۱۳۹۸ آبان ۸, چهارشنبه

یه چیزی از کیارستمی خوندم خیلی به دلم نشست

گفته بود:

زمان عشق، زمان کوتاهی است. طلوع و غروب خورشید فقط زیبا نیستند، بلکه تو را در نور امنی می برند، ولی ظل آفتاب توان تو را می گیرد و عشق ظل آفتاب است. وقتی طلوع آفتاب را ستایش می کنی باید یاد ظل آفتاب هم باشی.عشق ثابت نیست. در یک وضعیت نمی ماند. مدام در حال تغییر است. واقعیت این است عشق را نمی شود مدیریت کرد... عشق توعی ناکامی جبری همراه خودش دارد.اگر این را پذیرفتی، به عنوان یک نشئه و خلسه ی بسیار لذت بخش می توانی از آن لذت ببری. همه ی هنرت باید این باشد که بتوانی زمان این نشئگی را طولانی تر کنی . همین . 


پ ن: اینکه بدونی وقت فراغ در هر وصالی می رسه و نگرانش نباشی و از قبل آغوشت رو به تمامی براش باز کرده باشی خیلی حال خلسه ی خوبی بهت می ده. اونوقت از در رابطه وارد شدن نمی ترسونتت. اونوقت از دوری لرزه نمی گیری. 

۱۳۹۸ آبان ۶, دوشنبه

کارما را می خواندم که خداحافظی کرده با وبلاگ. 
خودم را نگاه می کنم که چمدانم را باز کردم و دلم نمی خواهد بمانم. رفتن زده بود به سروم و شهر ها را پشت هم چیده بودم. از نورنبرگ... اما چی؟ چمدان را باز کرده ام و دلم تاب ماندن ندارد. بهانه؟ تا دلتان بخواهد. 
زندگی خیلی فرق کرده. کوالالامپور شهری است که آدم همیشه درش بماند؟ همینقدر ه بتوانی شب ها در آن شب زنده داری کنی و نوری بگیری برای ادامه کافیست اما من دلم می خواهد بمانم و برنگردم از آن. 
وقتی بعد از مدتها وبلاگ می خواندم یادم افتاد باید با کسی حرف بزنم. بگویم این میز، دیگر میز من نیست. تلفن را برداشتم و به یک سایکولوژ زنگ زدم تا بخواهم گوشم کند. 

۱۳۹۸ مهر ۷, یکشنبه


اینروزا صبح زودتر پاییز می شه. یا توی پاییز زودتر صبح می شه. چند روز هست که بریا شروع روز ماگ بلند شیر گرم با عسل دارم و روزم رو زود اما آروم آروم شروع می کنم. بوی تلخ دود با عطر بوی عود دار تلخ و چوبی می پیچه توی هم. از همون روزا که می تونی عقب عقب توی تخت بری اما نخوری به دیوار. بری توی یه بغل که شبا رو بیداره. نمی دونم این روزا خوبه یا چی اما می دونم اینطورین. برای رفتن آدمایی که سختشونه با من آروم آروم راه بیان هیچ زوری نمی زنم. برای استاپ کردن چیزی هم زور نمی زنم. انگار یه چرخ رو از بالا ول کرده باشی بیاد پایین توی یه خیابون سرازیری. اونطوری ام.

۱۳۹۸ شهریور ۲۳, شنبه

توی یه لحظه انقدر دلتنگ اینجا شدم که دلم خواست میز رو بهم بریزم. همه تلفنها و کارها رو فراموش کنم بیام اینجا بنویسم که دیروز به وقت حال من پاییز شد. 
پاییز هر وقت حس بشه، شده. یعنی یه فصلیه که اصلا تقویم نداره. می فهمی یهو که تنت مورمور شد یا یهو حس می کنی می خوای سرما بخوری یا دلت میخواد تنت رو فرو کنی زیر پتو. همون وقتی که ملافه ها رو می شور یو همه چی رو رو به رنگ گرم تر می بری و شب برای خودت یه سوپ می زاری یعنی سلام پاییز. 
یاد مجموعه عکسای سال نود و چهار افتادم با آرش به اسم سرخه. سلام آرش. 
چی بنویسم؟ چی ننویسم؟ همین قدر که خیلی شلوغم و خیلی دلتنگ خانم زاناکس کافیست.  

۱۳۹۸ شهریور ۵, سه‌شنبه

-پای من باشه کافه 
+نه بزار تو یه روزی پاریس رو حساب کن شاید شد دو تایی یه قهوه بخوریم دور از بقیه 

دور از بقیه اش در دیکشنری یعنی همونی که می خوایم. و قهوه خوردن هم یعنی همونه که نیم دونیم. همونی که جدا کردن شیمی و فیزیک با کسی که باهاش شیمی داشتی سخته. 

می گم هوم. 

شیشه های فرودگاه بنظرم تف توی روشون در قسمت خروجی اگر کسی اونور باشه و تو بهتره بر نگردی باهاش دست تکون بدی. 


بی خداحافظی سلامی دوباره کن

ساعت 11:47 
تلفنم داره زنگ می خوره
تازه کارام تموم شده 
نشستم روی کاناپه با زیر انداز توسی و کوسنای توسی
فکر می کنم داره زندگی آروم می شه با زنگ شب که صدای تلفن می آد
بر می دارم می گم از پرواز زنگ زدی چی بگی؟ می گه که دیوونگی کردم و نرفتم! 
خوب؟ 
می گه دلم می گفت باید شهر را ترک کرد.می خندم و چند دقیقه بعد فکر می کنم خوب طلوع ببینم. اوهوم؟ همونجا که دلم می گه. 
مت یوگا و چادر و کوسن سفری و لباس گرم بر می دارم و می زنم از خونه بیرون. 
نرسیده به طلوع یه جایی هست که می تونی پیاده شی و اِنریکه بخونه لوکو رو تو باهاش کیزومبا برقصی. می تونی بالای ارتفاع برقصی و فکر کنی کارپه دی اِم یعنی این. موهاتو باد ببره و باد سرد بپیچه توی تنت. 
صبح از بالاترین ارتفاع  قدیمی ترین قله زندگیت طلوع رو ببینی. ابی هم داره بلند می خونه طلوع کن 
بعدش بری ببینی خونه بچگی هات مونده زیر جاده و ازش فقط سنگ چینای دیوار حیات باقی مونده. اما چقدر؟ حتی از قد تو هم کوتاه تر! فکر می کنی در خوشبینانه ترین حالت یعنی تو از دیوار بچگیهات بزرگتر شدی و به ویرونی خونه و جاده فکر نکنی. 

یه رستوران چوبی روبه یه منظره خارق العاده با پنجره های قدی دایره شکل پیدا کردم و نشستم صبونه مو خوردم. آیا این لحظه را زندگی عزیز ننامم؟ 
یه زندگی های مشترکی هست که صدای جر خوردن طناب رابطه رو می شنوی. زندگی برادره اینطوری بود. برای من از وقتی بابا رفت و همه چی شد دنیایی ها خیلی از رابطه ها معنی دیگه ای گرفتن. 
وقتی از سفر برگشتم و خبرش رو شنیدم، دلم براش رفت. گاهی باید حس و منطق رو باهم سر یه میز بشونی. فکر کنی به زمان زندگی خودت که وسط زندگی بقیه گذاشتنش چطوره؟ گوش کنی به حرف احساست برای لحظه هایی که نبوده اونی که باید. بعد در نتیجه کتاب و نسخه ای منطقیتو بپیچی و بتونی بری خونه مامان تا وقتی از جدایی هنوز می ترسه، بغلش کنی و بگی این روزا می گذره اما باید براشون صبر کنی. از یه جایی به بعد هم بزاری خودشون تجربه کنن فکرای تورو. شاید همه چی اون  جوری که تو فکر می کنی پیش نره. 
شبیه دریا می مونه. نه در جزر موندم نه در مد. برام بخشیدنش کاری نداشت اما هم پاش دوییدن کار نفس من نبود. چه خوب که یاد گرفتم بزارم آدمها وصل هاشونو زندگی کنن و فصل هاشونو .  
گشتن توی شهری که شهرم نیست شبونه برام لذت بخشه. اینکه برم از 1 شب به بعد توی رستورانی که داره می بنده بگم هنوز غذا می دی؟بعد برونم تا ساحل اگه شهر ساحله باشه. بشینم روی ارتفاع صخره ها و آب وحشیانه بیاد بخوره و پرت شه توی هوا. ماه؟ داشته باشه آسمون. من ؟ هر وقت دلم خواست دراز بکشم لب صخره و فکر کنم این نور نقره ای ماه روی دریا می خواد چی بگه بهم؟ 
هنوز نیومده بود. زنگ زدم به شماره اش نوشت دارم یه چیزی رو درست می کنم. بیست دقیقه دیگه فرودگاه می بینمت. 
فرودگاه می بینمت رو دوست دارم. جمله مورد علاقه مه. یا یکی یا هر دو یا هر چند نفری از  جاشون کندن اومدن وصل شن بهم یه کاری کنن. یا هیچ کاری نکنن. ...

