می چرخیدم توی خیابون و حرف می زدم. می گفتم توهم صدای زنگ داشتن مرا بی خواب کرد و اون هم می دونستم آسمون دلش شماله. گفت می ری خونه که بشه بیام ببینمت؟ همیشه گفته بود دارم می آم. اینبار اما سوال کرده بود. گفتم آره. گوجه و تخم مرغ و بربری تازه خریدم و رفتم بالا پهن شدم روی کاناپه. دیرکرد. زنگ نزدم. می دونستم رفته سر راه گل فروشی. صبر کردم تا بیاد. اومد. به آقای بُنسای معروف بود قبلنا.هر وقت می رفتیم مهمونی قبل تر از ما رسیده بود و من که چشمم می خورد به گلای خونه میزبان می گفتم عه چه خوشگله و همیشه جواب می اومد هاید خریده! من همیشه فکر می کردم ایشون هم خوش سلیقه هم گل باز هم آقای بنسای هستند. حالا از لای در با یک گل بنسای بلند در دست و چشماش رو ریخته بود پشت برگای گل. من نباید بغلش می کردمش؟ باید! نباید فشارش می دادم؟ باید! نباید دست می کشیدم به ترقوه اش؟ باید. همونطور با لباس پرسید گرسنه ای ؟ گفتم آره. رفت سراغ گوجه ها. من رفته بودم توی خودم اون کنارا پامو دراز کرده بودم تا دلارامم را ببینم.
۱۳۹۵ مرداد ۳۱, یکشنبه
۱۳۹۵ مرداد ۲۹, جمعه
ساعت 3:25 بامداد شنبه ست و فکر می کنم یعنی چه روزیه؟ یادم میاد شنبه فاکینگه. اما شب قبلش من کلی تانک و مسلسل چیدم برای ساعت 7 صبح پایین تختم که اگر خواستم جا بزنم دخل خودمو بیارم. تا حالا انقدر پای خودتون وایسادید؟ دست خودتونو گرفتید و کشون کشون آوردیدش توی تقویم روز بعد؟ یادم می آید چه جمعه سختمه. یه روزایی جمعه ها خونه م مدیتیشن بازی بود سه ساعت، بعدش تُست و پنیر و گوجه... هی وای چقدر دور شدن اون روزا. یه روزایی می رفتم تنیس. حالا دارم چه کار می کنم؟
ساعت 3:25 بامداد روز سی مرداد نودو پنجه و من اصلا دارم با مرداد حال نمی کنم. کلی کار غول کردم تووش اما اون ته دل آدم می دونید با یه ته پیک ِ سرخوشی مستونه می شه. می فهمی چی می گم؟ دیدید رویکرد نوشتنم چقدر اخیرا می ره سمت سوال جواب؟ هی دارم ازت می پرسم می بینی؟ می دونی؟ می فهمی؟ این یعنی راوی از تنهایی خسته ست.
ساعت3:25 بامداده و من فکر می کنم به فردا که چی رو چه جوری بگم؟ اصلا از سناریو نوشتن و تمرین دیالوگ خوشم نمیاد هیچ. آدم باید انقدر فکر نکرده بازی کنه که یهو تیر خلاصی رو بزنه بی اینکه دویست بار خشابش رو چک کرده باشه که تیر داره؟
ساعت 3:25 بامداد سی مرداد برای خودش ساعتی است.
۱۳۹۵ مرداد ۲۶, سهشنبه
همینطوری که می رم توی تونل می دونم بیام بیرون هوا از گرگ و میش شده یک شب سیاه و آسمون سخت می شه توش ستاره پیدا کرد چون می رم توی تونل بعدی. زندگیمم همینطوری بوده تا اومدم بیرون باز رفتم توو. می دونی چی می گم ؟ خیلی خسته ام از هفت صبح ایستادم پای خودم و الان نه شب هست که بر می گردم خونه. توی خونه همه چی خاموشه الان. چراغ ها. گلدونا بی سر و صدا نشستن همون جای همیشگی. پرده هه همون طور غبار گرفته آویزونه و من نیستم که بشورمش.
