صبح که صدای اولین بارون پاییزی می اومد من بر گشتم به تخت. سحر داشت می زد به آسمون و بی خوابی یواش و آروم به من. پامو دراز کردم توی تخت. ملافه خیلی خنک بود. در تراس اتاق خوابم باز بود. قرص ماه خواب بود.
۱۳۹۵ آبان ۴, سهشنبه
۱۳۹۵ آبان ۲, یکشنبه
هوا سرد شده. همینطوری که جمع شدم روی صندلی دارم تست می دم و می دونم با همه ی وجودم اونجا نیستم. یک جاهایی بهم سخت می گیرن. از مصاحبه دکترا هم سخت تره برام. تلاش می کنم برای اینکه جا نزنم اما یک چیزی ته وجودم می گه بزن زیر میز و کافه رو بهم بزن. خیلی مقاومت کردم این کارو نکنم. چقدر رد پا از جاهای مختلف زندگی که اینکارو کرده بودم اومد توی ذهنم.
۱۳۹۵ مهر ۲۷, سهشنبه
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
محمد معتمدی گوش نمی دین؟ بدین خوب؟
یه آهنگی داره که به ساعتای هفت و خورده ای غروب یه پاییزه خیلی زرده. اسمش نازینین. گوش کردید آخرش یه آه بکشید بگید ای زاناکس...
ساعت نزدیک نه شب از زیر پل می پیچم سمت پارک برم سوار شم برسم خونه. هیچکی همچنان خونه نیست. باد پاییزی جون گرفته. چارقد روی دوشمو می پیچم دورمو خودمو سفت بغل می کنم توش. ته دلم آروم نیست واقعیتش. همه بهم گفتن غولم برم و فیتیله پیچ کنم این هفت روزو. توی دفترم نوشتم قورباغه خیلی غول، قورباغه متوسط، قورباغه هشت پا و اینا اما من الان حس می کنم اندازه یه مورچه ام. دلم می خواد یه سایه زیر درخت بید مجنون توی پارک؛ صدام می کرد از پشت... بر می گشتم سمت صدا می دیدم توی اون همه تاریکی نور هست، امید هست... آدم ِ منتظر هست...
داستان خرس های پاندا اونجاهایی که می گه یه جوری بگو آ که انگار داری می گی نرو، همونطوری که داستان شک شده برام که کسی معنی واقعی خود ِ نرو رو بفهمه و نسبت بهش واکنش حقیقی داشته باشه. کجا باورمو جا گذاشتم؟ اونجایی که باور نشدم؟
۱۳۹۵ مهر ۲۶, دوشنبه
تای مخمل سیاه جا نماز ر از آستر با دست جدا کرد و گفت چند وقته تا مونده انقدری که همین شکلی مونده. کاش یکی زود این تارو باز کنه و نزاره شکل چیزی عوض بشه...
نشستم توی تخت فرو رفتم تهِ خودم . دوربینم روی میزه و تخته توی دستم روش می نویسم پاییز... رنگا... غروبش... شباش... نارنگی... بعدش می اد روی تخته وسط همه کلمه ها می نویسه عشق با یه شین کشیده! باور...آی باور
نشستم توی تخت فرو رفتم تهِ خودم . دوربینم روی میزه و تخته توی دستم روش می نویسم پاییز... رنگا... غروبش... شباش... نارنگی... بعدش می اد روی تخته وسط همه کلمه ها می نویسه عشق با یه شین کشیده! باور...آی باور
۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه
که راحت رنجور دل بیقرار من است
دایی فرامرز یک جمعه صبح که خیلی ساعت شده بود که توی پلکاش شب بود، به صورت خون ریزی از دهان و سکته زده شده توی خونه اش پیدا شد و مرگ در تنهایی مثل همون صدای زنگ کلیسا در من صدا داد...... دینگگگگگگگگگگگگگ.....
من مونده بودم خونه باغ. نه یک روز نه دو روز ... خیلی روز انگار. با گربه ها می رفتم تا پستو و بر می گشتم. می شستم روی صندلیم و کتاب می خوندم توی تراس. برگای درختای گردو هم سبز بودن هم می رفتن به زردی. ساعتها توی تخت دراز می کشیدم و فیلم می دیدم. ساعتها از دنیا دور بودم وقتی دایی فرامرز تنها در مرگ فرو رفت...
سالی می گذره از همون دم صبحی که آیدا نوشته. کی فکر می کرد؟ نمی دونم. الان یک سال از اون روز گذشت من روی جرثقیل توی تاریکی شب بر می گردم شهر. دارم فکر می کنم چقدر برای دوباره شروع کردن دل دارم؟ فکر می کنم به گفتن یا نگفتن. رفتن یا نرفتن. من فقط دارم عبور می کنم. عبور.
من مونده بودم خونه باغ. نه یک روز نه دو روز ... خیلی روز انگار. با گربه ها می رفتم تا پستو و بر می گشتم. می شستم روی صندلیم و کتاب می خوندم توی تراس. برگای درختای گردو هم سبز بودن هم می رفتن به زردی. ساعتها توی تخت دراز می کشیدم و فیلم می دیدم. ساعتها از دنیا دور بودم وقتی دایی فرامرز تنها در مرگ فرو رفت...