خودمم دلم برای عکسای زاناکس تنگ شده اما آپلود نمی شن توی بلاگزپات. از جویای راه حل خواهشمند است آدرس ایمیلی از خود بگذارد. ماچ بهش 

۱۳۹۸ مرداد ۵, شنبه

از سه شنبه می رم سفر. هم آدم می بینم هم دهکده. بر می گردیم به زمان شهر را ترک کنید. 

مامان بودن یک اتفاق معمولی برای زن قبل از نزدیکی است

سر میز شام همینطوری که نشسته بودم مامان کنارم نشست. زیر چشمی دیدم روی دستای نازک و قلمی‌ش راده کم کم لک و چروک پیری می شینه؛ غب غب در آورده. دلم هُری ریخت. چقدر ما بچه ها از پیری مامان و باباها می ترسیم. یهو بعضم گرفت که می شه پیر نشی لعنتی؟ گفت چی شده دلت گرفته؟ 
مامانِ آدمی که من باشم هیچ وقت ندونست من چقدر دوسش دارم از بس من نزاشتم بدونه. پاسپورتم رو می زاره روی میز که هر جا می ری بهت خوش بگذره. می گم می خوای بریم قبلش با هم جایی؟ می گه خیلی دوست دارم و ذوق کودکانه می کنه. 
مامان همیشه کودک بود و حالا همون آدم داره با رفتارای کودکانه پیر می شه و این برام سخته دیدنش. 

چیزی که باعث شد حالم با رابطه مادر دختری کنار بیاد اینه که مامان بودن فقط یه سِمَتِ که به واسط یه شب عاشقانه یا غیر عاشقانه مرد وزنی به وجود اومده. اما اینکه اون زن چه کیفیتی از زندگی رو قبل اون شب تجربه کرده رو نمیبینیم و حتی بعد اون شب!
مامانِ آدمی که من باشم، هیچ وقت مادر نداشته و خوب من اینو هی یادم می ره و سطح درکم نزول می کنه. انتخابش دوییدن و رسیدن نبوده و قابل مقایسه با انتخاب من نیست! و هزار تا چیز دیگه که نهایتا باعث شده به دلیل شدت مهر بنده به ایشون نقاب می رم جلو سپرش می شم تا کارایی که بلد نیست رو بکنم و در نهایت از تماس با حوادث اصل موضوع را فراموش کردم و فکر کردم اون خوب نیست. در هر حال پیری پدر و مادرها یک طرف، ما که نمی تونیم ببینیم هم همون طرف. 

۱۳۹۸ تیر ۲۹, شنبه

یه کامنتی هم از یه ناشناس داشتم که عکسهات کم شده بانو جان عکس بزار. 
کجای جهان ایستاده ای اونوقت ؟ 
آیدا در مورد نقطه صفر و حق مسلم داشتن و لذت بردن از خانواده نوشته. 
داشتم می خوندمشون توی دلم نوشتم هووووووم. یعنی  می فهمم چه خوبه، الان ندارمش اما. بعد از بابا در تعداد معدودی از روزها ما خانواده شدیم.راستش سرد و خشک و بیمعنی برای من . 
 اما یک چیزی که باهاش کنار اومدم این بود که زن ی تنها و مستقل بودن صرفا بد نیست. خوبیهایی داره که می بینی دلت نمی خواد ازش دل بکنی. 
دیروز بعد یه ناهار دیر با دوستام برگشتم خونه و ساعت هفت ونیم قرارداشتم برم سالسا باچاتا. باچاتا یه رقصیه توی ذهنم که گیر می کنی توی آغوش پارتنرت. پاشو می ندازه بین دو تا پاهات و تو رو به صورت نیمه نشسته قفل می کن توی بغلش. تو رو تاب میده از چپ به راست و گاهی یک دور بر عکس می چرخونتت. وقتایی که داشتن باچاتا می رقصیدن من نشسته بودم و نفس تازه می کردم یا نوشیدنی می خوردم. یه دختری بود با موهای کوتاه بالاتر از شونه بلوند با شلوارک کوتاه جین و تاپ مشکی گشاد، لاغر و استخونی که خوب می دونست باید چطور موهاشو بریزه توی صورتش وقتی سرشو تکیه داده به شونه پارتنرش و داره دورانی می چرخه. خیلی لوند بود و یهو دلم خواست این رقص رو برقصم. 
داشتم به این فکر می کردم که آهنگ تموم شد سالسا شروع شد. آرش دستمو کشید سمتش که بیا بریم توی ویوی پنجره قدی رو به بیرون برقصیم. آرش ورزش می کنه، همونجا کار می کنه فکر کنم و تیز و تنده و خوب بلده طوری بچرخونتت که زمین دور سرت بچرخه. زندگی کلا همینه . برای رفتن سمت ترسا همیشه به یک ویترین زیبا نیازمندیم. 

۱۳۹۸ تیر ۲۰, پنجشنبه

تنهايي در هر رابطه ايي چيزي ست كه بهش نياز داريم. تنهايي در رابطه با كار،اجتماع و... .
چالش هاي زندگي وقتي ازش دور ميشيم برامون به مساله هاي عادي روزانه تبديل ميشن. از اينكه مستقل، اكنون در مواجهه با جدايي برادر بي نقش، لخت و دراز كشيده در تخت هستم راضيم.
بابت چيزي كه كمكم كرد تا بتونم بگم اول صبح سراسيمه به من زنگ نزنيد چون نيازمند آرامشمم، خوشحالم. از اينكه ما واقعا نمي دونيم چي براي كي كار مي كنه و توصيه هامون ممكنه مفت هم گرون باشه پس بشينيم تا بقيه زندگي شونو كنن، راضيم.
هميشه هر وقت به درون رفتيم در تاريكي تونل از اونور كم كم نوري پيدا ميشه و اون نور منم.
هيچ كسي داروي آرامبخش ما را نمي سازد.خودمان بايد.

۱۳۹۸ تیر ۱۷, دوشنبه

خانم کنار کارما نوشته بودن که به وبلاگ نویسی ادامه دادن بدون توجه به حرف اطرافیان. 
درست گفته بودند به نظرم. 
س.ر می گه این مرداب هست که لازمش داشتی برای اینکه قطارت وسط پیچ که زیرش هیچی نیست ترمزشو بکشی و متوقف شی. فکر نمی کردم سه روز بعد واقعا این توقف و سوت و قطار رو اینطوری حس کنم. 
یک وقتایی دلت می خواد از یه جمله ای که همیشه بهت گفتن و حقیقتا هم خودت برای داشتنش همه عمر دوییده بودی و تنهایی کوله بار زندگیتو حمل کردی استعفا بدی. به همه بگی دیگه بهم نگید مثل یه مرد می مونی خودت. من کجا مرد کجا؟ 
بعضی وقتا نمی دونیم انتخاب یک شخصیت رو داشتن چه بار مسئولیتی رو توی زندگیمون به دوشمون می زاره. خیلی که ازش بگذره مثل الان من نمی دونی چطوری برگردم حالا؟ زن ِ درونم کو؟ کجا تصمیم گرفتم از پس ِ همه کارام تنهایی بر بیام؟ چند شب طول کشید تا به تنهایی خوابیدن عادت کنم و ازش نترسم؟ چقدر طول کشید تا از سر کشتی که باد موهامومی برد برم بشینم پشت فرمون کشتی زندگی خودم و افراد درجه یکم و بشم ناخدا؟ از کجا شروعش کردم که بخوام اینجا تمومش کنم؟