هاید زنگ می زنه که خونه ای؟ می گم نه بیرونم می گه می آی خونه ؟ آدم حس می کنه توی خونه ست، در صورتیکه نیست. مساله اینجاست که بعضی ها می تونن همه جا باشن در صورتیکه نیستن. می گم میام. می خواد برای گیم آو ترونز نمایشگر رو بزرگتر کنه. من همیشه برای نمایشگر های بزرگ تابلوی بزرگ " من مخالفم" بودم.چرا؟ چون فکر کردم من به این بزرگی اندازه پنجاه اینچ نیستم؟ بلوتوث ندارم که بهم وصل شن؟ من حتی به نمایشگرها که دیده می شدند، رشک می بردم. می فهمی؟
دلم می خواد ماشین رو کنار اتوبان پارک کنم ، پیاده شم، بشینم روی زمین و زانوهامو بغل کنم و امشب تموم شه. فکر می کنم تا خونه خیلی راهه اما سه تا خیابون از هم دوریم. پشت گاز و ترمز دووم میارم. خودمو می برم زیر دوش و بعد می رم تا نمایشگر دلش رو بخره هاید. حالا دیگه خیلی شبه و این رو من می دونم که سوسیس تخم مرغ هم الان برام باقالی پلو با ماهیچه ست.
هاید زنگ می زنه که خونه ای؟ می گم نه بیرونم می گه می آی خونه ؟ آدم حس می کنه توی خونه ست، در صورتیکه نیست. مساله اینجاست که بعضی ها می تونن همه جا باشن در صورتیکه نیستن. می گم میام. می خواد برای گیم آو ترونز نمایشگر رو بزرگتر کنه. من همیشه برای نمایشگر های بزرگ تابلوی بزرگ " من مخالفم" بودم.چرا؟ چون فکر کردم من به این بزرگی اندازه پنجاه اینچ نیستم؟ بلوتوث ندارم که بهم وصل شن؟ من حتی به نمایشگرها که دیده می شدند، رشک می بردم. می فهمی؟
دلم می خواد ماشین رو کنار اتوبان پارک کنم ، پیاده شم، بشینم روی زمین و زانوهامو بغل کنم و امشب تموم شه. فکر می کنم تا خونه خیلی راهه اما سه تا خیابون از هم دوریم. پشت گاز و ترمز دووم میارم. خودمو می برم زیر دوش و بعد می رم تا نمایشگر دلش رو بخره هاید. حالا دیگه خیلی شبه و این رو من می دونم که سوسیس تخم مرغ هم الان برام باقالی پلو با ماهیچه ست.
۱۳۹۵ مرداد ۲۳, شنبه
نزدیک می شم دور می شم
آیدای کارپه مرا به فکر فرو می برد که مرئی است. فکر می کنم همه می دانند کارپه و گوسفندی که آهو نمی شود را آیدا می نویسد. نمی ترسد از نوشتن. من اما همیشه پنهان شده ام. هیچ وقت کسی ندانست که زاناکس را چه کسی می نویسد مگر اینکه آشنایی باشد. چرا؟ همونطور که مادرم تا قبل از این ندانست من ... گرفته ام فاینالی و این چند روز آینده پرده برایش از خیلی چیزها فرو می افتد و دلم می خواهد خیلی قوی باشد. می بینید هنوز هم سه نقطه و گنگی هست. چرا؟ چون برای علنی کردن خودم با دنیای بیرونم خیلی مطمئن و قدرتمند نبودم و حالا که دارم می پَرم می خوام واقعنی بپرم. دارم به این فکر می کنم بنویسم من اینها را می نویسم و خلاص. آیا اهمیتی دارد؟ کسی می فهمد/ برای کسی چیزی فرق می کند؟ شاید اگر کسی از گذشته اینجا را پیدا کند سه چهار تا شاخ در بیاورد، شاید هم هیچ جایش نباشد. میبینید؟ به چه چیزهای ساده ی پیچیده ای فکر می کنم؟ من همیشه از پیچیدن خودم را باخته ام. از اینکه ترسیدم مستقیم باشم. حالا که دارم مستقیم بودن را تجربه می کنم اینجا برایم یک غار مونده همچنان. همینطور مندرس برم بیرون غار و خلاص؟
خونه باغ نور خانگی دارد. من غول بزرگ را قورت داده ام و از چیزی که همیشه ترسیده ام بر سر خود آوردم و الان حس می کنم همه تنم بی حس و مورمور است. در مقابلش حرف هایی شنیدم که می دونم گفتنش سخت بود اما به هر حال زد و من هم شنیدم و نتوانستم راجع به آنها خیلی واکنش نشان بدم چون سیستم ماجرا طبیعی رود آچ مزم کرده بود. صبح از خونه باغ رسیدم آفیس و همه دلم را جا گذاشتم در آن همه نور و سبزی و زردی و تنهایی خانه.
