Google+ Followers

۱۳۹۶ تیر ۲۷, سه‌شنبه




من را به من بخواهانید 
من، من را نمی خواهد.
گفت هیچ چیز بدتر از اون نیست که یهو خودت از درون به خودت بگی چه خوب شد، خلاص شدم! اما روت نشه اینو به هیچکی حتی خودت با صدای بلند بگی. 

دو نفری ها بهترین دستاورد زاناکس است


دو نفری ها خرترین تایتل زاناکس است


کاش صبح ابد بود

ساعت دوازده و نیمه شبه که می خوام برگردم خونه. ه می گه قول می دی تا پنج شنبه بری پیشش؟ با سرم تکون می دم که آره. همه جای خوندن نامه خیلی روون خوندم انگار دارم ابلاغیه وزارت محترم رومی خونم اما اونجاهایی که توم جاش سوراخ بود اول صدام گرفت، بعد صدام لرزید، بعد مردمک چشمام انگار ورم کرد، بعد یک کم دنیا رو تارتر از قبل دیدم و بعد سُر خوردن پایین در حالیکه به خوندن نامه ادامه می دادم... دارم ادامه می دم به تمام تلاشی که نمی دونم بیهوده است یا نه. 
 ساعت دوازده و نیمه شبه و حس می کنم قلبم قُر شده یه جاهاییش. زورم نمی رسه فوتش کنم درست شه. احمقانه دارم تلاش میکنم. دیدم میخوام خلاف جریان همیشه یعنی منتظر بودن تلاش کنمو می خوام دیگه اون آدمی باشم که منتظر نیست برای همینه که دارم سعی می کنم عجله کنم که نکنه یهو کیش ومات بشم و باز همونی بشم که منتظر موند و آخرش به خودش گفت بازم خاک بر سری شدی. 
ساعت دوازده ونیمه شبه خیابونا هنوز خیلی شلوغن. می رسم خونه مثل یه ربات می رم کولر رو روشن می کنم می رم توی تخت. نور گوشی رومی گیرم توی اتاق فکر می کنم الان چه وقتشه آدم بفهمه چرا همه ی عمر آهنگ "برادرجان نمی دونی ..." داریوش رو چه دوست داشته. بعد بغضم می گیره. میم مسیج می ده چرا ساعت دو ونیم صبح بیداری. می نویسم هنوز نمی بره خواب مرا... بر می گردم آشپزخونه و به پشتوانه زاناکس بر می گردم توی تخت تا صبح.  
آن روز دوشنبه بود.

۱۳۹۶ تیر ۲۳, جمعه

هیچ مگو سکوت کن... دم مزن از نگاه او

رقصنده طناب را از این سو گرفت. چرخید و تابید. انگار که نخواهد و بخواهد. بین دادن و ندادن بود. بین نبستن و بستن. تا به جایی که رفت و سر آن ور طناب را بست جایی. آخ از بستن... 
کمی بعدتر که به صحنه برگشت تاب خورد... پیچ خورد... 
درد؟ اومد... 
خوش؟ اومد... 
تا به اونجایی که می دونی باید از بندی که خود به دست خویشتن بستی برهی... درد؟ بیشتر هم از قبل... تا جایی که نمی شود مستانه بگریزی... باید بروی قصه ی طناب را از سر و از ته بشکافی... همه آنچه ریسیده بودی را باز کنی .. 
این بار کشش به سمت نخواستن و باز نشدن و از طرفی خواستن و رهیدن بیش و بیشتر می شد... می رفت و بر می گشت... می پیچید به خودش... اوضاع به کامش نبود... زانوهایش خم می شد و می خورد به زمین و باز روی پا می ایستاد و افتاد و خیزان همه آنچه خودش بود و همه او بود را باز می ستاند... درد به دور خودش می پیچید و خودش به درد می پیچید ...آخر قصه؟ همان ابتدای بند بود که گره گشایید و از درد رهید ... 
آیا این پایان رندی است؟ که نیست بالله... از او سایه ای می ماند به پرده... یادی خاطره ای با همه ی بندها ... اما سایه ها که آزادند و در نهایت به عروج می برند او را . 
در پایان نمایش نوازنده تار می زند ... او مدت زمانیست که اشک از دیده اش رفته و خودش از اشک دست شسته.

در تفسیر نمایش تار و دیوار
رقصنده:سروش کریمی نژاد 
آهنگساز: پیمان خازنی 

۱۳۹۶ تیر ۲۱, چهارشنبه

آیدا راست می گه 
از وبلاگ آدم که نباید بفهمی الان توی برک آپم یا رابطه. از قلب آدم از مردمک چشم آدم باید بفهمن. 

باید برم برای خونه کمی گل بخرم. خونه رو جان تازه ای ببخشم. اگه نبخشم کی ببخشه؟ 
باید برم برای غوره ها و آلبالوها قصه رو تعریف کنم. منتظر نمونن. کپک نزنن. 
دو تا دست دارم به علامت نه ، نکنید لطفا گذاشتم روی دوشم که هیچ بار اضافه مسئولیت نگیرم. نمی خوام. مهر زده شدم. نمی خوام واقعا.  به سوشی انا گفتم کاراشو بکنید فقط بگید کِی بیام برای امضاها. چه اهمیتی داره واقعا. 