شروع حرفمون از اینجا بود که دیدی یه روزی می بینی همه چیز از نظر بقیه خوبه اما خودت از درون خالی هستی؟ همونجا باید بدونی داری یه مسیری که نرفتی رو به زور از یادت می بری و نمی ره از یادت. 
صدای بابا باید از یادم بره که منو از امروز می ترسوند. 
و باید از لباس زوروی خودم بیام بیرون. لخت و عریان خودمو بغل کنم. 
پس بگیرم یه چیزایی رو و پس بدم یه چیزای دیگه رو. 
چیزی که عمیقا فهمیدم اینه که ترس از جدایی یک بذر توی زمین حاصلخیز محیط زندگی من بوده و هست. برای همین چندتا استراتژی براش داشتم. اول از همه که نرم وارد بازی پیوستگی شم که می دونم یه جایی می رسه به جدایی. دوم اینکه جاهایی که دلم دستم رو گرفت و بُرد وسط و یا بالاجبار در محیط خانوادگی و ... بودم یه چیزی پیدا کنم که بزنم زیر میز و خودمو به عنوان غنیمت این جنگ بی رویا بردارم بیارم بیرون. تیمارش کنم و ته گوشش زمزمه کنم که دیدی ؟ نرو دیگه بابام جان! و اما سومی که اینروزا دست از سرم برنمی داره رفتن ِ پیوسته است. همون جاده ای که همه دارن کم یا زیاد که برم یه جایی که کسی نشناستم. تا خبری نخوام بشنوم از اینکه زندگی این فرو ریخت... ترس از جدایی انقدر خورده روحمو که از خبر جدایی بقیه هم می ترسم. از هر از دست دادنی... 

همه زندگی برای به دست آوردن جنگیدیم بی اینکه بدونیم برای از دست دادن هم باید یاد گرفت و تمرین کرد.

۱۳۹۸ تیر ۱۵, شنبه

پرواز شماره 64589 از پاریس به زمین نشست

یکی از شنبه ها حالا که دارم فکر می کنم به وقت سفارت یهو یه پیام برات می آد. خانم زاناکس. 
جواب شما بهترینه و سند. 
بعد می گه می شه زنگ بزنید توضیح بدم. 
بنظرتون صداشو می شناسم؟ نه. شماره؟ نه. 
چطور ممکنه منو نشناسی؟ نمی دونم 
می شینم روی تخت. 
فکر می کنم با گل فرستاده شده ارتباط داره؟ خطرناکه؟ آشناست؟ 
گفته بودم که زودی می بینمت. بعد این همه سال. 

اینطوری سرزده می رسه از راه یکی از زیر برج آهنی ایفل که سالها دیریم کردید بالاخره توی ی شهر از زمین که می تونیم همو ببینیم. یس. بالاخره شد. 
مرد رو اولین بار وسط بَر ِ بیابون دیدم. یه لباس محلی بلند پوشیده بودم با یه کلاه حصیری روی سرم بی هیچ لباس زیری. از سری روزهایی بود که شهر رو ترک کرده بودم و داشتم با زندگی تنهایی بین دیوارهای کاهگلی و شبا زیر کرسی خوابیدن و درهای چوبی ِ قدیمی، روزا وسط آفتاب نشستن و چایی و صبحونه خوردن و ... هیل می کردم. برنامه های سالم رو می چیدم و فکر نمی کردم کسی که برای کار حرفه ای IT باید توی یک از دفترای شهر دنبالش بگردم، پشت شیشه خونه منو توی این پوزیشن ببینه. وقتی صدام کرد که مهر گفتن بیاید توی اون خونه برای حرف زدن، گفتم باشه و فکر کردم نیازمند اینم برگردم به جین، لباس زیر، موی جمع شده و یک استایل غیر کاری اما معقول تر. 

*

گفتم برای اقامت تهران و انجام این پروژه مشترک می تونی یک هفته ناردونه بمونی. براش کلید خونه رو گذاشتم کنار. وقتی رسید نیمه شب بود و من نشستم بودم suit می دیدم. کجای ماجرا بودم؟ که آیا هاروی باید با دلش برود یا همین که نامه استعفای دانا را برداشته و سراسیمه رفته خونه پائولا یعنی برایش یک کشش دوطرفه تمام شده؟ براش توضیح دادم من دارم suit میبینم و این را برای مدیریت نیروی کار و خودم توی دفتر نیاز دارم. بنابراین لوبیا پلو با ته دیگ نون و ماست توی مطبخ ناردونه هست. می تونی بری و توی یک کاسه سفالی برای خودت شام دیر وقت بکشی. چون یک هفته می خوای بمونی پس بهتره خودت سوییت رو بشناسی و بدونی این کابینتا و یخچال و گاز و ... اگه تو بخوای می تونن مجیک باشن و اگه نخوای نه. پس خودت بخواه و پیش برو. چند دقیقه بعد دیدم داره لوبیا پلو می خوره منم بساط فیلمم تموم شد. 

*

دلم می خواست برم از آهن بیرون. شب گرم تابستون بود. نشسته بود لب پنجره و داشت سیگار می کشید. یه طوری مانوس با پنجره که انگار خودش ساخته اونو. گفتم باید برم بیرون خونه راه برم. شاید یه سری کافه نشینی توی اکباتان. دوست داشتی بیا. لباس پوشیدم و اومد. از یکی فال حافظ خرید و داشت می گفت صوفی رو معنی کردن برای یه خارجی چه دهنی ازش سرویس کرده. منم داشتم فکر می کردم همه جا بوی علف می آد و برای سمینار آخر هفته م باید چی بگم در جواب اینکه اگر نمی ترسیدم همین الان توی زندگیم چکار می کردم؟ 

*

میکروفون توی دستم می لرزید یا صدام توی میکروفون یا چی رو نمی دونم. این صدا می پیچید توی سرم و می لرزید که می دونی باید شروع کنی به از دست دادن؟ می دونی ماها از بچگی فقط یاد گرفتیم بدست بیاریم و این یعنی موفق شدن؟ توی از دست دادن موفق شدن می دونی لازم داره که آماده باشی برای اینکه ببینی دونه دونه مدالایی که درآوردی از گردنت و گذاشتی زمین رو یکی دیگه برداشته و داره می ندازه گردنش و تو داری ریش ریش شده می میری؟

۱۳۹۸ خرداد ۲۰, دوشنبه

لباسشو بردم خونه. به جای اینکه آویزونش کنم خوابوندم روی زمین. خیلی خسته بودم. موهام خیس بود هنوز. توی دلم گردباد بود. حالا چند ساعت مونده توی لباس آرزوی هر پدر و مادر باشه. خودش رفته ماساژ تا شب رو راحت بتونه بخوابه. کسی خونه نیست. مرور می کنم این چند ماه رو. چقدر دوییدم و نمی دونم از فردای فردا باید بیدار که شدم کی باشم؟ مرور می کنم سال تحویل 1395رو وقتی تولد بابا رو تبریک گفتم و پرسیدم آرزوت چیه بابا؟ ... خسته ام و می خوابم. اما نه خوابم نه بیدارم...
کسی نمی دونه امروز صبح که پیش بابا بودم یک حس فراغت از مسئولیتی داشتم که باعث شد مثل اروپایی ها بشینم بالای یه تیکه سنگ.
صبح بردمش تا آماده شه و بنظرم می تونست رویایی ترین شعری رو براش خوند که هیچ وقت ننوشتمش. حالا؟ پروسه ی تراپی و لیست درمانی شروع می شه. دستم، قلبم و جانم. یک روز به چشم می بینیم آرزوها تصویر می شوند. 

۱۳۹۸ خرداد ۱۰, جمعه

چند روز مونده. حالا خونه ش اسمش شده خونه. تمام اينروزا يك مسئوليت به نام من به جاي بابا، من به جاي مامان، من به جاي همه رو روي دوشهام چسبونده بودم و برنامه مي نوشتم و انجام مي دادم. ديشب اما بعد اينكه وسايلاي فريزرش رو بسته بندي كردم حس كردم خوب تموم شد. خريد امروز رو باهاش نرفتم. نه براي اينكه بتونه بدون من؛ نه! زندگي يادم دادهمه مي تونن بدون همه ادامه بدن. براي اين نرفتم كه خودم بشينم سر جاي خودم و ببينم مي تونه. براي اينكه يادم بيفته تقويم امروزم خالي از برنامه ست.بلدي هنوز خودتو؟ راستش يك كم نه.يادم رفته. لباسشويي روشن كردم.به و آلو و هويج و فيله مرغ و پياز گذاشتم توي ماهيتابه. چند بار از تخت به كاناپه و از كاناپه به آشپزخونه بي مقصد و بي جهت رفتم. مي دونم اين يه مرحله بعديه. شايدم غول مرحله آخر.
وقتي تصميم گرفتم تنها زندگي كنم و همه جاي طول عمرم اسمش كنار اسمم بود. الان اسمم بايد وايسه سر در زندگيم.نيفته و كار كنه براي معناي بودنم.
مي دونم همين باعث ميشه به زندگي يه سلام دوباره كنم. تغيير هميشه سخته اما پاداش دهنده.
براي آسون كردن اينروزا يه روز وسط كار و جدي بودنم ديدم روي كاغذ نوشتم: بابا به طرز احمقانه اي منتظرم اون شب باشي. بعد كه فهميدم چمه خودمو بردم يه گوشه و گفتم آخراشه.تموم شد.آروم باش.باور كن.