۱۳۹۵ مرداد ۱۶, شنبه
...
این روزها که دلم نمی خواد بگم، این روزا که حوصله ام از تماس های تلفنی زود سر می ره. بین خوبم و خوبی گیر می کنم. صدای پرویز پرستویی توی گوشم می پیچه و خودم با صدای زنانه ام تکرار می کنم." رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم ،سی صدو شصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم...
فکر می کنم آدم ها در آزادی انتخاب بهتری دارند. می دانی چرا این را بازگو می کنم؟ تا خودم را خلع سلاح کنم تا بر سرم بیاید هرچه می خواهد بیاید. تا آدم ها اگر که باید عبور کنند از روی روحم، لطفا عبور کنند... که نچسبم... که غرق نشوم... که باز با زانوهایم بنشینم روی زمین... تا باز خودم را در پرهیز از دل بافتن و دل ریختن و همه چی متعهد کنم... یک حال عجیبی دارم... فقط خودم را تنها نگذاشته ام تا به خودم بازیابم.
۱۳۹۵ مرداد ۱۵, جمعه
من از جمعه قوی ترم
گلها را از هم جدا می کنم و در دو طرف می چینم. دو قلمه زیبا را هم می کارم. خانه، نور ِ خانگی دارد. پر نور و تازه نفس. همینطور که تمیز تر می شود جایی بهتر است برای زندگی. در خانه کسی را داریم که هزار ابر در چشمش و هزار قناری غمگین در گلو دارد. هنوز خوب نشده. دیشب که از پیش مشاور بر می گشتم غمش از پشت تلفن اجازه نداد فکر کنم که چه تعطیلات آخر هفته در خانه موندن را دوست ندارم. سرِ محترم ِ خر را کج کردم سمتش و برش داشتم و بُردمش کافه نشینی. شب بوسیدمش و یادش انداختم من هنوز هستم. دادرس هایش یکی یکی می آیند و سعی می کنند تا آنجا که می توانند قلقلکش دهند. من بین حواس جمع ام بهش، خودم پرت می شم بین بیست و پنج تا شش سالگی ام. بر می گردم به نُت های شب بیداری هایم. نوشته ام چه پر امید که هر چه بود، بود! من را فشار داد اما نکُشت! چند خطی می نویسم و باز بر می گردم به لایه روبی. در دلم خیلی جمعه است اما به خودم قول دادم نگذارم "جمعه" شکستم بدهد.
۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه
چون قلبش درگیر او شد
نوشته بود اولین دوست داشتن درد دارد اما داشت چشمهایش را نگه می داشت که با اشکهاش حالیم نکنه که همه ی دل کندن ها اما درد دارد. می دانم که نمی خواهد حرف بزند، هر از گاهی وقتی دلش آتیش می گیره یک جمله ای چیزی میگوید و من فقط آروم از ته گلو می گم اوهوم. بعد می بینمش که رفته توی اتاق من، نشسته روی تختم و داره خیلی آروم دستش رو می کشه روی اسکرین گوشیش طوریکه انگار دلش نمیاد بزنه بره یا داره یه لحظه ای، یه صورتی یا یه حالی رو نوازش می کنه و صورتش خیس آب می شود. دلم؟ کارد می خورد اما طاقت می آرم تا خودش باشه و راحت باشه و نکنه که از غم من اشکش را نگه دارد. بالاخره یک روزی یک جایی اشکهایش تمام می شود. برایش یک بشقاب شام سبک می برم. یک تکه فیله که با آب نارنج و روغن سیرو فلفل و زیتون آروم سرخ شده و مقداری جوانه. بشقاب را نگاه می کنه و اشاره می کنه به سمت گلوش و می گه نمی ره پایین. منم اصرار نمی کنم. می گه قدیما تموم شدن آسون تر بوده، نه عکسا دم دستت بودن همیشه، نه تلگرامی بوده که هی ببینی بوده یا نبوده و ... . چه راست می گه. همه ی آدم ها در زندگی باید دادرس کسی باشند و کسی را داشته باشند تا دادرسشان باشد.