اینروزا به اون کتابخونه توی اینستلرر فکر میکنم. کدوم کتاب می افته؟ چه معنی ایی داره؟کی میخواد بهم چی بگه ؟ 
اینروزا دلم می خواد یواش برم اما تند بگذرن. روزای بایدِ بودنم تند بگذره. 
اون روز ب می گفت کجاها دوییدی و پنج سانتی متری خط پایان وایسادی و موفق نشدی... یهو همه کره زمین به سرعت نور چرخید جلوی چشمم.. دیدم عه عه چه همه جا! توی تیم که بودم دقیقه آخر توی آخرین بُرد رفتم که رفتم... توی زندگی توی آخرین دور مسابقه وقتی داشتم می رفتم که تموم کنم نسبتم رو با دنیا یهو همه چی رو یا فرو ریختم یا فرو ریخت اما مهم اینه که رفتم که رفتم... سر کنکور درسای آخر خسته شدم و احمقانه خوابم گرفت و رفتم که رفتم... برای اسیست کردن مرحله اخر رفتم که رفتم... همه جا همین بوده... کاری کنیم که لطفا دیگه نباشه. 

۱۳۹۶ تیر ۱۸, یکشنبه

صبح که بیدار شدم دیدم قدم هنوز +170 هست و اینکه 6 کیلو وزن کم کردن آرزو و سعی خیلیهاست. شکمم کاملا تخت و پاهام بسیار زیبا هستن. دارم می رسم به وزن ایده آلم. موهام مشکی با چند تا تار سفیده و سالمه . دندونام همه سالمو سفید و مرتب. انگشتام کشیده و بسیار سکسی هستم. همه اینا یه طرف. مهم اینه باور کنم باید روی پا نگه دارم خودم رو باید روی ریسکی که کردم بمونم. به نظرم آدم وقتی بخواد به چیزی برسه می رسه. 

همینطوری که دارم پیرهن سورمه ای گل صورتی ریز ریز رومی پوشم  و موهامو سشوار می کنم فکر می کنم زندگی چه احمقانه ادامه داره 
یه تِرَکی از آقای ابی هست که می گه وقتی دلگیری و تنها... بیست دقیقه فقط همینو می گه... وسطش می گه زنده باشی... بعد می گه خستگیم در رفت.... بعد تر می گه آخیش... وایمیسه همه باور کنن که بابا توی این حال باید زنده باشی.. وایسی خستگیا بره...
آدم بره بوسش کنه.

۱۳۹۶ تیر ۱۷, شنبه

بالاخره پیدا کردم اونجایی که می تونی داد بزنی آهای خبرداد خوابی یا بیدار ؟ کسی هست مثل من پهلو درد داشته باشه مثلن بعد اونایی که پهلوشون درد داره می آد می گه بله بله من بودمو یا منم الان مثل تو پهلوم درد می کنه. همونجایی که یه روز نوشته بودم بعد از دیدن فیلم برف روی کاجها که کاش ادمایی که توی سینما این درد رو داشتن بشینن توی همون تاریکی با هم بگن چه بر سرشون اومده و چطوری رد شدن از این ماجرا. اینطوری ام الان که توی این سندروم پرش از ارتفاع آدما می نویسن می فهممت. منم همینطورم الان. من کمکت می کنم. اگه خوبی کمکم کن. 

۱۳۹۶ تیر ۱۶, جمعه

انقدری با خودم روراست هستم که بدونم دلتنگم، و یک تکه از روحم را از دست داده ام اما می دونم که رابطه برای من یواشکی کار نمی کنه. یعنی تا وقتیکه یک نفر نمی دونه احساس مطلق دوست داشتن اصلا قابل پنهان کردن نیست من بیخود و بی جهت می مونم توی رابطه. 
اینروزا از خواب که بیدار می شم دستامو قلاب می کنم دور شونه هام و از خودم قدردانی می کنم که یک بار دیگه فقط من موندم برای من توی این پیچ و تاب. بعد به طور طبیعی حس می کنم توی دلم ماشین صد کیلویی رخت شویی روشن شده و می گم بهش می دونم که یک روز از همین روزا تو هم خاموش می شی.
 شب تعطیل خودم رو بردم تئاتر. نه که خیلی خندیده باشم چون ذاتا من در مقابل خنده خیلی مقاومت درونی دارم. بابا هم همینطوری بود. سعی می کرد همه توانش رو بزاره که نخنده اما یک جاهایی خنده از چشماش لو می رفت. تئاتر تموم شد دیر وقت رسیدم خونه و دیدم به پلک بر هم زدنی روزگار آدمی عوض می شه. انگار که طوفان نوح اومده باشه و همه آدمها و سرخوشیهات رو ببره و بگه بازی از سر و از صفر شروع کن. 
در چنین احوالاتی آدمی که هر کسی باشد به نظرم تا مدتی گنگ و گیج است تا سر نخ خودش رو پیدا کنه و شروع کنه به ادامه. یادمه همیشه کتابم رو که مرور می کردم برای نوشتن یک جاهایی هاید می گفت چه پایانش خوشه آیا خودش می دونست می خواد فقط یک فصل باشه ؟ می دونست من می تونم و تحمل دارم این قصه رو ادامه بدم ؟ حتمن یه فکرایی با خودش کرده بوده چه می دونه آدم. 