۱۳۹۸ خرداد ۴, شنبه

روي صورتم ماسك
كولر روشن صداي هووووووي ممتد 
شب 
خنك 
در ذهن ترافيك
در بيرون آرام 
براش نوشتم اين اون نيست پس بفرست.
از سري مسئوليتهاي مادرانه م كه هرگز نزاييدم، 
همين روزها استعفا ميدم

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲, دوشنبه

بعضی روزها از زندگی سر می رسند که صبح وقتی چشمهاتو باز می کنی می بینی گلوتو دارن فشار می دن. امروز از اون روزهاست...
هیچ احساسی را حس نمی کنم. 
نه شادم 
نه غمگینم. 
فکر کنم معنی این حال را از بی اسمی گذاشتند افسردگی. 
کمی توی تخت چرخیدم. سعی کردم شب گذشته را به خاطر بیارم. هیچ اتفاق خاصی نیافتاده بود. از کاربرگشته بودم و رخت های شسته شده از روی بند را جمع کرده بودم . مرغ و سیب زمینی و گوجه و آب غوره را پخته بودم و خیلی هم بد مزه بود. تیو تخت به چند تا مزون پیام داده بودم از سر باز کنی برایم لباس بفرستند... نه نه اینا نمی تونن دلیل این باشن که الان بی حوصله ام. دست بردم زیر لحاف دیدم سینه درد دارم اما خیلی فاصله داره . حوله مو از روی در برداشتم رفتم توی حموم و زیر دوش با شامپوی بدن کارامل خودمو لیز کردم. لیز کردن چیز خوبی نبود که اینجا به کار بردم به نظرم اما خوب فقط می خواستم لیز بشمو زیر دوش آب گرم خودمو بغل کنم. برگشتم با یک پرتغال توی کاناپه. ساعت داره می ره و داره دیرم می شه اما اصلا اهمیتی نداره برام. کی انقدر بی تفاوت شدم؟ نه نه نمی تونه همیشگی باشه. همه چیز رو نباید با هم زیر سوال ببرم. همه این احساس ها متعلق به امروزه. شاید خسته ام از بدو بدو ی این روزا. آخر هفته برنامه سفر گذاشتم اما پر شد. بر می گردم توی تخت. فکرمی کنم کاش دنیا توی همین بی تفاوتی تموم شه. یاد کارام می افتم. باید برم. حتی بوی کارامل شامپو بدن هم نتونست کمکم کنه. 

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱, یکشنبه

کمتر حرف زدم 
خیلی کم پیش می آد توی جلسه ها نظری ندم. اما این ماه تمرین مشاهده کردن داشتم. چه سختمه. یه چیزی توم کار می کنه که می گه اگه نگی ویرون می شه. پروسه اعتماد کردن به بقیه توی کار، آشپزی، رابطه، خانواده، خرید کردن و ... توم خرابه. برای همین یه تمرینم این بود بشینم سر جام. نه اینکه نشسته باشم خیلی هم. اما حدا اقل بغل کمتر نظر بده دو تا تیک زدم که حس می کنم خوب یه کاری کردم براش. 

چیدمان از نو 
خریدن وسایلای خونه دختر کوچیک خونه این مدت همه وقتم رو گرفت و تقریبا آخرهای شب برگشتم با فاکتور و هماهنگی رسیدن وسایل به خونه و زندگیش. اینکه برم ببینم کف پوش ها تموم شده و وسایلا دارن می رسن دونه دونه، یه باور تدریجی بزرگ شدن و خانوم شدن و سرو سامون گرفتنش رو توم بیدار می کنه که لازمش دارم. فکر می کنم زندگی ما یک جایی از هم مستقل شد دوباره به هم گره خورد و بعد مستقل شد و حالا یه استقلال واقعی داره که باید به چشمم ببینم و باورش کنم. 


بولت ژورنال
توی پیج اینستاگرامم که کلی مقاومت درونی داشتم برای پابلیک بودنش یه جاهایی برنامه مرتب کردن ذهنمو نوشتم. الان می دونم ای داد بیداد چرا آب نمی خورم. ورزش به اندازه کافی ندارم. خودمو سرزنش نمی کنم برای استقلالم و دور از خانواده وبدن چون به چشم خویشتن دیدم زمانهایی نوشته شده برای حوزه خانواده که براشون بودم. دکمه عذاب وجدان الکی م خاموش شده و این خوبه برام. می بینم پروژه های کاری می تونن با هم به هم دنیا بیان و با هم بزرگ شن. دیشب تا بامداد داشتم برای اردی بهشت برنامه هامومی نوشتم و تقسیمشون می کردم که ذهنم مرتب و تمیز شه. 


سلام پت 
همه بچگیم در آرزوی یک سگ خیالی بودم. مامان نذاشت و بابا هم خیلی رویامو باور نکرد و با جوجه سعی کرد سر و ته قضیه رو هم بیاره. شاید این روزا این رویا به مهر یک موجود مهربون پیوند بخوره. 


سلام کتابم
حس رفتن سراغ آدمایی که قصه واقعی کتابمو می دونن هم خوبه هم ترسناک. رفتم سراغ خانم دال. پیر شده بود و می تونست از نزدیک و نشسته سر جای خودش بغلم کنه. یادش بود خیلی از ناردونه که من برام گردو غبار گرفته بود. این ماه قرارم بر نوشتن فصل یک کتابه. باشد که بشود. 



۱۳۹۸ فروردین ۲۸, چهارشنبه

جالی_خالی به هم پیوسته

همه رفتن و دفتر ساکت و آروم داره پیر می شه. از پنجره هر چند دقیقه یه بار می بینم که همت شرق به غرب خلوت تر و غرب به شرق شلوغ تر می شه. چمران هر دو طرف بار ترافیکی سنگین. 
توی گوشم هدست گذاشتم. توبودی و هستی هنوز سهم من از این روزگار... با شب من فقط تویی... 
یه لیخند یواش ِ کج می زنم به سمت لُپ راستم. مدتهاست هیچ شعر عاشقانه ای رو برای هیچ کسی زمزمه نکردم. یا پای هیچکی وسط نبوده یا توی هر بیتش یکی اومده و اون یکی تموم شده همون جای بیت. کسی نبوده تا از سکوت موسیقی و شروع شعر به دنیا بیاد و بتونه سلول به سلول شعر رو زندگی کنه. این یعنی خوب یا بد اصلا مهم نیست. مهم اینه زندگی اینجوریه باهام. 
از اون ور یادم میآد صاد برام ویس گذاشته. آخرش اینطوری تموم شده که نمی دونم کی ببینمت اما دوست دارم بدونم تو چجوری با این جای خالی کنار اومدی.
 من؟
 رو به خیابون نگاه می کنم تکرار می کنم جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی، جای_خالی ،جالی_خالی به هم پیوسته
این واقعیت که آقای ابی می گن اما همیشگی تویی ستاره ی دنباله دار یه جوری هم خوبه هم بد. 
آدم هم دلش گرم می شه هم دلش یخ می زنه. آخه توش "اما" داره. یعنی سروکله ستاره های دیگه هم هست. از اون ور "همیشگی"ش دل آدمو گرم و راحت و امن و آروم می کنه. 