سالی می گذره از همون دم صبحی که آیدا نوشته. کی فکر می کرد؟ نمی دونم. الان یک سال از اون روز گذشت من روی جرثقیل توی تاریکی شب بر می گردم شهر. دارم فکر می کنم چقدر برای دوباره شروع کردن دل دارم؟ فکر می کنم به گفتن یا نگفتن. رفتن یا نرفتن. من فقط دارم عبور می کنم. عبور.
۱۳۹۵ مهر ۱۹, دوشنبه
بارو رزرو می کنم که بشینیم ببینیم چی به چیه و کی به کیه. بعد از بارو چند بار خواجه عبدالله رو می ریم پایین می آیم بالا. فکر می کنم من باید نجات دهنده باشم . همه شریعتی کوه می شه و صدای من می پیچه که " نجات دهنده... نجات دهن.... نجات...نج..." فکر می کنم که تعطیلات یهو صداش توی گوشم فرو می ره ابیانه. بعد همینطوری که داره شبو نگاه می کنه می گه چرا فکر می کردی من ترقوه دارم؟ می گم نمی دونم اما مطمئنم بودم داری انقدری که مطمئن نبودم داری. چند روز پیش ها در کیفیت زندگی افقی متوجه شدم همه چیز را یاد گرفته. خودش شلغم پخت، خودش می دونست آبمیوه گیری کجاست و آب میوه گرفت برام... خودش خونه رو بلده... خودش منو بلده؟ ای بابا... توی هیرو ویری این پاییز که صدای برگا داره خیلی جاها زیر پای خیلی آدما خرچ خرچ می کنه من چند روز دیگه به وقت زمان آچ مز می شم. چهخوشگل آچ مز شدم.... هی وای من امروز آقای پ اومده بود آفیس داشت می گفت کوله پشتی مو توی برف بهمن 83 توی کوه گم کردم و کمر دوستم شکست... یادتونه اون برف خانم زاناکس؟ من سرمو تکون می دم که هیهات خیلی یادمه. چرا اون برف از یادم نمی ره ... کمر خیلی ها زیر برف اون سال شکست. یکی برف تن کرده بود و ملت کِل می کشیدن... یکی می خواست بره اما نمی دونست کجا بره.... صدا می پیچه "برف...بر...بَ...."
۱۳۹۵ مهر ۱۷, شنبه
اینروزها با بوی آویشن تازه دم کشیده و زنجبیل می گذره. هوا مور مور شده و چند تا از برگای گلدون قرمزه زرد شده. صبح ها پرده رو می کشم بالا کمی نور بی رمق پاییزی می گیرد خانه. لباس می پوشم، شال رنگی می پیچم دور گردنم و کتونی چارخونه ریز زارامو پا می کنم و می شینم توی اتاقم منحصر به فردم رو به برج. دماغم را بالا می کشم و باور دارم پاییز مهربونترین و خانم ترین فصل است.
۱۳۹۵ مهر ۱۳, سهشنبه
همخوانی خانم 25 نوامبر بعد از مدتها
من فکر میکنم اصلا از همان نيمروزی که کف اتاقم نشستم و سرم را گذاشتم روی تختم و از بیرحمی دنیا و آدمهایش به تلخی گریستم، تا همین الان، سالهاست که هی در گوش خودم گفته ام برو. برو. برو تا برسی به یک صندلی راحتی توی تراس آفتاب گیر و سنجاب خیز. گوشه ای امن که خودت ساخته باشیش جوری که بتوانی در آن تا هر وقت دلت خواست بياسايي و با هر لحنی که دلت خواست به جهان بگویی: تو به من بدهکار نیستی. و مسلما من به تو نیز.
+
+
۱۳۹۵ مهر ۱۰, شنبه
دارچین را در آخر کار ریختم به خورد پلویی که با قیمه دم می کشید. کجا؟ رروی زغال. عکسش در اینستاگرامم هست ای اونایی که اونجایید. سلام وماچ بهتون. این روزا که پاییز خانم اومده خیلی داره زود می گذره. انقدری که نمی تونم نگهش دارم. یک ماهه تاریخم ده مهره. صبحها باد خنک از توی تراس م یپیچه توی تختم من فرو می رم توی پتوی تپلم. خوابم نمی آد اما همین که چشمامو ببندم رو دوست دارم. تا تاریخ موعود خیلی چیزی نمونده. دیرو رفتم یه سوییت دیدم توی آ.اس.پ نه جایی بود برای موندن و نه جایی برای رفتن. املاکی گفت اینجا قبلا یک آقای مهندسی بوده و من می تونستم از صنف مهندسین فقط دفاع کنم اما آخه با اون حال؟
شبهای پاییز می خواهم لیلی و مجنون بخونم.
۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه
راست می گن از همسایه خود خبر داشته باشید. اون روز توی راهرو خانم عین رو دیدم. خانم عین همیشه می خندد و وقتی می خندد شبیه خرگوش می شود. همیشه تمیز و مرتب است و خونه اش هم شبیه خودش است. دیدم که اونروز توی راهرو نمی خندد. برایش پیغام دادم من شنبه شب می تونم بشنومت اما شنبه هم رفتم دانشگاه هم سمینار و هم بعدش شاگرد داشتم. لیموی خنک بریدم رفتم توی تخت و لیمو ها رو چیدم روی پیشونیم که چشمامو ببندم اما زنگ در رو زدن. گفت میای پایین؟ لیمو ها را از پشیونی پیاده کردم و شلوار جین گشاد پوشیدم. آی پاییزه فردا هم 4 مهره... صدای غار غار کلاغای بلند میاد... یه موز بر میدارم ببرم برای خانم عین. خانم عین می شینه به حرف. دل من؟ دل من که دیگه طاقت داره... نشستم روبروش جای این دلداریش بدم اشکامو آروم پاک می کنم. هیچ نمی گه تو چرا آخه؟ خیلی دلش شکسته از آدمی که هشت سال گفت مگه میشه بی تو... حالا عکسشونو فرستادن با یکی دیگه تیو آینه... دلم پاییز زده ...
۱۳۹۵ شهریور ۳۰, سهشنبه
حاصل عشق از آرشیو خوانی پارسال همین موقع باعث می شه دو تا پستش رو بزارم فیس بوک. کمکم می کنه تا هر چیز معمولی رو بنویسم و با جزییات زندگیم دلمو کوک کنم. تعطیلی شهر را ترک نمی کنم نه اینکه برایم لذت نداشته باشد نه! همیشه بستن و رفتن برایم لذت داشته جز یک بار. یک بار که باید گوشه گوشه ی خونه رو می گشتم و می بستم که بره وچیزی جا نمونه و از بعضی چیزا برای خودم غنیمت نگه دارم. نصفه شب دیشب وقتی بیدار شدم صدو نوزده رو بگیرم ببینم ساعت چنده یاد اون پتو مسافرتی افتادم که سر سرماخوردگی و بوخور گرفتن سوخت و من سوخته شو نمی دونم بالاخره توی چطور حال فصلی سپردم به نداشتن هام. دیروز که شهر رو ترک نکرده بودم و این روزا که شهر خلوته بین تسکین دارویی خودم رو بردم سرکار گذاشتم وسط هدفام. امروز یه جمله خوندم که خیلی توی دلم فرو رفت. می گفت تنهایی خیلی با ارزش تره تا اینکه با آدمای موقتی شریکش بشی. دیروز عصر که برگشتم خونه از راننده تشکر کردم و توی دلم از خودم برای اینکه ماشین نبرده بودم. گلدون فیروزه ای خریدم برای گل قهر. گل قهر فلسفه اش اینه روزا برگاش باز می شه و یهوقتایی که دلش نازک نباشه گلای بفش کمرنگ می ده اما توش پر از خاره. اگر بهش دست بزنی قهر می کنه و جمع می شه. بین همه گلای آشتی یه گل قهر دارم توی خونه که خیلی شبیه شم. رسیدم خونه. خونه توسی پر رنگ بود. سه تا گلدونو عوض کردم. گل ها رو با وقت بسیار طولانی آب دادم و بعد خاک ها رو از کف خونه جارو کردم. چراغ ها رو خاموش کردم و رفتم توی اتاقم و نور بالای تخت رو روشن کردم و کتاب جدید هاروکی موراکامی رو باز کردم و شروع کردم به خوندن قصه مردی که رفته بود و برنگشته بود. روی تخت به صورت کز کرده از خنکی هوا زیر پتوی غولم سالاد شیرازی و کلم پلو خوردم و بعد در تاریکی به صدای بلند موزیک گوش کردم و کمی بعد ترش خودم را خواباندم.
۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه
استراحت حق مسلم ماست
اولین غذایی که من خوابم برد و می دونستم گرسنه نمی مونم چون او به قدر کافی به خودش مطمئن بود " ماهی " بود. اولین ماهی هم ماهی شوریده در یک روز پر رنگ از برگ های پاییز بود. خوابم برد عمیق و راحت و امن. بیدار که شدم ساعت چهار عصر بود. بو کشیدم چشم بسته دیدم اووووووم بوی ماهی. بعد کم کم چشمهایم را باز کردم و فهمیدم کجا هستم. از اتاق رفتم بیرون و دیدم توی آشپزخونه داره آشپزی میکنه. خیلی قشنگ آشپزی می کنه آخه. فهمیدم او"خودش" است.
حالا ماه ها از این خاطره می گذره. دلم می خواد هزار بار تعریف کنم همین خاطره رو. همین جا. هر بار ته دلم می ریزه از حال اون روز. انقدر برام هیجان داره که انگار دارم صحنه ی اولین بوسیدن توی ماشین با تِم تایتانیک رو می گم. هیچ وقت نگید ای بابا. من باز کار خودمو می کنم بازم می گمش. هزار بار...
