, سه‌شنبه




من را به من بخواهانید 
من، من را نمی خواهد.
گفت هیچ چیز بدتر از اون نیست که یهو خودت از درون به خودت بگی چه خوب شد، خلاص شدم! اما روت نشه اینو به هیچکی حتی خودت با صدای بلند بگی. 

دو نفری ها بهترین دستاورد زاناکس است


دو نفری ها خرترین تایتل زاناکس است


کاش صبح ابد بود

ساعت دوازده و نیمه شبه که می خوام برگردم خونه. ه می گه قول می دی تا پنج شنبه بری پیشش؟ با سرم تکون می دم که آره. همه جای خوندن نامه خیلی روون خوندم انگار دارم ابلاغیه وزارت محترم رومی خونم اما اونجاهایی که توم جاش سوراخ بود اول صدام گرفت، بعد صدام لرزید، بعد مردمک چشمام انگار ورم کرد، بعد یک کم دنیا رو تارتر از قبل دیدم و بعد سُر خوردن پایین در حالیکه به خوندن نامه ادامه می دادم... دارم ادامه می دم به تمام تلاشی که نمی دونم بیهوده است یا نه. 
 ساعت دوازده و نیمه شبه و حس می کنم قلبم قُر شده یه جاهاییش. زورم نمی رسه فوتش کنم درست شه. احمقانه دارم تلاش میکنم. دیدم میخوام خلاف جریان همیشه یعنی منتظر بودن تلاش کنمو می خوام دیگه اون آدمی باشم که منتظر نیست برای همینه که دارم سعی می کنم عجله کنم که نکنه یهو کیش ومات بشم و باز همونی بشم که منتظر موند و آخرش به خودش گفت بازم خاک بر سری شدی. 
ساعت دوازده ونیمه شبه خیابونا هنوز خیلی شلوغن. می رسم خونه مثل یه ربات می رم کولر رو روشن می کنم می رم توی تخت. نور گوشی رومی گیرم توی اتاق فکر می کنم الان چه وقتشه آدم بفهمه چرا همه ی عمر آهنگ "برادرجان نمی دونی ..." داریوش رو چه دوست داشته. بعد بغضم می گیره. میم مسیج می ده چرا ساعت دو ونیم صبح بیداری. می نویسم هنوز نمی بره خواب مرا... بر می گردم آشپزخونه و به پشتوانه زاناکس بر می گردم توی تخت تا صبح.  
آن روز دوشنبه بود.

۱۳۹۶ تیر ۲۳, جمعه

هیچ مگو سکوت کن... دم مزن از نگاه او

رقصنده طناب را از این سو گرفت. چرخید و تابید. انگار که نخواهد و بخواهد. بین دادن و ندادن بود. بین نبستن و بستن. تا به جایی که رفت و سر آن ور طناب را بست جایی. آخ از بستن... 
کمی بعدتر که به صحنه برگشت تاب خورد... پیچ خورد... 
درد؟ اومد... 
خوش؟ اومد... 
تا به اونجایی که می دونی باید از بندی که خود به دست خویشتن بستی برهی... درد؟ بیشتر هم از قبل... تا جایی که نمی شود مستانه بگریزی... باید بروی قصه ی طناب را از سر و از ته بشکافی... همه آنچه ریسیده بودی را باز کنی .. 
این بار کشش به سمت نخواستن و باز نشدن و از طرفی خواستن و رهیدن بیش و بیشتر می شد... می رفت و بر می گشت... می پیچید به خودش... اوضاع به کامش نبود... زانوهایش خم می شد و می خورد به زمین و باز روی پا می ایستاد و افتاد و خیزان همه آنچه خودش بود و همه او بود را باز می ستاند... درد به دور خودش می پیچید و خودش به درد می پیچید ...آخر قصه؟ همان ابتدای بند بود که گره گشایید و از درد رهید ... 
آیا این پایان رندی است؟ که نیست بالله... از او سایه ای می ماند به پرده... یادی خاطره ای با همه ی بندها ... اما سایه ها که آزادند و در نهایت به عروج می برند او را . 
در پایان نمایش نوازنده تار می زند ... او مدت زمانیست که اشک از دیده اش رفته و خودش از اشک دست شسته.