مادرِ آن دختر

مامانِ آدم کسی باشد اهل معاشرت و در دقیقه دوم با هر کسی که می بیند صمیمی شده باشد و دختر ِ مادر کسی باشد که هفت خان رستم را باید رد کنند تا باهاش صمیمی شوند، کار را سخت می کند.
این همیشه جز جاهای سخت زندگی بوده و کسی نمی فهمد چقدر می تواند سخت باشد که هشت سال از یک زندگی خارج شده باشی اما مادرت آدمی باشد که در تمام میهمانی های آنها نه تنها دعوت می شود و می رود بلکه در راه برگشت برایت تعریف می کند آنها خیلی به تو سلام رساندند!
مامانِ آدم کسی باشد که در تمام مهمانی ها خرسند و مهمان هست حتی وقتی نفر اول میزبانی است. می نشیند تا چایی ها بیایند وبروند و شام ها خورده شوند و جمع شوند و دختر ِآن مادر کسی باشد از جنس ننشستن و میز چیدن و شام های جدید و عاشق میهمانی دادن و مدیریت کردن.
مامانِ آدم،آدم را سورپرایز می کند. به طوریکه امروز در واتس آپ دیدم عکسی سلفی در منزل از خودش در استتوس تولید نموده و خندیدم و برایش آدمی با چشمهایی از جنس قلب فرستادم.
مادر آن دختر واقعا چطور می تواند در تمامی جوانب مادر آن دختر باشد در حالیکه فقط پُفِ چشمهایشان شبیه هم است؟

۱۳۹۸ فروردین ۲۶, دوشنبه

پامو توی آفتاب دراز کردم. نشستم نیمه ی غربی خونه. پامو از زیر پیرهن دراز می کنم توی آفتاب و پیرهنمو می دم بالاتر. دم دم های غروب هوا خنک و عجیبه. زیر لب دارم یه چیزی رو زمزمه می کنم که یادم نیس کامل. نگفته های قلبمه انگار. چایی توی دستمو می زارم روی تنه درخت. راحت و ممتد سایه اش توی چشمام می لغزه و کم کم همه اش می شه سایه. آفتاب غروب می کنه و پاهامو جمع می کنم توی پوستی که تنم کردم. 

۱۳۹۸ فروردین ۲۴, شنبه

داشتم می چرخیدم بین رقص که دیدم یکی وارد شد شبیه همسفر جزیره. بلند و درشت و فیت. از اینکه زبون بدن آدماست رقص لذت می برم و می برم و می برم و خواهم برد.
همین طور که مرفین  آرومم می کنه می گم برن. بودن آدمایی که به قول آیدا یک ریز حرف می زنن و نمی زارن نفس بکشی قلبمو تنگ می کنه. باید زمانی باشه برای آرامیدن. حالا دیگه خیلی رُک و روراست می گم با رفتن تون راحت ترم تا جایی باشه برای اینکه کسی باشد از جنس نزدیکی و شکستن تمام نمی خواهم هام.
خبر خوب اینکه راضیش کردم باید تهران نمایشگاه بزاره بعد  چهل سال.
برای با تو بودن
زمان می خواهم
زمین وعده دیدارمان

رهایی؛ امنیت حضور در هزار سال دوم زندگی

برگشتم
صبح خونه رو با یک کوله پشتی و چمدون و کلاه و عینک و دوربین ترک کردم. سفرهای جاده ایی و طولانی آرومم میکنه. وقت دارم برای فکرکردن و دیدن کوه هایی که ایستادن به تماشای مسافران هزار ساله... آسمون هزار تووووو. روز اول سال بهترین زمان برای سفر به جایی برای روزهای آخره.
وسط بیابون یک دهکده که همه اش سفال و هنر و موسیقی بی کلام و صدای باد و بوی سفال و دیوارای کاهگلی و درهای قدیمی عجیب و غریب حتی توی اتاق خوابت،گل طبیعی، غذاهای عجیب،سکوت، کتاب ، بوی خاک، شیشه های عجیب با کارایی عجیب تر،آدمی که هر روز می برتت یه دنیای ناشناخته در رو باز می کنه و می گه بفرما توو... 
جایی که آسمون شبش پر از ستاره ست و هیچ نوری جز مهتاب نداره شب می تونه جایی باشه برای موندن. 
برای همین راهی که شدم می دونستم یک روز اونجا صد سال می گذره. طولانی و عمیق. یادمه اولین بار می خواستم فرار کنم اما این بار می گم یک روز دووم می آرم. اما؟
می رسم یه خونه بهم می ده توی دهکده اش. توی خونه پرنده ها آزادن و گرمایش خونه با هیزم و کرسی. یه نیم طبقه تخت داره با دیوارای کاهگلی و پنجره رو به کوه. اتاق خواب با گلای بنفش طبیعی. هارپ و ساز و کرسی برای شب و کتابخونی و گپ و گفت. اینارو میگه و وقت رفتن می گه تا لباساتو عوض کنی بری دوش بگیری برات قهوه می زارم. 
فرداش و فرداش و فرداش و فرداش .... برنگشتن اش چه خوبه. 
انقدر نرم و لطیف می شم باهاش که شب سوم که توی حموم دارم روی چوب دوش می گیرم و بیابونو می بینم فکر می کنم برم جلوی آتیش بگم لطفا پاهامو با روغن بادوم ماساژ می دی تا بخوابم؟
مهر آرامشی داره انگار از زندگیت سفر کرده باشی به هزار سال بعد و دلت نخواد هیچ وقت برگردی. هیچی باقی نمونده که نگرانش باشی برای برگشتن حتی. 

۱۳۹۷ اسفند ۱۹, یکشنبه

کار کن لطفا
کار کن
با خودت که رو راست باشی تکلیفت روشن تره. بر خلاف چیزی که بودم در سابق- متعهد، یک راه برو- امروز سختمه به کسی متعهد باشم توی هر چیزی.
از اینکه کسی کنج زندگیم باشه و اسمش توی فیوریت گوشیم باشه خوشحال بودم. امروز اما صادقانه از این می ترسم و هیچ توضیحی هم براش ندارم. 
اصلا با اصل آگهی دادن مخالف شدم. آگهی ها هیچ وقت شخص مناسبی را جذب نمی کنند. برای همین آگهی ندادم. به کیفیت زندگی اون طوری که باید فکر می کنم و لای در رو باز می زارم. کسی که باید داخل شه، داخل می شه. جاهایی که نخوام کسی داخل باشه بر می گردم سمت پنجره و پشتم رو به در می کنم تا اونی که باید بره، بدونه و راحت بره. سرم رو گرم دیدن منظره پشت پنجره می کنم. قبلا من می رفتم تا کسی که می خواسته بره، بره. نمی دیدم فضای خالی رفتنش را. صدای جیر جیر ِ لای در رو نمی شنیدم که بتونم باور کنم رفتنش رو. اما الان وایمیسم تا جا بیفته باور خلاء موجود. بی ذره ای کتمان. 
دردم؟ احتمالا میاد هنوز. چرا؟ چون زنده ام. 
خلاصه برای همین منتظر نموندم که کسی بیاد توی زندگیم که چاکرای قلبمو بگیره و سیطره وجود لاجوردیشو بپاشه روی زمین خاکی وجودم. برای هر بخشی یک پارت مجزا تعریف کردم. رفتم کلاب که برقصم. هر جوری که دلم خواست. یک سری شروط اولیه داشتم و بقیه اش خود به خود درست شد. حالا بی که قلبم درگیر کسی باشه می رقصم و هر بار جلوی آینه ی قدی سالن مربی وقت گرم کردن لبخند می زنه و لایک می ده از راه دور. بدنمم اینطوری راحت تر کش و قوس میاد. 
برای سفرم منتظر همسفر نموندم و ساعت رو کوک کردم روی 5 صبح و هر وقت دلم خواست راهی شدم و هر وقت دلم خواست برگشتم. حتی دلم نمی خواست این بار توی فرودگاه یا ایستگاه قطار هم منتظر کسی باشم. دلم می خواست هر جا دلم هوای تازه خواست وایسم و پیاده شم. 
برای کارم منتظر نموندم کسی آگهیم کنه و خودم شروع کردم بر اساس باورهام کارایی که باید رو انجام دادن و ایمان قوی ایی دارم که یک کار بزرگ و فرای باور خودم می کنم. 
برای همه چی دست روی زانوی خودم گذاشتم و در نتیجه راضیم. 

۱۳۹۷ اسفند ۱۷, جمعه

آدما نمی تونن همه ی تورو بدست بیارن. برای همین از پا در میان.