الان که ماهها می گذره قبل از اینکه من برم سرپرستی رو تحویل بگیرم اون داره با ماهی معجون درست می کنه. ماهی ها رو از رشت خریدیم توی یه روز که حالمون خیلی خوب بود. روی ماهی ها روغن زیتون و سیری که توی روغن زیتون خوابیده بوده می ریزه و انواع فلفل. چه شکلی؟ با حوصله... بعد روشونو سلفون می کشه تا برن به خورد هم. بوی برنج دودی راه انداخته توی خونه و ته دیگش رو با گشنیز و زیره پلو مصفا کرده. همون روز گفت شما استراحت کن من به خودم استراحتو گرفتم و حالا حس می کنم دیگه حق مسلم منه و نمی خوام به کسی پسش بدم.
حالا ماه ها از این خاطره می گذره. دلم می خواد هزار بار تعریف کنم همین خاطره رو. همین جا. هر بار ته دلم می ریزه از حال اون روز. انقدر برام هیجان داره که انگار دارم صحنه ی اولین بوسیدن توی ماشین با تِم تایتانیک رو می گم. هیچ وقت نگید ای بابا. من باز کار خودمو می کنم بازم می گمش. هزار بار...
الان که ماهها می گذره قبل از اینکه من برم سرپرستی رو تحویل بگیرم اون داره با ماهی معجون درست می کنه. ماهی ها رو از رشت خریدیم توی یه روز که حالمون خیلی خوب بود. روی ماهی ها روغن زیتون و سیری که توی روغن زیتون خوابیده بوده می ریزه و انواع فلفل. چه شکلی؟ با حوصله... بعد روشونو سلفون می کشه تا برن به خورد هم. بوی برنج دودی راه انداخته توی خونه و ته دیگش رو با گشنیز و زیره پلو مصفا کرده. همون روز گفت شما استراحت کن من به خودم استراحتو گرفتم و حالا حس می کنم دیگه حق مسلم منه و نمی خوام به کسی پسش بدم.
منفی ده روز برایم غیبت زده اند. زوری که نیست وقتی آدم دلش نمی خواهد بیاید پشت میز. امروز داشتم برای کسی می گفتم اینجا، همین میز، همین اتاق، همین دانشگاه، همین کار، همین ساعت یک روزی آرزویم بود. امروز دیگه نیست. امروز هر بندی خسته و ملولم می کند. ساعت نفسم را تنگ می کند برای همین است سالهاست برای خونه ساعت نمی گیرم. حالا که برایم نوشته اند ممنوع المرخصی دلم می خواهد بیشتر نباشم. بیشتر بروم و اصلا بر نگردم. ماه گذشته ماه عجیبی بود. یک رکورد باور نکردنی زدم اما خوشحالیم خیلی دوام نیاورد. از پشت جناغ سینه احساس قلنج و خستگی طولانی می کنم. یک کلام والسلام خسته ام.
۱۳۹۵ شهریور ۱۷, چهارشنبه
توی دلم چهار مهر ماهه. دارن آش می پزن. بوی سبزیش که بلند می شه و صدای خاش و خوش شکوندن رشته ها. نعنا و پیاز داغ می کنن و کشک رو رقیق می کنن. توی دلم یه جوری ام به سال 91 که دلم می خواست اون پتو چارخونه سبکه رو بپیچم روی شونه هام و برم جمع شم توی اون مبل راحتی کرم رنگه... عه یادش بخیر چقدر اون گوشه ی سالن تک و تنها خوب نشسته بود اون مبله.
اینطوریم که شبا وسط خواب بلند می شم توی خونه راه می رم یک کم. حوالی سه تا شش تا صدای جاروی توی کوچه بیاد چشمام سنگین می شه . بعدش دلم نمی خواد دیگه زمان بگذره. همینطور بمونم گوشه تخت توی پتوی تپلم.
۱۳۹۵ شهریور ۱۵, دوشنبه
من وقتی خسته می شم همه چیز را گردن پمپ می ندازم . یا پمپ قطع ئه یا خاموشش کردن... هیچکی نمی دونه هر وقت پمپ خرابه یعنی در حقیقت من یه چیزیم شده ... هیچکی نمی دونه ....
هم پمپ خراب بود هم برقها قطع... توی تاریکی خونه دراز کشیدم روی کاناپه. شب با خودم که مواجه شدم دیدم من آدمی هستم که انکار توانم را می برد حتی اگر توانم برابر با توان رضا زاده باشه... اگر کسی اونجا که نباید، مرا انکار کنه ته دلم مثل چاه یوسف خالی می شود... می رم به قهقرا و غرق می شم...
همینطور که حالم رو شرح دادم نصفه شب خوب طبیعی ست که خواب نداشته باشم. گوشی رو برداشتم دیدم نوشته روز موعود بالاخره فرارسید و یک پلاک به نامش فرستاده بود. فهمیدم دان شده از عشق و انتظار رسیدن... فهمیدم معشوق رسیده... توی دلش بهار شده آخره تابستونی... می فهمم مبهوت هم هست... توی همون حال پمپ و انکار توی دلم براش آتیش بازی کردم.