۱۳۹۵ مرداد ۵, سهشنبه
یادم هست خیلی از بعد از ظهر که می گذشت و یک جایی نزدیک گرگ و میش هوا و دم دمای غروب وقتی می رسیدیم نزدیک خونه ی عزیز و آقا جون از جلوی یک مدرسه پسرونه ای رد می شدیم که نمی دونم از کجا من فکر می کردم این مدرسه ی باباست و بابا رو می دیدم وقتی بچه بوده و نمی دونم چرا همیشه کچل تصورش می کردم و طوریکه سردش بوده و توی دلش غم داشته و یک بغض گنده ی قورت داده داشته و با کسی دوست نبوده. بابا اون موقع ها قهرمان من بود. هر بابایی که بود قهرمان بود... اما حالا بین مان بتن بتن دیوار کشیده ایم. کارگرانی که مشغول کار بوده اند من و بابا و مامان بودیم و تا تونستیم از محکم کاری کم نگذاشته ایم. این چند باری که هیلینگ کرده ام می دانم خیلی از ماجرایم با باباست اما شستمش رفت. بی هوا یاد مدرسه و قهرمان اون موقع هام افتادم.
۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه
جانم به فدای پروازهای ورودی در سراسر دنیا
روی بُرد نوشت لندِد. آدم قلبش هم لند می کند به یکباره و فرو می ریزد توی سینه. قربون این تکنولوژی که نشون می ده کسی که آدم دوستش داره لند کرده و خاک بر سرش وقتی می نویسه پرید. پشت شیشه ایستادم تا پایین آمدنش را خوب ببینم. تکلیفم را با خودم مشخص کنم. بالاخره راه راه ریز آبی و جین خوشرنگ ِ جانم پیدا شد. لطفا همون لحظه ریپیت تا ابد. وقتی یک لحظه ای شبیه آرزوشه عادت داره لبش رو گاز می گیره و نگه می داره. انگار داره با همه وجودش رکورد می کنه صحنه رو. خوب ایستادم به تماشا. قلبم و مقداری دنیا فراموشی که از نظرم هورمونیست که کاش بی وقفه ترشح شود تکلیفم را روشن کرد و خلاص. من او را دوست داشتم.
۱۳۹۵ مرداد ۲, شنبه
داشتم از زیر کلاه ِ بلندم نگاه می کردم که از این ور ماجرا زیر آبی رفت تا اون ور. نَفَسش چه بلنده. نفسش بلنده که منو هر بار آورد فرودگاه و به یک بغل اکتفا کرد و راهیم کرد. من کِی بتونم از این کارا. همیشه یا خودم بودم و اگر یکی دیگه اومده دیگه خودم نبودم! این جمله رو با عسل اصل باید بنویسم روی کیکی چیزی که شیرین بشه به کامم. من میزان خودخواه بودنمو خواستنم و جاه طلب بودنم بالاست جانم. بالا! والسلام.
۱۳۹۵ مرداد ۱, جمعه
نازلی سخن بگو
آخ از لحظه ی جدایی و شروع لعنتی ی دوری. دستش را گذاشت پشت شیشه و من از این ور دستم را مماس کردم به خطوط کف دستش. بعد چشمهایش را دیدم که سدش شکسته. بی مهابا و وحشی و معصوم. بعد مشتش را کوبید روی بطن چپ سینه اش. کجا؟ روی قلبش... ماشین راه افتاد و من را از آنچه دوستش می داشتم دور کرد. فردگاه بی رحم است و شیشه عقب ماشین واقعیت یک خداحافظی سخت را نشان می داد.