۱۳۹۶ تیر ۱۰, شنبه

فعل ِ بی خدافظی رفتن خیلی فعل است

قشنگ مثل این دیونه ها شدم. اما حسابی خوش استایل تر. نه توی لباس. بی لباس. هنوز حوصله ام نگرفته لباس با لباس ست کنم. هر چی دم دستم باشه می پوشم می زنم بیرون. حسابی جمع و جور و لاغر شدم و فکر می کنم فراق هر چی داره چربی پروری نداره.
صبح که بیدار شدم غلتیدم به راست. سمت چپ خالیه لعنتی. مثل این دیوونه ها خیلی بی هوا دیدم دارم گریه می کنم. بعدش بلند شدم شروع کردم زومبا. اصلا ربط داره حالم؟
همونطوری یک لحظه فکر می کنم عه عه دارم خوب می شم می بینم وای رسیدم ته کوچه ی بن بستی که دستم هیچ جا بند نیست. مثل بیچاره ها می شینم کف زمین. همین که همه ی این پروسه داره می گذره حالم رو جا می آره. آدمه دیگه. اگر رفت رنگ تعلق گرفت باید حواسش باشه فکر زمستونشم باشه. من نبودم. مثل یک دیوانه ی آشفته آزاد رسوای رها فقط تازیدم و خاطره ساختم. همون خاطره های خوب مثل یه خونه چوبی درختی جلوی چشمام می سوزن و من نگاهشون می کنم.
این صبح که می اومدم دیدم میم نوشته به خودت بگو رفت که رفت. گفتم باشه رفت که رفت و یاد تموم ِ فعل ِ رفتن خیلی فعل است های زاناکس افتادم 
می ترسم سر بزارم روی شونه تو
یه وقت خراب شه سقف خونه ات 
حافظ پیغام فرستاده دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده .
میم زنگ زده که یک جا نبودن مقد را مجزا می کند.
مون نوشته اولیت جانم ، اولویت!
ه نوشته بالاخره که می تونی.
میم می گه این درد مال زمینه. کار زمینه.
خودش هیچی ننوشته. هیچی نگفته.
من دهنم باز مونده. 

۱۳۹۶ تیر ۷, چهارشنبه

روح خردسال من
سال‌های سال
کودک ساده‌ای بود
که باور می‌کرد کلمه
خداست
روزگار
قطار تاریکی بود
که روح مرا زیر گرفت.
روح خردسال من کودک است هنوز
کودکی زخمی
زخمی‌تر از تن تو
به قطار رفته نگاه می‌کند
مغبونِ تبذیر عشق
مبهوت این روزگار
از پنجره می‌پرسد:
شام آخر
یادت هست؟
ما
دو نفر بودیم.

+

۱۳۹۶ تیر ۶, سه‌شنبه

throw hell

از یه جایی که فهمیدم باید وایسم پای ارزشهای خودم شروع شد همه چی. اونجایی که فهمیدم اگر می گم صداقت ارزش منه باید خودم در همه جای دنیا صادق باشم و این برام سخت تر کرد کار رو اما اونجایی که می بینی عزیزترین آدمت روی ارزشت نیست همون جاییه که یه برش روی تنت هست و تصمیم می گیری بخیه کنی ماجرا رو تا برای همیشه این زخم از بین بره ، حتی اگر جاش بمونه. 
قصه رو تعریف کردم به قدر کافی توی ذهنم و نوشتنش اینجا بهم خیلی الان کمک خاصی نمی کنه. 
وایساده بودم با کاف حرف می زدم که توی یک روز در یک لحظه از زندگی میبینی باید کفشاتو بپوشی و ادامه بدی به مسیرت. توی کتاب چه کسی پنیر منو جا به جا کرد موشه که کفشش گردنش آویزونه و آماده ادامه مسیره حتی وقتی فکر می کنه رسیده رو تعریف کردم و حسم اون لحظه این بود حتی وقتی کفش نداشتم حس کردم باید برم... پا برهنه ... در اوج خوبی... همونجایی از رابطه که داشتی آماده ی پرواز می شدی می بنی بر اساس نیروی جاذبه محکوم به سقوطی و سقوط  ممکنه صعود باشه و تو خری اون موقع و نمی خوای بفهمی ... باید پا برهنه راه بیفتی و بری ... مثلا مثل استیو جابز که اپل رو گذاشت و رفت... جایی که به دنیا آورده بودش ... خودش زاییده بود اما بخیه کرد و رفت از صفر نقش زد زندگی رو. شاید توی مسیر رفتن با همون کله کچلش و همون لباس سیاهش گریه هم کرده باشه، یه شات هم زده باشه یا هر چی . اما اسیر اون لحظه ی رفتن شدن و موندن و در جا زدن هیچی رو درست نکرده هیچ وقت و نمی کنه. 
نمی خوام بشمارمش روزارو که بگم چند روز شده. اینطوری نگاهش کنم که زندگی یک فرایند به هم پیوسته است و روزها و اتفاقا و آدمها از هم گسسته نیستند حالم بهتر می شه و توی این چند روز خیلی از خودم کر کردم.
 جوری که هیچ وقت تا حالا خودمو ندیده بودم و همه ملاتی که این مدت با ورک شاپ ها درست کرده بودم و کاردستی ساخته بودم دیدم چه واقعی هستن و به کارم اومدن. فصل از هاید که اتفاق افتاد یک دفتر سبز آبی متوسط یواش رو برداشتم و همونجا توی ماشین نوشتم من که به دریاش زدم... درست صفحه ی اول... خیلی شوالیه قرمز طور. از درون جرحه جرحه ورم می کردم اما خون نمی اومد اما درد؟ آره خیلی رفیقم ... خیلی ... نیم ساعت بعدش کنفرانس داشتم می تونستم کنسلش کنم اما فکر کردم آخه آدمی تو؟ الان کنسل کنی یعنی تسلیم یک بازی کوچیک شکست خوردگی شدی. رفتم حرف زدم و از اونجا زنگ زدم پدر خوزه . 
پدر خوزه جان میشه امشب؟ گفت برای تو همیشه میشه. پس شد. رفتم و برگشتن به خونه فرآیند بسی سخت است وقتی اصلا اسباب فصل رو نچیدی و آماده اش نبودی. تجربه دوم این اتفاق بود. خوب حقم بوده طبیعتا. کلید در توی قفل در با اسلوموشن ترین حالت ممکن چرخید و قلبم توی انگشت کوچیکه پام بود. رفتم توو . وای یادم افتاد توی خرید دیروز اون ژامبون بوقلمون دودیه ... آییییییییییی... نه نه فکر نکن. خره فکر. با نور کم خودمو بردم توی تخت. به اعضا و جوارح خونه فکر نکردم. خودمو فرو کردم توی پتوی با شرف غولم که هیچ جا منو تنها نزاشت..... وووی پتوی با شرف رو اونروز توی قلهک با هاید ....آیییییییییی فکر نکن فکر خره تورو می کشه .... برای خودم روز رو با همینه که هست و باید بتونی تمومش کردم. زاناکس هم زدم به زاناکس. 
با خودم فکر کردم به کسی بگم الان که چی؟ خودم با خودم اول باورش می کنم و بعد کم کم. حالا همینطوری که دارم شبونه ایمیل مترجم پس از جدایی رو جواب می دم با خودم فکر می کنم چقدر ساپورتر از همه دنیا برای خودم دارم جمع می کنم. متفاوت تر از همیشه. اما درد همون درد با دوز متفاوت. 
پا برهنه راه افتادم، پامم خون اومده تا حالا. خودم رو برداشتم بردم. آدمها یا برای داشتنت ریسک می کنند و یا می نشینند و رفتنت را تماشا می کنند. 
.I try to dont miss you but I still do 

۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

دیدم اگه من نکنم کی بکنه؟ یه وقتایی واقعا همین فعله. زنگ زدم امروز وقت داری یک ساعت همو ببینیم. منتظر بود گفت آره. چرا آدما منتظر می مونن آخه؟ برو بزن بکوب سهمت رو از این دنیای لعنتی بگیر لامصب. خلاصه که آماده شدم برای اومدنش. منگوی مشکی پوشیدم. موهامو از فرق باز کردم کشیدم پشت سرم گوجه کردم. ارایش سیاه بدون ماتیک و عطری که خودش خریده بود رو هم زدم. آدما بنظرم با بوی عطر مورد علاقه شون رام می شن. نمی شن؟ می شن! 
رسید. معلوم بود که زیر این همه سر سختی و فشار من شونه هاش درد می کنه. خیلی آروم بغل داد و نشست. اول خوب گل های روی کانتر رو دید که تازه است. شاید با خودش فکر کرده کی اومده گل آورده، یا خودم کی حالم خوب شده که گل خریدم؟ بعد چند بار به هم گفتیم چه خبرو به هم گفتیم سلامتی هیچی اما هر دو می دونستیم خبرمون بوده که بی روی اون یکی آرومی نبوده. خیلی واضح. خوب من دیدم باید معذرت خواهی کنم که رفتم وایسادم روی ارزشهاش و زدم پاره و پوره کردم شون. دیدم چشم توی چشم می تونم انجام بدم این کارو اما گوش روی قلب بهتر جواب می ده. گذاشتم سرش رو روی قلبم و گفتم ببخشید که نتونستم درک کنم داری از ترس هات رد می شی و ببخشید که همه ی اون چیزی که خودم مسئولش بودم رو انداختم به دوشت و نشستم کنار و نگاه کردم. بعد انگار خیالش راحت شده باشه که می تونه از من نترسه، گفت مسئول بودم که نتونستم از ذوق داشتنت بگم زندگی ممکنه گاهی چه سخت باشه و ترسیدم هیچ وقت نداشته باشمت. همین طوری کم کم اوضاع رو به بهبود رفت. لباس پوشیدیم رفتیم بیرون چرخ زدیم باقالی پلو با ماهیچه خوریدم و برگشتیم خونه. یه طوری که درک کرده بودیم هر چی بشه بشه، دوست که هستیم. 

شد یکسال از آخرین عکس. پارسال که لباس گشاد گوجه ای پوشیدم و شبونه توی راه برای مامان گل خریدم بابا هم بود. به همین سادگی یک آدم عزیزترینت از توی قاب روزگار برای همیشه حذف میشه. 

۱۳۹۶ خرداد ۲۸, یکشنبه

در آینه


قول دادم به خودمو به شش نفر بشینم قول ماجرا رو بنویسم. از همان نگاه زُل شروع کنم که به چی فکر کردم و توی سرم چیا رو مرور کردم. همین قدر ساده و همینقدر سخته. ولی هیچ راهی جز این ندارم. همین جا بمونم هیچکی حتی خودم صدای خودمو نمی شنوم.

۱۳۹۶ خرداد ۲۲, دوشنبه

نگاههایی که خودت از توی چشمت حس می کنی داری برق می زنی و زل زدی و داری پشت صحنه یک فروپاشی رومی بینی، هیچ وقت از جلوی چشم خود آدم نمی ره. از اون سر نگاهها بود. داشت داد می زد که ایکس و ایگرگ تاج سرم هستند و من فکر می کردم الا یا ایها الساقی... نگاه می کردم روی صحنه آهسته همه چیز رو می دیدم ... تموم که شد فکر کردم خوب هانی دیدی ؟ آره دیدم اما الان نمی تونم باهات حرف بزنم خوب؟ خوب! به سکوت گذشت. حرفی نمی مونه که . می مونه ؟ 
وقتی توی یک بازی دو طرفه خواسته هات رو می گی و می شه محکوم ماجرا فکر می کنی با خودت که اصلا وات د فاک . ماست تراپی کردم. خوابیدم و چند باری بین خواب بیدارم کرد؛ از بس توی خواب داد می زدم و ترسیده بودم. چرا همه دادهایی که توی بیداری نزدم، توی خواب توی گلوم خفه می شن؟ اینجا همون جایی بود که با خودم مهربون شدم که حالا که می خوای ترک کنی هر کاری دلت می خواد بکن. چپیدم توی سینه اش وقتی دستش رو از زیر گردنم رد کرده بود. بوش همون بود و داشت روی سرم دست می کشید. یک بار وقتی داد می کشیدم توی خواب بیدارم کرد و گفت نترس من اینجام. نترسم؟ واقعا؟ اینجایی؟
 به همه چیز در یک صحنه آهسته شک کردم و همه باورهام ترور شد. چه قدر به خودم برای ادامه راه نیاز دارم. حتی اگر قرار باشه بشینم یک مسیر بسیاری رو و همون نشستن عین ِ مصداق طی طریق باشه. برای همین این بار از خداحافظی باید خیلی زخم با خودم حمل نکنم. 