جاده توسی و آبی و مسخ و آروم و خلوته. شبیه جاده های تگزاس می مونه. از توی خونه که راه افتادم یه شلوار توسی ِ آروم و گشاد و گرم و نرم پوشیدم که روی استخون های بالای لگنم می مونه خیلی جاودانه. حالم باهاش خوبه. لباس ِآرمی می پوشم که برای سفرهای جاده ای گرفتمش. وقت نمی کنم موهامو ببندم و دلمم نمی خواد ببندم. فقط می خوام برم. طلوع رو می خوام توی جاده ببینم. وقتی سرخی کم کم ریخت توی آسمون وایسادم کنار جاده. همسفر؟ یه پیانیست ِ آروم همراه دارم که خیلی حرف نمی زنه و همین بهترین آپشن هست برام. 
توی زمونه ای از زندگی ام که راستش خیلی دلم نمی خواد حرف بشنوم. خیلی کم پیش میاد دلم بخواد یکی حرف بزنه برام من بشنوم. زدم به جاده. می دونی چرا ؟ چون یه حالیه قلبم. شبا دیر می خوابم و صبح ها زود بیدار می شم. نمی زاره بخوابم. می فهمی چی می گم؟ 
می شنوی صدای منو؟ 
باید برم سفر اینجور وقتا. این بار هم جنوب دلمو برده. شهر ِ تکراری؟
نه نه نه! دلم نه شهر و نه آدم های تکراری می خواد. اینو وقتی وایسادم و توی هوای یخ طلوع رو دیدم به کیت گفتم. گفتم مهر برای بار دوم که منو دید گفت زیاد نمون. آدما نمی تونن همه ی تورو بدست بیارن. برای همین از پا در میان. وقتی شش بار با یکی بودی بار هفتم بزار آخرین و بهترین بار باشه و بعد برو. برای همین با آدمای تکرای و شهرهای تکراری حال بهتری از الان نخواهم داشت. 
دور سرم که لچکی بلند بستم یشمی که موهامو باد نزنه توی صورتم. 
رسیدم به یه جاهایی از جاده که می تونم آروم آروم فکر کنم. چرا؟ چون دورم پر از سطح ِ همواره. نه خونه ست نه درخت. فقط سطح. ته ته ته ش می شه یه سری رشته کوه که پشت هم پنهان شدن و توی این هوای توسی هر کدومشون سایه روشن یک طیف رنگی هستن. فکر می کنم به اینکه می شه به من بگی چطوری تموم میشی و چطوری شروع می شی توی قصه های زندگیت؟ با توام ها که داری می خونی. چقدر ما آدما با هم فرق داریم. هیچکی نمی تونه بهمون نسخه بده. هیچکی قلبمون کف دستش نبوده که بدونه کی باید وصلش کنه به خونه و خون که باز بتپه. 
شونزده ساعته دارم می رم فقط. از راه هم رفتن و هم برگشتنش رو بلدم. منظرم تو اومدنش رو صرف کنی برام. 

۱۳۹۷ اسفند ۱۳, دوشنبه

میم برام نوشته از جئوف. که یه روزی توی آفیس مدیر استخر رزومه میم رو دیده گفته با خودش چه دختر باهوشی. دنیا چرخیده و چرخیده آوردتشون گذاشتشون حالا توی یه جا با هم کار کنن و دلشون قلاب شه بهم و حالا از توی تخت برام نوشته مگه می شه انقدر دنیا روی دور تند ببرتت توی بغل آدمی باشی که از دور فکر کردی دلت براش رفته؟ 
من؟ 
فکر می کنم هیچی نشد نداره. نباید بترسی و فقط بری و سرنح های دلت رو دنبال کنی. یاد بگیری کم کم صدای دنیای بیرونی رو که پر از قانون و باید و نباید و ترسه رو خاموش کنی و صدای قلبت رو بلند و بلند تر کنی تا گوش دنیا رو کر کنه. 

۱۳۹۷ اسفند ۱۱, شنبه

یکی از نیاز های روحم اینه پیاده راه برم وبه صدای پرنده های صبح گوش کنم. ببینم زمستون وایمیسه به استقبال بهار. دستشو می گیره و بهش خوش آمد می گه. همین طوری قهر نمی کنه بزاره بره. 
اگر چند روز بی توجه به اینها راه برم حس می کنم روحم رو یه جایی جا گذاشتم. یه مدتیه  در مورد میل های درونیم و تمایل هام فکر می کنم. 

می خوام چیزایی که تمایل خودمه به تمامی به آغوش بگیرم تا هر وقتی که دلشون خواست دیگه نباشن و فصل زمستونشون تموم شد. اون وقت درو باز می کنم ببینم چی می خواد بیاد بشینه جاش. همینطوری هول هولکی همه چی رو بیرون نکنم. از اون ور لای در رو باز می زارم تا میل های دیگران که بنابر ترس از قضاوت، ترسیدن، ترسیدن ، ترسیدن و وای از ترسیدن باعث شده همراهم باشن، کم کم برن. 
همینطوری بین مرتب کردن کشوی کمد لباسام، تمرین آشپزی غذای جدید، پیاده روی، رانندگی به صدای قلبم و ابرازهای روحم گوش می دم. دلم خونه مه. خونه ی دلمو می تکونم. همه چی رو مرتب تر می چینم. خوش رنگ تر. روی فرم تر. به گل های دلم آب می دم. دلم خونه ی ابدی جانمه. 

۱۳۹۷ اسفند ۸, چهارشنبه

از پست های روزهای معمولی نویسی که خیلی دوستشان دارم، می خواهم بنویسم. 
چرا؟ 
چون چسبوندن تیکه های خیلی معمولی و واقعی زندگی بهم هست که می شه یک روز معمولی من. 
دیروز روز مادر، زن یا هر چی بود. برای خودم ناهار از رستوران مورد علاقه م سفارش دادم تا بشینم پشت میزم رو به پنجره و اتوبان رو ببینم و بخورم. دوست دارم این کار رو و از روزمرگی جدام می کنه. هشت سال هست که شروع به روان شناختی کردم و از شر استفراغ رها شدم. سال های سال صبح ها برایم با استفراغ شروع می شد. یک اضطراب درجه سه که تبدیل شده بود به ری اکشن بدن در صبح های زود. من از شروع می ترسیدم برای همین صبح ها که زمان شروع روز هست این واکنش اتفاق می افتاد. وقت هایی که یک اتفاق جدید در زندگیم می خواست شروع شود این علائم تشدید می شد و من طوری باهاش کنار اومده بودم که خیلی عادی شده بود برام. شخصا درون گرا و بسیار احساسی بودم اما کسی نمی دونست پشت این چهره ی سفت و محکم ماجرا از چه قراره. تا اینکه هشت سال پیش یک بحران داشتم در زندگی و باعث شد کار از کار بگذره. چطور؟ 
مثل یک موج سواری که یک موج جدید اومد باشه توی زندگیش و نتونه روی تخته اش سوار بمونه. می ره زیر آب و ریه اش پر آب می شه. نمی تونه نفس بکشه و تا وقتی توی آبه نمی تونه آب رو بیاره بالا. تا وقتی توی بحران غرق شده بودم نمی تونستم خودمو نجات بدم. باید خودمو می کشیدم تا ساحل و کمک می کردم به خودم.
 برای همین تصمیم گرفتم برم و از تجویز پزشک و ترکیبات شیمیایی- دارویی دور باشم. یک دختری به اسم یلدا رو بعد از سفرم شناختم که کمکم کرد به یک بُعد جدید از خودم آشنا بشم و بعد ها تر مدل ِ خاص خودمو ازش کشف کنم و راه خودمو ادامه بدم. 
برای همین وقتهایی از زندگی که تکه های یک روز معمولی رو بهم می چسبونم و مرورشون می کنم، از درون دارم تحلیل و بررسی می کنم که هیچ چیز انقدر معمولی نیست، که نیاز نداشته باشه بهش فکر کنم. اونم کِی؟ وقت نوشیدن چای پشت یک پنجره قدی ِ بلند مشرف به شهر. 
بعد از کار رفتم فروشگاه. خرید کردم. بنزین زدم. برگشتم خونه. خریدها رو جابه جا کردم. سوپ گرم با خودم بردم توی کاناپه و برای خودم فیلم گذاشتم و چراغ ها رو خاموش کردم. خیلی صادقانه با زندگی مستقل سالیانه ام در صلح ام. 