در تفسیر نمایش تار و دیوار
رقصنده:سروش کریمی نژاد 
آهنگساز: پیمان خازنی 

۱۳۹۶ تیر ۲۱, چهارشنبه

آیدا راست می گه 
از وبلاگ آدم که نباید بفهمی الان توی برک آپم یا رابطه. از قلب آدم از مردمک چشم آدم باید بفهمن. 

باید برم برای خونه کمی گل بخرم. خونه رو جان تازه ای ببخشم. اگه نبخشم کی ببخشه؟ 
باید برم برای غوره ها و آلبالوها قصه رو تعریف کنم. منتظر نمونن. کپک نزنن. 
دو تا دست دارم به علامت نه ، نکنید لطفا گذاشتم روی دوشم که هیچ بار اضافه مسئولیت نگیرم. نمی خوام. مهر زده شدم. نمی خوام واقعا.  به سوشی انا گفتم کاراشو بکنید فقط بگید کِی بیام برای امضاها. چه اهمیتی داره واقعا. 

اینروزا به اون کتابخونه توی اینستلرر فکر میکنم. کدوم کتاب می افته؟ چه معنی ایی داره؟کی میخواد بهم چی بگه ؟ 
اینروزا دلم می خواد یواش برم اما تند بگذرن. روزای بایدِ بودنم تند بگذره. 
اون روز ب می گفت کجاها دوییدی و پنج سانتی متری خط پایان وایسادی و موفق نشدی... یهو همه کره زمین به سرعت نور چرخید جلوی چشمم.. دیدم عه عه چه همه جا! توی تیم که بودم دقیقه آخر توی آخرین بُرد رفتم که رفتم... توی زندگی توی آخرین دور مسابقه وقتی داشتم می رفتم که تموم کنم نسبتم رو با دنیا یهو همه چی رو یا فرو ریختم یا فرو ریخت اما مهم اینه که رفتم که رفتم... سر کنکور درسای آخر خسته شدم و احمقانه خوابم گرفت و رفتم که رفتم... برای اسیست کردن مرحله اخر رفتم که رفتم... همه جا همین بوده... کاری کنیم که لطفا دیگه نباشه. 

۱۳۹۶ تیر ۱۸, یکشنبه

صبح که بیدار شدم دیدم قدم هنوز +170 هست و اینکه 6 کیلو وزن کم کردن آرزو و سعی خیلیهاست. شکمم کاملا تخت و پاهام بسیار زیبا هستن. دارم می رسم به وزن ایده آلم. موهام مشکی با چند تا تار سفیده و سالمه . دندونام همه سالمو سفید و مرتب. انگشتام کشیده و بسیار سکسی هستم. همه اینا یه طرف. مهم اینه باور کنم باید روی پا نگه دارم خودم رو باید روی ریسکی که کردم بمونم. به نظرم آدم وقتی بخواد به چیزی برسه می رسه. 

همینطوری که دارم پیرهن سورمه ای گل صورتی ریز ریز رومی پوشم  و موهامو سشوار می کنم فکر می کنم زندگی چه احمقانه ادامه داره 
یه تِرَکی از آقای ابی هست که می گه وقتی دلگیری و تنها... بیست دقیقه فقط همینو می گه... وسطش می گه زنده باشی... بعد می گه خستگیم در رفت.... بعد تر می گه آخیش... وایمیسه همه باور کنن که بابا توی این حال باید زنده باشی.. وایسی خستگیا بره...
آدم بره بوسش کنه.

۱۳۹۶ تیر ۱۷, شنبه

بالاخره پیدا کردم اونجایی که می تونی داد بزنی آهای خبرداد خوابی یا بیدار ؟ کسی هست مثل من پهلو درد داشته باشه مثلن بعد اونایی که پهلوشون درد داره می آد می گه بله بله من بودمو یا منم الان مثل تو پهلوم درد می کنه. همونجایی که یه روز نوشته بودم بعد از دیدن فیلم برف روی کاجها که کاش ادمایی که توی سینما این درد رو داشتن بشینن توی همون تاریکی با هم بگن چه بر سرشون اومده و چطوری رد شدن از این ماجرا. اینطوری ام الان که توی این سندروم پرش از ارتفاع آدما می نویسن می فهممت. منم همینطورم الان. من کمکت می کنم. اگه خوبی کمکم کن. 