گالیله
تلفن اتاق زنگ زد، دیدم فارسی گفت سلام من جواب دادم اومدم اومدم. موهامو نصفه براشینگ کرده بودم. پیرهن سفید خال ریزم رو با شلوار گلبه هی ( چه دیکته ش سخته) پوشیدم و دوییدم لابی. دم ریسپشن نبود. چشمم افتاد بهش نشسته بود اون کنج. دوییدم سمتش. چه خوبه زمین گرد هست و آدما می رسن به هم.
۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه
دراز کشید کنارم. پرسید ابر داری؟ بی که انکار کنم گفتم اوهوم سه هفته است ابر هست و شرایط اینطوری ست که در قسمت معده احساس خالی بودن و دل ریختگی دارم و در قسمت قلب احساس سنگینی و آوار و در قسمت گلو بغض. با همه ی اینها سه هفته خوابیده ام و نیمه شب پریدم و با تو و با همه حرف زدم و گفتم شما می توانید ادامه دهید همه چیز عالی است اما الان همان جایی است که دلم می خواهد بگویم به سه لایه اتمسفر درونم شک و گمان دارم. سعی کردم کمی بیشتر توضیح دهم اما فکر می کنم در نهایت پشیمان شدم . بحث دراز کش از روی تخت شروع شد و به طور نشسته روی کانتر آشپزخانه در حالتی که من داشتم می گفتم باور سادگی مطلب انقدر سخت هست برای همه که به یک ناگفتنی حقیقی خودتان را راضی می کنید. دل ِ تنگ ِ آدم را کسی نمی خرد. اینطوری سر به شانه و خیس صورت به پایان رسیدم . احساس کردم آن همه سنگینی سینه را کسی شاید نتواند به دوش بکشد.
۱۳۹۵ تیر ۱۴, دوشنبه
حقیقتش اینه خیلی خوب نیستم. نه فارغ از مسائل اطرافم و نه وابسته. بُرس موهام خیلی خشنه. دوازده ساله دارمش. چه موهایی با چه رنگایی رو به خودش دیده. همین برس موی سفید هم دیده و آخ نگفته. کمرش نشکسته. موهامو به سمت راست بر خلاف فرق اصلی ماجرا شونه می کنم و اصل ماجرا اینه که خیلی چیزی هم فرقی نمی کنه. فرقی نمی کنه چند روز هست بابا رو ندیدم و در خونه رو فقط برای رفتن به آفیس باز کردم. تراشیدن همیشه سخته. وقتی حاضر می شی بتراشی باید وسط کار جا نزنی. من تراشیدم و دیدم اوه اوه چه خرابم. حالا برای تیمار که باید برم حسابی خسته ام. می شه اینو از من بپذیرید؟
موها رو بدون فرق جمع می کنم سمت راست و خیس خیس می بافمشون. از نون می پرسم میشه بعدا ببینیم همو؟ می گه آره. از میم مساج دارم که بریم کافه برات خوب باشه؟ می گم نه لطفا باشه برای بعد می گه باشه. ه دو چشم مساج زده چه به فکرتم و نوشتم مرسی. آخ که سین زنگ می زنه که لطفا بگذار بیشتر ببینمت که اون طور توی چارچوب در وقت بغل کردنت بغضی نشم، خوب؟ من گفتم خوب و بعد دراز کشیدم که چه هجوم آدم های دور و نزدیک را در این دوره از زندگی دارم. بیخود است؟ هرگز.
حالا یکشنبه ها می رم دعا می کنم. مثلا این یکشنبه گفتم کاش یاد بگیرم فراموش کردن را برای بخشش، نه برای انکار، نه برای فرار. میم زنگ می زند میشه دعوتم کنی برای قدم زدن. گفتم باشه. فهمیدید که من به همه گفتم باشه؟ این اذیتم می کنه. نه قدم زدم نه هیچی. فقط گفتم دور بزن من را ببر خانه ام. اقای داریوش چه خوش گفت مرا به خانه ام ببر که یار غمگسار نیست و اینا.