هم پمپ خراب بود هم برقها قطع... توی تاریکی خونه دراز کشیدم روی کاناپه. شب با خودم که مواجه شدم دیدم من آدمی هستم که انکار توانم را می برد حتی اگر توانم برابر با توان رضا زاده باشه... اگر کسی اونجا که نباید، مرا انکار کنه ته دلم مثل چاه یوسف خالی می شود... می رم به قهقرا و غرق می شم...
همینطور که حالم رو شرح دادم نصفه شب خوب طبیعی ست که خواب نداشته باشم. گوشی رو برداشتم دیدم نوشته روز موعود بالاخره فرارسید و یک پلاک به نامش فرستاده بود. فهمیدم دان شده از عشق و انتظار رسیدن... فهمیدم معشوق رسیده... توی دلش بهار شده آخره تابستونی... می فهمم مبهوت هم هست... توی همون حال پمپ و انکار توی دلم براش آتیش بازی کردم.
۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه
گل گاو زبان را خالی می کنم توی ظرف مخصوص. کمی آویشن کوهی در میارم برای دم کردن. بوی پیازی که می خواد بره طلایی شه کم کم داره می ره توی مشامم. گرد غوره رو خالی می کنم توی ظرف مخصوصش. هر چیزی باید بره سر جای خودش. هر آدمی باید بره توی گودیگاه زیر ترقوه آغوش پذیرنده اش. فکر کنید بهش.... آه چقدر توسی یواش مخملی شکله. آدم دلش غنج می ره. حالا چه داشتنش چه نداشتنش دل آدم رو می بره. سبزی رو اضافه می کنم تا سرخ شه می خوام قرمه سبزی رو جا بندازم. ادویه ها که جا به جا شن باید توی فکر ترخون و خیار کوچیک باشم برای خیارشور انداختن. فکر نمی کنید من درهای خانه را به روی پاییز باز کردم؟
۱۳۹۵ مرداد ۳۱, یکشنبه
می چرخیدم توی خیابون و حرف می زدم. می گفتم توهم صدای زنگ داشتن مرا بی خواب کرد و اون هم می دونستم آسمون دلش شماله. گفت می ری خونه که بشه بیام ببینمت؟ همیشه گفته بود دارم می آم. اینبار اما سوال کرده بود. گفتم آره. گوجه و تخم مرغ و بربری تازه خریدم و رفتم بالا پهن شدم روی کاناپه. دیرکرد. زنگ نزدم. می دونستم رفته سر راه گل فروشی. صبر کردم تا بیاد. اومد. به آقای بُنسای معروف بود قبلنا.هر وقت می رفتیم مهمونی قبل تر از ما رسیده بود و من که چشمم می خورد به گلای خونه میزبان می گفتم عه چه خوشگله و همیشه جواب می اومد هاید خریده! من همیشه فکر می کردم ایشون هم خوش سلیقه هم گل باز هم آقای بنسای هستند. حالا از لای در با یک گل بنسای بلند در دست و چشماش رو ریخته بود پشت برگای گل. من نباید بغلش می کردمش؟ باید! نباید فشارش می دادم؟ باید! نباید دست می کشیدم به ترقوه اش؟ باید. همونطور با لباس پرسید گرسنه ای ؟ گفتم آره. رفت سراغ گوجه ها. من رفته بودم توی خودم اون کنارا پامو دراز کرده بودم تا دلارامم را ببینم.
۱۳۹۵ مرداد ۲۹, جمعه
ساعت 3:25 بامداد شنبه ست و فکر می کنم یعنی چه روزیه؟ یادم میاد شنبه فاکینگه. اما شب قبلش من کلی تانک و مسلسل چیدم برای ساعت 7 صبح پایین تختم که اگر خواستم جا بزنم دخل خودمو بیارم. تا حالا انقدر پای خودتون وایسادید؟ دست خودتونو گرفتید و کشون کشون آوردیدش توی تقویم روز بعد؟ یادم می آید چه جمعه سختمه. یه روزایی جمعه ها خونه م مدیتیشن بازی بود سه ساعت، بعدش تُست و پنیر و گوجه... هی وای چقدر دور شدن اون روزا. یه روزایی می رفتم تنیس. حالا دارم چه کار می کنم؟
ساعت 3:25 بامداد روز سی مرداد نودو پنجه و من اصلا دارم با مرداد حال نمی کنم. کلی کار غول کردم تووش اما اون ته دل آدم می دونید با یه ته پیک ِ سرخوشی مستونه می شه. می فهمی چی می گم؟ دیدید رویکرد نوشتنم چقدر اخیرا می ره سمت سوال جواب؟ هی دارم ازت می پرسم می بینی؟ می دونی؟ می فهمی؟ این یعنی راوی از تنهایی خسته ست.
ساعت3:25 بامداده و من فکر می کنم به فردا که چی رو چه جوری بگم؟ اصلا از سناریو نوشتن و تمرین دیالوگ خوشم نمیاد هیچ. آدم باید انقدر فکر نکرده بازی کنه که یهو تیر خلاصی رو بزنه بی اینکه دویست بار خشابش رو چک کرده باشه که تیر داره؟
ساعت 3:25 بامداد سی مرداد برای خودش ساعتی است.