۱۳۹۶ تیر ۱۶, جمعه

انقدری با خودم روراست هستم که بدونم دلتنگم، و یک تکه از روحم را از دست داده ام اما می دونم که رابطه برای من یواشکی کار نمی کنه. یعنی تا وقتیکه یک نفر نمی دونه احساس مطلق دوست داشتن اصلا قابل پنهان کردن نیست من بیخود و بی جهت می مونم توی رابطه. 
اینروزا از خواب که بیدار می شم دستامو قلاب می کنم دور شونه هام و از خودم قدردانی می کنم که یک بار دیگه فقط من موندم برای من توی این پیچ و تاب. بعد به طور طبیعی حس می کنم توی دلم ماشین صد کیلویی رخت شویی روشن شده و می گم بهش می دونم که یک روز از همین روزا تو هم خاموش می شی.
 شب تعطیل خودم رو بردم تئاتر. نه که خیلی خندیده باشم چون ذاتا من در مقابل خنده خیلی مقاومت درونی دارم. بابا هم همینطوری بود. سعی می کرد همه توانش رو بزاره که نخنده اما یک جاهایی خنده از چشماش لو می رفت. تئاتر تموم شد دیر وقت رسیدم خونه و دیدم به پلک بر هم زدنی روزگار آدمی عوض می شه. انگار که طوفان نوح اومده باشه و همه آدمها و سرخوشیهات رو ببره و بگه بازی از سر و از صفر شروع کن. 
در چنین احوالاتی آدمی که هر کسی باشد به نظرم تا مدتی گنگ و گیج است تا سر نخ خودش رو پیدا کنه و شروع کنه به ادامه. یادمه همیشه کتابم رو که مرور می کردم برای نوشتن یک جاهایی هاید می گفت چه پایانش خوشه آیا خودش می دونست می خواد فقط یک فصل باشه ؟ می دونست من می تونم و تحمل دارم این قصه رو ادامه بدم ؟ حتمن یه فکرایی با خودش کرده بوده چه می دونه آدم. 

۱۳۹۶ تیر ۱۰, شنبه

فعل ِ بی خدافظی رفتن خیلی فعل است

قشنگ مثل این دیونه ها شدم. اما حسابی خوش استایل تر. نه توی لباس. بی لباس. هنوز حوصله ام نگرفته لباس با لباس ست کنم. هر چی دم دستم باشه می پوشم می زنم بیرون. حسابی جمع و جور و لاغر شدم و فکر می کنم فراق هر چی داره چربی پروری نداره.
صبح که بیدار شدم غلتیدم به راست. سمت چپ خالیه لعنتی. مثل این دیوونه ها خیلی بی هوا دیدم دارم گریه می کنم. بعدش بلند شدم شروع کردم زومبا. اصلا ربط داره حالم؟
همونطوری یک لحظه فکر می کنم عه عه دارم خوب می شم می بینم وای رسیدم ته کوچه ی بن بستی که دستم هیچ جا بند نیست. مثل بیچاره ها می شینم کف زمین. همین که همه ی این پروسه داره می گذره حالم رو جا می آره. آدمه دیگه. اگر رفت رنگ تعلق گرفت باید حواسش باشه فکر زمستونشم باشه. من نبودم. مثل یک دیوانه ی آشفته آزاد رسوای رها فقط تازیدم و خاطره ساختم. همون خاطره های خوب مثل یه خونه چوبی درختی جلوی چشمام می سوزن و من نگاهشون می کنم.
این صبح که می اومدم دیدم میم نوشته به خودت بگو رفت که رفت. گفتم باشه رفت که رفت و یاد تموم ِ فعل ِ رفتن خیلی فعل است های زاناکس افتادم 
می ترسم سر بزارم روی شونه تو
یه وقت خراب شه سقف خونه ات 
حافظ پیغام فرستاده دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده .
میم زنگ زده که یک جا نبودن مقد را مجزا می کند.
مون نوشته اولیت جانم ، اولویت!
ه نوشته بالاخره که می تونی.
میم می گه این درد مال زمینه. کار زمینه.
خودش هیچی ننوشته. هیچی نگفته.
من دهنم باز مونده. 

۱۳۹۶ تیر ۷, چهارشنبه

روح خردسال من
سال‌های سال
کودک ساده‌ای بود
که باور می‌کرد کلمه
خداست
روزگار
قطار تاریکی بود
که روح مرا زیر گرفت.
روح خردسال من کودک است هنوز
کودکی زخمی
زخمی‌تر از تن تو
به قطار رفته نگاه می‌کند
مغبونِ تبذیر عشق
مبهوت این روزگار
از پنجره می‌پرسد:
شام آخر
یادت هست؟
ما
دو نفر بودیم.