۱۳۹۶ خرداد ۲۱, یکشنبه

دکمه قرمزه

برای این‌که در سرزمین گَل و گشاد نسبیّت گم نشم، یه اشل ساده رو مد نظر قرار می‌دم. «هر آن‌چه بر خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز مپسند». یه اشل ساده‌ی انسانی. معمولا در غالب موارد جواب می‌ده. یه جاهایی اما اینم کار نمی‌کنه.

تو برنامه‌ی «مومنت‌س آو تروث»، یه قسمتی بود که مجریه از اول اعلام کرد این قسمت حتا برای منِ مجری هم توو ماچه. مومنت‌س آو تروث یه برنامه‌ی تلویزیونیه با جایزه‌ی نیم‌میلیون دلاری؛ به شرط این‌که راست بگی. در حضور خانواده و دوست و آشنا و آدمای عزیزت و دشمنات و کل مردم آمریکا و چه بسا دنیا بتونی راست بگی. تا این‌جاش به نظر ساده و بدیهی میاد. این که یه آدم تصمیم می‌گیره فارغ از اعمالی که انجام داده، و فارغ از پیامدهایی که ممکنه براش داشته باشه، به هر قیمتی راست‌شو بگه. حالا به خاطر پول، به خاطر هیجان، به خاطر تطهیر نفس یا هر دلیل دیگه. تو انتخاب می‌کنی که نو متر وات راست‌شو بگی. دتس ایت. یه جایی اما، یه سوالایی، از راست‌گفتن و دروغ گفتن فراتر می‌ره. مرزهای جدیدی رو رد می‌کنه. تو همین قسمتی که دارم می‌گم، یه دختره شرکت کرده بود به همراه پدر و مادر و خواهر و برادر و همسرش. دختره منیجر یه بیوتی سالن بود. تو سوالای اول، که سوالای آسون برنامه‌ست مجری حین گپ خودمونی ازش پرسید به نظرت آدم درستکاری هستی؟ دختره جواب داد آره. بلافاصله سوال برنامه رو مطرح کرد که این بود: آیا از جایی که مسئولیت‌ش به عهده‌ی تو بوده پول دزدیدی؟ دختره جواب داد آره. خب دختره جواب برنامه رو درست داد، اما پارادوکسه هم بود دیگه. طی سوالای بعدی، معلوم شد دختره ته دلش همسرش رو (که یه پلیس بود) سرزنش می‌کنه که باعث شده معاشرت‌هاشون محدود شه. معلوم شد روز ازدواج‌شون هنوز عاشق دوست‌پسر قبلی‌ش بوده. معلوم شد بعد از ازدواج، با مرد دیگه‌ای به جز همسرش خوابیده و حتا از دوست‌پسر سابقش دعوت کرده بودن بیاد تو برنامه با این سوال که «اگه الان ازت بخوام همسرت رو ترک کنی و بیای دوباره با من باشی آیا حاضری این‌کارو بکنی؟»، که در جواب این سوال، خواهر دختره «دکمه‌ی قرمز» رو فشار داد. دکمه‌ی قرمز مال وقتیه که یکی از دوستات یا بستگانت صلاح می‌دونه تو به اون سوال جواب ندی و به زعم خودشْ تو رو از اون مخمصه و عواقب احتمالی بعدی‌ش نجات می‌ده. دکمه‌هه رو اما فقط یه دفعه می‌شه فشار داد و بعد از اون باید به تمام سوالا جواب بدی وگرنه پولی که بردی رو می‌بازی. سوال بعدی این بود که آیا  بعد از ازدواج با کسی به جز همسرت خوابیدی؟ دوربین می‌ره روی صورت شوهرش، پدر، مادر، خواهر، برادر، خود دختره. و دختره جواب می‌ده آره. مجری از شوهره می‌پرسه چه حسی داری؟ به نظرت وقت‌ش نیست مسابقه رو ترک کنه؟ پسره می‌گه نه، دیگه حرفی نمونده واسه زدن. حرفی نمونده واسه نگفتن. سوال بعدی اینه: آیا به نظر خودت آدم خوبی هستی؟ دختره جواب می‌ده آره. ولی مسابقه جوابش رو دروغ اعلام می‌کنه. این‌جا همون پاشنه‌ی آشیل آدماست. آدم به زعم خودش بزرگ می‌شه و عوض می‌شه و مسئولیت اعمال و رفتارش رو به عهده می‌گیره و الخ، پای همه‌ی عواقب کاراشم وای میسته؛ یه جاهایی اما، یه گوشه‌های پنهانی ته دلش، اگه ازش بپرسن آیا آدم خوبی هستی یا نه، پاسخ درست رو بلد نیست. یا فکر می‌کنه که بلده، اما می‌بینه داره خودشو گول می‌زنه.