۱۳۹۵ مرداد ۲۶, سهشنبه
همینطوری که می رم توی تونل می دونم بیام بیرون هوا از گرگ و میش شده یک شب سیاه و آسمون سخت می شه توش ستاره پیدا کرد چون می رم توی تونل بعدی. زندگیمم همینطوری بوده تا اومدم بیرون باز رفتم توو. می دونی چی می گم ؟ خیلی خسته ام از هفت صبح ایستادم پای خودم و الان نه شب هست که بر می گردم خونه. توی خونه همه چی خاموشه الان. چراغ ها. گلدونا بی سر و صدا نشستن همون جای همیشگی. پرده هه همون طور غبار گرفته آویزونه و من نیستم که بشورمش.
هاید زنگ می زنه که خونه ای؟ می گم نه بیرونم می گه می آی خونه ؟ آدم حس می کنه توی خونه ست، در صورتیکه نیست. مساله اینجاست که بعضی ها می تونن همه جا باشن در صورتیکه نیستن. می گم میام. می خواد برای گیم آو ترونز نمایشگر رو بزرگتر کنه. من همیشه برای نمایشگر های بزرگ تابلوی بزرگ " من مخالفم" بودم.چرا؟ چون فکر کردم من به این بزرگی اندازه پنجاه اینچ نیستم؟ بلوتوث ندارم که بهم وصل شن؟ من حتی به نمایشگرها که دیده می شدند، رشک می بردم. می فهمی؟
دلم می خواد ماشین رو کنار اتوبان پارک کنم ، پیاده شم، بشینم روی زمین و زانوهامو بغل کنم و امشب تموم شه. فکر می کنم تا خونه خیلی راهه اما سه تا خیابون از هم دوریم. پشت گاز و ترمز دووم میارم. خودمو می برم زیر دوش و بعد می رم تا نمایشگر دلش رو بخره هاید. حالا دیگه خیلی شبه و این رو من می دونم که سوسیس تخم مرغ هم الان برام باقالی پلو با ماهیچه ست.
هاید زنگ می زنه که خونه ای؟ می گم نه بیرونم می گه می آی خونه ؟ آدم حس می کنه توی خونه ست، در صورتیکه نیست. مساله اینجاست که بعضی ها می تونن همه جا باشن در صورتیکه نیستن. می گم میام. می خواد برای گیم آو ترونز نمایشگر رو بزرگتر کنه. من همیشه برای نمایشگر های بزرگ تابلوی بزرگ " من مخالفم" بودم.چرا؟ چون فکر کردم من به این بزرگی اندازه پنجاه اینچ نیستم؟ بلوتوث ندارم که بهم وصل شن؟ من حتی به نمایشگرها که دیده می شدند، رشک می بردم. می فهمی؟
دلم می خواد ماشین رو کنار اتوبان پارک کنم ، پیاده شم، بشینم روی زمین و زانوهامو بغل کنم و امشب تموم شه. فکر می کنم تا خونه خیلی راهه اما سه تا خیابون از هم دوریم. پشت گاز و ترمز دووم میارم. خودمو می برم زیر دوش و بعد می رم تا نمایشگر دلش رو بخره هاید. حالا دیگه خیلی شبه و این رو من می دونم که سوسیس تخم مرغ هم الان برام باقالی پلو با ماهیچه ست.
۱۳۹۵ مرداد ۲۳, شنبه
نزدیک می شم دور می شم
آیدای کارپه مرا به فکر فرو می برد که مرئی است. فکر می کنم همه می دانند کارپه و گوسفندی که آهو نمی شود را آیدا می نویسد. نمی ترسد از نوشتن. من اما همیشه پنهان شده ام. هیچ وقت کسی ندانست که زاناکس را چه کسی می نویسد مگر اینکه آشنایی باشد. چرا؟ همونطور که مادرم تا قبل از این ندانست من ... گرفته ام فاینالی و این چند روز آینده پرده برایش از خیلی چیزها فرو می افتد و دلم می خواهد خیلی قوی باشد. می بینید هنوز هم سه نقطه و گنگی هست. چرا؟ چون برای علنی کردن خودم با دنیای بیرونم خیلی مطمئن و قدرتمند نبودم و حالا که دارم می پَرم می خوام واقعنی بپرم. دارم به این فکر می کنم بنویسم من اینها را می نویسم و خلاص. آیا اهمیتی دارد؟ کسی می فهمد/ برای کسی چیزی فرق می کند؟ شاید اگر کسی از گذشته اینجا را پیدا کند سه چهار تا شاخ در بیاورد، شاید هم هیچ جایش نباشد. میبینید؟ به چه چیزهای ساده ی پیچیده ای فکر می کنم؟ من همیشه از پیچیدن خودم را باخته ام. از اینکه ترسیدم مستقیم باشم. حالا که دارم مستقیم بودن را تجربه می کنم اینجا برایم یک غار مونده همچنان. همینطور مندرس برم بیرون غار و خلاص؟
خونه باغ نور خانگی دارد. من غول بزرگ را قورت داده ام و از چیزی که همیشه ترسیده ام بر سر خود آوردم و الان حس می کنم همه تنم بی حس و مورمور است. در مقابلش حرف هایی شنیدم که می دونم گفتنش سخت بود اما به هر حال زد و من هم شنیدم و نتوانستم راجع به آنها خیلی واکنش نشان بدم چون سیستم ماجرا طبیعی رود آچ مزم کرده بود. صبح از خونه باغ رسیدم آفیس و همه دلم را جا گذاشتم در آن همه نور و سبزی و زردی و تنهایی خانه.