صبح دیرتر می رم آفیس و برای قول هایی که شکستم یک ایمیل می زنم که می شود فقط قول بدهم که بنویسم مثلا؟
۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه
بعضی وقتها حواس را با هم قاطی می کنم. مثلا دم دم های صبح حس کردم سردم است، اما در حقیقت من ترسیده بودم و به این فکر می کردم زن های ضعیف هم می توانند دوست داشتنی باشند و من هم زن ِ ضعیف ِ درون دارم. حتی ضعیف تر از بغض های مادرم و خیلی وقت ها حتی پشت خاکریز حمله ها هم پنهان نمی شوم بلکه میدان را ترک می کنم. با خودم روراست بودم، تنها و سرد.
۱۳۹۵ تیر ۱۲, شنبه
خوف و رجاء
نشستم پشت کانتر و مدارکم رو دادم. خیلی از آدم ها تا به حال از این پشت شیشه رفتن پشت میله؛ خیلی ها هم رفتن خونه شون. من نمی دونستم کدومشون ممکنه باشم. خواهرم دور شده بود و شهر را ترک کرده بود. با سوشی هم حرف نمی زدم و هاید هم جواب تلفنش را نداد. مساله واضح است کسی نبود که اطلاع دهم اگر بر نگشتم لطفا مرا بازگردانید خانه ام.
تمام ترسم از پلیس را گذاشتم توی دریچه اول قبلم و رفتم که کار را یکسره کنم وخودم را از این چه کنم چه کنم خلاص. اسمم را زد روی کیبرد و همون موقع من سرم را چرخاندم تا ببینم آیا پلیسی اطرافم هست که اگر ممکن شد من را منتقل کند قبل از متهم بودن ببینمش؟ خواستم خیالم راحت باشد که او مهربان است اما هیچ کسی اطرافم نبود. اسم را زده بود و حالا رسیده بود به شماره تشخیص هویتم. خودم را بررسی کردم که چرا لباس مناسب نپوشیدم اگر ماندنی شدم، بعد گفتم خوب حالا بگیر بشین سر جات و جای من درست همون صندلی تردید بود. صندلی تردید را انتزاعی در روح و جانم انقدری حمل کرده بودم که بی جان افتاده بودم گاها. حالا دلم برای خودم سوخته بود از این پا و اون پا کردن و فکر کردم اینجا همون جاییست که باید بایستم روبروی این صندلی تردید. اسم را و شماره را زد. هیچ تپش قلبی نداشتم و بعد گفت همه چیز مرتبه. من یک نفس سبک کشیدم و خیلی با وقار با لباس لاجوردی و رو انداز توسی آسمونیم از پله ها اومدم پایین و فکر کردم بگم کتابهامو از تمام افرادی که برای متفرق کردن ترس هایم کمکم کردند پس بگیرم. خودم را ببرم آرایشگاه، ناخن ها را لاک جیگری بزنم، خودم را دوست داشته باشم و چمدون ببندم. نکنیم با خودمون. دو راهی جانکاه است.
۱۳۹۵ تیر ۸, سهشنبه
۱۳۹۵ تیر ۷, دوشنبه
کجا بهتر از یک سفر برای شروع یک پایان؟
روزهای آخر بهار را دلم می خواست اگر سفر نمی کنم لااقل آزاده باشم و کار نکنم.
غنچه های لیلیوم هم گرفتم برای خونه تا کم کم صبر کنم و باز شدنشون رو ببینم. نه برای باز شدن. برای صبر کردن را یاد گرفتن.
رسیدم خانه دیدم چقدر خوب است کفش پشت در باشد وقتی ته دلت خالی ست.
من سخت به ریشه درخت بی برگ و بارم ایستاده ام تا باد بگذرد و طوفان تمام شود.
روزهای آخر بهار را دلم می خواست اگر سفر نمی کنم لااقل آزاده باشم و کار نکنم.
غنچه های لیلیوم هم گرفتم برای خونه تا کم کم صبر کنم و باز شدنشون رو ببینم. نه برای باز شدن. برای صبر کردن را یاد گرفتن.
رسیدم خانه دیدم چقدر خوب است کفش پشت در باشد وقتی ته دلت خالی ست.
من سخت به ریشه درخت بی برگ و بارم ایستاده ام تا باد بگذرد و طوفان تمام شود.