اون‌جاهایی که می‌گم ممکنه حتا اینم کار نکنه همین جاهاست. همین جاهایی که دیگه پای اکت در میون نیست. پای احساسات در میونه. احساسات و عواطف انسانی. با تمام پیچیدگی‌ها و پنهان‌کاری‌ها و زوایای عجیب و مختلفش.

لذا در بهترین حالت، من فوقش بتونم بهت بگم کاری رو که حدس می‌زنم ممکنه ناراحتت کنه انجام نمی‌دم. در حالی که نه قطعیتی وجود داره تو واقعا ناراحت می‌شی یا نه. نه قطعیتی وجود داره که حدس من درسته یا نه. و نه حتا قطعیتی وجود داره که آیا من به شعار خودم وفادار می‌مونم یا نه. آیا به وفاداری‌م در اون لحظه اعتقاد دارم یا نه. و آیا اعتقادم واقعیه یا فیکه؟ اگه دستگاه دروغ‌سنج بهش وصل کنن بوق می‌زنه یا به خیر می‌گذره؟
+

خوشم انقدر خوشم زبون ازش قاصره ولی اونوری

 زاناکس ِ روحانی درون رفته یه جایی گم شده که نمی تونم پیداش کنم. غر هم می زنم. ایراد هم می گیرم. پاره هم می کنم. خوش اخلاق هم نیستم. انگار هیچ وقت من نبودم این سالها و یا یه خواب زمستونی بودم که بیدار شدم و نمی تونم از پس غول درون هم بر بیام الان. 
کسی هم نیستم که چادر ببندم به کمر و هدف هام مثل فنر صبح ها از تختم پرتم کنه پایین. صبح ها فقط ریمایندر ساعت رو تمدید می کنم و باز تمدید می کنم. ورزش؟ نچ! کُچ اونروز زنگ زد. کسی که دو سال پیش پوست مبارک رو تا ساعت 11 شب می کند و سرحال تا سه صبح بیدارم نگه می داشت. قاعدتا جوابش رو ندادم. راه می رم انگار دارم خودم رو مثل گاری با خودم می کشم. چه آدمی شدم آخه؟ چه خبره ؟ آدم فقط نیاد توی وبلاگش خوشحالیاشو قاب کنه. بیاد بگه بابا یه روزای بلند مدتی هم هست که فقط با عشق جا مدادی سیلیکون و رنگ های یواش داری زندگی رو می بری جلو ول کنی زندگیه از روت رد می شه له ت هم می کنه .
از خونه هندوها می ام بیرون. فکر می کنم به حرفاشون. چه راحت دارم می دم بره همه ایمانمو. بردارن ببرن یعنی؟ تموم؟ یعنی برم این راهو؟ نرم؟ اشتباه اومدم؟ ریسک دارم می کنم ؟ داری تنها می زاریم؟ می خوام جا بزنم ؟ با دو تا سوال رفتم پیش مشاور با صد تا برگشتم. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه

تمام مدت توی خونه باغ موندم. در همین حد پارچه توسی انداختم روی دوشم رفتم بیرون که به سگ ها غذا بدم و یک گل سفید کندم از این ریزها گذاشتم کنار گوشم و برگشتم خونه باغ. خونه باغ رو هاید می شست حسابی. همه باغ رو آبیاری می کرد وصدای شر شر آب که باز بود صدای ممتد توی گوشم بود. کلاغا می اومدن از توی سرسرای خونه باغ گردو می بردن خیلی شیک و تمیز. گربه ها هم تا پادری توی خونه می اومدن و همونجا می شستن تا در نقش مادر براشون غذا ببرم. 
مرغ و رب انار درست کردم توی ظرفای گل سرخی و گل یواش سفید و گلبه ایی و زر یواشتر از یواش و یاسی چیدم توی گلدون گذاشتم روی میز. هاید شب کباب به راه کرد و من هی توی هوای نرم و لطیف کش اومدم و بیدار شدم و خوابم برد. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه

می خوام اینو بگم همیشه فکر کردم آقای یونیریوس می تونه فقط و فقط کسی باشه که آدم یه وقتایی بابایی صداش کرده و با صدای پرویز پرستویی دلش ریخته. یه تلفیق عجیبی از قهرمان جوونی و بچگی. یه کسی که هیچ کسی جاشو نمی گیره و آدم اگر آدم باشه باید حوالی یه وقتایی از سی و چند سالگی فکر کنه آخرشم همون آقا. 

یک تی شرت مشکی با شلوار اسپرت کتون خاص زیپ عمودی دار از روی ران پوشیده. آدم نمی فهمه واقعا وقتایی که می خوای  بری زیر تانک این لباس شخص مورد نظر باید باشه واقعا؟ اونطور مشکی و هات؟ اون طور دست تا بالای آرنج توی آفتاب سوخته؟ 
من همینطوری به خانم زاناکس دلداری دارم نه هانی اینا فیکه. تو برو حرفت رو بزن. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۲, جمعه

همین طور که دارم آمار می خونم دارم شجریان گوش می کنم. می گه از گلوی من ... از گلوی من ... دستاتو بردار.. چه سطح شعوری 
ای کم شده وفای تو، این نیز بگذرد
و افزون شده جفای تو، این نیز بگذرد

سنایی

جایی برای روزهای آخر


دیوار قشنگِ دلم


بیچاره دلم

گوشه شالم رو دور اون یکی گوشه شالم گره کوچیک زدم و ولشون کردم به امون خدا حالا تا دلش می خواد باد بتابه توش. از پله ها رفتم پایین. هیچکس نمی دونست پایین پله ها نارنجک بستم به خودم و پرت کردم خودمو زیر تانک عادتهام و عشق هام. نمیدونم از کجا جرات مند شدم اما این کارو کردم. اینروزا می دونم خیلی خوش خلق و خو نیستم طبیعت هم این رُکن خشنمو هی به خودم بر می گردونه که فرزندم آرم باش، رم نکن اما یک اصلی در زندگیم هست که همه رنجی که می برم از جاهایی است که پا گذاشتم روی ارزش هام. بنابر اون اصل شدم مثل قهرمان قصه ی فیلم فیوری. نشستم و می گم آرزوهام و این تانک خونه ی منه. وایسادم شدم ارتش سری. اشک می ریزم و شلیک می کنمو طبعا" کسایی که روبرومن پاره ای از دلم هستن. بر می گردیم به عنوان متن. بیچاره دلم. 