+

۱۳۹۶ تیر ۶, سه‌شنبه

throw hell

از یه جایی که فهمیدم باید وایسم پای ارزشهای خودم شروع شد همه چی. اونجایی که فهمیدم اگر می گم صداقت ارزش منه باید خودم در همه جای دنیا صادق باشم و این برام سخت تر کرد کار رو اما اونجایی که می بینی عزیزترین آدمت روی ارزشت نیست همون جاییه که یه برش روی تنت هست و تصمیم می گیری بخیه کنی ماجرا رو تا برای همیشه این زخم از بین بره ، حتی اگر جاش بمونه. 
قصه رو تعریف کردم به قدر کافی توی ذهنم و نوشتنش اینجا بهم خیلی الان کمک خاصی نمی کنه. 
وایساده بودم با کاف حرف می زدم که توی یک روز در یک لحظه از زندگی میبینی باید کفشاتو بپوشی و ادامه بدی به مسیرت. توی کتاب چه کسی پنیر منو جا به جا کرد موشه که کفشش گردنش آویزونه و آماده ادامه مسیره حتی وقتی فکر می کنه رسیده رو تعریف کردم و حسم اون لحظه این بود حتی وقتی کفش نداشتم حس کردم باید برم... پا برهنه ... در اوج خوبی... همونجایی از رابطه که داشتی آماده ی پرواز می شدی می بنی بر اساس نیروی جاذبه محکوم به سقوطی و سقوط  ممکنه صعود باشه و تو خری اون موقع و نمی خوای بفهمی ... باید پا برهنه راه بیفتی و بری ... مثلا مثل استیو جابز که اپل رو گذاشت و رفت... جایی که به دنیا آورده بودش ... خودش زاییده بود اما بخیه کرد و رفت از صفر نقش زد زندگی رو. شاید توی مسیر رفتن با همون کله کچلش و همون لباس سیاهش گریه هم کرده باشه، یه شات هم زده باشه یا هر چی . اما اسیر اون لحظه ی رفتن شدن و موندن و در جا زدن هیچی رو درست نکرده هیچ وقت و نمی کنه. 
نمی خوام بشمارمش روزارو که بگم چند روز شده. اینطوری نگاهش کنم که زندگی یک فرایند به هم پیوسته است و روزها و اتفاقا و آدمها از هم گسسته نیستند حالم بهتر می شه و توی این چند روز خیلی از خودم کر کردم.
 جوری که هیچ وقت تا حالا خودمو ندیده بودم و همه ملاتی که این مدت با ورک شاپ ها درست کرده بودم و کاردستی ساخته بودم دیدم چه واقعی هستن و به کارم اومدن. فصل از هاید که اتفاق افتاد یک دفتر سبز آبی متوسط یواش رو برداشتم و همونجا توی ماشین نوشتم من که به دریاش زدم... درست صفحه ی اول... خیلی شوالیه قرمز طور. از درون جرحه جرحه ورم می کردم اما خون نمی اومد اما درد؟ آره خیلی رفیقم ... خیلی ... نیم ساعت بعدش کنفرانس داشتم می تونستم کنسلش کنم اما فکر کردم آخه آدمی تو؟ الان کنسل کنی یعنی تسلیم یک بازی کوچیک شکست خوردگی شدی. رفتم حرف زدم و از اونجا زنگ زدم پدر خوزه . 
پدر خوزه جان میشه امشب؟ گفت برای تو همیشه میشه. پس شد. رفتم و برگشتن به خونه فرآیند بسی سخت است وقتی اصلا اسباب فصل رو نچیدی و آماده اش نبودی. تجربه دوم این اتفاق بود. خوب حقم بوده طبیعتا. کلید در توی قفل در با اسلوموشن ترین حالت ممکن چرخید و قلبم توی انگشت کوچیکه پام بود. رفتم توو . وای یادم افتاد توی خرید دیروز اون ژامبون بوقلمون دودیه ... آییییییییییی... نه نه فکر نکن. خره فکر. با نور کم خودمو بردم توی تخت. به اعضا و جوارح خونه فکر نکردم. خودمو فرو کردم توی پتوی با شرف غولم که هیچ جا منو تنها نزاشت..... وووی پتوی با شرف رو اونروز توی قلهک با هاید ....آیییییییییی فکر نکن فکر خره تورو می کشه .... برای خودم روز رو با همینه که هست و باید بتونی تمومش کردم. زاناکس هم زدم به زاناکس. 
با خودم فکر کردم به کسی بگم الان که چی؟ خودم با خودم اول باورش می کنم و بعد کم کم. حالا همینطوری که دارم شبونه ایمیل مترجم پس از جدایی رو جواب می دم با خودم فکر می کنم چقدر ساپورتر از همه دنیا برای خودم دارم جمع می کنم. متفاوت تر از همیشه. اما درد همون درد با دوز متفاوت. 
پا برهنه راه افتادم، پامم خون اومده تا حالا. خودم رو برداشتم بردم. آدمها یا برای داشتنت ریسک می کنند و یا می نشینند و رفتنت را تماشا می کنند. 
.I try to dont miss you but I still do 

۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

دیدم اگه من نکنم کی بکنه؟ یه وقتایی واقعا همین فعله. زنگ زدم امروز وقت داری یک ساعت همو ببینیم. منتظر بود گفت آره. چرا آدما منتظر می مونن آخه؟ برو بزن بکوب سهمت رو از این دنیای لعنتی بگیر لامصب. خلاصه که آماده شدم برای اومدنش. منگوی مشکی پوشیدم. موهامو از فرق باز کردم کشیدم پشت سرم گوجه کردم. ارایش سیاه بدون ماتیک و عطری که خودش خریده بود رو هم زدم. آدما بنظرم با بوی عطر مورد علاقه شون رام می شن. نمی شن؟ می شن! 
رسید. معلوم بود که زیر این همه سر سختی و فشار من شونه هاش درد می کنه. خیلی آروم بغل داد و نشست. اول خوب گل های روی کانتر رو دید که تازه است. شاید با خودش فکر کرده کی اومده گل آورده، یا خودم کی حالم خوب شده که گل خریدم؟ بعد چند بار به هم گفتیم چه خبرو به هم گفتیم سلامتی هیچی اما هر دو می دونستیم خبرمون بوده که بی روی اون یکی آرومی نبوده. خیلی واضح. خوب من دیدم باید معذرت خواهی کنم که رفتم وایسادم روی ارزشهاش و زدم پاره و پوره کردم شون. دیدم چشم توی چشم می تونم انجام بدم این کارو اما گوش روی قلب بهتر جواب می ده. گذاشتم سرش رو روی قلبم و گفتم ببخشید که نتونستم درک کنم داری از ترس هات رد می شی و ببخشید که همه ی اون چیزی که خودم مسئولش بودم رو انداختم به دوشت و نشستم کنار و نگاه کردم. بعد انگار خیالش راحت شده باشه که می تونه از من نترسه، گفت مسئول بودم که نتونستم از ذوق داشتنت بگم زندگی ممکنه گاهی چه سخت باشه و ترسیدم هیچ وقت نداشته باشمت. همین طوری کم کم اوضاع رو به بهبود رفت. لباس پوشیدیم رفتیم بیرون چرخ زدیم باقالی پلو با ماهیچه خوریدم و برگشتیم خونه. یه طوری که درک کرده بودیم هر چی بشه بشه، دوست که هستیم. 

شد یکسال از آخرین عکس. پارسال که لباس گشاد گوجه ای پوشیدم و شبونه توی راه برای مامان گل خریدم بابا هم بود. به همین سادگی یک آدم عزیزترینت از توی قاب روزگار برای همیشه حذف میشه. 

۱۳۹۶ خرداد ۲۸, یکشنبه

در آینه


قول دادم به خودمو به شش نفر بشینم قول ماجرا رو بنویسم. از همان نگاه زُل شروع کنم که به چی فکر کردم و توی سرم چیا رو مرور کردم. همین قدر ساده و همینقدر سخته. ولی هیچ راهی جز این ندارم. همین جا بمونم هیچکی حتی خودم صدای خودمو نمی شنوم.