از آرشیو ماه جون پارسال خانم زاناکس
دور تنم ملافه سفید پیچیدم و خدا فزی کردم . به این فکر کردم ساعت چند بعد از ظهر است و وقت دارم تا روی مبل را با پارچه سفید بپوشانم و دلم مرغ و پلو و رب انار می خواد. یک ران رعنای مرغ را گذاشتم روی گاز و دوش گرفتم و جلوی تلویزیون با رب انار و برنج دودی آن را خوردم. می دانید می خواهم چه بگویم؟ دیشب باز برگشتم به شب من. همان شبهایی که دلم هیچ کس را جز خودم نمی خواهد. همان شبهایی که سریال بینی کنم و هر وقت دلم خواست بخوابم و هر چی دلم خواست بخورم و کوتاه بیایم از زمان بندی و دور تند. گاهی خسته می شوم از حضورها. کسی که برای رفتن ساعت را نگاه می کند یعنی قصد رجعت دارد و به برگشتن نزدیک است. دلت را بدهی دست این حضورها آنقدر هم می زنندش که مثل سفیده تخم مرغ کف می کند. دلم همان نور کم ِ زرد خانگی را می خواست بی صدای هیچ بنی بشری. همین که با شلوارکم خوشم باشه و گلدونامو آب بدم و زندگی رو برای خودم تار بزنم، پود بزنم.
۱۳۹۵ تیر ۶, یکشنبه
من که طاقت انتظار خبر دادنم نیست و لطفا طولش ندهید بگویید فلانی مُرد و تمام! ما جدا شدیم و خلاص! برای اینکه می دونم از جانم دسته دسته کم می شود اعصابم سست می شود وقتی تفسیر می دهند خبر را. دلم می خواهد سر از تنشان جدا کنم. یک جور وحشی می شوم. زنگ زد که شب لطفا بیا کارت دارند. گفتم خبر چیست و وقتی فهمیدم همان بازی همیشگی ست گفتم لطفا خودتان با دست خودتان بروید توی چاه که اصلن برای این بازی سی ساله نه وقت دارم نه جان. تکلیف تان با خودتان. من را هیچ کاره فرض کنید.
۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه
می دونید من الان که نگاه می کنم حیفم می آد که یه چیزی رو با شما شریک نشم. که چقدر این وبلاگ رو بردم نشوندم توی زندگیم. که از تصویر هاش تصور ساختم و حالا دارم با پیرهن کوتاه سفید نخی تابستونی پا لخت توش راه می رم. دو تا پیچ کردیم توی سقف، جلوی پرده خوشگل نورگیرم. گلدانها را آویختم تا تاب بخورند و معلق رشد کنند. همه ما انسانها در معلق ترین شرایط با تعلقاتمون رشد می کنیم. یه روز اگر این گلدون آویخته به سقف از آویزش رها شه، می ترسه و از خاکش کمی روی زمین ریخته می شه اما اون نمی دونه هنوز ریشه هاش سر جاش هستند و روی زمین، بدون آویز هم می تونه برگ بده، گل کنه ... من همان گلدانم، مرا به من با مده :)
بهش گفتم که چقدر خوبم شد که فهمیدم خواسته هام و ارزش هامو باید جدا کنم بزارم توی دو تا خونه. یکی روی آب و اون یکی سر کوه که ازشون پایین نیام که نیام. خواسته هامو روی آب می سازم. اینکه اگر یه روزی اون روزی نبود که دلم می خواد نزارم پای اینکه دیگه غرق شدم توی سیاهی. بگاه کنم که هنوز خونه ی خط قرمز هام بالای کوه سر جاش هست. نزارم کسی از خط قرمز هام رد بشه اما خودد از روی خودم به خاطر برآورده نشدن خواسته هام رد نشم. خودمو له نکنم. خیلی راحت شدم اینو فهمیدم. انگار یک بسته زاناکس بسته باشم توی روح و روانم. خلاص.
۱۳۹۵ خرداد ۳۰, یکشنبه
نازلی سخن بگو
از جمع دور شدم. داشتم پای خط حرف می زدم که شنیدم صدایش را که می گفت یک خبر خوش دارد. که یارش را پیدا کرده. حواسم اون ور خط بود. یک لحظه شنیدم همه جیغ زدند و بعدش من را بردند تا آغوش بگیرم این همه شهامت ابراز حس و حال را.