۱۳۹۶ خرداد ۹, سه‌شنبه

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۹, جمعه

سوپر گوشت امید

خیلی هارش و خسته از حجم کارهای لازم به انجام توی خرداد ماه و ترس اینکه نکنه منفجر شم اومدم خونه. کمی پاچه گرفتم، غر زدم... هاید رسید به دادم. گفتم کلافه ام و احساس می کنم یه به هم ریختگی توی رگهام دارم. گفت جمع کن بریم خونه باغ. حس کردم چطور رها کردم این همه تخمی که گذاشتم رو؟ اما می دونست که باید برداره و ببره. خودش رفت توی اتاق خواب و جمع کرد یک ساک برام. زنگ زد به کیت و سان تا خودشونو برسونن. منو برد گوشت فروشی توی راه. دوستی که بداند حال دوست با گوشت فروشی و قصابی امید خوب می شود کم است این روزها. برای همین نمی دونم چطور گوشه نشینی کنم کسی که گاهی یک جاها از شدت بلد بودن من را غافلگیر می کند. به خودم که میام می بینم دارم والک کوهی و سبزی خوردن می خرم تا آبگوشت درست کنم ناهار.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

توجه بفرمایید: زاناکس یک لایف استایل کول است

استفاده از زاناکس یه عادت نیست، یک سبک زندگیه. می تونی زاناکست رو با ماگ سبز یواش ساده بخوری و وایسی رو بروی پیچکایی که پیچیدن به دیوار و رسیدن طبقه ی سوم و آروم یک نفس عمیق بکشی و طبیعتا باید شلوارک توسی و تاپ صدری تنت باشه و سوتین هم نبسته باشی و بهعد لیوان رو بزاری لب کانتر و کتاب رو برداری و بچپی توی تخت. 
استفاده از زاناکس یک سبک زندگیست که می تونی شب وقتی هیچ کسی توی خونه نیست که بنویسی وقتی همه خوابن و در حقیقت وقتی خودت برای خودت همه ایی، زاناکس رو می خوری و احساس می کنی همه چیز اون ور پیچ ، کمی جلوتر قراره آرومتر بشه و همه دره ها قراره فرو برن توی مه ِ سنگین عجیبی که هیچ وقت تا حالا ندیدیش. 
استفاده از زاناکس یک سبک زندگیست که می تونی بعدش بری توی کاناپه کرم کمرنگ همیشگی خودت رو از پشت فرو کنی توی بغل اون بابایی که آروم داره سه دقیقه اول فیلمی که پلی کرده رو می بینه و احساس کنی هیچ لیست تو دووووووویی نداری که انجامش بدی و تموم شده همه چی ... 
استفاده از زاناکس یک سبک از زندگیه... زاناکس قطعا خاص ترین سبک می تونه باشه.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه

انگار خیابون تراستِ وره گرفته همه شهر رو و پهن و پهن تر شده. پنج شش تایی زدیم بیرون از ساختمون. صدای خنده مون بلنده. هیچی نداریما. آس و پاس. خوشحالیم فقط از فکرای قشنگ مون که نشستیم دور هم و قرار شد بعد اینکه صبحا رفتیم دوییدیم بپریم  توی آب... انگار همه دنیا شراب شده ریخته توی خونمون. دلمون داره ضعف می ره...

مرا بشنو از دور دلم می خواهدت


با صدای بی صدا

اتاق بوی رنگ و کاغذای نو می ده. یه رنگ خیلی خیلی یواش صورتی که باید حتمن دلت گلبه ایی باشه تا بفهمه پاچیدم به اتاق کارم. کم کم باید مرتب شم. سی سالگی از بیرون باید یواش باشه . دیروز که جلسه تموم شد دستمو گذاشتم روی شونه راستم و گفتم دان. تو یک پل رو با عبورت لرزوندی. اومدم بیرون آب انبه موز خوردم جلوی وزارت کشور و همین طوری که باد عمیق می وزید به درختا کم کم برگا ریختن پایین و قطره های بارون شروع شدن. چه کار باید می کردم ؟ خودمو بردم براش یک پیرهن نخی توسی یواش ِ کوتاه براش خردیم. اینطوری جمعه اصلا معلوم نبود جمعه است. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۸, جمعه

شنبه بارونی ئه

حس کردم از ده صبح راه رفتن و بیرون از خونه بودن تا هشت شب برام کافیه. دلم می خواست برم خونه حتی پیشنهاد دادم ماهی هم نخوریم و فقط بریم پناهگاه. نشستم و پهن شدم روی مبل. بلند شد روبروی آینه های زنبور عسلی وایساد توی تاریکی و حرف زد. می گفت که زمینم رو بهشت کردی دختر... من نگاه می کردمش... می گفت که چه همه چی رو معنی کردی و چه دیکشنری خوبی هستی ... من نگاه می کردم... اون هی می گفت... من هی نگاه می کردم. آدم بعضی وقتا ابراز احساساتش نمی آد. شاید احساسش رفته سر یه جوبی گیر کرده به یه شاخه... مثل یه لباس... اونجا گیره...
دلم می خواست اما نبود و نیست... 