۱۳۹۶ خرداد ۲۲, دوشنبه

نگاههایی که خودت از توی چشمت حس می کنی داری برق می زنی و زل زدی و داری پشت صحنه یک فروپاشی رومی بینی، هیچ وقت از جلوی چشم خود آدم نمی ره. از اون سر نگاهها بود. داشت داد می زد که ایکس و ایگرگ تاج سرم هستند و من فکر می کردم الا یا ایها الساقی... نگاه می کردم روی صحنه آهسته همه چیز رو می دیدم ... تموم که شد فکر کردم خوب هانی دیدی ؟ آره دیدم اما الان نمی تونم باهات حرف بزنم خوب؟ خوب! به سکوت گذشت. حرفی نمی مونه که . می مونه ؟ 
وقتی توی یک بازی دو طرفه خواسته هات رو می گی و می شه محکوم ماجرا فکر می کنی با خودت که اصلا وات د فاک . ماست تراپی کردم. خوابیدم و چند باری بین خواب بیدارم کرد؛ از بس توی خواب داد می زدم و ترسیده بودم. چرا همه دادهایی که توی بیداری نزدم، توی خواب توی گلوم خفه می شن؟ اینجا همون جایی بود که با خودم مهربون شدم که حالا که می خوای ترک کنی هر کاری دلت می خواد بکن. چپیدم توی سینه اش وقتی دستش رو از زیر گردنم رد کرده بود. بوش همون بود و داشت روی سرم دست می کشید. یک بار وقتی داد می کشیدم توی خواب بیدارم کرد و گفت نترس من اینجام. نترسم؟ واقعا؟ اینجایی؟
 به همه چیز در یک صحنه آهسته شک کردم و همه باورهام ترور شد. چه قدر به خودم برای ادامه راه نیاز دارم. حتی اگر قرار باشه بشینم یک مسیر بسیاری رو و همون نشستن عین ِ مصداق طی طریق باشه. برای همین این بار از خداحافظی باید خیلی زخم با خودم حمل نکنم. 

۱۳۹۶ خرداد ۲۱, یکشنبه

دکمه قرمزه

برای این‌که در سرزمین گَل و گشاد نسبیّت گم نشم، یه اشل ساده رو مد نظر قرار می‌دم. «هر آن‌چه بر خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز مپسند». یه اشل ساده‌ی انسانی. معمولا در غالب موارد جواب می‌ده. یه جاهایی اما اینم کار نمی‌کنه.

تو برنامه‌ی «مومنت‌س آو تروث»، یه قسمتی بود که مجریه از اول اعلام کرد این قسمت حتا برای منِ مجری هم توو ماچه. مومنت‌س آو تروث یه برنامه‌ی تلویزیونیه با جایزه‌ی نیم‌میلیون دلاری؛ به شرط این‌که راست بگی. در حضور خانواده و دوست و آشنا و آدمای عزیزت و دشمنات و کل مردم آمریکا و چه بسا دنیا بتونی راست بگی. تا این‌جاش به نظر ساده و بدیهی میاد. این که یه آدم تصمیم می‌گیره فارغ از اعمالی که انجام داده، و فارغ از پیامدهایی که ممکنه براش داشته باشه، به هر قیمتی راست‌شو بگه. حالا به خاطر پول، به خاطر هیجان، به خاطر تطهیر نفس یا هر دلیل دیگه. تو انتخاب می‌کنی که نو متر وات راست‌شو بگی. دتس ایت. یه جایی اما، یه سوالایی، از راست‌گفتن و دروغ گفتن فراتر می‌ره. مرزهای جدیدی رو رد می‌کنه. تو همین قسمتی که دارم می‌گم، یه دختره شرکت کرده بود به همراه پدر و مادر و خواهر و برادر و همسرش. دختره منیجر یه بیوتی سالن بود. تو سوالای اول، که سوالای آسون برنامه‌ست مجری حین گپ خودمونی ازش پرسید به نظرت آدم درستکاری هستی؟ دختره جواب داد آره. بلافاصله سوال برنامه رو مطرح کرد که این بود: آیا از جایی که مسئولیت‌ش به عهده‌ی تو بوده پول دزدیدی؟ دختره جواب داد آره. خب دختره جواب برنامه رو درست داد، اما پارادوکسه هم بود دیگه. طی سوالای بعدی، معلوم شد دختره ته دلش همسرش رو (که یه پلیس بود) سرزنش می‌کنه که باعث شده معاشرت‌هاشون محدود شه. معلوم شد روز ازدواج‌شون هنوز عاشق دوست‌پسر قبلی‌ش بوده. معلوم شد بعد از ازدواج، با مرد دیگه‌ای به جز همسرش خوابیده و حتا از دوست‌پسر سابقش دعوت کرده بودن بیاد تو برنامه با این سوال که «اگه الان ازت بخوام همسرت رو ترک کنی و بیای دوباره با من باشی آیا حاضری این‌کارو بکنی؟»، که در جواب این سوال، خواهر دختره «دکمه‌ی قرمز» رو فشار داد. دکمه‌ی قرمز مال وقتیه که یکی از دوستات یا بستگانت صلاح می‌دونه تو به اون سوال جواب ندی و به زعم خودشْ تو رو از اون مخمصه و عواقب احتمالی بعدی‌ش نجات می‌ده. دکمه‌هه رو اما فقط یه دفعه می‌شه فشار داد و بعد از اون باید به تمام سوالا جواب بدی وگرنه پولی که بردی رو می‌بازی. سوال بعدی این بود که آیا  بعد از ازدواج با کسی به جز همسرت خوابیدی؟ دوربین می‌ره روی صورت شوهرش، پدر، مادر، خواهر، برادر، خود دختره. و دختره جواب می‌ده آره. مجری از شوهره می‌پرسه چه حسی داری؟ به نظرت وقت‌ش نیست مسابقه رو ترک کنه؟ پسره می‌گه نه، دیگه حرفی نمونده واسه زدن. حرفی نمونده واسه نگفتن. سوال بعدی اینه: آیا به نظر خودت آدم خوبی هستی؟ دختره جواب می‌ده آره. ولی مسابقه جوابش رو دروغ اعلام می‌کنه. این‌جا همون پاشنه‌ی آشیل آدماست. آدم به زعم خودش بزرگ می‌شه و عوض می‌شه و مسئولیت اعمال و رفتارش رو به عهده می‌گیره و الخ، پای همه‌ی عواقب کاراشم وای میسته؛ یه جاهایی اما، یه گوشه‌های پنهانی ته دلش، اگه ازش بپرسن آیا آدم خوبی هستی یا نه، پاسخ درست رو بلد نیست. یا فکر می‌کنه که بلده، اما می‌بینه داره خودشو گول می‌زنه.