پ ن: مدتیه نمی تونم اینجا عکس آپلود کنم. اگر راهی داشتید بگید. پیج شخصی ایستاگرامم جواب کارمو نیم داد . یک پیج مجزا داشت ناردونه که پرداختم به برگزاری یکی از دوره های آنلاینم در اون. اما بعد از اون انگار دارم کم کم اونجا می نویسم. 
true.stories.of.miracle

۱۳۹۷ اسفند ۶, دوشنبه

پ ن از سری نامه ها

چند روزی هست برای boy نامه ننوشتم. نه اینکه خسته شده باشم از اینکه آدرسش را نمی دانم. نه اینکه دیگر روی ندیده اش را دوست نداشته باشم. نه! فقط حرفی برای گفتن نداشتم. 

بین لیست کارای روزمره نوشتم زنگ به بانک بابا. 
همین که هست توی لیستم خوبه و همین که دونه دونه کاراش تموم بشه اندوهناکم می کنه و هم اینکه مصائب بی وفایی ها سر بیاد
خوشحالم می کنه.  

۱۳۹۷ بهمن ۳۰, سه‌شنبه

ویس گذاشته مونا 
صبح بخیر 
امیدوارم یه اتفاق خیلی خیلی خوب بیفته برات 



همین از دنیا بسه 
من هیچ وقت خودمو باور نداشتم. همیشه همه جا وایسادم بقیه پرزنتم کنن. یه مدتیه خلاف معمول دارم راه می رم. اون روز رفتم پیش صاحب گالری و گفتم من می تونم فروش میلیاردی براتون به ارمغان بیارم. اولین بار یادمه بیست و یک سالگی وقتی بیست و هفت اسفند رفتم دفتر کامران که دومین تجربه کاری مو داشته باشم، نشستم محکم گفتم من خیلی خوبم اگر منو خواستین با شرایطی که گفتم بهم زنگ بزنید. حالا این روزها دارم خیلی این ریسک رو می کنم. 
اون روز آقای شهرامی وقتی فهمید فقط فردا رو وقت دارم دفاع کنم، بهم گفت می تونی و نترس همهی  تنم لرزید. 
قضیه از این قرار بود که همه ی تلاشمو کرده بودم پشت دفاع نمونم اما یک مهر پایین یک نامه اشتباه خورده بود و من توی وقت اضافه می دوییدم برای اون مُهر و یک جایی دست کشیدم و گذاشتمش به معنای واقعی کلمه به امون خدا. 
عصر از خیابون گیلان پیچیدم توی پاسداران وخورشید داشت یک غروب قشنگ می کرد. رسیدم دانشگاه گفتن یا هشت صبح یا سال دیگه. به لطف فراری بودن از کارهای نیمه تموم هم ترسیدم و هم لرزیدم. آقای شهرامی فقط می گفت می تونی. چقدر ایران ما لنگ این تو می تونیه. یک واحد درسی بزارن در تمام سالهای تحصیلی که توش باشه تو می تونی، نترش. 
اما وقت برگشتن از دانشگاه باید می رفتم سالسای شنبه شب. با خودم فکر کردم اگر قرار به شدنه که حالا اینطوری شده، پس با یک ساعت هم رقصیدن چیزی از دنیا کم نمیشه. فرداش وقت طلوع خورشید خیابون گیلان بودم. دفاع هم تموم شد. هر شب ساعت ده و نیم می خونم تو می تونی و لاغیر. 

۱۳۹۷ بهمن ۲۷, شنبه

همینطوری که لباسمو در میارم برم هموم یاد مالنا می افتم. بدنم دون دون می شه از سرمای هوا و تا آب گرم شه وایسادم کنارش که صدای تلفنم رو از روی تخت می شنوم. یادم میاد شبه و این ساعت کی می تونه باشه؟ توی دلم یه چیزی می ریزه که شاید کسی باشه که یخ زیر پاش نشکسته و زنده مونده اما فکر می کنم باید برم زیر دوش تا گوشم رو هوای آب برداره با صدای کووواوووووواواواو و دیگه صدای زنگ تلفن رو نشونم که نرم برش دارم که نرم دنبال چیزی که دنبال نداره اصن.
همه هفته را از این جلسه رفتم توی اون مهمونی و از اون مهمونی رفتم جلسه بعدی. لباسهامو دونه دونه در آوردم گذاشتم روی سبد چوبی کنار اتاق. 

۱۳۹۷ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

sb is calling you

روی اسکرین  سیورنوتیفیکیشن میاد می نویسه گوشیتو بردار ویدیو کال داری  
جواب می دم روی صفحه تصویر یخ می بینم. دقت می کنم و تصویر می چرخه روی منظره یک دریاچه یخ زده.
یه صدا میاد می گه صداشو می شنوی که داره ترک می خوره چون روش وایسادم؟ 

۱۳۹۷ بهمن ۲۲, دوشنبه

لای درهایی که بازند یک امید نیمه جون گیر کرده

صبح ها خیلی زود بیدارم میشم. مدیتیت می کنم. یک کم کتاب می خونم. 
روز تعطیل هست و می خوام برم سمت خونه ی پدر ِ پدری. زنده ست و ته دلش کورسویی هست. از کجا می دونم؟ چون هنوز صبح ها بربری تازه و تخم مرغ می خوره و چای توی فلاسک آماده می زاره. آقاجون مرد سالارترین مرد خاندان بود. کسی باهاش شوخی نمی کرد و هنوز عزیز به فامیلی صداش می زنه. من اما براش "خرِ بی غیرت" بودم. خرِ بی غیرت در خاندان ما اصطلاحی است که همه آرزو دارن آقاجون یک روز به این مقام نائلشون کنه. کسی که می تونه شوخی کنه با آقاجون، با صدای بلند می خنده، جین می پوشه و کلا قانون شکنه و از قوانین خاندان پیروی نمی کنه! 
من اولین نوه ای بودم که خر بی غیرت شد و آخرین زن خاندان به این سمت. روز ِ تعطیل هست و تصمیم گرفتم برم سمت شون. یه روزی برام پنج شنبه ها آخر ذوق دنیا بود توی خونه ی آقاجون. امروز اما سختمه برم ببینم به قول آقای مستر بکس #عشرت_آباد خالی و سوت و کوره و حالا سردمداران خونه نشستن توی خونه و گذر فصل ها رو از پشت پنجره می بینن. 
قبل از اینکه آخرین نفس هامونو بکشیم باید بریم یک بار دیگه همو بغل کنیم و توی بغل هم بغض کنیم. برای همین لباس آرمی می پوشم و شلوار سبزِ جنگی و شال گردن و کت گرم تا از سرمای تنهایی عشرت آباد یخ نزنم. 
نزدیکای خونه بربری و تخم مرغ و کره می گیریم تا برای همه سالهایی که خواب بودیم و آقاجون توی طالقون می رفت شیر تازه دوشیده شده برام می گرفت و تخم مرغ نیمرو می کرد یک جبرانی غیر منطقی و احساسی رو تعریف کرده باشیم. 
ساعت ده صبح می رسم. در حیاط بازه. همونجا دلم نمی ریزه! دلم می گیره. آدم منتظر هم چشمش به دره و هم لای در رو باز می زاره یعنی دیگه چشمم داره خشک می شه بیا تا من با بغض بغلت کنم لعنتی ِ غریبه یا آشنا که دیگه فرقی نمی کنه کی باشی چون من دیگه نمی شناسم تو کی هستی به مرحمت آلزایمر لعنتی! 
از پشت شیشه ها منومی بینه  آقاجون و بلند صدام می کنه... س ِم ی را ... تنها آدمی که به کسره  ی "س" صدام می کنه. می گم جانم آقاجون دارم می آم تا کفشامو در بیارم دلش طاقت نمیاره و بغض می کنه. من بغض لعنتی شو هیچ وقت تا قبل از بابا ندیده بودم... بغلش می کنم می گم مرد دمت گرم ریشاتو زدی ردیف ترین شدی... عزیزیه تشک با طرح ریز داره که یادمه واسه مهمونای خیلی عزیزِ عزیز بود. حالا خودش شده مهمون ِ خودش! ای وای بالام جان ... بغلش می کنم می گه خوبید شما؟ می گم خوبم عزیز. 
آقاجون می گه یه مدتیه صبونه خوردن یعنی سه صبح. می گم من نخوردم اما. میای باهم نیمرو و پنیر تبریزی و بربری تازه بزنیم؟ می گه بیار ببینیم چی می شه. می آرم همه شو می زنه به جانش و اصرار برو دو تا دیگه هم بزن. عاشق زیاد خواستنش از کِیف های دنیایی ِ ساده و کوچیکم. بعد می گه برو آلبوم بیار جوونیشو با هم می بینم. به عزیز می گم چطور شد تونستی مُخ این مرد خوشتیپُ بزنی؟ کجاست لنگه اش منم برم بزنم تمومش کنم؟ عزیز می خنده می گه تروخدا راست میگی؟ نمی دونم کدوم پارتشو باور نداره اما روی پارت اولش که آقاجون ردیف ترین بوده قهقه می زنه ؛ هنوز باورشه چون قهرمانش تنها اسمیه که یادش مونده. 
آقاجون می گه اگه اینا بدون تو می اومدن برشون می گردوندم تا بیارنت. گفتم نه دیگه حیا کردم اومدم آقاجون. عاشقِ شدت ِ خواستن شم. 
آخرش می گه از عکسم روی دیوار یه عکس بگیر نگهش دار خیلی ابهت داره. راست می گه. عکس می گیرم. 