۱۳۹۵ مرداد ۱۶, شنبه
...
این روزها که دلم نمی خواد بگم، این روزا که حوصله ام از تماس های تلفنی زود سر می ره. بین خوبم و خوبی گیر می کنم. صدای پرویز پرستویی توی گوشم می پیچه و خودم با صدای زنانه ام تکرار می کنم." رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم ،سی صدو شصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم...
فکر می کنم آدم ها در آزادی انتخاب بهتری دارند. می دانی چرا این را بازگو می کنم؟ تا خودم را خلع سلاح کنم تا بر سرم بیاید هرچه می خواهد بیاید. تا آدم ها اگر که باید عبور کنند از روی روحم، لطفا عبور کنند... که نچسبم... که غرق نشوم... که باز با زانوهایم بنشینم روی زمین... تا باز خودم را در پرهیز از دل بافتن و دل ریختن و همه چی متعهد کنم... یک حال عجیبی دارم... فقط خودم را تنها نگذاشته ام تا به خودم بازیابم.
۱۳۹۵ مرداد ۱۵, جمعه
من از جمعه قوی ترم
گلها را از هم جدا می کنم و در دو طرف می چینم. دو قلمه زیبا را هم می کارم. خانه، نور ِ خانگی دارد. پر نور و تازه نفس. همینطور که تمیز تر می شود جایی بهتر است برای زندگی. در خانه کسی را داریم که هزار ابر در چشمش و هزار قناری غمگین در گلو دارد. هنوز خوب نشده. دیشب که از پیش مشاور بر می گشتم غمش از پشت تلفن اجازه نداد فکر کنم که چه تعطیلات آخر هفته در خانه موندن را دوست ندارم. سرِ محترم ِ خر را کج کردم سمتش و برش داشتم و بُردمش کافه نشینی. شب بوسیدمش و یادش انداختم من هنوز هستم. دادرس هایش یکی یکی می آیند و سعی می کنند تا آنجا که می توانند قلقلکش دهند. من بین حواس جمع ام بهش، خودم پرت می شم بین بیست و پنج تا شش سالگی ام. بر می گردم به نُت های شب بیداری هایم. نوشته ام چه پر امید که هر چه بود، بود! من را فشار داد اما نکُشت! چند خطی می نویسم و باز بر می گردم به لایه روبی. در دلم خیلی جمعه است اما به خودم قول دادم نگذارم "جمعه" شکستم بدهد.
۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه
چون قلبش درگیر او شد
نوشته بود اولین دوست داشتن درد دارد اما داشت چشمهایش را نگه می داشت که با اشکهاش حالیم نکنه که همه ی دل کندن ها اما درد دارد. می دانم که نمی خواهد حرف بزند، هر از گاهی وقتی دلش آتیش می گیره یک جمله ای چیزی میگوید و من فقط آروم از ته گلو می گم اوهوم. بعد می بینمش که رفته توی اتاق من، نشسته روی تختم و داره خیلی آروم دستش رو می کشه روی اسکرین گوشیش طوریکه انگار دلش نمیاد بزنه بره یا داره یه لحظه ای، یه صورتی یا یه حالی رو نوازش می کنه و صورتش خیس آب می شود. دلم؟ کارد می خورد اما طاقت می آرم تا خودش باشه و راحت باشه و نکنه که از غم من اشکش را نگه دارد. بالاخره یک روزی یک جایی اشکهایش تمام می شود. برایش یک بشقاب شام سبک می برم. یک تکه فیله که با آب نارنج و روغن سیرو فلفل و زیتون آروم سرخ شده و مقداری جوانه. بشقاب را نگاه می کنه و اشاره می کنه به سمت گلوش و می گه نمی ره پایین. منم اصرار نمی کنم. می گه قدیما تموم شدن آسون تر بوده، نه عکسا دم دستت بودن همیشه، نه تلگرامی بوده که هی ببینی بوده یا نبوده و ... . چه راست می گه. همه ی آدم ها در زندگی باید دادرس کسی باشند و کسی را داشته باشند تا دادرسشان باشد.