خانمی که زاناکس باشم عرض کنم که برای بار نمی دونم چندم تکالیف را محترمانه برگرداندند. از همون جاهایی که فکر کردم بند طاقتم پاره شده و اصلا نمی توانم، نمی خواهم... همان وقتها که حس از کف دستم می رود و فکر می کنم تمام می شوم در همان لحظه و خلاص. همان موقع که باید چیزی را پرت کنم و یا بشکنم که همیشه فعل جنگیدن در من سقط می شود. اما هر بار تاب آوردم. عرصه گشاد که نشد تنگ تر هم شد با رفتارهای خاله قزی اطرافیان. به خدا که دیوار دور ِ آدم هر چه بلند تر بهتر. کاش یادم بماند این که نماند و نمی ماند و نخواهد ماند.
۱۳۹۵ خرداد ۲۵, سهشنبه
یک روز معمولی خانم زاناکس
نوت بوک جلسات و روزانه ام رو زدم زیر بغلم. هنوز چند تا هوم ورک ناقص داشتم برای فرستادن هم تا بیست و چهار ساعت وقت. می دونستم خونه عدس پلو با کره محلی و خرما و گوشت و پیاز خلالی سرخ شده دارم. سر راه جلوی یک گل فروشی وایسادم برای خودم، برای خونه، برای همه چیزی که امروز ازم باقی مونده یک دسته گل سفید خریدم. گلایی که باز بودن و غنچه هایی که باز می شدن.
نشستم روی کانتر غذا خوردم و هوم ورک رو تموم کردم و فرستادم و جواب اومد مرسی از سلیقه و نظم! من همه وقت شنیده بودم بی نظمم و همه عمر دقیقه هشتاد و نه مونده بودم اما الان می بینم همه روزایی که گذشت توی پنج ماه گذشته بی خودی نگذشته. گل ها رو از ساقه چیدم و مرتب و ریختم توی گلدون بلور و روی میز سفید کنار خونه. نشستم به تیک کردن چک لیست جلسه فردا. بعد از چند روز غذا خورده بودم و حس می کردم الان مثل یک فیل می رم هوا. خوابیدم توی تخت زیر باد خنک کولر و به بیست و پنج نوامبر فکر کردم که نوشته بود رسیدن و چه بهت می آد لباست لنگرگاهی ست. تلفن زنگ زد که شب فیلم ببینیم؟ ببینیم. شب رفته بودیم بی بی کرم بروله خریده بودیم و پیتزا و سر راه عزیز دوست داشتنی رو هم بار زده بودیم. حالا می دونم یه خونه دارم که توش هزار هزار تا یاد و یادگاری داره.
۱۳۹۵ خرداد ۲۴, دوشنبه
نازلی سخن بگو
پاییز بود. زمین خیس و پر از برگ های زرد، نارنجی و سبز. باران می آمد وساعت نزدیک به دو بامداد. ما بیدار بودیم و حالا برای اولین بار به صدای ضربه های قطره های سبک ِ از ابر در آمده گوش می کردیم و در آغوش هم فرو رفته بودیم. درست انگار همه ی این زندگی و پیچ و خم ها را طی کرده بودیم تا برسیم به آن لحظه و آن ساعت. هیچ وقت قرار نبود بعدش زمستون بیاد و هیچ کس فکر نمی کرد پادشاه فصل ها پاییز آخه؟ عصرش که از خواب بیدار شده بودم حتی یادم نمی اومد کجای این دوارِ مرموز ِ قشنگ هستم که انقدر احساس امنیت می کنم و گرسنگی و بوی ماهی شوریده و کته. من همان روز ده سال زندگی را زندگی کردم.
روی پانسمانش بتادین می ریزم. زخم کم کم از پانسمان جدا می شود. به یاد بیاوریم کجاهای زندگی پانسمان بسته ایم به زخم هایمان؟ کجا قرار است آنها را باز کنیم؟ کمی می سوزد و خیلی درد دارد. اما باید این کار را بکنم. حالا چند روزی هست که زخم باز است و دیشب دیدم دارد کم کم خشک می شود. جراحت برداشته ایم همه ی ما خیلی جاها اما بستن و ندیدن چاره ام نبود و نیست.
۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)