خوابش رو می دیدم با بلوز زردش... اومد خوشحال . انگار از خوشحالی روی پاهاش بند نبود. رفتم سمتش که بگیرمش...سرمست و خرامان طور. گرفتمش دیدم روی صورتش دونه های خون... دستش خونی... گفتم چرا بابا ؟ گفت داشتم می اومدم خوردم زمین. بردمش با مامان دکتر...
این روزا که بارون می آد و بند نمی اد من شدم سد... می خوام که سیل نیاد -:

۱۳۹۶ اردیبهشت ۳, یکشنبه

دلم می خواد برگردم یونان. تسالونیکی. همون جا و همون لحظه که از شنا کردنم لذت می برم و کسی ساحا تقریبا نبود. همونجا که برگشتم به صندلیم و پیرهن توسی مو پوشیدم و فکر می کردم قرار خبرای خوبی بشه اما ته دلم بهش مطمئن نبود. دلم می خواد از یونان بر نگردم و بمونم برای همیشه. دلم یک دنیا می خواد که شش ششم اونو آب تشکیل بده و فقط غرق شم درش. واقعا اگه خشکی نباشه بنظرم بهتره همه چی. تکلیفت همیشه روشنه که زندگیت روی آبه. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

که چه همه ی عمر وقت تاوان دادن رسید جا زدیم، غر زدیمو فکر کردیم حق مون نبود... چه همه عمر نخواستیم تاوان بدیم و جزیی از برنامه مون نبود طبیعتا... دور حوض پارک نیاوران می دوم و دارم نگاه می کنم هنوز توی زندگی یک ریسک های کوچکی هست که می تونه آدم رو از جا بلند کنه. مثل دویست بار در ثانیه با اسکیت زمین خوردن.

۱۳۹۶ فروردین ۲۷, یکشنبه

دور شدن


اندر احوالات منو سوشی اِنا

دارم کِر می کنم. کم کم نم نم بارون زده روی شیشه و صبحه و دارم می رم آفیس. یادم می اد چرا بابا رو نبردم با خودم آفیس هیچ وقت؟بعد می گم عب نداره هانی. تمرینت چی بود؟ داشته ها ، نه نداشته ها ! بنابراین زنگ زدم به سوشی اِنا. خواب بود. گفتم بیدار شدی دوش گرفتی صبحونه خوردی  بهم بگو که ماشین بفرستم دنبالت امروز بیای آفیس من. من کار می کنم تو کتاب بخون. خیلی هم خوشحال شد . مثل بچه ای که ندارم که بیارمش دفتر کارم؛ مامی رو آوردم. الان نشسته رو به پنجره ی برج و داره کتاب می خونه. می گه اما من هیچ وقت نمی تونم جای تو باشم... جای تو کار کنم... می گم چرا؟ می گه خوابم می گیره. یک کم می خندم باهاش و بعد می بینم هنوزم باهاش آلومینیومم اگر تیر آهن نیستم. اما خوب خودش یه قدمی هست برای خودش. 

۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه


خیلی وقت بعد تر یادم می آد عه این روزا هم بوده.. انگار پنجره باز باشه یه باد خنک داره می وزه به دنیا و آدم هیچی تنش نیست جز یه پیرهن نازک حریر گشاد سفید... اونطوری ام... 
رفتم خونه باغ. بهار شده بود. پر از شکوفه... خونه باغ یک تم عجیبی داره .. ضمن اینکه بیرونی ، دورنی... 


استیک درست کردیم. خیلی کم وقت داشتیم توی خونه باغ بمونیم. به سگ ها غذای مفصلی دادم و بعد از صدای آب رودخونه فهمیدم خیلی پر آبه و رفتم دیدم تا نصف پل زیر آبه. فردا صبحش باز به رودخونه سر زدم تا توی روشنایی هم ببینم زیر آب رفتن و آب از سر گذشتن یعنی چی. 
خانم دالوی گفت این هفته مسئولیت پذیری تکلیف توست و شب مامورش را فرستاد تا دو تا ساعت در روز را فیکس کند برای چک کردن و منم اصلا مقاومتی نکردم. می دونم هر جا وادادم باختم ، هر جا دل دادم بردم. 
فکر می کنم لیست آدمای دور و برمونو محدود کنیم به آدمایی که بالای یک ساله ندیدیمشون و ببخشیمشون به دنیا بره بهتر. واقعا بعضیا با تابلوی توی خیابون فرقی نداره بودنشون توی زندگی آدم. فقط یه اسم هستن. یه روز شجاعانه می رم و صاف می کنم این موضوع رو باهاشون. 
اون روز هم با هاید حرف زدم. یک خروار ظرف داشتم برای شستن. دستکش دست کردم و گفتم می دونم چه بد قلق بودم این موقع و چقدر فکر کردم تو سیاهی یک جاهایی ... اما بهم سخت نگرفتی.. دمت گرم... خونت به جریان باشه الهی... 
بعدش حالم بهتر بود.. مهم نیست اون چه چیزایی گفت.. مهم اینه من حرفامو زدم. جای کشیدن طناب حرفایی که یک عمر به دوشمون کشیدیم روی شونه خیلی هامون زخم و زیلی مونده. قبول کنیم ... 


امروز ساعت 4 دانشگاه تهران جلسه دارم. صبح داشتم پشت فرمون با یاروئه توی دلم حرف می زدم یک لحظه دیدم جلوی ماشینم ترمز کرد. دنیا همین قدر خَرَکی کوچیکه . والسلام .