قدر همه دنیا هم دلم باز و هم دلم بسته شد. 
باز برای اینکه به چشمام دیدم که عشق از آلزایمر و مرگ و فقدان و از دست دادن و هر چیزی قوی تره. هنوز عزیز آقاجون رو به فامیلیش و اُبُهتش یادشه و جهانش آقاجونه. 
دلم بسته شد برای سکوتی که یقه ی عشرت آباد رو چسبیده بود. 

سالهاست ما در خواب بیداریم، 
در بیداری، خوابیم. 

۱۳۹۷ بهمن ۱۴, یکشنبه

maybe it's time

یه سکو هست روبروی ساحل. 
کمی مونده به اون از درخت یه چیزی افتاد توی چشمم. وایسادم و چشمامو شروع کردم به مالیدن. اشک می آد از چشمم و نمی تونم خوب ببینم. می بینم جلوتر از من وایساده. تصویر تاره. با یه چشمم واضح می بینم با یه چشمم تاره. مثل یه پلان از یه فیلم یا یه شات از یه عکس که وقتی داری لنز رو تنظیم می کنی هی تار میشه یه واضح تا وقتی فوکوس می کنه روی یه قسمتی از ماجرا...
با چشم تارم می بینم داره بهم نزدیک می شه و با چشم واضح م می بینم حالا رسیده کنارم. فرمون دوچرخه مومی گیره و می پرسه برم برات آب بگیرم؟ 
سیر کردن با یک پروسه تا خودش درست شه الان شده قسمتی از لایف استایل امروزیم . خوبم باهاش . آب نمی خوام. خوب می شه الان. واقعا هم خوب شد. حالا هر دو چشمم واضح می بینه روبروم فقط ماسه ی سفیده و دریای سیاه و آسمون کبود و سیاهه از شب. 
یک کم جلوتر توی ماسه ها دوچرخه رو می زارم می ریم روی یه سکوی ساحلی که می تونه روش کلی زندگی گذشته باشه می شینیم روبروی دریا. یک باد خنک توی هوای مطبوع می ره زیر پوستم. آخیش. چقدر همینو از دنیا می خواستم. چشمامو می بیندم و روی صحنه ی آهسته باد از روی پوستم می گذره و صدای قلبم می پیچه توی گوش دریا و ساحل همه ماسه هاش قدرت جاذبه شونو از دست می دن و با باد می رن و می شینن توی یک سرزمین ساحلی دیگه ... از کیهان جدا شدم.
 همسفر دراز کشیده روی سکوی ساحلی و دستمومی کشه می گه بیا از اینجا ببین آسمونو. دراز می کشم . سکو فرو می ره توی پوست کمرم. برای دیدن خوشگلیای زندگی یه جاهایی باید بزاری کمرت بخوره به سفتی های زندگی. می ارزه بعدش. همه چی درست می شه. 
قصه ی آدم های غریبه که یک هو یه قسمتی از پیله شونو باز می کنن و نشونت می دن یه روزی از همین جا پروانه شدن شنیدنیه. مردایی که وقتی تصمیم می گیرن حرف احساسی بزنن صداشونو یه جایی می ندازن توی گلوشون و گریه شونو قورت می دن دوست دارم. همینجوری که داره برام می گه چطور زندگی نجاتش داده و بلند می شه و روشو می کنه به ساحل غربی می زارم خودش خوب شه. آخرش می گم می خوای بغلت کنم؟ سرشو تکون می ده یعنی که اوهوم. جاش می دم با یه دنیا ستاره توی بازوهام.
جزیره، کشور نیست. یه جایی از همه جا قطع شده و وقتی تصمیم گرفتم برم جزیره خواستم همینطوری باشم. بی که بدونم قراره لحظه ی بعدی چی بشه و چی باشم. 

۱۳۹۷ بهمن ۱۲, جمعه

اشارات نظر

برم دوچرخه یا موتور بگیرم شب گشت بزنم جزیره رو. لباس پوشیدم بزنم بیرون. گفت موزیک رادیو سالسا گوش کنیم؟ یه قهوه ریخت داد دستم و نشستم رادیو سالسا گوش کنم. پرسیدم سالسا می کنی مگه؟ کمی یه وقتی! یه شهاب سنگ پرت شد توی سرم. یاد موئه افتادم که اولین بار با لباس زرد پاییزی و گردنبند میم دست سازش با مهره های تسبیح توجه م رو جلب کرد. چقدر دور شده از اون سالها... چند دقیقه بعد ترش داشتم سالسا می کردم و بین چرخهایی که می خوردم دیدم هنوز همونقدر آماده وسرپام.  مثل زندگی می مونه. از یه جایی به بعد مهم نیست کی لیدت کنه این تویی که باید بدونی قوس کمرت رو کجا بندازی چفت شه توی دست زندگی. اینکه از یه جایی به بعد دست از کنترل محیط بر می  داری و سعی می کنی گوش کنی فقط... خوب گوش کنی... خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ...خوب گوش کنی ... هزار بار خوب گوش کنی ...
یادمه اون موقع هم موئه می گفت تو فقط به دست من خوب گوش می کنی ، جاهای دیگه خودسری، یاغی ایی، هر جا بخوای دست لیدرت رو ول می کنی می ری تاب می خوری.. نباید ... تو فقط گوشت به دستت باشه... 
اما حالا زندگی یادم داده بود گوشم به دستم باشه یعنی چی . زندگی فرآیند بایدها و نبایدهای نوشتنی نشد برای من.. شد باید یا نبایدهای لمس کردنی در همون لحظه... هیچ وقت هیچ قانونی برام دائمی کار نکرد و خودش سر وقتی که فکرشم نمی کردم خودشو نقض کرد. من شنونده خوبی نبودم وگرنه زودتر از اینا می تونستم خوب چرخ بخورم، خوب کت واک برم و چرخ نخورم. زندگی رو به رقص بیار فکر کنم عنوان کتابیه که خیلی ها نوشتنش یا به گوش من خیلی زیاد خورده اما حالا فهمیدم انگار منظورش چی بوده. 
 کت مشکی مو کشیدم تنم  با دوچرخه جزیره رو توی شب روی چرخ سوار بشیم. 

پاهامو فرو کردم توی ماسه های گرم. خیس هم بودن. پرنده ها صلح قرن بیست و یک داشتن با آدمهایی که از جنگ برگشته بودن به ساحل. بعد رفتم روی یک نیمکت و پیرهنمو کشیدم روی تنم. آفتاب از ده سال اول زندگیم رد شد و رسید به ده سال دوم و توی بیست و هفت سالگی وایساد. من همونجا خوابم برد. یک وقتی با صدای مرغهای دریایی بیدار شدم. دلم کمی غذا می خواست و خوابم تا شب سرحالم کرده بود. راه افتادم سمت غذا. همسفر زنگ زد. دلم یک رستوران کنار پیاده رو با آفتاب گرم می خواست. یک غذایی که شبیه اسمش نبود پشت به آفتاب ، با کمی نوشیدنی خوردم. حرف زدیم. یاد فیلم seekin a friend for the end of the world  افتادم. وقت غذا خوردن گفتم یه قصه بگو یکم بشناسمت. نمی دونم اون گفت یا من که وسطش فهمیدیم بچگی اهل یه قریه بودیم. حالا می تونستیم راجع به درختایی که رفتن زیر سد و فقط نوکشون بیرون مونده حرف بزنیم، راجع به دوراهی قریه... چه دنیای کوچیک از هم دوری دارن آدما.