اون‌جاهایی که می‌گم ممکنه حتا اینم کار نکنه همین جاهاست. همین جاهایی که دیگه پای اکت در میون نیست. پای احساسات در میونه. احساسات و عواطف انسانی. با تمام پیچیدگی‌ها و پنهان‌کاری‌ها و زوایای عجیب و مختلفش.

لذا در بهترین حالت، من فوقش بتونم بهت بگم کاری رو که حدس می‌زنم ممکنه ناراحتت کنه انجام نمی‌دم. در حالی که نه قطعیتی وجود داره تو واقعا ناراحت می‌شی یا نه. نه قطعیتی وجود داره که حدس من درسته یا نه. و نه حتا قطعیتی وجود داره که آیا من به شعار خودم وفادار می‌مونم یا نه. آیا به وفاداری‌م در اون لحظه اعتقاد دارم یا نه. و آیا اعتقادم واقعیه یا فیکه؟ اگه دستگاه دروغ‌سنج بهش وصل کنن بوق می‌زنه یا به خیر می‌گذره؟
+

خوشم انقدر خوشم زبون ازش قاصره ولی اونوری

 زاناکس ِ روحانی درون رفته یه جایی گم شده که نمی تونم پیداش کنم. غر هم می زنم. ایراد هم می گیرم. پاره هم می کنم. خوش اخلاق هم نیستم. انگار هیچ وقت من نبودم این سالها و یا یه خواب زمستونی بودم که بیدار شدم و نمی تونم از پس غول درون هم بر بیام الان. 
کسی هم نیستم که چادر ببندم به کمر و هدف هام مثل فنر صبح ها از تختم پرتم کنه پایین. صبح ها فقط ریمایندر ساعت رو تمدید می کنم و باز تمدید می کنم. ورزش؟ نچ! کُچ اونروز زنگ زد. کسی که دو سال پیش پوست مبارک رو تا ساعت 11 شب می کند و سرحال تا سه صبح بیدارم نگه می داشت. قاعدتا جوابش رو ندادم. راه می رم انگار دارم خودم رو مثل گاری با خودم می کشم. چه آدمی شدم آخه؟ چه خبره ؟ آدم فقط نیاد توی وبلاگش خوشحالیاشو قاب کنه. بیاد بگه بابا یه روزای بلند مدتی هم هست که فقط با عشق جا مدادی سیلیکون و رنگ های یواش داری زندگی رو می بری جلو ول کنی زندگیه از روت رد می شه له ت هم می کنه .