۱۳۹۵ مرداد ۵, سهشنبه
یادم هست خیلی از بعد از ظهر که می گذشت و یک جایی نزدیک گرگ و میش هوا و دم دمای غروب وقتی می رسیدیم نزدیک خونه ی عزیز و آقا جون از جلوی یک مدرسه پسرونه ای رد می شدیم که نمی دونم از کجا من فکر می کردم این مدرسه ی باباست و بابا رو می دیدم وقتی بچه بوده و نمی دونم چرا همیشه کچل تصورش می کردم و طوریکه سردش بوده و توی دلش غم داشته و یک بغض گنده ی قورت داده داشته و با کسی دوست نبوده. بابا اون موقع ها قهرمان من بود. هر بابایی که بود قهرمان بود... اما حالا بین مان بتن بتن دیوار کشیده ایم. کارگرانی که مشغول کار بوده اند من و بابا و مامان بودیم و تا تونستیم از محکم کاری کم نگذاشته ایم. این چند باری که هیلینگ کرده ام می دانم خیلی از ماجرایم با باباست اما شستمش رفت. بی هوا یاد مدرسه و قهرمان اون موقع هام افتادم.
۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه
جانم به فدای پروازهای ورودی در سراسر دنیا
روی بُرد نوشت لندِد. آدم قلبش هم لند می کند به یکباره و فرو می ریزد توی سینه. قربون این تکنولوژی که نشون می ده کسی که آدم دوستش داره لند کرده و خاک بر سرش وقتی می نویسه پرید. پشت شیشه ایستادم تا پایین آمدنش را خوب ببینم. تکلیفم را با خودم مشخص کنم. بالاخره راه راه ریز آبی و جین خوشرنگ ِ جانم پیدا شد. لطفا همون لحظه ریپیت تا ابد. وقتی یک لحظه ای شبیه آرزوشه عادت داره لبش رو گاز می گیره و نگه می داره. انگار داره با همه وجودش رکورد می کنه صحنه رو. خوب ایستادم به تماشا. قلبم و مقداری دنیا فراموشی که از نظرم هورمونیست که کاش بی وقفه ترشح شود تکلیفم را روشن کرد و خلاص. من او را دوست داشتم.
۱۳۹۵ مرداد ۲, شنبه
داشتم از زیر کلاه ِ بلندم نگاه می کردم که از این ور ماجرا زیر آبی رفت تا اون ور. نَفَسش چه بلنده. نفسش بلنده که منو هر بار آورد فرودگاه و به یک بغل اکتفا کرد و راهیم کرد. من کِی بتونم از این کارا. همیشه یا خودم بودم و اگر یکی دیگه اومده دیگه خودم نبودم! این جمله رو با عسل اصل باید بنویسم روی کیکی چیزی که شیرین بشه به کامم. من میزان خودخواه بودنمو خواستنم و جاه طلب بودنم بالاست جانم. بالا! والسلام.
۱۳۹۵ مرداد ۱, جمعه
نازلی سخن بگو
آخ از لحظه ی جدایی و شروع لعنتی ی دوری. دستش را گذاشت پشت شیشه و من از این ور دستم را مماس کردم به خطوط کف دستش. بعد چشمهایش را دیدم که سدش شکسته. بی مهابا و وحشی و معصوم. بعد مشتش را کوبید روی بطن چپ سینه اش. کجا؟ روی قلبش... ماشین راه افتاد و من را از آنچه دوستش می داشتم دور کرد. فردگاه بی رحم است و شیشه عقب ماشین واقعیت یک خداحافظی سخت را نشان می داد.
گالیله
تلفن اتاق زنگ زد، دیدم فارسی گفت سلام من جواب دادم اومدم اومدم. موهامو نصفه براشینگ کرده بودم. پیرهن سفید خال ریزم رو با شلوار گلبه هی ( چه دیکته ش سخته) پوشیدم و دوییدم لابی. دم ریسپشن نبود. چشمم افتاد بهش نشسته بود اون کنج. دوییدم سمتش. چه خوبه زمین گرد هست و آدما می رسن به هم.
۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه
دراز کشید کنارم. پرسید ابر داری؟ بی که انکار کنم گفتم اوهوم سه هفته است ابر هست و شرایط اینطوری ست که در قسمت معده احساس خالی بودن و دل ریختگی دارم و در قسمت قلب احساس سنگینی و آوار و در قسمت گلو بغض. با همه ی اینها سه هفته خوابیده ام و نیمه شب پریدم و با تو و با همه حرف زدم و گفتم شما می توانید ادامه دهید همه چیز عالی است اما الان همان جایی است که دلم می خواهد بگویم به سه لایه اتمسفر درونم شک و گمان دارم. سعی کردم کمی بیشتر توضیح دهم اما فکر می کنم در نهایت پشیمان شدم . بحث دراز کش از روی تخت شروع شد و به طور نشسته روی کانتر آشپزخانه در حالتی که من داشتم می گفتم باور سادگی مطلب انقدر سخت هست برای همه که به یک ناگفتنی حقیقی خودتان را راضی می کنید. دل ِ تنگ ِ آدم را کسی نمی خرد. اینطوری سر به شانه و خیس صورت به پایان رسیدم . احساس کردم آن همه سنگینی سینه را کسی شاید نتواند به دوش بکشد.
اشتراک در:
پستها (Atom)








